وبلاگ 24


روز نو شتـــــــــــــــ

653 : امروز

پست ' 653 : امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 653 : امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

653 : امروز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 653 : امروز
653 : امروز
642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت

پست ' 642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت

خب با مها طبیعی یه مدت خوب بودیم تقریبا اما ظاهرا یسری چیزا عوض نمیشه. پست قبل رو پیش نویس میدونم شاید نباید مینوشتم اما اینقدر ناراحت بودم دست خودم نبود. و بعد منطقی که فکر به این نتیجه رسیدم که نباید اینا مانع کار ادم بشه. تبدیل بشه به بهانه نه؟ نمیدونم نمیدونم. به هر حال گفتم شاید بهتر بود نمیگفتم.ادم یه هدفی داشته باشه شرایط رو بررا خودش مهیا میکنه منم باید سعیم رو م. و ادامه بدم. فقط بعضی وقتا ادم صبرش لبریز میشه و خسته میشه نمیتونه کنترل کنه انگار نمیدونم. مهم نیست. من موظف خودم تلاش کنم نباید توقع داشته باشم احتمالا باید از پس خودم بر بیام حالا هر شرایطی. فقط احتمالا طول میکشه یاد بگیرم.


از فردا قطعا میزنم بیرون واقعا هم تو خونه نشستن اونم با این وضعیت هر روز احتمالا هر آدمی رو روانی کنه. اونجوری میتونم چند ساعت رو حداقل برای خودم داشته باشم راه برم. و هر دفعه هم جاهای مختلف و خود عکاسی همه شرایط باعث بشه شاید یه ذره احساس رهایی داشته باشم. همیشه اولش سخته دیگه نه؟ نیدونم چی جلومو میگیره. احساس ترس و یه دلشوره بهم دست میده که همش احمقانست این که بعدش قراره اتفاق بدی بیفته. به هر حال باید بی توجه باشم به این حسای الکی. اگه انجام ندم تا آ عمرم همینجوری میمونم و میپوسم. من نمیخوام واقعا نمیخوام. یه راهی باید باشه شاید همین خودش همین که دلخوشی بشه تا عمل کنم به کارای دیگه که دوست دارم و بعدش اینجوری بیرون برم خوب باشه. اره این بهترین راهه. فقط ترو خدا مائده پشت گوش ننداز لعنتی که دیوونم کردی از چی میترسی ۲۴ س چند وقت دیگه تموم میشه باید خودتو جمع کنی از پس خودت بر بیای. باید باید باید. به این فکر کن به قدم زدن تو سطح شهر شبا ی نمیبینتت همه درگیر خودشونن میتونی ساعتها راه بری عکاسی کنی. باید فردا عملیش کنی فردا فردا. باید دست برداری خودت باید راه نجات خودت بشی. اولش سخت بعدش یاد میگیری لذتش دوباره میاد زیر دندونت و دیگه عقب نمیکشی قدم اولو بردار.



برچسب ها : 642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت - شاید ,داشته ,بعدش ,خودت ,احتمالا ,باشه ,داشته باشم ,باید باید ,یسری چیزا
642 : یسری چیزا عوض نمیشه هیچوقت
643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟

پست ' 643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟

یکی از نکته های این کتاب که خیلی دوسش دارم اینه که یسری چیزارو خیلی به جا و کامل توی پاورقی _اگه درست گفته باشم _ اسمشو توضیح داده و نوشته. مثلا توی متن یه سبک نام برده شده مثل ساخت گرایی یا مثلا پدیدار شناسی یه توضیح مختصری راجع بهشون و با اسم لاتینش نوشته شده این که حالا چی هست به وسیله ی چه ی اغاز شده و این داستانا و یا این که اسم ایی که راجع بهشون صحبت شده و اسم عکاسهایی که نام برده شده تمام اینها به صورت خلاصه اما کامل یه توضیحی توی پاورقی پی نوشت هرچی که میگن هست خب این کار خیلی خیلی خیلی هم خوندن کتاب رو شاید برا منی که خیلی چیزا رو ندونم ، خیلی اشخاص رو نشناسم یا اصلا از خاطرم رفته باشه راحت کرده و باعث میشه درک آدم از مطلبی که میخونه کامل باشه.

کتاب مفاهیم عکاسی ، دیوید بیت ،ترجمه محمدرضا رئیسی و مارال زیاری ، نشر حرفه نویسنده.


یه چیز بی ربط تحمل دیدن اینستارو ندارم واقعا هرکی یه چیزی میگه واقعا نمیفهمم. توی شرایط سخت اینجوری واقعا سکوتم خیلی چیز خوبیه. الان انگار همه میخوان یه خودی نشون بدن. بلبشوییه (اگه درست گفته باشم :/ منظورم همون تو ِ :/) سردرد میگیره آدم.

یه پرانتز. در خصوص ز له بگم منظورم این نی حرف زده نشه کمک نشه ناراحت نشه ادم ولی یسری حرفا بی مورده. منظورم اینه نون و آب نمیشه تو این موقعیت.


در مورد تیتر شاید چیز احمقانه ای رو نفهمیدم اما واقعا نفهمیدم:/

فکر کنم فهمیدم و چقدر به نظر چیز مس ه ای رو گفتم نفهمیدم :/

متوجه نمیشم مرگ...



برچسب ها : 643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟ - خیلی ,واقعا ,نفهمیدم ,منظورم ,کامل ,کتاب ,خیلی خیلی ,راجع بهشون ,گفته باشم ,درست گفته
643 : از ا امات اجتماعی دربارهٔ کارکرد ن برگرفته میشود یعنی چی؟
644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم...

پست ' 644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم...

آدم بعضی وقتها حتی خودشم میمونه چجوری میشه از پس خودش بر میادو با چه نیرویی میتونه از عذ که دچارشِ بر بیاد و ادامه بده. فقط سختیشو میفهمه این که با هر قیمتی شده باید خودشو جمع کنه و جا نزنه. شاید با وعده های دروغ یا با آرزوها و رویاهایی که هیچوقت حقیقت پیدا نمیکنن. نمیدونم. واقعا نمیدونم. بعضی وقتابرای دلگرمی دادن به خودم میگم مائده فقط تو نیستی فقط تو نیستی که شاید این همه تجربه های تلخ داشتی خیلیا هستن فقط همشونو نمیبینی شاید اونا هم هیچوقت به ی نمیگن شاید هستن اما تو نمیفهمی اما آخه مگه میشه. اگه خودشون تجربه داشتن باید میفهمیدن آدمو درک می . شایدم همه مثل هم نیستن شایدم من زیاد سخت میگیرم. شاید میتونن اونا عبور کنن فراموش کنن. بعضی وقتا با خودم میگم کاش میشد، باشه حالا که ادم تجربه کرده کافیه فقط همون نتیجش تو ذهن ادم میموند نه تصاویرش نه موقعیت هایی که تجربه کرده نه لحظه به لحظه نه این که اونها توی تمام مراحل زندگی بتونن فلجت کنن.

ارتباط با آدمها برام سخت خیلی خیلی سخت این روزا حتی همون مثل قبل هم نمیتونم راحت باشم. نمیدونم حریان چیه. باید بهتر شده باشم اما در ظاهر برع همیشست. نزدیک بودن به ادمها رو دوست ندارم جمع های شاید شلوغ. دلم میخواست توی یه بیابون بودم.یه خورده ترسناک هست. دوباره فهمیدم که مجبورم توی جمع باشم مراسم چهلم حتی نمیخوام بهش فکر کنم. معا با ادمها...حتی با دوستهام. یعنی میشه بقیه هم براشون سخت باشه؟فقط میدونم اینجوری آرومم. این یه ایراده احتمالا اما شاید فعلا باید همینجوری باشم شاید روندش اینجوری هست. شاید دارم بهتر میشم نمیدونم شاید نباید فکر کنم حتی خودمم نمیدونم به چی فکر میکنم فقط انجام میدم غیر ارادی ناخودآگاه نمیتونم کنترلش کنم. شاید باور نکنی نمیدونم بودن رفتارهای آدمهارو بیش از پیش میفهمم یکی از دلایلش همینه شاید. حتی خب البته منم بی تقصیر نیستم همیشه چیزهایی هم هست...! اصلا این چیزا چیه دارم مینویسم. فعلا باید به چیزای دیگه فکر کنم رو خودم کار میکنم اینم حل میشه. الان وقت این چیزها نیست. شاید زمان لازمه. اره باید ببینم چجوری میشه این گره هارو باز کرد اصلا باز میشن یا نه اگر نمیشن بیخودی وقت تلف نکنم. نباید چرت بنویسم.



برچسب ها : 644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم... - شاید ,نمیدونم ,میشه ,تجربه ,بعضی ,فعلا باید ,تجربه کرده ,خودم میگم ,چجوری میشه
644 : صد بار اگر افتادم از پا ننشستم صد شب غم آمد ولی من نش تم...
645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم...

پست ' 645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم...

صبح بخیر. امروز کلی کار دارم باید تا قبل غروب انجامشون بدم و غروبم بزنم بیرون.

مطالب قبلو که میخونم انگار مال ده سال پیش نه ده ماه پیش :( دلم تنگ شده خیلی

میگم شایدم هیچوقت حل مشه. به هر حال یسری چیزا دست خود آدم نیست. باید پذیرفت اما تلاشمو میکنم بهتر بشه.



برچسب ها : 645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم...
645 : مشکل منم. باید درستش کنم.سعیمو میکنم...
646 : رهایی

پست ' 646 : رهایی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 646 : رهایی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

646 : رهایی

من اومدم. انگار که بال در آورده باشم. رفتم بیرون خب باید بگم فوق العاده بود برام. البته از جای نزدیک شروع نه خیلی نزدیکا ولی یه پارک بزرگ بود تنها تا حالا نرفته بودم کلا زیاد نرفتم.یه ع با گوشی گرفتم به عنوان استوری اینستا بعد عذاب وجدان گرفتم بیخیال شدم گفتم عکاسی مکن البته ع نبود فضای کلی بود اما همینم سعیمو میکنم شیطون گولم نزنه :دی

اولش استرس داشتم بس که م میگفت خطرناکِ شبِ الان چه وقت عکاسی رفتن بابا هم که چند روز پیش میگفت مگه درست تموم نشد. چقدر کم توقع هستا. با این حال بالا ه باید معلوم بشه که هیچ چیز تموم نمیشه برای من اونم عکاسی. نه حالا حالا ها. حالا هی من سکوت میکنم جلو مامان نگم خطرناک چیزای دیگست که حواست نبود :دی. بهش گفتم عزیزم ساعت شیش عصرِ دو نصف شب نی که هرچند همیشه اولش این جوا هست کو گوش شنوا ولی بعدش عادی میشه بعدشم انگار نه انگار فقط اینجوری میگه که گفته باشه :)))) رفتمو مامانم قرار بود بره پاساژ گلستان هروی ید داشت یه یک ساعتی نمیدونم چقدر شد تا راحت شمو آروم شم زیاد طول نکشید تا ریل شم ی به من کاری نداشت به جز یه پسر بچه هه که گفت از من ع بگیر بفرست تلگرامم ://// خدا شفا بده چقدر از تین تیکه بدم میاد من کلا نگاهم نمیکنم بعد ملت راهشونو میکشن میرن.

ع ام رو هنوز ندیدم گفتم اول بیام بنویسم که آی کَن :دی هورااا :) مثل این بیرون ندیده ها. خدا شفا بده بعدشم که دیگه تموم شد مامان هنوز هروی بود دیرتر از من رفته بود اونجا. بابا رفته بود دنبالش اونجا منتظر بود حوصله نداشتم برم خونه میخواستم راه برم و البته مسیر همیشگی نباشه این که تا اونجا پیاده رفتم چه کیفی می سرخوش برای خودم تو سکوت یه ذره هم کلهر جان. با من صنما دل یک دله کن و....

شب رو دوست دارم بخصوص الان انگار دیده نمیشی انگار میتونی برای خودت باشی با این که این ساعتها شاید زندگی عجیب در جریان باشه ولی میتونی خودتو جدا کنی دوست دارم این پیاده رویارو. خب به مرور باید جاهای دیگه هم برم دور تر حتی. پارکهای دیگه.

وای وای اینو بگم این لامپای جدید که گذاشتن البته خیلی جدید نه ها از اینها که اووم بلنده بعد مثل گل میمونه چقدرم واضح دارم توضیح میدم:/ از اینا که بغل هم بغل هم گرد لامپها کنار هم هست اونا نمیدونم چرا اینجوری همه کلوین ملوینمو ریخت به هم معلوم نی لعنتی نه تنگستن نه فلور سنت سعی تنظیم کنم نمیدونم چی شد این لپ تاپم که دوستمون انگار داره بمب اتم درست میکنه هنوز درست نشده ببینم چجوری چیکار با ع ام :///

انگار رفتم انرژی گرفتم شبو بیدارم زبان هنوز نخوندم برم بشینم پاش.

اون اتاقمونو رنگ کرده بوی رنگ میده یعنی عاشق بوی رنگم حالا من دوباره راه که میفتم دوباره فضا باید عوض بشه. :دی فعلا که مونده .

فردا وقت دارم اصلا دلم نمیخواد برم (یعنی عاشق خودمم که هیچ جام دوست ندارم برم :/ ) ولی خب به ااعتمادی هست آیا یه ماه گذشت تا وقت داد خدا کنه خوب باشه. کم خونیم مسئول آزمایشگاه میگفت شدیده ویتامین d هم ده هست. سرچ خستگیو این داستانا برای همینهاست. میرم که فقط بتونم با انرژی بیشتر ادامه بدم توجیه کن مائده خودتو آمپولم داد نمیزنم یه حسی میگه میده. :/


بینشون خیلی فاصله است خیلی زیاد. به عنوان نفر سوم که هستم میفهمم. یه خورده ترسناک مثل این که خب انگار اصلا هیچوقت همو نمیخواستن دوست نداشتن... باید بی توجه باشم نباید فکر کنم.


اون پاراگراف از اسکار وایلد رو باید بزرگ بنویسم بزنم رو دیوارم هر روز ببینم. این قدر که وصف حال منه.


امروزم همینجوری بود خیلی ریل عکاسی اصلا لذتش به همینه خیلی وقت با حول نیستم میدونی نه که نگران نباشم یا برام مهم نباشه یا هیجان نداشته باشم فقط اونجوری نیست. عکاسی باعث میشه زندگی کنم.


بعضیا خب کلا دوست دارن وارد بازیت کنن این که تو محرکشون بشی کار کنن ادامه بدن مقایسه کنن عقب نمونن (منظورم از تو خودمم) ولی نمیدونن نباید مسابقه بدن. تنها خود آدم رقیب خودش هست. اونم نه برای برد و باخت فقط برای بهتر از قبل شدن تو نمیبازی. من اهل بازی نیستم کاش میفهمیدن باید جای این که حواسشونو اینقدر به بیرون بدن به خودشون برگردونن و خودشونو بسنجن که کجای کارن شاید حتی از من جلو تر باشن.هرچند من فا جلو و عقب مخالفم هر جای خودشو داره فقط رشد میکنه. مگه جنگه آخه حوصله این چیزهارو ندارم راستش هیچوقت. خوبه آدم از بقیه یاد بگیره اشکالی نداره اما مقایسه که تهش شاید به حسادت برسه چیزی نداره جز عقب موندن جز در جا زدن جز فرو رفتن. فکر میکنم باید الگو داشت آدمهای بزرگ اینطوری مدام تلاش میکنی دست نمیکشی حتی اگه خسته بشی و لذت میبری .


یه موضوع جدید باز حالا باید سر فرصت تمام دفعاتی که عکاسی رفتمو پیدا کنم بزارم توش یکی نی بگه بیکاری دخترم؟ خب جاش خالی بود. نبود؟







برچسب ها : 646 : رهایی - انگار ,عکاسی ,خیلی ,حالا ,دوست ,البته ,یعنی عاشق ,دوست دارم
646 : رهایی
648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟

پست ' 648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟

قرمزی چ اینو ثابت کرد.

چه کاری ازمن بر میاد؟ طبق معمول هیچی.

حتی از خودمم متنفرم. و این ارتباطی که نه قطع و نه وصل... از این وضعیت که فقط باید خودتو بزنی به نفهمی.



برچسب ها : 648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟
648 : مطمئنم امشب حتی شده برای یک لحظه به این فکر کرد که هیچ دوسش نداره اینجا جز من و این که اگه اتفاقی بیفته آیا من از پسشون بر میام؟
649 : امروز

پست ' 649 : امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 649 : امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

649 : امروز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 649 : امروز
649 : امروز
650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد

پست ' 650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد

خب صبح که بیدار شدم با بیتا قرار شد برم دفتر پیشخوان از شانسمون شلوغ بود تا کار اونهارو راه بندازه طول کشید چون باید مثل این که سایت رو برای ما دوتا تغییر میداد نشستیم تا نوبتمون شه حالا نوبتمون شده نتش هی قطع میشد برای بیتا رو زد زود نوبت من کد مدرسه رو نداشتم حالا اون اونور تلاش میکرد هی اطلاعاتو وارد کن هی نمیشد:/ نت قطع میشد سایت بالا نمیومد میخواستم بهش بگم بیا با گوشی من کانکت شو :دی هر کی ندونه فکر میکنه کجا رفتم که امکانات اینقدر عالی بود-___- خلاصه که بالا ه کد رو پیدا کرد بیتا خدا پدر گوگل رو بیامرزه ولی تا ۱۲-۱۲ نیم طول کشید حالا صبح مامان گفت ساعت دو وقت دارم، نه ساعت پنج. باید میرفتم که خب دیگه بعدش تا حاضر بشم برم نشد چیزی بنویسم.

حالا رفتم ، تنها البته ، بیمارستان نیکان وای یعنی هی هر پنج دقیقه گوشیش زنگ میخورد رو اعصابم بود:/ اصلا نفهمیدم چی شد :/ خب خ یعنی چی سایلنت کن من مریض که رفتم بیرون زنگ بزن چیه هی زنگ میخوره جواب میدی حرف میزنی دوباره.یه کلمه دو کلمه ایم نبودها.

