از عشق به نا کجا رسیدیم


از خویش فراتر گزیدیم


فریاد زدیم نا شیانه


از چرخ و زگردش زمانه


دادیم زدست هرچه دادند


صد سنگ به راه ما نهادند


دیدند که ناتوان و زاریم


در خویش خمیده بی قراریم


دربسته بُدیم و سنگ خوردیم


هی بار به روی بار بردیم


چون وازدگان بی سرانجام


مردیم و نبرده از جهان کام


گفتند که زنده ایم اما


جز حسرت و غم نمانده از ما


گردیده رکاسه صبر سرریز


ای مرغ اجل دگر به پا خیز


من همچو"رسا" کشم به آغوش


آن جام که میدهی کنم نوش


#گیتی_رسائی