آنچه گذشت.

از دور چشمش خورد به دوتا که از ته پارک و ساختمانی که نوشته دانشکده علوم و قرآن قدم ن قصد وج از پارک را داشتند، یکی که ریش بلندتری داشت و کفش های مشکی اش عجیب شبیه کفش سفیدی بود که دخترک تابستان همین سال از تهران برای خود یده بود از چندمتر دورتر نگاهش روی دخترک سنگینی میکرد، طوری که دخترک سرش را پایین انداخته بود و هر دو سه ثانیه یک بار زیرچشمی نگاهشان میکرد. انگار جای دخترک با مرد جابه جا شده بود، تا دور شدن کاملشان نگاه از دخترک برنداشت، دخترک به شلوار جینِ سرمه ای رنگِ گشادش نگاهی کرد و یادش افتاد هیچ وقت نمیپوشد، شال زرشکی ای که بر سر داشت را حتی باد هم به در نیاورده بود، صبح موهایش را اینقدر سفت دم اسبی بسته بود که طوفان هم قدرت پریشان و بیرون ریختنش را نداشت، جز ضدآفتاب همیشگی و رژ صورتی کم رنگ هیچ آرایشی به صورت نداشت، کفش سرمه ای و روبسته اش با آن مانتو مشکی که رویش خط های مورب زرشکی بود هم هیچ جاذبه ای برای خودنمایی نداشت. در همان فکر و خیال بود که باد بدون هیچ لطافتی سیلی محکمی بر صورت دخترک زد، با دو دست خودش را بغل کرد و مسیر نگاهش را سمت دیگری چرخاند، سه تا پسربچه دبیرستانی را دید، لابد شیفت ظهر بودن، یکی از پسرها که چشم های بادومی داشت و به خیال دخترک خود را رئیس میدانست و دوتای دیگر را نوچه خود، سیگاری را روی لبش جابه جا میکرد و با بیرون دادن دود از دهانش فرتا فرت سرفه میکرد، دخترک در دل گفت: لابد یک نخ از سیگارهای پدرش را کِش رفته است، آرام به فکرش لبخند زد، پسر چشم بادومی که حواسش جمع اطرافش بود لبخند دخترک را دید، انگار که خوشش آمده باشد با دوستانش به اندازه یک صندلی جابه جا شدند، حالا دقیقا روبه روی دخترک نشسته بودند، میخندیدن و آرام با همدیگر حرف میزدند، دخترک حوصله بچه نداشت بلند شد تا قدم بزند، آفتاب خود را به چشمان دخترک تحمیل کرد، با گفتن: "خدایا قربونت برم آ سر تکلیف ما را با این پاییز پنج فصل ات مشخص نکردی" در دل، چرخی دور خود زد تا بقول قدیمی ترها گرمای آفتاب از پشت سر قفسه اش را نوازش کند، رسید به خانمی که با موبایل حرف میزد دخترک نگاهش کرد، او هم با لبخند خیلی زیبایی جواب نگاهش را داد. راستی از گربه ای که لابه لای توجهات دخترک به اطرافش اذیتش میکرد حرفی نزدم، همچنان دنبال دخترک بود قصد داشت خودش را به کفش و شلوار دخترک بچسباند، دخترک ترسید و اندکی بالا پرید، اینبار دوتا پسر جوان بودند که به ترس دخترک بلند خندیدند، دخترک آرام از کنارشان گذشت تنها چیزی که شنید آه پسر لاغر بود که میگفت: روزگار بدی است. یک صندلی خالی کنار صندلی ای که رویش چند مردمیانسال و پیر نشسته بودند را گیر آورد و نشست، مردها از هر دری حرف میزدند، یکی از پسرس میگفت که به حرفش گوش نداده و تمام سرمایه اش را س دست باد، مثل همین بادی که کم کم قصد دارد طوفان به پا کند، یکی با خنده از زنش میگفت که محبتش از حد گذشته و مرد را خونه نشینش کرده، در همان حال دست به جیبش برد و گوشی اش را درآورد و گفت: حلال زاده هم هست، بلند و با خنده جواب تلفن را داد: چشم چشم خانم، مواظبم، بله بله شال گردنم را هم سفت پیچیدم دور گردنم، دروغ میگفت شال گردن پیچ و ت به خود ندیده بود. شاید پشت پارک مدرسه یا مهدکودکی هست که فوج فوج ...

ادامه دارد ...