فقط گفتش که بانکت خالیِ خون نداری هر آدمی تا ۵۰ سالگی تو حسابش باید پول باشه پول دار باشه والا نفهمیدم چی شد شما اینو با وقفه تلفنی که هی زنگ میزد بخونین :/ فکر کنم منظورش کم خونیم بود. فریتین یه همچین چیزیم ۵ هست باید ۵۰ باشه :/ ویتامین دی هم ۱۰ باید ۳۰باشه یعنی فعلا برسم به این عددها. بقیه آزمایشمو اصلا نگاه نکرد :/ گفت این دوتا رو فعلا درست کن طولم میکشه داروهاشو بخور یه آزمایشم نوشت سه ماه دیگه برم. همه خستگی پرخو بدن درد ناتوانی بیجونی همه ای چیزا و یخ خوردن و برنج خام مثل این که یسری ها میخورن واسه اینه. من یخ میخورم دوست دارم پس جریانش اینه :/ حالا باید داروهاشو بگیرم. حس خوبی به ه ندارم اما خب ببینیم چی بشه. دوتا کپسول داد آمپول نداد شکر خدا :) اخه مامانمم وینامین دی ۱۲ بعد بهش آمپول داده بود ش فکر می واسه منم همینجوریه.

این هم از این.

یه خبر بد. لپ تاپم حالا حالا ها درست نمیشه. مادر بوردش سوخته و هزینش یکو خورده ای میشه :(((( که الان خب اصلا موقعیت مناسبی میست فعلا از شانس من هی اتفاقات درخشان و مهمتری افتاده که باید براشون هزینه بشه بیشوری بخوام توقع داشته باشم بابا هم خب گناه داره بنایی اناق که دیوارش به خاطر ساخت عالیش چون بغل بود نم داده بود هرچند هنوز اوکی نشده کامل فعلا اتاق تموم شد کمد دیواری کلا مجبور شدیم ور داریم نقاشی و سفاررش کمد تختو اینام باید ب یم خب اتاق داره با مها یکی میشه از یه طرف آب گرمکنم اب شد جوری که کلا باید عوض میشد و این که گوشی بابا هم یدن :/ تازه مها هم گوشی میخواد اگه من درست کنم لپ تاپو بعد مال اون بمونه بماند که همینجوری در نظرش جیره خور یه همچین چیزی هستم (نه که خودش نیست؟! اما ظاهرا فکر میکنه شرایط خودش با من فرق داره ):/ یعنی این که این میره ته خط. اینه که صبر باید پیشه کنم تا بعد اینا حل بشه کم کم با همینها کارمو پیش میبرم و خودمو وفق بدم. بعدش تا چه پیش آید. :(((


باید تا ساعت ۵ نیم حاضر شم برم خونه خالم کمک اصلا دلم نمیخواد اما خب باید برم فردا هم که ختمو این داستانا اوین دو روز کلا کار زیادی ازم بر نمیاد و از برنامم عقب موندم. هرچند سعی میکنم فردا صبح زود بیدار شم.




برچسب ها : 650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد - حالا ,اصلا ,یعنی ,فعلا ,باشه ,درست
650 : یک پنجشنبه پائیزی سرد
651 : پنهانی

پست ' 651 : پنهانی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 651 : پنهانی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

651 : پنهانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 651 : پنهانی
651 : پنهانی
652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه...

پست ' 652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه...

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نامِ خود را

با تو می گویم

کلیدِ خانه ام را

در دستت می گذارم

نانِ شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

اینچنین آرام

به خواب می روم؟



کیستی که من

اینگونه به جد

در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟



از چهار سرود برای آیدا | آیدا در آینه

۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲



برچسب ها : 652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه...
652 : همیشه چیزای بدتری هم هست. باید نیمه ی پر لیوان رو دید بعضی وقتا. امشب آروم میخوابم، آروم تر از همیشه...
633 : کلاسای عمومی :/

پست ' 633 : کلاسای عمومی :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 633 : کلاسای عمومی :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

633 : کلاسای عمومی :/

بیدار شدن امروزم دقیقا مثل بیدار شدن روزایی بود که کلاس هفتو نیمی داشتم. امروز فهمیدم مشکل ساعت بیداریو خوابو اینا نبود مشکل از نفس کاری بود که باید انجام میدادمو میرفتم سر اون کلاسای مز ف :) اصلا دلم واسه این یکی تنگ نمیشه و طبق روال اون روزها فکر کنم ساعت هفت هفتو نیم،با اجبار بلند میشم بعد یک ساعت چشم باز که حاضر شم برم . که البته نمیتونم خوابو از سرم بپرونم و میرم بلکه این تن دست بکشه از خواب و باور کنه باید بره بیرون و اون . باید حاضر بشم.

فکر کنم ادم باید همش خودشو بسنجه و فکر کنه. و چقدر سخت این درست رفتن راه و گم نشدن. باید فهمید و اصلاح کرد یعنی میشه اضلاح کرد شاید اما باید بفهمه ادم قبلش. باید گفت. اما درست گفت و البته هرچیزیو نگفت. خیلی پیچیده شد اما خودم میفهمم :) دلم میخواد شبیه خیلیابشم خیلی ها. دلم میخواد دلم خیلی چیزا میخواد دیروز که کتاب میخوندم به این فکر می که این آدمها و عکاسها آیا فکرشو می که با کاراشون اینجوری میتونن راهگشا باشن و موندگار چرا از اینجا همچین آدمهایی نیستن؟ اوم توضیح دادنش سخته منظورم اینه که بیخیال باید بیشتر بهش فکر کنم. زودتر برم که زودترم برگردم دلم میخواد بقیه کتابو دست بگیرم زودتر.



برچسب ها : 633 : کلاسای عمومی :/ - میخواد ,خیلی ,ساعت
633 : کلاسای عمومی :/
634 : کتاب

پست ' 634 : کتاب ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 634 : کتاب ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

634 : کتاب

خب نیم ساعت رسیدم خونه و نهار خوردم. وای باورتون نمیشه تا ساعت دو قشنگ علاف اونجا توی اون اوووف یعنی اینقدر آدمها خونسردا. آ شم حتی نمیخوام فکر کنم فکر بهش فقط باعث میشه الکی ص بخورم فقط تهش که اومدم بدم مدارکو دیدم خانم نیست و تا هفته دیگم قربونش برم نمیاد. بگذریم.


الان خیلی خستم باورم نمیشه. نمیتونم کتاب بخونم اما اما اما میخوام کتاب ع "از ناپدیدی" سما صالح زاده رو ببینم ... همونی که م میگفت ازش تاثیر گرفتم و خودم متوجهش نشده بودم. موقع عکاسی عیدم. چون اون موضوع رو دارم ادامه میدم شاید دیدنش لازم باشه.

لپ تاپ کذایی هنوز حاضر نیست چرا همه چی اینقدر عذاب آور پیش میره؟

شاید یه ذره خو دم شایدم نه سرم درد میکنه از بینیمم خون اومد هم صبح تو هم حالا جریان چیه نمیدونم.



برچسب ها : 634 : کتاب - کتاب
634 : کتاب
635 : معلق

پست ' 635 : معلق ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 635 : معلق ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

635 : معلق

خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. این حس که انگار معلقم. نه بیدار و نه خواب. نه میتونم بیدار نگه دارم خودمو و نه میتونم بخوابم. چشمامو میبندم انگار جدا میشم از محیط اما هستم هستم میفهمم چشمامو باز میکنم بیدارم میبینم اما نیستم نیستم.شایدم در هر دو ح هم هستم هم نیستم میگم معلقم معلق.



برچسب ها : 635 : معلق - نیستم
635 : معلق
636 : عکاسی

پست ' 636 : عکاسی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 636 : عکاسی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

636 : عکاسی

داشتم ع عامو میدیدم. و مقایسه می با قبلم. به جز چند تاش فکر نمیکنم زیاد خوب شده باشن. جدی باید روش تمرکز کنم این که کجاها برم البته عیدی هرجا که میدیدم مناسب بود بیرون چون درگیرش بودم یادداشت می اما خب به جز اونا. تنها باید برم. اگه مامانو بابا میومدن همرام خوب بود چون اونها راه میرفتن چون اصلا بهم کار ندارن یعنی من که عکاسی میکنم تنهام اونام راه میرن ولی خیالم جمعِ . میدونم اینجوری بودن خوب نیست شاید وقتش که تنها برم و خب خودمو وفق بدم استرس نگیرم . خب با بقیه هم نمیتونم زیاد خوب عکاسی کنم اصلا چون اصلا ع ام خوب نمیشه طبق تجربه اصلا خوب نمیشه حواسم به ببیرونه نه به کارم. نگرانم. این ع ا که دو دفعه گرفتم یه خورده فاصله داره با اون چیزی که بود باید درستش کنم البته نه این که ماورایی فرق کنه نمیدونم چجوری بگم چند تاشو ریختم تو گوشی مها با لپتاپ بعد تو گوشی خودم اما میگم انگار یه فرقی کرده. شاید باید بیشتر ع ی کنم بعد نگاه کنم.

اگه دیگه نتونم خوب ع بگیرم اونجوری که باید. باید برم بمیرم .


واسه عکاسی یادم سر موضوع تهرانم میگفت باید برم ریل راه برم و عکاسی کنم نه حول حولی نه با نگرانی اینم همینه مثل عکاسی ایده ام. چه عجله ای چه نگرانی مائده ریل باش از پسش بر میای اینقدر میگیری اینقدر میگردی تا کم کم کم راحت بشی نگرانیت کم بشه بابت همه چیز .




برچسب ها : 636 : عکاسی - عکاسی ,اصلا
636 : عکاسی
637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ...

پست ' 637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ...

من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی‏ بعد از همه‏ ی تجربه‏ ها و وسوسه ‏ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال‏ جستجو. نیما برای من آغازی بود.

می دانید نیما شاعری بود که من در شعرش‏ برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی، مثل حافظ. من‏ که خواننده بودم حس که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات‏ سطحی و حرف های روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می کرد، دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده‏ می کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی ‏ها و پرسش ‏های تاریک زندگی برخورد می . مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان‏ می کند. در سادگی او، سادگی خودم را کشف ... بگذریم... ولی بیش ترین‏ اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم های شعریش بود. من نمی توانم‏ بگویم چطور و در چه زمینه ه‏ایی تحت تاثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این‏ مورد کار دیگران است.

ولی می توانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‏ های شعری‏ و زبان از دریافت‏ های اوست که دارم استفاده می کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است می توانم بگویم‏ از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم‏ کرد. من می خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی‏ است من می خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است فقط آنچه که می روید متفاوت است چون آدم ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگری می‏ بینم‏ من می خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می کنم‏ تفاوت از همین جا بوجود می آید. من هیچ وقت مقلد نبوده ‏ام. به هرحال نیما برای من‏ مرحله‏ ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی‏ چیزی شده که از آنجا تازه می شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است.


فروغ فرخ زاد | درباره ی نیما



برچسب ها : 637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ... - نیما ,سادگی ,همین ,می خواهم ,نیما برای ,فضای فکری
637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ...
638 : راز

پست ' 638 : راز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 638 : راز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

638 : راز

با من رازی بود

که به کو گفتم

با من رازی بود

که به چا گفتم

تو راهِ دراز

به اسبِ سیا گفتم

بی و تنها

به سن را گفتم


با رازِ کهنه

از را رسیدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

اشکی فشوندم

اشکی فشوندی

لبامو بستم

از چشام خوندی


احمد شاملو

از دفتر هوای تازه ، ۱۳۳۴/۴/۷


حتی لازم نبود چشمهامو ببینه... بعضی وقتها حتی نگاهم نمیکرد اما میفهمید و میفهموند بهم بعضی وقتها...تعداد دفعاتی که انگار مستقیم چشم تو چشم بودیم تو این فاصله زمانی که گذشت خیلی زیاد نبود بیشترش تو خاطرم هست.

بگذریم

خوابم نمیبره این که سعی میکنم چیزای دیگه بخونم چون نمیتونم بشینم و تمرکز کنم روی کتاب و به محض این که چشمامو میبندم خوابم نمیبره مثل یه کابوس میمونه دلم نمیخواد یسری چیزا تو ذهنم بیاد کاش میتونستم بخوابم کاش میشد حواسم پرت میشد. از شب متنفرم توی فضای بسته ی اتاق از این وضعیت از خواب خواب خواب و تمام زمان اون شبی که تا صبح باهاش میجنگیدم که خوابم نبره با ترس و شبهای دیگه انگار دنبالش بود وحشتی که تو جونم کاشته شد. لعنت.

بعد نوشت :... این بار هم ....



برچسب ها : 638 : راز - گفتم ,خواب ,خوابم ,خواب خواب ,خوابم نمیبره ,بعضی وقتها
638 : راز
639 : امروز

پست ' 639 : امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 639 : امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

639 : امروز

خب بم گذشت. الان همه چی اوکیِ و امروز تا الان خواب بودم. این یعنی دوباره شبها بیدار میمونم اما خستگیم در رفت نه که کوه جا به جا کرده بودم. چیز خاصی نبود پست قبل. شایدم بود نمیدونم:/ مهم نیست نه چیزی نبود. برم زودتر روزمو شروع کنم دیر شد خیلی دیز شد.



برچسب ها : 639 : امروز
639 : امروز
640 : ع پرتره

پست ' 640 : ع پرتره ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 640 : ع پرتره ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

640 : ع پرتره

این فکر احمقانه ای هست که فکر کنم اگه زمانی که در مکان حضور داشتم اگه کامل میشنیدم چقدر همه چیز فرق میکرد؟ گوش دادن به صداها برام دردناکِ از یه طرف اصلا دلم نمیخواد که مدام یاد آوری بشه این که بودم اما نبودم و از به طرف هم فکر میکنم حداقل اونهایی که دارمو شاید بهتر باشه روشن بشم فعلا که عقب نشینی .

رسیدم به بخش پرتره ( کتاب مفاهیم عکاسی، دیوید بیت ، ترجمهٔ محمدرضا رئیسی ، مارال زیاری، نشر حرفه نویسنده) داشتم فکر می این خانواده هایی که همش از بچه هاشوون توی آتلیه ع میگیرم آیا ظلم نمیکنن به بچه ها؟ دیدم که میگما منظورم اینه همیشه همه چی صاف صوف یه کادر تمیز توسط عکاسهای مجرب :دی البته که دلشون میخواد بهترین باشه و فکر میکنن بچه بزرگ بشه شاید کلی ذوق کنه. شاید هم واقعا آدم خوشش بیاد من به عنوان ی که اصلا تو بچگیم ع آتلیه ای ندارم نمیتونم نظر بدم هرچند به نظر اگر بود هم برام جذاب نبود. این که فقط خودتو ببینی با بلاهایی که کم و زیاد سرت آوردن یا ژست هایی که خیلی ترغیبت بگیری.

من تنها یک بار حاضر شدم برم آتلیه و ع بگیرم شاید احمقانه باشه اما همون یه بارم برام عذاب بود اون موقع حتی از عکاسی چیز زیادی نمیدونستم پیش ی بودم فکر کنم.اونم عروسی مها به اصرار مامانم چقدر مس ه و عذاب آور بود برام حتی نمیدونم کجا هست اون ع ها حتی برای انتخابشون نرفتم. اینقدر ی که ازم عکاسی کرد پرت بود که من فقط مبهوت به حرکاتش نگاه می البته این حرف من نیست مامانمم متوجه شده بود آ م که ع ارو دیدم مونده بودم چجوری اینارو از اون ع گرفتنش دراوورده شاید برای همین حتی وقتی موقع انتخاب رشته بود گفتم عکاسی میخوام برای آزاد وقتی مشاور گفت نه اول گرافیک میزنم برات احتمال قبولیت بیشتره چون کنکور عملی داره اگه عکاسی دوست داشته باشی راحت میتونی تو آتلیه ها کار کنی بلافاصله کفتم نه از آتلیه بدم میاد و اونم گفت پس میخوای چیکاره شی البته اون کار خودشو کرد منم نوشتم اما کنکور عملیو خیلی ریل موضوع پرنده بود یه همچین چیزی مربوط میشد. جوجه زرد مخصوصا به بدترین وجه ممکن کشیدم چون نمیشد فکر کنم پاشد دقیق تو خاطرم نیست و حوصلم سر رفته بود. این شد که عکاسی قبول شدم ولی تا مدتها نمیدونستم هدفم از عکاسی چیه فقط میدونسم عکاسیو دوست دارم. چیزی بود که حوصله مو سر نمیبرد هیجان داشت و واقعا کار می برای دل خودم و خب منفور دوستانی بودم که شاید حوصله نداشتن یا درک نمی چرا این همه ع میندازم یا می م و چاپ میکنم. اما از آتلیه و از عکاسی از آدمها بیزار بودم و با این که نمیدونستم چیکاره میشم رفتم این رشته هرچند به نظر بقیه احمقانه میومد. هنوزم وقتی میگم کار نمیکنم درک نمیکنن.

بگذریم از بچه هاتون عکاسی میکنین اشکالی نداره آتلیه باغ و این داستانا اونهام قطعا جذ ت خودشو شاید داشته باشه اما محض رضای خدا خودتونم بگیرین نه البته مثل الان که شاید مد شده با این لنزای فی همه پشت صحنه فلو و این داستانا. من وقتی ع امو میبینم نه فقط خودمو که هیچ احساس باهاش نمیکنم رو نگاه میکنم بلکه محیط خونه آدمها خانوادم لباس حتی موقعیت که صرفا همه چیز هم مرتب نبوده جذابِ. ع ای یادگاری هم. تازه تو ع ام اونجوریم نیست یعنی شاید ترجیح میدادم جزئیات بیشتر داشته باشه با این حال ع ا مثل سند میشه برای خود آدم جدا از یادگاری بودنش وقتی چیز زیادی تو خاطر برای خود آدم نمونده حتی اگه برای بقیه اهمیتی نداشته باشه.

این که این همه آتلیه رفتن زیاد شده و خب تعداد جاهایی که حتی ع از بچه عروسی و غیره میگیرن به طوری که همه چی همونجوری که هست مورد توجه قرار بگیره نیست و همه چی خیلی عالی وسط بیابونو جنگلو گل و بل بلو اینا به نظرم یه خورده خطرناک شاید باشه. بیشتر شاید ترسناک که اگه خودم بودم چقدر حسرت میخوردم که چرا ع ی ندارم. یعنی همه ع ام اگه اینقدر غیر باور ، دروغ بود.


یعنی کجاست...



