خب من خودم دوس ندارم از ش ت ها و ضعف هام چیزی ب هادسون بگم:) امشب فهمیدم اونم چقد دوس نداره این چیزا رو ب من بگه! چون هفته پیش یه اتفاقی افتاده بود و لام تا کام در موردش با من صحبت نکرده بود..بعد این هفته خیلی اتفاقی من اون جریانو از تو حرفای یه نفر دیگه فهمیدم:/ یعنی طرف اسم هادسونو که اورد هنگ ..گفتم نههه..هادسون نمیتونه باشه. اگه بود بهم میگف موضوعو..ولی امشب که بهش گفتم گفت اره هفته پیش اون جریان برام پیش اومد!! خب من اول شاکی شدم که چرا نیومده بهم موضوعو بگه..ولی بعد یادم افتاد که من حتی دوس نداشتم نمره هامم بهش بگم..مخصوصا نمره های کم رو پس یکم بهش حق دادم...

از اونور گفت نمیخوام از بدبختی هام برات بگم...و عملا همه بدبختی های این روزاشو که هی داره بیشتر هم میشه میریزه تو خودش و هیچیییی ب من نمیگه..نه شکایتی...نه غری..هیچی..جوری که من به این نتیجع رسیده بودم این بشر از هیچی ناراحت و غمگین نمیشه ولی فهمیدم که نه اونطوریا هم نیس... ناراحت میشه ولی اصلا نشون نمیده..طفلی بچم امشب دلم سوخت براش..کاش لا اقل میتونستم کمکی کنم...کاش کاری از دستم برمیومد.. ولی فقط میتونم براش دعا کنم...کاش همه چی درست شه..

اگه میشد دوس داشتم براش اجیل مشکل گشا درست کنم...ولی امکانش نیس..براش نذر میکنم پس..امیدوارم که موثر واقع شه