خداوندا از قهر زمانه دلگیرم 

گاهی راهم را گم میکنم بین اینهمه هیاهو 

شاید گاهی خیلی شاد می شدم از همانهایی که برچسب سطحی بودن دارند 

وگاهی خیلی غمگین از همانهایی که برچسب دنیایی بودن می خورند 

دلگیر تر از همیشه بازهم غبطه میخورم به آدمهای صاف وساده ی روزگار 

مادربزرگی که چین وچروکهای صورتش می ارزد به تمام شیفتگی های بوتا ی که لبخند را از تو می گیرد 

کاش هنوز بچه بودم واز ترس مادر که مبادا بفهمد

به کیسه ی گوشتهای قرمه دستبرد زده ام گوشه ای خودم را زرد ساتن پنهان می  

راستی که چقدر خوراکی های مادردر زنگهای تفریح ابت مزه ی خوبی داشتند 

نمیدانم الان هم کیک وکلوچه هایی که برای فرزندم داخل کیفش جاساز میکنم خوشمزه هست یا نه

کاش میدانستم 

مهر تمام شد وصدای  قدمهای آبان که به آرامی  بر برگهای پاییزآهنگ زیبای بودن ورفتن را می نوازد 

باز گیج شده ام .گفتن از احساس خوب وآرامبخش است اما حیف 

همیشه درد عجیبی در قلبم میپیچد ولذتش کم سو می شود 

خدایا همیشه به تو محتاجم فراموشم نکن