برچسب ها : 640 : ع پرتره - شاید ,عکاسی ,آتلیه ,باشه ,برام ,البته ,داشته باشه
640 : ع پرتره
641 : تنفر

پست ' 641 : تنفر ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 641 : تنفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

641 : تنفر

تو وضعیت خوبی قرار ندارم. به جای این که بتونم تمام انرژیمو بزارم تا تمرکز کنم رو کارای درست بیشترش صرف تحمل و جنگیدنو بحث مداوم با اون میشه. تحمل این وضعیت سخته و قبول این که انگار تا قیامت نمیتونم از دستش خلاص بشم. دلم میخواد تنها باشم دلم کنج دنج خودمو میخواد انگار چسبیده بهم نفس نمیتونم بکشم. میخواستم برم عکاسی اعصابمو خورد کرد طبق معمول .ازش متنفرم و بهشم گفتم و میگم و نتیجه چی شد هیچی. اون خودشو رو من تخلیه میکنه و به کارش میرسه منم اما پر میشم و تو خودم میریزم و گند میزنم. اگه دکمه ای بود که میشد همین حالا خیلی راحت زندگیمو پایان بدم قطعا این کارو می . تحمل این شرایط واقعا وحشتناک برام خارج از حد تحمل هست. میگه کَری. درست اما اینی که من ثابت میکنم کر بودن هست نه قبل این. از این به بعد نه میشنومش نه میبینمش. حتی اگه شده مدام از خونه بیرون برم برای خلاصی از دستش. ازش متنفرم و از تمام آدمای مثل اون.برام مهم نیست دیگه هیچی. هیچی هیچی



برچسب ها : 641 : تنفر - هیچی ,تحمل ,هیچی هیچی
641 : تنفر
596 : به او

پست ' 596 : به او ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 596 : به او ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

596 : به او
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 596 : به او
596 : به او
597 : دلم گرفته است...

پست ' 597 : دلم گرفته است... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 597 : دلم گرفته است... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

597 : دلم گرفته است...

رفتم بیرون قدم بزنم دوربینو هم بردم گفتم اگه حسش بود عکاسی کنم زیادم نگرفتم ولی خب. چقدر خوبه پاییز و زمستون هوا تاریک میشه آدم دم غروب بزنه بیرون میتونه تا چند ساعت راحت تنها باشه و قدم بزنه. شب هارو دوست دارم.

میخوام کناب مثل خون در رگ های من که نامه های احمد شاملو به آیداست رو بخونم.


این روزها انگار واقعا ناخواسته و بدون هیچ تلاشی میتونم فقط ناراحتت کنم. حتی تلاش میکنم اتفاقی نیفته اما گند میزنم. دیگه دلم نمیخواد اصلا حرف بزنم. دلم میخواد حل کنم مشکلمو اما نمیدونم چجوری ...دلم نمیخواد که ناراحت بشی اونم به وسیله ی من. از خودم متنفر میشم وقتی فکر میکنم من باعثش میشم.



برچسب ها : 597 : دلم گرفته است...
597 : دلم گرفته است...
598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم...

پست ' 598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم...

اصلا اصلا دلم نمیخواهد نمیخواهد نمیخواهد این کتاب را ادامه دهم. وقتی میخوانم فقط به تو فکر میکنم. به تو و به خودم. به تمام حرفهایی که شاید خیلی هایش را با تمام وجودم حس کرده ام یا در حال تجربه اش هستم. دلم نمیخواهد. نمیدانستم نمیدانستم که اینقدر همه چیز میتواند وحشتناک باشد. یاد آوری گذشته. ندیدن تو. این گونه بودن خودم. میترسم میخواهم فرار کنم « کاش میتوانستم زمان را به عقب بازگردانم و آن روزها را دوباره به دست آورم. روزهایی که درمقابل نقاشی مى ایستادم و سرخوش از تفکراتی میشدم که امروز به سختى میتوانم آنها را توصیف کنم. درحال حاضر دنیا ملال انگیز است و آکنده از کلمات خشک و بی روح...»

اشک ها و تصویرها، نوشتۀ جیمز الکینز، ترجمۀ حسام الدین رضایی ، نشر حرفه نویسنده


« تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا میزند. آن آینه که من می جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی... »

مثل خون در رگ های من ، نامه های احمد شاملو به آیدا ، نشر چشمه


کاش میتونستم خوب باشم به اندازه ی تو برای تو اما این گره های وجودمو چطوری باز کنم. چوری جانا.





برچسب ها : 598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم... - نمیخواهد ,تمام ,میتوانستم زمان ,نمیخواهد نمیخواهد
598 : کاش میتوانستم زمان را به عقب باز گردانم...
599 : از همه جا

پست ' 599 : از همه جا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 599 : از همه جا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

599 : از همه جا

باور کن که به بط نمیگذرونم فقط نمینویسم که جز به جز چیکار میکنم یعنی منظورم روزمرگیام نیست همین کارایی که برنامه چیدم برای چیزی که میخوام. زبان و نوشتن دفترو کتاب خوندن میدونم که ایراده درستش میکنم بزار یه خورده رو غلطک بیفتم. فردا میرم سمت ساعت یک با بیتا و مروارید که کارای پایان نامه رو اوکی کنم البته زیاد بیرون نمیمونم مثل شنبه اگه بشه زودتر لپتاپمم میبرم که بدم درست کنن با اون راحت تر مینویسم با گوشی هیچ کار نمیشه کرد نه عکاس میتونم ببینم درست ،میبینمم ع اشونو نمیتونم بزارم که بنویسم راجع بهشون البته منظورم نوشتن خفن نیستا ولی خب بهتر از هیچیه که :). و نه نه بقیه کارایی که تو برنامم بود . فعلا تمرکزم رو زبانو کتابو نوشتن دفترمو یعنی مرورشون حتی عکاسایی که اسم برده شده رو میرم میبینم.و البته عکاسی هم از امشب شروع الان نگاه می تو دوربین با این که یه خورده خیلی وقت بود گذشت از اینجوری با فکر عکاسی م یعنی رو هوا چیلیک چیلیک ننداختم خوب شدن. ولی باز با لپ تاپ باید ببینم. میبینی انگار همه زندگیم رو هوا مونده تقصیر من نیست. کاش زودتر درست بشه.

برم دیگه خواستم بخوابم کرنومترمو میزارم :دی البته امروز کمتر شدا زمان عکاسیمو حساب ن بالاغیرتا بعضی وقتا مس ه میاد اما میدونم نگیرم از دستم میره زمان و یهو میبنم شب شده و هیچ کاری ن


دو تا کتاب داستان زبان دارم که نخوندمشون هنوز. اما اینقدر ابتدائین دستم بهشون نرفته. مها میگه باید به نحوه جمله بندیا و این چیزاش دقت کنم خب میدونه من چقدر داغونم هرچند که واقعا امیدوارم به خودم چون اون دوتا کتابمو خیلی جدی انجام میدم. اما اصلا دوست ندارم اینا رو کاش چیز جذاب تری بود برای خوندن.با این حال قدم قدم فردا اکه بتونم یکیشو میخونم.


نامه ی سوم شاملورو که خوندم دیدم چقدر تو حرف زدن با آیدا وجه اشتراک دارم خب اینم از همزاد پنداری :/. اختلال ذهنی نیست جانا واقعیِ متاسفانه. واقعا که حرف زدن سخت ترین کار دنیاست انگار. حتی پیش تو الانو نگاه نکن بلبل زبونی میکنم شک دارم روبروم باشی حرفی ازم دراد.


داشتم فکر می که چی شد اینجوری شد؟ اینجوری که من بفهمم اصلا تو از کجا فهمیدی :/ فکر به اینا تا صبح میتونه همه زمانی که باید کار کنم رو ازم بگیره بدون این که یادم بیاد یا بفهمم. میشه این مسئله رو روشن کنی برام :دی

دلم میخواد برای بیتا تعریف کنم به نظرت میتونم؟ اکه نطقم باز بشه خوبه. البته هنوز قطعی معلوم نیست بیاد. چند وقتِ درگیر کارش در مورد عکاسی

برم دیگه الان که مها خوابش اینوری شده راحت میتونم بیدار بمونم شبا.



برچسب ها : 599 : از همه جا - البته ,عکاسی ,اینجوری ,درست ,میکنم ,نوشتن
599 : از همه جا
600 : مثل خون در رگ های من

پست ' 600 : مثل خون در رگ های من ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 600 : مثل خون در رگ های من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

600 : مثل خون در رگ های من

وای خدا توبه ، توبه :/ :دی

به خدا من تا نامه دوم رو خونده بودم گفتم خودمو میبنمو تورو دیگه از بعدش هیشکیو نمیبینم -___- یعنی وای خب آدم اصلا خج میکشه دیگه نظر بده اصلا توقع نوشتن نداشته باشین اما هنوزم میگم معر ت و چه خوب که میشه خوند اما خصوصی :دی واقعا یجوری شاملو نامه هارو نوشته که انگار با تمام وجودشه یعنی اصلا آدم نمیتونه شک کنه که حالا جوگیر بوده نوشته. یه جور بدی واقعین، خیلی واقعین. قشنگ آدم با تمام وجودش میتونه کلمات رو بفهمه نمیدونم چجوری بگم. و واقعا این حسو میدن که داری توی نوشته های خصوصی دو نفر رو میخونی بیخیال نمیدونم ولی میگن تا کت رو نخوندی نظر نده همینه ها هنوزم تموم نشده اما خب به نظرم هنوزم اشکالی نداره شاید اولین باره واقعا همچین چیزی میخونم. نصفه خوندم تمپم نشده اما این اصلا یجوریم زندن انگار کلمات.



برچسب ها : 600 : مثل خون در رگ های من - اصلا ,نوشته ,هنوزم ,واقعا
600 : مثل خون در رگ های من
601 : یه پست شیرین

پست ' 601 : یه پست شیرین ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 601 : یه پست شیرین ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

601 : یه پست شیرین

آره تو همیشه همه چیو میفهمی ^___^ بر منکرش لعنت:))))

اووووه از اون موقع وای خدا باورم نمیشه.باورم نمیشه. اصلا نمیدونم چه حسی دارم یعنی همه چی قاطی از ذوق خج تعجب وااای وای دلم میخواد تمام بعدشو مرور کنم فکر کنم چند بار بیخیال بدون این که بدونم میدونی و همچین چیزی هست بهت نگاه . وای دارم مینویسم میخندم و نیشم شل شده از شیرینی که داشت. مها میگه به چی میخندی. قشنگ معلومه بعدم کلشو ت میده با تاسف. منم میخندم بهش میگم خل شدی دارم واسه خودم مینویسم. نصف شبی کی بیداره :)))) هی بر میگرده منو نگاه میکنه :دی یکی بیاد نیش منو ببنده خیلی تابلو شدم کلمو میکنم زیر پتو :دی :))))

بعضی وقتا احساس میکنم خواب میبینم.

امشب فکر نکنم دیگه خوابم ببره.

این کرنومتر امشب و امروزم از ساعت ١٢ جدید گذاشتم ولی با هم. اصلا اگه زیر این نمیزدم نمیشد اینقدر پیگیرم من :))))




برچسب ها : 601 : یه پست شیرین - باورم نمیشه
601 : یه پست شیرین
602 : اطمینان

پست ' 602 : اطمینان ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 602 : اطمینان ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

602 : اطمینان

متوجهم که چی میگی. منم کنترلی نداشتم و راستش فکر میکنم باید ببینم اصلا چیشد و کی برام اتفاق افتاد تینقدر آروم برام پیش رفت که احساس میکنم یه مبدا مشخص نداره. یا لااقل باز اینقدر بی صدا بود من زمانشو به خاطر ندارم که دقیقا از کی بود.

حق میدم حق میدم که راجع به یسری چیزا مطمئن نباشی. منم خب. خیلی میترسم از خودم از نقص هایی که دارم از اینده از نا بلدیم از از خیلی چیزا همه چیزایی که ممکن اتفاق بیفتن .

انگار همیشه در عین این که خیلی چیزها هست که آدم ازشون مطمئن، خیلی چیزای دیگه هست که شاید روح آدم خبرم نداشته باشه ازشون چه برسه به اطمینان.

البته به نظر من آدم توی همچین مسئله ای همشه در نظرش همه چی صد در صد نمیشه و خب شاید همینش وحشتناک باشه.

راستش من جرئت از بیرون نگاه به قضیه رو ندارم اصلا نمیتونم. نه که امتحان نکرده باشم ولی به نظرم من وسط معرکم چرا باید از بیرون نگاه کرد آخه از دید بقیه. منظورم اینه شاید تا وسط گود نباشه آدم نفهمه جریانو. نمیگم نباید فاصله گرفت و مطمئن شدا منظورم اینه بعضی وقتا از نگاه دیگران با فاصله که به ماجرا نگاه میکنی همه چی یجور دیگست و واقعا هم همین یجور دیگه به این معنی که ظاهر فقط دیده میشه توی گود توی عمق قضیه وسط معرکه زمین تا آسمون تفاوت هست.

به هر حال حرفایی که زدمو خودمم نمیدونم من بی تجربه تر از اونم که شاید بقیه باشن. شاید همش چرت گفتم. باید سخت گیر بود شاید خیلی سخت گیر نمیدونم اما من مطمئن نیستم بتونم از پسش بربیام.



برچسب ها : 602 : اطمینان - شاید ,خیلی ,مطمئن ,منظورم اینه ,بیرون نگاه
602 : اطمینان
603 : هر روز دیر تر از دیروز

پست ' 603 : هر روز دیر تر از دیروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 603 : هر روز دیر تر از دیروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

603 : هر روز دیر تر از دیروز

خب تازه بلند شدم البته زیاد ناراحت نیستم آ ین بار که ساعتو دیدم شیش شده بود بعدش خوابم برد. برم ببینم امروز چجوری میشه.



برچسب ها : 603 : هر روز دیر تر از دیروز
603 : هر روز دیر تر از دیروز
605 : امید ، انتظار

پست ' 605 : امید ، انتظار ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 605 : امید ، انتظار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

605 : امید ، انتظار

یه دوساعتی هست رسیدم. حدودای دو بود سوار مترو شدیم با مروارید بودم و بیتا نیومد. بالا ه اون لپ تاپمو دادم خدا کنه زودتر درست بشه.

انتظار، امید... چقدر اون زمان که اونو میخوندم دور میرسه. خیلی دور با این حال هنوز یک سالم نشده. اما خب اره اون موقع به اندازه ی الان درکش نمی . ی چه میدونه که چی میشه. انتظار بدن میتواند به اندازه ی امید طول بکشد...


راستی نمیدونم چرا هیچ جز تو نه منو جدی میگیره نه باورم میکنه. توی همه چی چه چیزای ساده چه سخت. این انگار از خیلی وقت پیش بود البته خانوادمم اینجوری هستن. باورم میکنن اما نمیفهمنم اونجوری. چجوری میشه بخوای حرف بزنی وقتی باورت ندارن. به نظر من احمقانست. بعضی وقتها... بگذریم جانا من مدتهاست که جز تو با ی حرف نمیزنم راجع به همه چیز. منظورم حرف زدن واقعی نه اینجوری که مس ه بازی باشه چاهار تا کلمه و خنذثده ردوبدل بشه. شاید واقعا هیچ چیز واقعی نیست. اما من باور دارم همونقدر که منو نمیفهمن منم نمیفهممشون اما همیشه باور میکنم و اعتماد به حرفهاشون. تفاوت من توی اینه. هرچند که بی نیازم وقتی تو هستی.





برچسب ها : 605 : امید ، انتظار - امید
605 : امید ، انتظار
606 : از کجا شروع شد ؟

پست ' 606 : از کجا شروع شد ؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 606 : از کجا شروع شد ؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

606 : از کجا شروع شد ؟

فکرم مشغول این ِ که جانا از کی عاشقت شدم؟ میخوای بدونی؟ راستش وقتی فکر میکنم میبینم احتمالا از مدتها قبل. فقط میدونستم که این آدمی که دیدم هیچ چیزش شبیه هیچ دیگه ای نیست. من کلا آدم بی توجهی نسبت به یسری مسائلم و سر به هوا یعنی اون موقع. اما شاید اصلا از همون ابتدا این موضوع به مرور مشخص شد که فرق میکردی و یه شخصیت مستقل داشتی جدا از جایگاهی که تورو برای من تعریف میکرد. یعنی این شخصیت مستقلی که برام پیدا کرده بودی مشخص بود هیچ ربطی به شغل و از این مسائل نداشت. اولش چرا اما به مرور زمان جدا از این مسائل بود اما من میگم توجهی نداشتم به این چیزا فقط میگذروندم اما بود. درگیراین که چرا اینجوری هست نبودم شاید به نظرم طبیعی میومد شاید چون هرگز تا قبلش درک نکرده بودم همچین چیزیو اینجوری. یعنی من اصلا تو باغ این چیزا نبودم فکر می عادی که آدم از ی خوشش بیاد اون آدم رو قبول داشته باشه اونم تو اون جایگاه و سمتی که تو در مقابل من داشتی.من فکر می این عادی که با دیدن اون فرد در اون جایگاه همه چی عوض بشه. در صورتی که برای همه نیست و من دنبال دلیلش نبودم چرا من میخوام و خیلیا نه. من میخواستم تغییر کنم اوایل تکلیفم مشخص نبود. این به وضوح حس میشد توی همه چی.این چیزی که هیچوقت انکارش ن . این که من بزرگ شدم. ولی با تمام این ها وقتی برام مشخص شد و فهمیدم این آدم رو دوست دارم و علاقه ای هست که دیدم ممکن دیگه نتونم ببینمش. نتونم بشنوم حرفاشو.احتمالا همین مسئله ضربه اصلی بود که من فکر کنم چرا باید ناراحت باشم؟ چرا برام مهمِ؟ چرا اعصابم خورد شده از این که ممکن نباشه این آدم. حتی گریه . چرا مثل خیلیهای دیگه بی اهمیت دست بر نمیدارم. حتی حاضر بودم زندگیم عقب بیفته اما تموم نشه! به یاد میاری ؟ وقتی باهات حرف زدم فکر میکنم واقعا اشک تو چشمام جمع شده بود. فقط میدونستم این آدمو دوست دارم اما عشق نه. هنوز نه. من دلیل رفتارامو نمیدونستم اما اون قضیه باعث شد بفهمم که این آدم فقط توی اون جایگاه قرار نداره من من دوسش دارم نه به خاطر جایگاهش. با تمام اینها چیزی به نام عشق توی ذهنم نبود. من به عشق جرئت نمی فکر کنم. من میدونستم شاید که اون کجا من کجا. اصلا فکر نمی . اما فقط از بعد اون میخواستم بهتر بشم شاید عمل ناخود آگاه بود ولی نمیدونستم فقط گوش می فکر می . من خودمو شناخته بودم تو اون مدت هرچی میگذشت بیشتر و البته تورو. میشناختم میفهمیدنم دنبال هرچیزی بودم که میگفتی کنجکاوی حتی راجع به زندگی شخصیت فکر می عادی شایدم بود وقتی یو دوست داره همه چیز برات جذاب میشه این که بیشتر بدونی انگار بیشتر دونستن باعث میشه نزدیک تر بشی بفهمی. من میخواستم مثل تو باشم. معیار خوب برای من تو بودی. با این حال هنوز هنوز هنوز به خودم اصلا اصلا اصلا جرئت نمیدادم فکر کنم که عاشقتم اصلا نمیزاشتم این فکر بیاد. من مردارو دوست ندارم هیچوقت بر ع هم سن و سالام نه با ی بودم نه دلم میخواست حتی نه نزدیک میشدم. اگه به نظرم از یم خوشم میومد فقط کافی بود یه حرکتی ببینم حالم ازش و از خودم و از تمام مردا بهم بخوره . همه چی از دور بود من نزدیک نمیشدم دورم یه دیوار محکم داشتم. دوستامم به نظرشون میومد چرا من اینجوریم؟! من دوست نداشتم عاشق ی بشم اما تو از کی برام پررنگ شدی از کی جرئت بهت فکر کنم؟ شاید از وقتی که دیدم نمیخوام اتفاقی برات بیفته. از وقتی که اگه یه هفته نمیشد ببینیمت عذاب بود و ... و بیشتر از همه از وقتی که این فکر به ذهنم خطور کرد که اگه این آدم چیزیش بشه اگه اگه اتفاقی بیفته من نمیتونم زندگی کنم. احتمالا از وقتی که گاهی یاد مرگ میفتادم یاد این که مجبورم با از دست دادن شاید پدرم مادرم مها و تو و تو من به نبودن توهم فکر می که اگه نباشی نباشی چی میشه. فکر کنم از اینجا فهمیدم از اینجا از اینجا کم کم کم یواشکی به خودم جرئت میدادم با خیال راحت دوست داشته باشم با تمام بعید بودنش با تمام نا مناسب بودنم با تمام نقص هام که میدونم و میدونی. من گریزون بودم. دست من نبود دست من نبود اینجوری بشه من حتی اولش باهاش مبارزه اما کم کم ش ت خودم ش ت خوردم و بعد به خودم این اجازه رو دادم که لااقل اگر حرفی نمیزنم اگه نمیتونم اگه مناسب نیستم و و و ... میتونم که تو وجود خودم داشته باشمش چرا باید این احساسمو خفش کنم چرا. نمیدونم چیشد چیشد که اینجا نوشتم. اما آدم همیشه لو میره نه؟ من حرفی نمیزدم من کنار بودم توی حاشیه من نمیخواستم اینجوری بشه اما نتونستم دست بکشم. نشد. انگار با وجودم یکی شده بود یه روزه اتفاق نیفتاد. تو وجودم نفوذ کرده بود ریشه دوونده بود. من خودمو شناختم با تو. یاد گرفتم خودم باشم بروز بدم نترسم نقاب نزنم اگه اگه تو نباشی چه اهمیتی داشت وجود من زندگی من. هیچی هیچی هیچی.

