انگشتم در یک " یت غیر ممکن" به فنا رفت. روی صندلی های بخش اورژانس نشسته بودم از درد حوصله چشم دوختن به گوشیم رو نداشتم ؛ ردیف جلوتر یه پسر بچه کنار خانمی در آرامش نشسته بود با گوشه چشمم می دیدم بعضی از افراد که رد میشدن یه چند ثانیه ای حرکتشون رو کند می و سرتای پای این دو تا رو ورانداز می . خانومی با مانتو سبز با پسر دست ش ته اش وارد شد و عین همون رفتار رو تکرار کرد و بالا تا پایین خانوم کنار بچه رو ورانداز کرد کنجکاو شدم چرا ملت اینجوری نگاه میکنن چند دقیقه بعد که ویزیت شدم از روبرو دیدمشون فک میکنید چی دیدم؟ یک پسربچه افغان!!!!! واااای چقدررررر عجیب!!!!!!!
پسربچه ای افغان که دستش ش ته و توی آتل بود
موقع وج همون خانم مانتو سبزه رو دیدم که کنار پذیرش ایستاده ناگهان دستش رو کرد لای ش و ش رو بیرون کشید!! کم مونده بود از خنده پخش زمین بشم :))))))
بعدا نوشت: الان که نگاه می کنم می بینم بهتره مودب باشم و به جای اون سه نقطه شبهه دار بگم به فنا رفت:)