دیگه نمیتونم بنویسم. منو ببخش دست خودم نبود و نیست.



برچسب ها : 606 : از کجا شروع شد ؟ - اصلا ,شاید ,می ,دوست ,تمام ,نبود ,هیچی هیچی ,اصلا اصلا ,هنوز هنوز ,دوست دارم ,می عادی
606 : از کجا شروع شد ؟
607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.»

پست ' 607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.» ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.» ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.»

خب از وقتی اومدم نشستم کتاب مثل خون در رگ های من ، نامه های احمد شاملو به آیدا ، نشر چشمه رو خوندم. و تموم شد. دلم نمیخواست تموم بشه، اما شد. اصلا یه غمی وجودمو گرفتا. آدم اینقدر بی جنبه :دی. میدونی اصلا نمیتونم توصیفش کنم. این عشق واقعی بود. میتونستم بفهممش درکش کنم. وقتی آدم میخون میگه چه با شکوه. همه در ظاهر همچین چیزیو میخوان اما هیچ پس زمینه رو شاید نگاه نکن. تک تک سختی ها رنجهایی که فقط آیدا وشاملو درکش رو و خب قطعا شاید این ثمره ی پا به پای هم بودنشون باشه. زندگی آسون نیست فقط باید ببینی دلت میخواد این زندگی رو نه فقط به خاطر شادی ها بلکه برای رنج هاش کنار چه ی بگذرونی.


«دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منع میکند و این واقعیت آنقدر عظیم است که به افسانه میماند.

تورا دوست دارم ؛ و این دوست داشتن ، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته میکند.»


انگشت پام خورد به مبل انگشت کوچیکه ب خورد و ناخونش بلند شد یعنی هم وصل هم کنده شده. درد میکنه به خصوص که امروز کلی راه رفتم باهاش.

خیلی خوابم میاد نمیدونم خوابم میبره یا نه ولی فکر نمیکنم بتونم کاری کنم. باید فردا بلند شم کلی کار دارم به خصوص که امروز زبان نخوندم.

اینم کرنومتر امروز که خیلی درخشان نیست فردا جبران میکنم.





برچسب ها : 607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.» - زندگی
607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.»
608 : :)

پست ' 608 : :) ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 608 : :) ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

608 : :)

حب فکر کنم خوب بیدار شدم :)))) صبح بخیر.

بریم ببینیم چه میکنیم. زبانو امروز شاید بیشتر بخونم به جبران دیروز.

وای وای خدا من اون تصویرو درسته تا قبلش فکر می میفهمم که فضای اطراف چهره اشِ ولی در واقع الان درکش . فوق العادست. ذوق زده شدم از دیدنش.این که شاملو اینجوری میگه...




برچسب ها : 608 : :)
608 : :)
609 : بهار. شاید عید...

پست ' 609 : بهار. شاید عید... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 609 : بهار. شاید عید... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

609 : بهار. شاید عید...

میبینی من بالا ه فهمیدم طبق معمولم با تاخیر :دی

اصلا فکرشو نمی که یه همچین روزی وسط پاییز، آبان ماه حس زندگی داشته باشم.اونم الان بعد از تموم شدن یکی از دوره های زندگیم. فکر نمی فکر نمی اینجوری بشه. فکر می چه عذ باید باشه حتی نفس کشیدن توی این زمان. اما حالا انگار شروع. این که گذشته رو پشت سر گذاشتم. جدا شدم از اون همه تلخی و خاطرات بد و آینده رو میخوام.اتفاقی که شاید عید ها فقط دچارش میشدم. حالا میفهمم جانا چرا اون مجموعه رو میتونم ادامش بدم الان حتی همه چیز رو خیلی خیلی بیشتر حس میکنم.میتونم گذشته رو بپذیرم تمام هرچیزی که گذروندم. دیگر مهراس دیگر مهراس.

دیگر مهراس از گرماى خورشید

یا از خشمِ طوفانىِ زمستان...

ش پیر


عجیب نیست که من این شعر رو تمام و کمال حتی قبل از این که کتاب خانم دلوی رو بخونم درک کرده بودم. وقتی عید بود. توی متنم نوشته بودم که درواقع همین بود.

گفتم عید یادم افتاد که تو همون روزها بود یه شعر از افشین یدالهی گذاشته بودم این بود.

لبخند
بی فایده است
ی که دلت را می خواند
به چهره ات نگاه نمی کند
و تو
در برابر او
راهی برای پنهان کاری نداری
نترس
با رازهایت کاری ندارد
کمی مرتبشان می کند
آنهایی را که خودت هم ندیده ای
نشانت می دهد
می بوسدت
و منتظرِ دستهایت می ماند
و تو
در برابرِ امنیتِ او
بی دفاع ترین زنِ جهانی


اون موقع اصلا فکرشو نمی اصلا اصلا که تو خب باورت میشه؟ تو دقیقا همین بودی. یعنی بعدش جوری که همون موقع هم اینو فهمیدم اما جرئت نداشتم بهش فکر کنم اما حالا...

هنوز باور نمیکنم. چیزی که با تموم وجودم درونم دارمشو. حتی بلد نیستم به زبون بیارم . دلم نمیخواد هیچوقت تموم بشه هیچوقت کاش این اتفاق هرگز نیفته.



برچسب ها : 609 : بهار. شاید عید... - اصلا ,نمی ,مهراس ,تموم ,حالا ,دیگر مهراس ,فکرشو نمی ,اصلا فکرشو ,اصلا فکرشو نمی
609 : بهار. شاید عید...
610 : در راستای فهم موضوع :دی

پست ' 610 : در راستای فهم موضوع :دی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 610 : در راستای فهم موضوع :دی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

610 : در راستای فهم موضوع :دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 610 : در راستای فهم موضوع :دی
610 : در راستای فهم موضوع :دی
577 : امروز واقعا است ...

پست ' 577 : امروز واقعا است ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 577 : امروز واقعا است ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

577 : امروز واقعا است ...

من میتونم سالها با این موزیک سر کنم . مثل زندگیمِ...

از امروز فقط آسمونشو دوست دارم. گرفته میمونه مثل خودم. نمیدونم چرا بعضیا به این هوا میگن هوای بد. برای من هوای بد هوائیه که گرم باشه با تابش مستقیم خورشید، آسمونی بدون ابر شاید بین شلوغی شهر. میگن غم داره این هوا ، بارون ، سرما ، برف میخوان فرار کنن ازش. چرا نمیفهمنش؟ چرا؟ مثل مها میگه از کمانچه بدش میاد چون غم داره... نمیفهمه نمیفهمه. منم نمیفهمم چرا این حسو به سه تار نداره میگم اون سه تارم خودش پیکرش از غمِ. میگه اره اما از این آهنگ بدم میاد میگه حرفی برای گفتن نداره! مگه غم عالم رو دل آدم میریزه. نمیدونم نمیدونم ما کلا شبیه هم نیستیم. الان آهنگ پیانو برام گذاشته. که صرفا آدم خوابش میگیره شایدم رو مودش نیستم. میگم بهش این آرامش بخش وقتی گوش میدم عصبیم میکنه. میگه پس چی موزیک باید آرامش بخش باشه نه مدل اونی که تو گذاشتی غم که سهل آدم ا... میگیره. میگم اگه به روز میتونستم ساز بزنمو یاد بگیرم قطعا کمانچه انتخابم میشد.دلم میخواست شهر خالی بود هوا بارونی میتونستم راه برم توش. شلوغی دوست ندارم. بیشتر از هر زمانی دلم میخواد تنها باشم یه کنج دنج داشتم.



برچسب ها : 577 : امروز واقعا است ... - میگه ,نمیدونم
577 : امروز واقعا است ...
578 : دخترک

پست ' 578 : دخترک ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 578 : دخترک ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

578 : دخترک
دخترک از ته دل میخندید
به هنگامی که
میان قفسش،
آسمان را میدید.

یاد پرواز و رهایی،
چشمهایش را بست
و قفس را به فراموشی برد.
غرق شد در خنده ی نور
و میان ابرها اوج گرفت.

ناگهان ، بانگ زد زندانبان
به چه میخندی ای زنک بی مقدار
که اگر دیوانِ نامحرم
بشنوند خنده ی پلید زنی
به گناه می افتند
و خداوندگارش تو را
تبعید میکند به دوزخ وحشتناک

دخترک ناگه برق چشمهایش پرید
فکر پروردگار جهنمیان شوق رویای پروازش گرفت
زندانبان به زور
تزریق کرد داروی شبانه را
رویای قشنگ پرکشید،
نفرت به جانش می دوید.
غم وجودش را گرفت

اما قلب دخترک
در میان یاد ابرک مانده بود
تصویر آسمان بر جانش تپید
نفرت در وجودش دفن شد

بعد از این خنده بر لبها دگر جایی نداشت
دخترک هرگز دگر آسمان را ندید
اما تصویر آن بر وجودش مانده بود

زندان بان رهایش کرده بود
چون کناری در وجودش ه بود
دخترک دلخور نبود از او
تقصیری نداشت
میترسید
از جهنم ،از خدا، از دیوان پلید
میدانست ترس، روزی دگر از پا میاندازد
سر انجام ولی
کاری از دخترک قصه ی ما بر نمی آمد
دخترک هم روزی در غم ه ی خیش
با خیال نازک ابر آسمانها میمرد
دخترک دیگر هرگز
قصه ی شوم انان را باور نکرد
ولی تلخی چشید تلخی چشید تلخی چشید
و مُرد
مُرد
مُرد.


از شاعری تازه کار که فقط چرت مینویسد:/
حوصله نداریم حتی خودمان را دلمان یک کنج دنج میخواهد!
شاید موقت
شاعر اعلام میکنه ویرایش نشده میدونه ایراد داره -___-


برچسب ها : 578 : دخترک - دخترک ,وجودش ,مُرد ,چشید ,تلخی ,میان ,تلخی چشید ,مُرد مُرد ,چشید تلخی
578 : دخترک
579 : بی حوصله

پست ' 579 : بی حوصله ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 579 : بی حوصله ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

579 : بی حوصله
نزدیکای چهار ساعت کار کردیم متاسفنانه کمتر از دیروز و بی کیفیت تر. میدانیم، میدانیم اما دشواری هایی پیش آمد چه جسمی ، چه روحی و روانی... حال نیز سر درد کم کمک دارد امانمان را میبرد اعصاب هم نداریم خدا نکند ی پرش به پرمان گیر کند که این زمانها خود نیز از وجود خود گریزانیم. چه بسا که دلش ته نیز به سر میبریم. دلمان گریه میخواهد اما متاسفانه زین پس وجودی جز خود را باید تا ابد در اتاق تحمل کنیم که مدام به خاطر هر عملی باز خواستمان میکند.
فردا باید برویم نمیدانید نمیدانید که تا چه میزان دلمان فرار فرار فرار میخواهد که پایمان را نگذاریم آنجا نمیدانید که بیزاریم بیزاریم بیزاریم. حتی ید کتاب نیز انگار مرحمی بر وجودمان نمیگذارد.
امشب سر می آید؟ فکر نمیکنم. کاش یا فردا نرسد یا سریع میرسیدو گذر میکرد. کاش کاش کاش. حرفی نمیشنیم دیگر مبادا حالمان به شما نیز سرایت کند میرویم و در سکوت در خود میگرییم.


برچسب ها : 579 : بی حوصله - بیزاریم ,نمیدانید ,بیزاریم بیزاریم ,فرار فرار
579 : بی حوصله
580 : خیال

پست ' 580 : خیال ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 580 : خیال ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

580 : خیال
میفهمی نه؟، میفهمی که از صبح به طور غیر باوری سعی میکنم که نگم و نپرسم. حرفی ازت نزنم. یه وقت نکنه کلافت کنم. این که کجایی خب احتمالا جوابش این که به من ربطی نداره و نباید بپرسم . یعنی نمیدونم نمیدونم که باید ربط داشته باشه یا نه خب میدونی که خیلی تو این موارد سر رشته ندارم . اما خب این که ذهنمو مشغول کرده بود دست من نیست. شاید کنجکاوی از این که تو چه ح ی هستی یاکجایی چیکار میکنی. خب فکر بهت. خیلی یواشکی و بی صدا ولی میگفتم نباید منتظر باشم اما بودم که حرفی بزنی. با این حال با تمام سختیش سکوت . پنهان ، شاید حتی از خودم ...

وقتهایی که میخوام چیزیو پنهان کنم یا حرفی نزنم غالبا بیشتر سعی میکنم فکر کنم حرف بزنم راجع به چیزای دیگه. که شاید حواسم پرت بش ه حرفی از دهنم نپره که خب یه ترفنده. کوتاه مدت جواب میده تا جایی که صبرت لبریز بشه.
فکر نکنم خواب باشی. اما یعنی الان داری به چی فکر میکنی؟ فقط همین و دستهات دستهات ... دلم میخواست میتونستم ببینمت اونوقت میفهمیدم میفهمیدم. تصورت میکنم و لبخند میزنم. کاش روبروت بودم. دلم میخواست دفتر نقاشی داشتم. میتونستم بِکِشَم تمام لحظه هایی رو که با چشمام عکاسی . فردا فردا می م. کاش تصویر حال رو ازت داشتم. میتونستم تو چشمام داشته باشم. کاش دستهاتو میشد برام بفرستی. کاش کاش کاش و من ...


برچسب ها : 580 : خیال - حرفی ,میتونستم ,شاید ,میکنم ,داشتم میتونستم
580 : خیال
581 : ...

پست ' 581 : ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 581 : ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

581 : ...

یکی دهانیم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست.

یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دَم
در منظرِ خویش
تازه تر می سازد.

نفرتی
از هرآنچه بازِمان دارد
از هرآنچه محصورِمان کند
از هرآنچه واداردِمان
که به دنبال بنگریم، ــ

دستی
که خطی گستاخ به باطل می کشد.

یکی شوریم
از هر شعله یی برتر،
که هیچگاه ش ت را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه تنیم.


و پرستویی که در س ناهِ ما آشیان کرده است
با آمدشدنی شتابناک
خانه را
از خ گم شده
لبریز می کند.

احمد شاملو
۲۳ دیِ ۱۳۴۱، از دفتر آیدا در آینه


هر کاری نتونستم بنویسم. آشوب بودم و حالا آرومم خیلی خیلی. آرامش رو مثل موجی سمتم فرستادی زبونم بند اومده.


برچسب ها : 581 : ... - هرآنچه
581 : ...
582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم.

پست ' 582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم. ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم. ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم.

فکر کنم یک و دو تازه از خونه بزنم بیرون باید برم . کتاب میخوام ب م هوراااا. ستاد انگیزه دهی



برچسب ها : 582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم.
582 : الان تازه بیدار شدم. اصلا یادم رفت ساعت بزارم. میشه نرم جاش فردا برم؟ میشه؟ در هر صورتزود تر باید بلند بشم.
583 : به یاد اسکو

پست ' 583 : به یاد اسکو ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 583 : به یاد اسکو ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

583 : به یاد اسکو

اومدم به جرئت میتونم بگم مثل قبرستون بود. باور کن همه چیز دهن کجی میکرد. برگمو گرفتم یه روزم باید برم با مدارک فلسطین امروز نمیشد. بعدم رفتم افق نمیدونم چرا یه جوریه و حال نمیکنم باهاش. با تمام این تمام طول دانشجویی زیاد ازش کتاب گرفتم برا همین فقط یه کتاب کلمات عکاسی رو برداشتم و اومدم مولی. مولای دوست داشتنی :)))) :دی

الان دارم میرم سمت انقلاب اون افقی که لواز تحریر و هنری داره یه دفتر ب م برای نوشتن جزوه هام برای خودم که مرور بشه برام. چقدرم شلوغه

خب نشد ادامه رو بنویسم. نمیشد اینقدر تو پیاده رو رفت او آمد بود. الان منتظرم مترو بیاد که اوووومد. خب خیلیم طول نکشید.ساعت سه ربع اینطورا ولیعصر بودم. کتاب لذات فلسفه با مسخ و درباره مسخ و مثل خون در رگهای من و کلمات عکاسیو یدم به نظرت نباید حالم خوب باشه؟ با یه دفتر برای نوشتنو یه دفتر طراحی :)))

میخوام فقط برسم زودتر خونه که سر فرصت ببینمشون. امشب نمیدونم کافکارو تموم میکنم یا نه اما فردا قطعا تمومش میکنم.

انگار همه جا برام غریبست از بس بیرون نیومده بودم حتی مترو. اگه بگم خوشحالم که دیگه اسکو مجبور نیستم برم خیلی بده؟ هرچند که کارم ده دقیقه هم نشد.

اما قدم زدن توی ولیعصرو انقلاب شاید از حس وحشتناکی که دچارش شدم دورم کرد. یادآوری این زمان سپری شد یاد آوری تمام تجربه ها تمام روزهای خوبی که داشتم. و با تمام اینها این نتیجه گیری که نمیخوام برگردم عقب. ادمی که الان هستم به خاطر تموم شدن روزهام هست. و آینده. یعنی چه روزایی رو قراره پشت سر بزارم کاش اون موقع هم احساس پشیمونی نداشته باشم همونجوری که الان ندارم و میدونم درسته اولش نمیدونستم چی کار باید م اما بعدش جبران .

کاش زودتر برسه حسین آباد دلم میخواد برسم خونه :))))

برم دیگه. اصلا نمیدونم چی نوشتم خیلی قاطی شد بزارین نوشته رو پای ی که دو ماه بیشتر شاید اینجوری نیومده بود بیرونو با خودش وقت نگذرونده بود :)



برچسب ها : 583 : به یاد اسکو - تمام ,الان ,دفتر ,کتاب ,نمیدونم
583 : به یاد اسکو
584 : خیابان وصال :)

پست ' 584 : خیابان وصال :) ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 584 : خیابان وصال :) ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

584 : خیابان وصال :)

وای چرا من اینجوری شدم اینقدر سر به هوا. دوباره کلی نوشتم و حواسم نبود رفرش زدم :(

چیزی شده؟ نگران شدم. باید دوباره انگار برگردم عقب و از صبح رو ببینم هرچند که تو لحظه متوجه شدن اما حالا به خصوص آ یارو نه. نگران شدم. من که کاری ن ؟ چه سوال مس ه ای : دی

میگم جانا _اینم افتاده تو کلامم فکر نکنم معنی داشته باشه اما خب منم دل دارم دلم میخواد مستقیم مخاطب قرارت بدم :)_ خب میگم که امروز به وصال که رسیدم یادت افتادم اون لحظه اون مکان اصلا نمیدونم که چی شد فقط دلم میخواست ع بگیرم. خب هرچیزی که به تو برمیگرده رو دلم میخواد داشته باشم حتی با ع . هر چیزی که تورو به خاطرم بیاره. برای همین با تمام قولی که داده بودم دست به گوشی نبرم طاقت نیاووردم.دوربین همراهم نبود اگه بود قطعا ع م خیلی بهتر میشد.

الان داشتم اتاقمو مرتب می بعد اینجا جارو گردگیری کنم. ح که یه خورده ذوقمان برای کار و بهتر شدن برگشته و جوگیرم گفتم مرتب بشه تمرکزم بیشتر میشه.

اوووم دیگه این که آهااان میخوام امشب فقط یدوونه فقط یکی .باشه؟ فقط یکی از نامه های شاملو رو بخونم میدونم کافکا فردا تموم میشه اما یه دونه نامش که چیزی نمیشه. یعنی چون دلم میخواد.طاقت نمیارم. چه دلیل قانع کننده ایم گفتم نه؟ :) اینم این دفعه رو سخت نگیریم زیر سیبیلی رد کنییییم. میشه؟؟؟

احساس میکنم ناراحتی. یه اتفاقی افتاده که نمیدونم چیه کاش میتونستم از اینجا همینقدر دور ببینم به چی فکر میکنی. کاش کاری ازم بر بیاد. بهم بگو باهام حرف بزن. کاش میتونستم خوشح کنم مهم نیست اصلا الان خوشحالی یا غمگین. مهم اینه من اینکارو کنم. خیلی خودخواهم؟

بزار بزار یه چیزی نشونت بدم. شاید ح خوب بشه باهاش مثل من. عمرا اگه یادت بیاد. الکیییی :دی ولی حالا ببین ع مووو. البته ترجیح میدادم که آدمی نباشه ولی خب من یادت افتادم. وسط این شلوغی جدا از زمان و مکان توی قلبم توی ذهنم.


خیابان وصال



برچسب ها : 584 : خیابان وصال :) - چیزی ,یادت ,میخواد ,یادت افتادم
584 : خیابان وصال :)
585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما...

پست ' 585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما...
585 : من فکر میکنم فکر میکنم که چی شده اما...
587 : دلتنگی

پست ' 587 : دلتنگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 587 : دلتنگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

587 : دلتنگی

نه نه نه نه نه نه جانا نه. میدونی که اینجوری نیست اصلا. میدونی که چقدرچقدر چقدر دلم تنگ شده؟ میدونی؟ مشکل اینه. اینه که نمیتونم نمیتونم بگم. تو کلمات نمیگنجه. اما فکر معلومه. این که میفهمی دلم میخواست تصویرت روبروم باشه یا کشیدن ع هایی که با چشمامم ازت گرفتم برای چیه. یا این که امروز یادت افتادم فقط یکی از چیزائی بود که گفتم. یا وقتی میگم دستهات دستهات دستهات و دیگه نمیتونم ادامه بدم نمیتونم بنویسم چیزی که درونم تجربه میکنم. یا مرور تمام حرفات. این که صبحا چرا بیدار میشم و چرا میخوابمو این بین رو چجوری میگذرونم. فکر می معلومه که چقدر دلم میخواد برام حرف بزنی وقتی مدام میگم برام بگو. درست اشتباه از من بود من نگفتم فکر می اینا مشخص میکنه که چقدر دلم میخواد باز ببینمت با خیال راحت. فقط منتظر بودم بهم بگی فکر وقتش که بشه بهم میگی یعنی یعنی من فقط فکر تو خب اینجوری شاید بخوای. اینجوری باید باشه نمیدونم نمیدونم. من که سعی میکنم همه چیز رو بنویسم. سعی رو پای خودم وایسم و تاش کنم که از پس خودم بر بیام تا شاید تو خوشحال بشی. من من نمیدونم چیکار باید م چجوری. نمیدونی نمیدونی. کاش میشد نوشت کاش تو کلمات جا میشد. دلم خیلی چیزا میخواد اما اما من من اه لعنت لعنت به کلماتی که پشت هم فراموش میکنم. کاش میتونستم میتونستم چیزی که درونمرو برات بفرستم تا بفهمیش با تمام وجودش. کاش میشد. فعلا تمامش به جای نوشته شدن از چشمام خارج میشه. اگر چشمامو میدیدی میتونستی تمامشو بخونی.





برچسب ها : 587 : دلتنگی - میخواد ,نمیدونم ,میشد ,میکنم ,دستهات ,چقدر ,دستهات دستهات
587 : دلتنگی
588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود...

پست ' 588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود...

در پیرامونِ من
همه چیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...



من من نمیدونم چی بگم که مس ه نباشه طبق معمول لال شدم :(

داره بارون میاد دلم میخواد برم بیرون.

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار

باید برم شایدم برم بیرون. نه شرح حال نمیدم دیگه بیخیال.


زمان هایی پیش می آید، عزیزِ دلم، که متقاعد می شوم برای هیچ گونه ارتباطِ انسانی مناسب نیستم.

کافکا



برچسب ها : 588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود...
588 : ای کاش عشق را زبان سخن بود...
589 : تورا میخواهم وقتی باران است...

پست ' 589 : تورا میخواهم وقتی باران است... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 589 : تورا میخواهم وقتی باران است... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

589 : تورا میخواهم وقتی باران است...

خسته

ش ته و

دل بسته


من هستم

من هستم

من هستم


ـ□


از این فریاد

تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.


لب بسته در دره های سکوت

سرگردانم.


من می دانم

من می دانم

من می دانم


ـ□


ِ شاخه یی

از جنگلی خبر می دهد

و ِ لرزانِ شمعی ناتوان

از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش،

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

درهم ش ته ام

من

دل بسته ام.


احمد شاملو



برچسب ها : 589 : تورا میخواهم وقتی باران است... - می دانم
589 : تورا میخواهم وقتی باران است...
590 : اشتباه

پست ' 590 : اشتباه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 590 : اشتباه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

590 : اشتباه

چه آدم مز فی هستم من نه؟ اینقدر نفهمیدم انگار باید میزدی توی گوشم. ممثل احمقا میمونم. اصلا یه چیز دیگه میگی یه چیز دیگه میفهمم نمیفهمم خودمو. حالام از خودم بهم میخوره. چه صبری داری تو. حتی با معذرت خواهیم میدونم نمیتونم درستش کنم. هی میگم فهمیدم میفهمم بعد عین بیشورا عمل میکنم. از خودم متنفرم. با این حال فکر کنم باید یه شلاق بگیرم دستم. تا دوباره فراموش ن مدام برای درست رفتار هر از چند گاهی یاد خودم بیارم. میترسم دباره یادم بره. از خودم متنفرم. اما تنفر چه دردی رو حل میکنه. کاش بتونم این دفعه دیگه درست عمل کنم. کاش دوباره اب نکنم. من همش میگم فهمیدم اما گند میزنم. هی گم میکنم خودمو. چجوری یادم بمونه چجوری دوباره اب نکنم. چرا هی اینجوری میشه. چرا من اینجوری شدم. از ساعت هفت بیدار شدم صبحونمو خوردم باید شروع کنم. کاش بتونم کاش چیزیو فراموش نکنم.



برچسب ها : 590 : اشتباه - نکنم , اب نکنم ,دوباره اب ,خودم متنفرم ,میگم فهمیدم
590 : اشتباه
591 : ... i want to see what happens if i don’t give up

پست ' 591 : ... i want to see what happens if i don’t give up ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 591 : ... i want to see what happens if i don’t give up ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

591 : ... i want to see what happens if i don’t give up

همیشه انگار شروعش سخته اما وقتی انجامش میدم دیگه نمیفهمم زمان چجوری میگذره. تا شب قطعا از صبح و دیروز و تمام روزای پیش بهترم. دارم سعیمو میکنم دلم میخواد ببینم اگه هر روز اینجوری باشم و ادامه بدمو جا نزنم چی میشه. تو تصورم نمیگنجه. کاش به نتیجه برسه. انجامش آسون نیست. وسوسه ی استراحت خو دن وووو اما کدوم آدمی رو میشناسین که با تنبلی به چیزی رسیده؟



برچسب ها : 591 : ... i want to see what happens if i don’t give up
591 : ... i want to see what happens if i don’t give up
554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا...

پست ' 554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا...
ساعت دو بیدار شدم تازه. بریم ببینیم امروز چجوری میشه. کاش همه چی آروم باشه. اعصابم که خورد میشه نمیتونم درست کار کنم.



برچسب ها : 554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا...
554 : شخصیت اصلی منم، درسته همون ماجرا...
555 : جیرجیرک

پست ' 555 : جیرجیرک ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 555 : جیرجیرک ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

555 : جیرجیرک

امشب صدای جیر جیرک میشنوم. فکر کنم بعد از مدتهاست. اصلا وقتی صداش اومد تعجب . هنوزم با شنیدن بعضی صداها سر شوق میام یا بهت زده میشم. صداهایی که شاید مدتها قبل شنیده بوده باشم و حتی شنیدنو کشف صداهای جدید! این جهان شگفت انگیزِ خیلی خیلی زیاد. نذارین نذارین یه چیزایی براتون عادی بشه بعضی وقتا بعضی وقتا باید جور دیگه ای شنید از داشته هاتون استفاده کنین که اگر به هر دلیلی از دستش دادین پشیمون نشین.

فکر کنم من جزو ایی باشم که تو این سن تونسته باشم حس تجربه ی قوه ی شنوایی رو که احتمالا کودک بعد تولدش برای اولین بار براش میافته یه ذره درک کنم.شایدم چرت میگم اما خب نمیدونم چه اسمی میشه براش گذاشت برا این چیزی که اتفاق میفته برام گاهی.

شب خوبیه تا الان که خوب پیش رفتم و از خودم راضی ام .

کیفیت تصویر کمه با گوشی بلد نبودم زیاد که حجمشو بیارم پایین ولی یجوری این بلارو سرش آوردم امیدوارم خیلی داغون نباشه :))) البته بیشتر به صدا توجه کنین :)




برچسب ها : 555 : جیرجیرک - خیلی ,بعضی ,بعضی وقتا
555 : جیرجیرک
556 : صبح زوود خیلی زود

پست ' 556 : صبح زوود خیلی زود ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 556 : صبح زوود خیلی زود ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

556 : صبح زوود خیلی زود

خب هنوز بیدارم. چه لذتی داره. هر چند که خوابم گرفته چون از دیروز نخو دم اما به هر قیمتی شده تا ساعت ۹-۱۰ شب خودمو سروپا نگه میدارم. دلم میخواد از فردا این موقع از خواب بیدار بشم و روزم شروع بشه و اینجوری شاید بتونم به چیزای دیگه ای هم که گاهی دوست دارم انجام بدم برسم مثلا آشپزی وقتی ظهر بیدار میشی برای ناهار که نمیتونی کاری کنی و برای شامم چون دیر پاشدی هیچ کاری نکردی زیاد کیف نمیده جدا از اون دلم میخواد از زمانی که طی میکنم لذت ببرم خیلی یکنواختی لذت بخش نیست.

دارم داستانهای کوتاه کافکارو میخونم تقریبا به نصف کتاب رسیدم نمیخوام تنبلی کنم.بعضیاشو کاملا متوجه میشم بعضی از داستانهارو نه.خیلیم فکر میکنم اما گنگ و خب ی نیست خونده باشه یا علاقه داشته باشه و اطرافم باشه تا ازش بپرسم در نتیجه با تمام درگیری فکری که برام ایجاد شده تنها راهش اینه بعد از بررسی همه جوانبش اگه باز متوجه نشدم رها کنم و علامت بزنم تا بار بعدی که میخونم به واسطه رشد ذهنی که برام امیدوارم اتفاق افتاده باشه متوجهش بشم.

چند ماه پیش نوشته بودم تصویری که از آینده ی خودم دارم این که خودمم و یه خونه ی خالی که کاملا مشخص ی جز من درونش وجود نداره. کاملا به خاطرم که چجوری تصورش می . الان خیلی وقت بود که اصلا به اون آینده ی بدون آدم فکر نکرده بودم. الان که فکر میکنم نمیدونم نمیدونم راستش جرئت نمیکنم که بهش فکر کنم. ترسناک یعنی میدونم که تغییراتی رخ داده اما اما. تمیدونم چجوری بگم فقط دیگه تصویر یه خونه ی خالی نمیاد توی ذهنم ی نیستا نمیتونم به ایم فکر کنم آدمیو اونجا بزارم اما خالی نیست انگار ی هست میشه فرض کرد موقتا انگار تنها شدم و خونه اون رن سردو بیروح رو نداره خونه با رن گرم میاد توی ذهنم من خونه ای رو واضح تجسم نمیکنم فقط فکر میکنم که دوست دارم چجوری باشه. اصلا نمیدونم نمیدوم ول کن نمیدونم چی شده چی شده اینجوری شده.ولی دلم میخواد همونجوری با رن گرم باشه قرمز زرد نه اونقدر بی روح و خالی مثل قبلا. از پیر شدن اینجوری نمیترسم. قبلا دلم میخواست شاید احمقانه بیاد اما به پیری نرسم اما حالا البته هنوز این موضعمو دارم که اصلا دلم نمیخواد آویزون باشم. میفهمی نمیدونم اصلا درست یا نه ولی دلم میخواد شخصیت خودمو داشته باشم نه صرفا انگار نمیدونم چجوری بگم. شاید باید بهش فکر کنم اما الان نه. میترسم برگردم عقب و پاک کنم واسه همین زودتر پستش میکنم که پشیمون نشم مهم نیست چقدر مس ه بیاد باید بگم نه؟

امشب به عنوان شب دوم هم اتاق شدن با مها کاملا تغییر داشتیم چراغ مطالعه روشن اما نورش کم بود الان اومدم بیرون تو آشپزخونه کتاب بخونم همه خوابن خیلی کیف داره اینجوری :) اما تا ساعت سه خیلی خوب کنار هم دووم آووردیم :دی اون بیچاره هم تقصیری نداره منم خب شاید ایرادای خودمو دارم یعنی فقط با هم متفاوتیم همین :)



برچسب ها : 556 : صبح زوود خیلی زود - باشه ,نمیدونم ,خیلی ,میکنم ,خونه ,چجوری ,دوست دارم
556 : صبح زوود خیلی زود
557 : تصمیم

پست ' 557 : تصمیم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 557 : تصمیم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

557 : تصمیم

رهاندن خود از وضعیتی اسفبار ، حتی اگر شده به زور باید کار آسانی باشد. با تمام توان از روی مبل بلند میشوم ،میز را دور میزنم ، سر و گردن میجنبانم ، به چشمهایم شر وشور میدهم ، عضلات دور چشم را منقبض میکنم. اگر در این لحظه «الف» از راه برسد ، بر خلاف میل باطنی ، با شور و شادی به او خوشامد میگویم ، حضور «ب» را در اتاق خود با روی گشاده تحمل میکنم ، در خانه ی «پ» هر چه را گفته شود ،هرچند نا هنجار و درد آور ،با نفس های عمیق در میریزم.

ولی حتی در صورتی که این همه شدنی باشد ،با هر اشتباه اجتناب ناپذیر ، همه چیز ، چه آسان و چه دشوار ، از جریان باز میماند و به ناچار باید دور بزنم و عقب گرد کنم.

از این رو بهتر آن که به همه چیز تن در دهی ، همچون توده ای سفت و سخت باشی ، حتی اگر احساس کنی به دست باد در هوا معلق شده ای ، نگذاری به اقدامی نا بجا وادارت کنند ، دیگری را با نگاه چهار پایان برانداز کنی ، احساس پشیمانی به خود راه ندهی ، و خلاصه هر شبحی را که از زندگی باقی مانده است ، به دست خود فرو بکوبی ، به این معنی که فقط آرامش گورستانی موجود را دری و جز این به چیزی میدان ندهی.

کشیدن انگشت کوچک روی ابرو ، یکی از آن حرکات کلیشه ای است که از چنین وضعیتی حکایت میکند.

داستانهای کوتاه ، نویسنده فرانتس کافکا ، ترجمه ی علی اصغر حداد ، نشر ماهی ،صفحه۲۷



باید بیدار بمونم. دیگه این شبا فعلا مثل قبل نیست نمیتونم راحت کارمو انجام بدمو کیف کنم یه بخشی از ذهنم هرچقدرم تمرکز کنم سمت دیگه ایِ. میدونم که نمیمونه طولانی مدت تنظیم خوابم هرچقدرم که موفق بشم اما امتحانش ضرری نداره. اما کارامو عقب ننداختم دارم انجام میدم.




برچسب ها : 557 : تصمیم
557 : تصمیم
558 : آگر سور :دی

پست ' 558 : آگر سور :دی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 558 : آگر سور :دی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

558 : آگر سور :دی

دارم به لحظات ملکوتی غلط نزدیک میشم. اما باید باید بیدار بمونم. حالا فکر کن تا ساعت ده دوم بیارم بعد بخوابم. ساعت چهار از خواب بیدار نشم آخ چه ستمی :))))

اینقدر این زبان رو گوش دادم حفظ شدم فعلا تنها چیزی که با این وضعیت میتونم انجامش بدم اینه.

میگم هنوز معلوم نیست که اتاقم با مها یکی میشه ، نمیشه باید دید عالیجناب نظرش چیه هر روز نظرش عوض میشه. منم بیخال از هفت ت دیگه مهم نیست برام راستش هرچی بشه سعی میکنم یجوری اوضاع رو بر وفق مرادم کنم. ولی ولی چه اینور چه اونور خیلی وقت که قصد داشتم یه تیکه رو یه اتاقک کوچیک بزنم برای چاپ و ظهور آنالوگ. آگر سور پولامو جمع کنم ب م. خب جزو چیزائیه خیلی دوست دارم شاید دلیل قانع کننده ای نباشه که صرفا به خاطر علاقست. به مامان که گفتم گفت الان مگه هنوز ی از این کارا میکنه؟ :/ به چه دردت میخوره؟ منم گفتم هیچی. واسه دل خودم جاشو بزاریم من پولامو جمع میکنم کم کم وسایلمو میگیرم. حالا هرکی ندونه فکر میکن چقدر ماهی میگیرم که بزارم برای اینا اما خب من دلم میخواد کارم نشد نداره فعلا هم باید راجع بهش بخونم چون اصلا دارو مارو ها و چیزای دیگشو نمیدووونم. آخ ولی براش کلی ذوق دارم. یعنی کی میشه که همه چی اوکی بشه؟ اصلا میشه؟ احتمالا یه یکی دوسالی طول بکشه ولی خب دیگه که نمیرم کاری که دوست دارمو که میتونم انجام بدم برای دل خودم یعنی این یکی از اون کاراست. خداکنه اوکی بشه. آخ چقدر دلم میخواد. میدونم طول میکشه اما براش میتونم از ته دلم لحظه شماری کنم.



برچسب ها : 558 : آگر سور :دی - میشه ,میتونم
558 : آگر سور :دی
559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:)

پست ' 559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:) ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:) ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:)

عرضم به حضورتان که من مثل یک دلاور تا ساعت ٤ خورده ای که دقیق تو خاطرم نمونده بیدار موندم اما بعدش نفهمیدم چجوری تحلیل رفتم که البته به لطف مها که خیلی خواهرانه جوری ببیدارم کرد بعد از دو ساعت و خورده ای با خواب مقابله :) و با انگیزه هایی که داد دل از تخت و بالش دوست داشتنیم کندم. هنوز در حال بیهوش شدنم اما اندکی انرژی جمع که بتونم تا ١٠_١١ بیدار بمونم و بعد بخوابم تو این فاصله میتونم کتابم رو بخونم. نصفش رو خوندم حیف که لپ تاپ ندارم متاسفانه خودم باید ببرم بدم درستش کنن اما به محض این که درست شد قطعا مینویسم دلم میخواد توی وبم باشه شاید اصلا یه بخش رو مثل کتابخونه درست که کتابها با مطالبشون توش باشن و دسترسی راحت تر باشه. اما فعلا از لپ تاپ درست خبری نیست چون بابا روزا سرکار و از اونجایی که اونورو درست میکنیم کمدش رو کلا مشکل داشت و هی رفت آمد خونمون فعلا مامانم تنهاست من پیشش میمونم تنها نباشه نمیتونم تا آ هفته برم. م که نرفتم. اما در مورد کتاب داشتم میگفتم تا آ هفته حتی زودتر تمومش میکنم یعنی خودم مشتاقم و دوست دارم. بعدش چه کت بخونم؟ خیلی وقت کتاب در مورد عکاسی نخوندم الان داشتم میدیدم اینستا رو دو تا کتاب کلمات عکاسی و مفاهیم عکاسی رو نخوندم راستش درباره عکاسیم نخوندم که خیلی دلم میخواد دوست دارم اتاق روشنو هم دوباره بخونم اما شاید بعد از این مفاهیم عکاسی رو که دارم دست بگیرم تا بعد کلمات عکاسی رو ب م فکر می دارمش اما دیدم نه ندارم. باید همین اول که پول تو جیبی میگیرم سریع برم یه بخشی ازش رو کتاب ب م اگه ن م خب نمیشه و یهو جمع میشه کتابها جدا از اون میترسم ج بشه پولم سر چیزای بیخود. کاش واسه این کتابایی که لیستشو دارم اولویت بندی داشتم و میدونستم کدومارو زود تر ب م و بخونم. اینقدر تعدادشون زیاده که منم عقبم :(

باید برم هنوز از بی خواب بی حسی که بهم دست داده مونده خب دو ساعت از دیروز تا حالا رفع نمیکنه خستگی رو. میرم شام.



برچسب ها : 559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:) - عکاسی ,کتاب ,درست ,نخوندم ,ب م ,خیلی ,مفاهیم عکاسی ,کلمات عکاسی ,دوست دارم
559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:)
560 : خب صبح بخیر

پست ' 560 : خب صبح بخیر ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 560 : خب صبح بخیر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

560 : خب صبح بخیر


ب تا خوابم ببره عذاب بود مگه خوابم میبرد انگار تنو روحم جدا باشن خیلی بد بود بعد بی حس بود تنم هی میگفتم چه غلطی خواستم تنظیمت کنم.بعدشم که خو دم خوابم سبک تازه سنگین شده بود خوابم که گوشیم زنگ زد :/ یه یک ساعتیم خود درگیری که باز کنم چشمو یا نه :دی

بریم ببینیم چه میکنیم. گشنمههههه :)




برچسب ها : 560 : خب صبح بخیر - خوابم
560 : خب صبح بخیر
561 : قهوه

پست ' 561 : قهوه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 561 : قهوه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

561 : قهوه

برای پ خواب از سرم ظاهرا مجبورم این عمل هم توی برنامه های صبحم بزارم که یک فنجون قهوه بخورم. خب من جزو اون دسته ایم که ابدا با قهوه ارتباط برقرار نمیکنم. خوردنش برام مثل خوردن زهر ماره. البته این حرف من توهین به قهوه خورهای حرفه ای نیست صرفا اینقدر تلخیای دیگه رو چشیدم که رقبتی به خوردن این نوشیدنی ندارم. با این حال مجبورم. مجبورم چون باید خودمو سرو پا نگه دارم به خصوص این که انگار با تمام تلاشی که میکنم خواب آروم شب قسمتم نمیشه.برای همین با شکر میخورمش. خب تصور کنین خوردن زهرمار با شکر آیا تاثیری توی اون زهر داره؟ قطعا نه. ریختن شکر هم توی قهوه به نظرم بیهوده ترین و ابلهانه ترین کار ممکنی هست که ممکن ازم سر زده باشه. در واقع شکر از تلخی و طعم وحشتناک این نوشیدنی ابدا برام کم نمیکنه فقط باعث میشه بد مزه تر بشه من کاملا بهش آگاهم. اما به واسطه ی اون اندک شیرینی که توی اون مزه ی بد حس میکنم حاضر میشم به همچین حماقتی دست بزنم. اما این ابدا عاقلانه نسست. ولی خب نمیتونم خیلی یهو و سریع دست از این کار بکشم همینطوری هم قیافم دیدنی که با هر بار که لب میزنم صورتم کشیده میشه به همین دلیل هیچوقت جرئت ن هوه رو هرچقدر هم که تعریف عالی بودنشو شنیده باشم در اماکن عمومی امتحان کنم. بعد فکر کن بخوام بدن شکر بچشم چه بسا که تجربه و سریع مجبور شدم به سرویس بهداشتی رجوع کنم. برای همین نمیدونم تا چقد میتونم از ریختن شکر خودداری کنم اما تصمیم گرفتم روزی یه قاشق از تعداد قاشقهتی شکری که توش میریزم کم کنم. اگه البته دووم بیارم.


نامه! کتاب؟ نوشتن!

کمکم کن.



برچسب ها : 561 : قهوه - قهوه ,همین ,خوردن ,ابدا ,مجبورم ,برای همین
561 : قهوه
564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ...

پست ' 564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ...

آیدا نازنین خوب خودم!

ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید «کار» کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی نیست. برای آن است که دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.

اما … بگذار باشد. اینها هم تمام می شود. بالا ه «فردا» مال ما است. مال با هم. مال آیدا و احمد با هم …

بالا ه خواهد آمد، آن ی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.

چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم! اما افسوس! همه حرف های ما این شده است که تو به من بگویی: «امروز خسته هستی» یا «چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم که: «دیگر کی می توانم ببینمت؟» و یا من بگویم: «دیوانه ی زنجیری حالا چند دقیقه ی دیگر هم بنشین!».

و همین! ، همین و همین!

تمام آن حرف ها شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرف ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت از اینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرف ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و و اندوه بشوی.

این موقع شب -یا بهتر بگویم سحر- از تصور چنین فاجعه ئی به خود لرزیدم. کارم را کنار گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:

آیدای من!

این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است…

بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی چه گونه در تاریک ترین شب ها آفت ترین روزها را خواهد سرود.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آن را بشنوم.

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن سفیدی.

به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زائیده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست.

که خانه ی ما نیست. که شایسته ی ما نیست.

به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.

«احمد تو»

29 شهریور 1342


از نامه های "احمد شاملو" به آیدا، مثل خون در رگ های من ، نشر چشمه


دوساعت صفحه بازه دستم به نوشتن نمیره. از اون وقتاست که خب نمیدونم. انگار هوای دلم ابری... شنبه میرم مگر به شوق کتاب یدن دلم بخواد از این خونه بزنم بیرون تو برنامم مثلا پیاده رویو عکاسیو چیو چیم گذاشتم اما فعلا که هنوز دل ندادم. میرم کتاب بگیرم از جمله این خیلی دوست دارم بخونم کلشو. میگم اینو که میخوندم سرچ زدم تو گوگل و گودریدز خب خیلی زیاد نیست ازش چیزی خیلیا نوشته بودن حسو ون میشه. خیلی به نظرشون جالب نبود. خیلیا خوششون نیومد چون فکر می یه چیز شخصی و دارن چیزای خصوصی یو میخونن :/. بعضیام به نظرشون چیز خاصی نداشت :| و... البته تعداد زیادی هم از جمله من دوست دارن این دست نوشته هارو و نظرشون اینه خوشبحال آیدا و از این حرفا. آدم وقتی میخونه واقعا میتونه احساس شاملورو صمیمیت ووو چیزای دیگه رو درک کنه. راستش نمیدونم چرا بعضیا با این نوشته ها مشکل دارن. اصلا شخصی و خصوصی یعنی چی. اینقدر خفه توی این مسائل آیا لازم؟ اینقدر نبوده انگار همچین چیزایی وحودش عجیب بیاد.افسانست. چرا نظرشون این یسری نوشته های عاشقانه نباید باشه ؟ موردی ندارن که.من هرچی فکر نفهمیدم. راستش شخصا از جانب پدر مادرم هیچوقت ندیدم اینجوری باشن. اصلا همو دوست دارن ندارن :دی علاقه که بوده احتمالا :دی اما منظورم ابراز شه حالا نه به این صورت همون پیش خودمون :))) انگار نمیدونم نمیدونم منظورم اینه چرا نباید باشه؟ انگار فکر میکنن زشته شاید. یعنی همون در حدی که بفهم آدم علاقه ای چیزی نامه و غیره پیشکش :دی. اصلا یادم رفت چی داشتم میگفتم :)))
میگم.هیچی. حرف زدنم نمیاد کاش تو حرف میزدی. اصلا میدونی فکر کنم جنبه ندارم اینو ب م بخونمش... دلم، خب تنگ شده دلم میخواد برات بنویسم حالا ما که شاملو نمیشیم اما همونجوریم نمیشه.



برچسب ها : 564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ... - دوست ,بگویم ,نوشته ,انگار ,نظرشون ,اصلا ,دوست دارن ,محیط خودش ,دوست دارم
564 : تورا بی اندازه دوست میدارم ...
565 : رمز دار

پست ' 565 : رمز دار ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 565 : رمز دار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

565 : رمز دار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 565 : رمز دار
565 : رمز دار
567 : در ادامه...

پست ' 567 : در ادامه... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 567 : در ادامه... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

567 : در ادامه...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 567 : در ادامه...
567 : در ادامه...
586 : بی خواب

پست ' 586 : بی خواب ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 586 : بی خواب ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

586 : بی خواب

انگار نه انگار تمام دیروزو تلاش می بیدار بمونم خوابم تنظیم بشه. هنوز بیدارم خستم خیلیم خسته اما خوابم نمیبره احتمالا قرص بخورم و نمیدونم خوابم میبره یا نه و کی بیدار میشم. کلا من آدم شبم نباید بیخودی تلاش کنم.




برچسب ها : 586 : بی خواب - خوابم
586 : بی خواب
539 : زندگی

پست ' 539 : زندگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 539 : زندگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

539 : زندگی

ب لپ تاپم موقع نوشتن یهو هاموش شد. نمیدونم چرا شارژ داشت. اما کلا این چراغ پاورش روشن نمیشه خدا کنه درست بشه شاید یه چیش سوخته نه؟ اگه درست میشه هیچیم پاک نشه من هیچ کپی از فایل ع ام ندارم حالا چیکار کنم؟ خیلی نگرانم. داشتم اون کتابچه هرو برا پایان نامه درست می ع امو میچیدم توش اما حالا اونم ندارم. اگه درست نشه چی؟

حالا ب تا حالا با گوشی میخوام بیام بیان نمیشه :/ یادم نبود که. زدم فراموشی رمز عبور که لینک بده تو ایمیلم که نمیدونم چی بود نیومد هنوزم نیومده. از اون ایمیل قبلیا اسم کاربریمو پیدا رمزم هی زدم تا یکیش درست درومد :/

الان این لپ تاپ کذاییو من چیکارش کنم اخه :((((

درست میشه اره حتما یه چیش سوخته :/ حافظه اش هم میمونه پاک بشه ها یعنی بیچارم بیچاره.

بیخیال کاری ازم بر نمیاد باید صبر کنم.


راستش من نمیدونم درست متوجه شدم یا نه.الان گیجم. میدونم باید بهش فکر کنم اما چیزی که مطمئنم این که اگه درست فهمیده باشم. نمیدونم چجوری بگم. اگه این مسئله باشه. آیا به حال من فرقی داره؟ یعنی اگه تو نباشی باز اتفاقی برای من نمیفته. من نمیخوام. متوجه میشی.خودتو برای من کافی. باز اینجوری تورو دارم.



برچسب ها : 539 : زندگی - درست ,حالا ,نمیدونم ,درست میشه
539 : زندگی
540 : شب بیداری

پست ' 540 : شب بیداری ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 540 : شب بیداری ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

540 : شب بیداری

«آنجا مردمانی هستند! فکرش را ید ، مردمانی که نمیخوابند!»

«وچرا نمیخوابند ؟ »

«چون خسته نمیشوند. »

«و چرا خسته نمیشوند؟ »

«چون دیوانه اند. »

«مگر دیوانه ها خسته نمیشوند؟»

«دیوانه ها چه طور میتوانند خسته شوند؟!»


داستان های کوتاه، نویسنده فرانتس کافکا، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی

صفحه ۲۲


خب اینم از کتاب جدیدی که شروع . اخ خدا یه عالمه حرف دارم بگم ازش حیف حیف لپ تاپ ندارم وگرنه کلی ع میذاشتم. :(. یادمه اون موقع که گفتگو با کافکای یانوش رو میخوندم یه شب کلی میخواستم بیدار بمونم تمومش کنم اما چون کلاس داشتم باید میخو دم. اون موقع گفتم اگه کلاس نبود عمومی بود البته میتونم راحت سرش بشینم. حالا اما تا صبح با خیال راحت بیدار میمونم اما دلم تنگ شده.بگذریم.

دیدی این دفعه کولی بازی در نیاووردم اما... میگم راستی چی میشد میتونستم مثل کافکا بنویسم...میخوام تمومش که تلاشمو م. عین اون که نمیشم اما شاید بهتر از الان بشم. همه چیزایی که به ذهنم میاد درموردشو رو کاغذ مینویسم که آ کتاب کلی نظرمو بگم.

میگفت باید بگی که جا برای چیزای دیگه باز بشه. باید حرفارو گفت. نمیدونستم چرا فکر کرده بودم اما نمیفهمیدم چراییشو. اون مقاله رو که خوندم فهمیدم. این یکی از چیزایی بود که مفصل میخواستم اعتراف کنم بهش.

دارم سعی میکنم مثل یه دختر بالغ رفتار کنم. معلوم هست؟ یا بیشتر باید روش کار کنم! اگه بخواد اتفاقی بیفته چه فرقی داره اینجا یا اونجا. باز من میمونمو من این موضوع انگار اجتناب ناپذیره. خودتم میدونی اینو که فرقش تو همین موضوع که این بین چه انتخ برای زندگی کرد برای من در هر صورت خب معلومه دیگه... اه دیگه نمیتونم. نمیتونم تظاهر کنم که ای درونم نیست. اصلا نمیخوام منطقی باشم. اخه ببین چی میگی. میگم خب هیچوقت همه چی که صد درصد نیست. مثل درست یه مجموعه که توش ومن همه ع ای عالی نیست. همون حرف کافکا که خاطرات خوش اگر با غم عجین باشن طعم بهتری دارند...

نتیجه نتیجه نتیجه نتیجه نتیجه

اصلا باید چی بشه؟ درستش چیه ؟ من فکر میکنم ادم تو هر زمانی اون کاری که میخوادو باید انجام بده. اگه انجام ندی به خاطرش پشیمونی همیشه تو وجودو مغزت میمونه همیشم با خودت میگی اگه انجام میداددم و پر از این اگه ها از تو آدمو میخوره. اما آدم وقتی انتخاب میکنه پاش وایمیسته دیگه براش مهم نیست نتیجه چی بشه حتی اگه همه چی اون جوری که میخواد و به نظرش تو زمان حال فکر میکنه درست هست پیش نره. ممکنه بعدها کلا عوض بشه برای خودت همه چی میفهمی اگه همش آدم بخواد به نتیجه فکر کنه که چی میشه هیچ کاریو نباید انجام بده هیچ قدمی نباید برداره حالا توی هرچی. اگرم اشتباه باشه که تجربه میشه :( من نیمگم باید بدون فکر کاری کرد باید همه چیو در نظر گرف دید و آگاه بود اما خب همه چی همیشم عالی باشه خیلی مس ست برای من ل کنندست نه؟


پ ن : اینو یادم رفت بگم آدم وقتی انتخاب میکنه ازش مراقبت هم میکنه... تلاش! :)



برچسب ها : 540 : شب بیداری - نتیجه ,میکنه ,انجام ,خسته ,نتیجه نتیجه ,انتخاب میکنه ,وقتی انتخاب ,نتیجه نتیجه نتیجه ,وقتی انتخاب میکنه
540 : شب بیداری
541 : بی پروا

پست ' 541 : بی پروا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 541 : بی پروا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

541 : بی پروا

دارم فکر میکنم که چقدر بی پروا شدم ... خودمم نمیدونم. شاید نباید حرفی بزنم. فقط وقتی فکر میکنم. از خودم میترسم میترسم میترسم وقتی نمیدونم نمیدونی من صورت ندارم. من از خودم میترسم. لعنت به من لعنت. متریم این بی پروایی الان باشه میترسم ...



برچسب ها : 541 : بی پروا - میترسم ,میترسم میترسم ,خودم میترسم
541 : بی پروا
542 : نبوغ

پست ' 542 : نبوغ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 542 : نبوغ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

542 : نبوغ

برای آزار دادن بقیه واقعا نابغه ام. این موضوع اصلا اکتس نیست و تو خونِ منِ از ابتدای زندگی .نه ،نه قبل تر، دوران جنینی! فکر کنم ترجیح میدادن نباشم یعنی همیشه بد موقع ام. هیچوقت زمان برام درست پیش نرفت. و توی زمان مناسبی نبودم. البته هیچوقت هم جرئت ن بپرسم. شاید دلم میخواست که ندونم ، شاید میترسم دروغ بشنوم ، شاید میخوام یه روز به این نتیجه برسم که همش تصورات من. این که مثلا چرا توی ع ای نوزادیم وقتی چند روز بیشتر نمیگذره از اومدنم مامان خوشحال نیست. شاید شاکی از دردی که کشیده بیچاره خب تقصیر من نبود واقعا شایدم بد بهش گذشته بود بابامریض بود منم شدم قوز بالاقوز..غم توی چشماشو میبینم. میدونم که اشتباه نمیکنم. اما دلیلشو شاید اشتباه کنم ، نمیدونم. یا این که با بابا چرا ع ی ندارم از اون موقع... آدم فکر میکنه وما باید باشه وقتی ابزارش مهیا بوده. یا این که مها چرا باید وسایلشو جمع کنه و بگه یا جای منه یا اون... خب شبیه جوک میمونه برای بقیه حتی گاهی خودم. اما این که من بقیه چیزارو باید اکتس بدست بیارم و تو این موضوع اینقدر نبوغ داشته باشم معر ت. باید بگم بهتر از هیچیِ .اما قضیه تنها به اینجا ختم نمیشه در واقع قطعی تر مشخص میشه که من از همون ابتدای تولد چقدر توی روابط انسانی و خانوادگی ، روابط اجتماعی و معا با افراد یک بی استعداد ذاتی ام. این که نمیتونم باب میل بقیه رفتار کنم امری هست که کنترلی روش ندارم و همین باعث آزار دیگران میشه. شاید واسه همین که حوصله ارتباطات رو ندارم. اکثریت توی دوستی ها یا بطور کلی روابط یو ترجیح میدن که باب میلشون رفتار کنه یا اگر که اون شخص نمیخواد با دست انداختن بر هر ریسمانی اونو مجبور کنن. گاهی پیش میاد نمیخوان تو تا اونها حرکتی کنن حرکتی کنی. شاید این مشکلات برای این هست دوستی نداشتم که مثل خودم باشه و من تا مدت ها خودم نبودم پیش دیگران. توی دوران بچگیم هیچوقت یادم نمیاد دوست صمیمی داشته بوده باشم. همیشه جمعی بوده که من گم بودم توش ناراحتم نبودم فکر می اینجوریه. این موضوع تا سال پیش ی همینجوری بود. فرازو نشیب داشت اما کم و زیاد این اصلی بود که موندگار بود. تا این که سال ا کم کم کم با فاطمه صمیمی شدم. نمیدونمم چی شد ما مطلقا شبیه هم نیستیم. یعنی کلا میگم هیچکدوم از دوستام ، بیتا هم اختلاف زیادی هست. شاید فاطمه جزو معدود افرادی که شاید به خاطر تربیت خانوادگی نمیدونم تفکرات شخصیش همینجوری که هستم پذیرفتتم البته گاهی به شدت غر میزنه که چرا گاهی کم پیدا میشم یهو یا زیاد اهل بیرون رفتنهای پشت سر هم نیستم، شاید گاهی تنها شنونده باشم و حرفی از جانب من زده نشه اما فکر میکنم فهمیده که این ها رفتارای ذاتی منن و نتونستم تغییری بدم.با این حال همیشه دلم میخواست فقط کمی کمی ی بود شبیهم بود نه شبیه باید اصلاح کنم این که علایق دغدغه ها یک مسیر داشت تا حداقل میتونسم اونجوری که هستم باشم و فکر کنم حرف بزنم پرسش کنم و و و. اما از اونجایی که توی جمع بودن بیشتر مواقع برام دلچسب نبوده چه محیط بیرون چه محیط های خانوادگی، هیچ شناخت و ارتباطیم با ی پیدا ن که ببینم ، آشنایی ایجاد بشه و به دوستی بکشه. شاید همین محدود دوستانی که دارم به واسطه ی روابط پیش اومده از جانب اونها بوده نه من. هرچند هیچوقت یک طرف نبوده و من میل داشتم به این دوستی ها. و البته همیشه هم توی دوستیم خصوصیاتم غیر آدمی زادی نیست.

میبینی من موجودی مز ف و شاید غیر قابل تحمل ام. سالها سعی که خودمو کنترل کنم و مثل بقیه عمل کنم تا شاید درونم تغییری ایجاد بشه و این نبوغی که در برخورد با آدمها دارم مسیرشو تغییر بده. اما نشد و ش ت خوردم. به طوری که حالا دست از تلاش برداشتم. و سعی به جای پنهان و تغییر دادن، شناخت پیدا کنم و کم کم بپذیرمش. رسیدن به این امر در ابتدا خیلی سخت بود. من میترسیدم خودی که پنهان کرده بودم بروز پیدا کنه و شناخته بشه. میترسیدم پس زده بشم. که البته همین هم شد. اما به جد بر این عقیدم که آرامش بیشتری رو تو وجودم حس میکنم با این که روز به روز اطرافم رو خالی تر میبینم و فقط آدمهایی که توی برخورد باهام صداقت داشتن موندگار شدن. هرچند که گاهی حس غربت بهم دست میده. حتی توی ارتباطاتم با انی که سالها سالها سالها زندگی . اونها هم فکر میکنن من عوض شدم. در واقع نمیدونن که من تازه به خودم رسیدم. و این غمناکِ. این که نزدیک ترین ها هیچوقت به من راه پیدا ن و حالا اینقدر نزدیک اما دورن ازم.




برچسب ها : 542 : نبوغ - شاید ,گاهی ,پیدا ,هیچوقت ,بقیه ,روابط ,سالها سالها
542 : نبوغ
543 : مسخ

پست ' 543 : مسخ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 543 : مسخ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

543 : مسخ

به مسخ رسیدم. داستانی که قبلا خوندم. و با این حال میدونم تکراری نیست برام. خوندنش آزارم میده. و دردناکِ. گرگور، گرگور برام یک ه نیست صرفا. حتی بار اولم که خوندم با این که کلا پرت بودمو کافکارو خیلی نمیشناختم و اولین کت بود که میخوندم ازش برام تلخ بود کاملا میتونستم احساس کنم زندگیشو رنجشو و اندوهشو تنهاییشو رانده شدنشو و و و این فکر که ی میتونه اینجوری بنویس که خیلی چیزارو عمیق تجربه کرده باشه نمیدونم شایدم چرت میگم.تازه الا دقیق با جزئیات یادم نیست با این حال وقتی فکر میکنم بهش با این که با جزئیات نیست تمام بدنم واکنش نشون میده. میگذرم ازش الان آمادگیشو ندارم. ترجیح میدم مسخ رو ترجمه فرزانه طاهری رو که می م همراه با نوشته ی ناباکوف هست بخونم . نشر نیلوفر. ندارمش متاسفانه.



برچسب ها : 543 : مسخ - برام
543 : مسخ
544 : اتاق

پست ' 544 : اتاق ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 544 : اتاق ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

544 : اتاق

در اتاق خود شاهد وجود دری فرعی بودن که به محیط زندگی دیگران باز میشود ... ص۲۹


داستان های کوتاه، نویسنده فرانتس کافکا، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی


که البته قراره در مورد من همین گوشه ی دنج دنیا هم نباشه. میدونم برای جفتمون سخت اما خب. نباید خودخواه بود نه؟ دارم سعی میکنم که فکر نکنم بهش. شرایط جدید تو راهِ احتمالا روزهای آ رو تو جایی که منحصر به خودم بود میگذرونم. من دیگه بعد این متعلق به هیچ جا نیستم. مثل آواره ها. و شاید فرصت های کم برای تنها بودن. مهم نیست. نباید مهم باشه. این زندگی هیچوقت باب میلم نبوده همیشه قدرتشو به رخم میکشه و همون چیزای اندکی که یه ذره مایه آرامشم میشه ازم میگیره.

شاید این دفعه شرایط خوب پیش بره. دلم نمیخواد مایه آزار ی باشم. اینجوری همش انگار یه بخشی از وجودم باید حواسش باشه. اما مشکل اینجاست نمیدونه به چی نمیفهمه یه چیزاییرو؟!


برام توضیح بده. واضح تر بگو... حرف بزن. وقتی نیستی وقتی چیزی نمیگی زمان سخت میگذره. فقط انتظار انتظار انتظار. فکر میکنم اما بی نتیجه. انگار ولش کن ولش کن. اونجوری که راحتی باش نباید خودخواه باشم نباید.



برچسب ها : 544 : اتاق - نباید ,انتظار انتظار ,نباید خودخواه
544 : اتاق
545 : مرگ

پست ' 545 : مرگ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 545 : مرگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

545 : مرگ
میدونم که کاملا آگاهی از این که من اصلا آدمی نیستم که اصرار بیجا کنم.در نتیجه هیچ جنگی در کار نیست و این بهترین انتخاب ممکن بود از جانب تو. کاملا به نفعت بود و این منو خوشحال میکنه. البته نه خوشحالی برای خودم که این پیش آمد برای من غیر عادی نیست. من عادت دارم بدنم شرحه شرحست و هر شرحه جای چیزی هست که دوسش داشتم و ازم کنده شده. البته تو به حفره ای درون قلبم تبدیل شدی هرگز این حفره پر نمیشه و من هم توقعی ندارم حالا باید با زخم جدید سازش کنم. زیاد از این بابت مطمئن نیستم. من میمیرم دوباره. بارها تجربه ی مرگو داشتم فقط مجبورم نفس بکشم همچنان حرکت کنم بدون آرزویی بدون رویایی. منطقی که فکر میکنم میبینم کاملا کاملا این تصمیم عاقلانست و بهش آگاه بودم از همون ابتدا.فقط سوالی که برام پیش اومده اینه چرا چرا بهم زودتر نگفتی.شاید میخواستی مطمئن شی نه؟ نمیدونم. میبینی حرفامو میزنم اما جوابشون مهم نیست دیگه چه اهمیتی داره. دیگه هیچی هیچ اهمیتی نداره. حق با توئه من مناسب نیستم. اصلا چرا دلم میخواست مثل احمقا فکر کنم که مناسبم من که بیشتر از هر ی به من مز فی که وجودم هست آگاهم. میتونم تک تک عیب هامو مرور کنم از جسمی تا روحی. اما دیگه چه اهمیتی دارن دیگه هیچی مهم نیست. هیچی. ای کاش میشد قول بدم هرگز منو نبینی اما اینجا میخوام خودخواه باشم این دیگه به تو ربطی نداره. دیگه هیچی نیست هیچی اما همونهایی که تو وجودم موندن همه چیز منو تشکیل میدن ذره ذرمو و من نمیتونم از خودم جدا کنم و دور بندازم. شاید با مرگ بشه. آرزوی مرگ دارم آرزوی مرگ میکنم. آدم باز فکر میکنه که میمیره اما این زندگی مثل زالو چسبیده بهت دست از سرت بر نمیداره مثل یه درد وحشتناک میمونه که مجبوری با خودت همه جا ببریش. من زنده نیستم دیگه حالا مجبورم نقاب زندگیو همه جا با خودم حملش کنم. ازت ناراحت نیستم این حق توئه و بهترین انتخاب ممکن میدونم مثل همیشه اینقدر عاقل هستی که همه جوانبو سنجیده باشی من از اول میدونستم منو چه به تو من هیچی برای بخشیدن ندارم هیچی پس به هیچ دردی نمیخورم. به هیچ دردی. فقط داشت کم کم یادم میرفت انگار دوباره طبیعت شلاقشو دست گرفته و داره به یادم میاره. باید برم باید برم منتظرمه تا روم آوار بشه مدام و مدام هر لحظه. خداخافظ.




برچسب ها : 545 : مرگ - هیچی ,نیستم ,کاملا ,اهمیتی ,دیگه هیچی ,نیست هیچی ,انتخاب ممکن ,بهترین انتخاب
545 : مرگ
546 خلاء

پست ' 546 خلاء ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 546 خلاء ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

546 خلاء

به بی حسی مطلق رسیدم. به خلاء. زمان گذشته نمیدونم چجوری شب شده. هیچکاری ن تمرکز ندارم. دست خودم نیست هیچی حالیم نمیشه هر کاری میکنم خوابم نمیبره. کلدا خوردم اثر نداشت. دوباره میخوام بخورم شاید اثر کرد.دلم میخواد دیگه بلند نشم تحمل این جسم دیگه خارج از تحمل شده.

خب راستش چیزی ندارم بگم واقعا متاسفم چون اصلا متوجه نمیشم چیو باید بفهمم. میگم انگار معلقم و مغزم قفل شده هیچ کنترلی نمیتونه داشته باشه که چیکار باید م. اصلا من چه اهمیتی دارم شناخته یا ناشناخته. باید چیکار کنم فقط دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم همین هیچ آرزویی ندارم شاید حتی هیچ تعهدی. شاید دیوانه شدم شاید نباید بگم باید تمومش کنم. مهم میست همیشه اولش اینجوری تا ادم عادت کنه اگه عادت کنم عادت کنم که بعید میدنم اما یا میکشتم یا مجورم مدارا کنم. باید برم شاید یه کلدا دیگه اثر کنه .

فردا باید میرفتم کارم خیلی عقب مونده هنوز برگه نمره رو نمیدونم چی نگرفتم. فکر نکنم بتونم برم اصلا دیگه نمیخوام بیرون برم. باید بلپ تاپم ببرم درست کنن اما الان نمیخوامش دیگه ع که فکر نکنم بگیرم فکر نکنم لحتیاج پیدا کنم. فقط دانشگاست کاش میشد عقب مینداختمش هر چند فردا هم نرم بالا ه باید برم. کاش خوابم میبرد نمیخوام فکر کنم. کاش میشد.



برچسب ها : 546 خلاء - شاید ,نکنم ,عادت ,اصلا ,ندارم ,دیگه بلند
546 خلاء
547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د

پست ' 547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


برچسب ها : 547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د
547 : دو روی سکه... یعنی کدومِ؟ رمز ش.د
548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟

پست ' 548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟

میتوانی مرا مجسم کنی؟ مجسم کنی که چگونه قلبم دوباره به تپش می افتد آن هم با سرعتی باور ن ی؟ میدانم که همه چیز تقصیر خودم بود. اما این زبان لعنتی گاهی خیلی سخت میشود و به اشتباه می افتم. شدم آش نخورده و دهان سوخته. نمیدانی مرگ را تجربه نمیدانی نمیدانی که چه کابوس وحشتناکی بود. حالا بیش پیش میترسم... چه تجربه ی وحشتناکی بود. مرا میبخشی؟ میتوانی مرا مجسم کنی ؟ با قیافه ای ش ه موهایی بافته شده اما پریشان چشمانی بی روح. حالا اما برق چشمانم دوباره بازگشته است موهای آشفته ام در انتظار دستیست تا هرچه سریع تر سامانشان دهد. میدانم که خود مقصرم. میتوانی مرا مجسم کنی؟ که همین گونه ش ه با پیراهنی سبز رنگ... چه قیافه ی دلبرانه ی وحشتناکی همان مجسم نکنی بهتر است با این حال با عجله دلم میخواهد روبرویت بنشینم و پشت سر هم بی وقفه نامت را به زبان بیاورم. آن قدر صدایت کنم تا سرسام بگیری و نگاهم کنی. به خنده می افتی. من پیش چشمانت آشفته ترین دختری هستم که با چهره ی مظلوم شده ی گربه ی چکمه پوش نگاهت میکند و با صداقت کامل عذرخواهی به زبانش جاری میشود. میتوانی مرا مجسم کنی؟ اگر بتوانی حتما مرا میبخشی! نمیدانی که چه روز وحشتناکی را گذراندم. نمیدانی.دلم میخواهد از تاریخ ، این روز کذایی را پاک کنم. حالا با تمام اینها مرا میبخشی؟ میخواهم از زبان خودت بشنوم. به اندازه تمام دلتنگیهای آدمی از ابتدای جهان دلتنگت هستم.



برچسب ها : 548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟ - مجسم ,نمیدانی ,میتوانی ,وحشتناکی ,کنی؟ ,حالا ,مجسم کنی؟
548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟
549 : یکشنبه...

پست ' 549 : یکشنبه... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 549 : یکشنبه... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

549 : یکشنبه...
وای باورم نمیشه که تا ساعت دو- دو نیم خواب بودم. کلدا ا فکر کنم دیر اثر :/
و نرفتم و بعدشم دیگه دیر بود جدا از اون یادم نبود یادم نبود که یکشنبست. فردا هم که دوشنبه. خب اگه نتونم برم سر کلاس دلمم نمیخواد این دوروزو برم :( یعنی خب میدونی دیگه همه چی تموم شده و انگار هیچ جایی توی اون برای من نیست بیخیال. بهتره به وضع موجود که دارم توجه کنم.
باید اتاقمو جمع کنم یه خورده بهم ریختست برم و بعد ببینم خب باید چیکار کنم. باید عکاسی کنم. لپ تاپم همین روزا ببرم درستش کنن با گوشی واقعا سخته نوشتن و دوست ندارم. احتمالا این یک هفته ا ین روزهایی هست که تو این جای دنج دنیا که برای خودم بود هستم. روز های آ . و باز فقط دلتنگی اصلا سهم من از همه چی دلتنگی فقط و خاطراتش. با این حال شاید وضعیت جدید بد هم نشه اون اتاق رو باید درست کنیم و خب اگه شده به اندازه تختم که اینم قراره عوض بشه درست میکنم برا خودم. بهتره سعی کنم روزاییم اصلا تو خونه نگذرونم. شاید اینجوری از زمان استفاده بهتری کنم. نمیدونم کجا میشه رفت شاید عکاسی و ادامه دادن پروژه ها یا پیاده روی شبانه و باز عکاسی نمیدونم هرچی هست نباید همش بچسبم تو خونه. الان از بعد پایان نامه اصلا بیرون نرفتم به معنی بیرون. یعنی خونه خالم که ده مین راهه که اونم خیلی شیرین نبود مسلما. سعی میکنم از کارام بنویسم تا بمونه و بدونم که چجوری طی میکنم شاید بعد ها که به عقب بر میگردم دلم بخواد بخونمشون. نمیدونم.
میبینی آبان ماهه و منی که اینقدر دل دل می پاییز برسه انگار خودمو زندانی کرده باشم از اول مهر فاجعست اصلا بیرون نرفتم:/


برچسب ها : 549 : یکشنبه... - شاید ,اصلا ,خونه ,نمیدونم ,بیرون ,میکنم ,بیرون نرفتم ,اصلا بیرون ,یادم نبود ,اصلا بیرون نرفتم
549 : یکشنبه...
550 : شرح حال

پست ' 550 : شرح حال ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 550 : شرح حال ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

550 : شرح حال
احساس میکنم سلولهای بدنم گز گز میکنن. چیز مهمی نیست فقط بحثای تکراری همیشگی. البته الان صلح شده :دی عصر اینجوری گذشت یه خورده کتاب خوندم بعدم اتاقمو جمع که وسایل اون اتاق مها بیاد اینجا تا اونور کمد درست بشه و رنگ کنیمو این داستانا الان که جا به شدیم. حالا تمام شبو زمان دارم تا تمرکز کنم امیدوارم البته کار نشد نداره. فهمیدم که چی گفتی یادداشتشون میکنم خاطرم بمونه. الان نمیتونم درست حس بنویسم. اینم انگار شرح حالی مس ه بود.


برچسب ها : 550 : شرح حال - الان
550 : شرح حال
551 : خط مرزی

پست ' 551 : خط مرزی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 551 : خط مرزی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

551 : خط مرزی
بین دوتا جبهه گیر افتاده بود. دقیقا وسط وسط. تمام عمرش سعی میکرد تعادل رو حفظ کنه. میدونست اگه نباشه همه چی شاید از هم بپاشه بُکش بُکش دیگه هیچی نمیموند شاید. جنگ بود بین طرفین اما هنوز جنگ نشده بود. گاهی درگیری های از راه دور با شاید کُری خونی که مجبور میشد بشنوه سعی میکرد واکنش نشون نده یا تلاش میکرد هر سمتی که میخوندنو آروم کنه. خط مرزی نمیخواست اونجا باشه. مجبور بود. طرف هرکیو میگرفت اون طرف دیگه از دستش در میرفت باید همیشه وسط میموند تا تعادل و صلح حتی ظاهری حتی اگه با ضربه خوردن خودش بود حفظ میشد. یه میدون جنگ بود اما همه تیرا به اون میخورد.همه چی سر اون میش ت. گیر کرده بود گیر کرده بود. نمیتونست نمیتونست از این وضعیت خارج شه. انگار از اول اینجوری بود هر طرف خوبیای خودشو داشت و ایراداشو. هیچ کدوم اون یکیو قبول نمیکرد. هرکدوم در پی اصلاح جبهه ی روبرو بود و در آ اون خط مرزی بدبخت بود که تیکه میشد. هر جبهه سعی میکرد سمت خودش اونو بکش. اون خسته شده بود خسته از این وضعیت. ففط دوست داشت میتونست کنار بکشه تا اون دو طرف هرکاری میخوان ن. خط مرزی هیچ دلبستگی به جغرافیایی که روش بود نداشت. هر دو جبهه رو دوست داشت اما اما دوست داشتن کافی نبود خسته بود خسته بود خسته.هیچ دلبستگی به جغرافیا نداشت به اون مکان کذایی.فقط اما گاهی یه جای دنج داشت رو همون جغرافیا پناه میبرد بهش که اینروزا سر اونم جنگ شده. بود. خط مرزی رها کرد همون جای دنج رو هم. رها کرد تا ببینه نتیجه چی میشه. خط مرزی خط مرزی...


برچسب ها : 551 : خط مرزی - مرزی ,خسته ,میکرد ,دوست ,میشد ,شاید ,دوست داشت
551 : خط مرزی
552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/

پست ' 552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/

اگه بهت بگم در چه وضعیتیم الان کلی مس م میکنی. یه لباس بافت خیلی گرم پوشیدم که به درد مهمونی میخوره تنمو داره میخوره اما مجبور بودم تو کمد اولین چیزی که آویزون داشتمو برداشتم جلوی کشوهام میزه که وسایل مها روش میخواستم برش درم صدا در میومد. یه روسری مشکی مامانم برداشتم کشیدم سرم پیچیدم دور گردنم بعد دامن پامه:/ :دی شلوار توی کشو دارم که نمیتونم بردارم. امکانات محدوده منم سردمه دارم یخ میزنم. درو باز مها گرمش بود غر میزد هیم میگفت چراغ روشن منم به پاس فداکاریش برای روشن بودن چراغ در بالکن رو باز در نتیجه چون به پیشنهاد خودم گفتم روی تخت بخوابه که این لامپا رو چشش نباشن منم راحت کتاب بخونم رو زمین خو دم در خلاف جهت تخت به صورت چهار زانو :/ :دی به خاطر این که باید در باز بشه که باد بیاد الان به صورت کاملا فشرده و جمع شده خودمو در یک متر جا جا دادم این لباسم رو نرومه داره تنمو میخوره :/ حالا خدارو شکر فعلا در سکوت خو ده میترسم کتاب بردارم :دی انگار بغل یه بمب اتم گذاشتنم گفتن صدات در بیاد منفجر میشه :دی شک دارم بتونم ادامه بدم شک دارم دووم بیارم. از این وضعیت اصلا خوشم نمیاد اما خب همینی که هست چیکار میتونم انجام بدم. تاریخ انگار تکرار میشه. تازه تقریبا به صلح رسیدیم با هم.حالا هرشب تا صبح بیداره ها الان داره بغل گوش من وپف میکنه :دی شانسو میبینی. خدا این شادیارو از ما نگیر: دی به نظرت چجوری میشه تمرکز کرد در این وضعیت؟ امیدی هست؟



برچسب ها : 552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/ - میشه ,میخوره ,الان
552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/
553 : خواب

پست ' 553 : خواب ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 553 : خواب ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

553 : خواب

خب الان میخوام بخوابم. تو پذیرایی. چیز مهمی نیست فقط واقعا اونجا سرد بود منم با لباس زیاد اصلا خوابم نمیبره اونم اون لباس که انگار سوزن بهش وصل باشه انگار شده باشه بیدارم نگه داره. اینه که خیلی وقت اومدم بیرون الانم رو به بیهوشیم.



برچسب ها : 553 : خواب
553 : خواب
507 : دو روز بعد

پست ' 507 : دو روز بعد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 507 : دو روز بعد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

507 : دو روز بعد

نمرمو هنوز نگرفتم. نمیتونم برم فعلا و زنگ هم خودم دوست ندارم بزنم واسه دلایلی :(. به بیتا گفتم برام بزنه ساعت یک گفتن دوباره بزنگ. دیگه این که. چی بگم. اهان الان خونه خالم. خونه بدون دهن کجی میکنه. میدونم باید تکلیفمو روشن کنم. راستش اصلا مغزم نمیکشه ولی باید تکلیفمو مشخص کنم به همه چی فکر کنم و سبک سنگین کنم. وقت کنم سر فرصت دونه به دونه همه چیو تعریف میکنم. فقط الان یه خورده گیجم میگم اصلا خونه نیستم و راستش اصلا نمیدونم که چجوری باید باشه. بالاغیرتا ادم انگار همیشه اتاقاتی میفته که فکرشم نمیکنه بعد نمیدونه چجوری روبرو بشه یا ع العملش یهویی میزونی برنامه ریزی شده نی.

یعنی چند شدم کلی ذوق کنیم دلمون وا شه یکم:)



برچسب ها : 507 : دو روز بعد - اصلا ,خونه ,راستش اصلا ,باید تکلیفمو
507 : دو روز بعد
508 : شروع شد

پست ' 508 : شروع شد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 508 : شروع شد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

508 : شروع شد

وااای ١٩نیم شدم هورا هورا هورااا کلی ذوق دارم اینجام زشته بلد ذوق کنم زیر پوستی. بیتا که زنگ زده بود مدیر گروه شناخته بودتش من واقعا نمیتونستم زنگ بزنم اینجا سرو صداست. اما بعدش بیتا گفت خودت بزنگ مطمئن شو که خودت زنگ زده باشی. مجبور شدم برم تو راه رو ولی نتونستم بگم چی شده گفتن زود تر بیاین کاراتونو کنین اما من فعلا نمیتونم برم که اینجام. گفتم دیر تر میام که آقای افتخاری گفت باشه مثلا میخوای بگی خیلی کار داری :/ نتونستم بگم خالم اینجوریه حالا رفتم میگم اکه پرسیدن که چرا دیر شد.

واییی خب اینم از پایان نامه الان واقعا فارغ حصیل شدم یعنی یعنی تموم شد؟ باورم نمیشه. نمیدونم نمیدونم الان بش فکر نمیکنم. باید بزارم بعدا اینو بعدا اما خب خوشحالم ١٩نیم از نمره ی قبلیم بیشتره خیلی خیلی ذوق دارم. دلم میخواد بگم مرسی خیلی خیلی ممنونم کلی یه عالمه.نمیدونی چقدر این خوشحالم کرده. انگار خستگیمم در رفت. خب حالا واقعا باورم باید بشه که دوره ی جدید زندگیم شروع شده. خب اینجوری شروع میشه.

باید برم دیگه باید برم اینجا جیگرم خونه ت بعد یهو طوفانی میشه بمیرم براش بمیرم.



برچسب ها : 508 : شروع شد - خیلی ,واقعا ,خیلی خیلی
508 : شروع شد
509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه.

پست ' 509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه. ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه. ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه.

الان تو راه برگشت از بهشت زهرام به خاطر پسر خالم رفتیم چند نفری بهشت زهرا سر خاک نوه خالم. خب این که ادم بچشو توی هر سنی از دست بده هیچ فرقی نداره این بیچاره که هم بچه شو از دست داده هم مادرشو. بابا بزرگمم همینجوری غصه داره واسه خالم. بگذریم.

الان برم خونه میفتم به جون اتاقم. توپ ترکیدست جا پا نداره از پشب قبل پایان نامه که بسته بندی کدرم همینجوری تا. الان از لباسو پلاستیکای بسته بندیو کادوهاووو خلاصه خیلی داغون. تمیز منم بعدم کم کم برنامه مو پیش ببرم و شروع کنم. البته وقتی خونه ام. عصری احتمالا برم خونه خالم دوباره نمیدونم بقیه میرن یا نه اما این چند روز اونجا بودم نذاشتیم اون دست به چیزی بزنه با این حال خودش اصرار داره وای به هر حال میدونم میفهمم عزا داری نمیکنه عزا داری اصلیش از وقتی شروع میشه که تنها بشه.

الان دیدم عنوان اون بیخو یادم اومد اون روز بهم گفتی نمیدونم چرا اینقدر خوابم گرفته خوابم میاد. یادت بش بیخو گرفته بودی نتونسته بودم چیزی بگم و بنویسم این که منم تا خود صبح بیدار بودم تازه با کلی شوک و استرسی که بهم وارد شد سر یه چیز مس ه که توهم یه نفر دیگه بود. اما گذشت اینا همش خاطره میشه و باعث میشه با خنده فکر کنم. تازه فکر کنم میخواستی بروم بیاری.نمیدونم شایدم اووم مس م که نمیکردی نه؟ به هر حال نمیدونستم چی بگم وای اون لحظه گفتم فکر نکن مائده. خب ادم خج میکشه .

دارم اون اهنگ رو گوش میکنم خیلی وقت بود نشنیده بودمش. باید برم ماشین داره حرکت کیشنه سر درد میگیرم بنویسم.

میدونم به جاهیی سرو ته جمله ها شاید معلوم نباشه و کلی سوتی داشته باشه. اما الان حال ندارم درست کنم.



برچسب ها : 509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه. - میشه ,الان ,خالم ,خونه ,نمیدونم
509 : دلم برات تنگ شده. درست همین لحظه. مثل یه حفره وجودم مدام پر میشه. فرو میریزه و خالی میشه.
510 : روز پنجم

پست ' 510 : روز پنجم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 510 : روز پنجم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

510 : روز پنجم

خب هوا هوای پاییزه. همون هوایی که همیشه عاشقشم. اما حیف خیلی تلخِ خیلی خیلی زیاد. ب اتاقمو تمیز اصلا انگار تازه میتونستم نفس بکشم.

میدونم اون آهنگ خیلیم آهنگ خاصی نبود شاید اصلا آهنگ خوبیم نبود شاید فقط بار اول که گوش دوسش داشتم ولی دوباره که گوش خب اونجوری نبود خیلی وقت هست که از این آهنگا گوش نمیدوم.عادت گوش به این آهنگا خیلی وقت از سرم افتاده.

خب باشه قبول حرف کافکارو عینش ننوشتم اما منظورش همون بود که من گفتم دیگه نه ؟:))) اوکی اما من منظورم همون حرف کافکاست:)

من باید تمام کارایی که من بعد باید انجام بدمو نگه دارم یادم بمونه همه چیزایی که یادم میاریو. این مدت اصلا نتونستم زمان زیادیو با خودم باشم الانم یهو پیش اومدو رو هوا قاپیدمش. تو فکرمه نامه شماره دو رو بنویسم هر چند که من همه جوره حرف میزنم اما خب اون رسمی تره شاید شایدم بهونست که دیر تر بگم حرفامو. و چقدر حرف دارم بزنم بهت.مثل فکری که مثل زالو از پس این قضایا میفته تو جونم که اگه تو اگه تو اه ولش کن نمیخوام نمیخوام فکر کنم به هیچ نمیخوام فکر کنم متنفرم متنفرم از این فکر از بیخیال بیخیال.

بعد از اینجا شب بعد غروب میریم خونه بابا بزرگم که میوه هارو برای ختم فردا بسته بندی کنیم بشوریمو این داستانا هیییی :(((

راستی هانیه یکی از بچه ها پایان نامم نتونست بیاد کاری براش پیش اومد بهم گفت دلش میخواست ع امو ببینه گفت براش بفرستم تعریف کارمو از بچه ها شنیده هنوز وقت ن اصلا پای لپ تاپ بشینم با گوشیم فقط بهش گفتم درگیرم ازاد بشم میفرستم حتما.

هادی هم اون روز ازش پرسیدم که نظرش راجع به کارم چیه بهم دایرکت داد که به نظرش کارام خوب بوده اما متنمو نخونده و اگه میشه بفرستم براش و این که اگه میشه در مورد اجرا رسیدن و فضای کارامم بگم براش اونم نگفتم هنوز بهش گفتم چی شده ناراحت شد و قرار شد بعدا که تمرکز داشتم بنویسم. الان واقعا پیوسته نیستن مطالب توی مغزم میبینی اینا الان تازه فکرم افتاد که گفته بودن میترسم یادم بره بعدا. راسنی تو متنمو خوندی؟میدونم که ایراد داشت. اما خب واقعا زورمو زدم و نتیجش اون شد درسته که از آدما مطلب آورده بودم اما به نظرم خوب بودن و در راستای چیزی که میخواستم بگم بود اما همش احساس میکنم یه چیزی کم بود یه ایرادی داشت. کاش بهت میدادمش میخون . دیگه این که. مامان صدام میکنه تو راه روام. مدرسه رو بروی خونه خاام مدرسه اول دبیرستانمه چقدر بدم میاد از این مدرسه :/ تعطیل شدن بچه هاش. یادش بخیر اون سالا هی میگفت بیا خونمون بیا فقط ببینمت منم چند بار بعد مدرسه رفتم دیدمش. اما الان هه دیگه نیست زمان هرگز براش جلو نمیره. زمان وایساده. دیگه نیست. باورش سخت خیلی سخت من هنوز که هنوز باور ن .




برچسب ها : 510 : روز پنجم - خیلی ,براش ,مدرسه ,اصلا ,نمیخوام ,الان ,دیگه نیست ,نبود شاید
510 : روز پنجم
511 : باد مارا خواهد برد

پست ' 511 : باد مارا خواهد برد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 511 : باد مارا خواهد برد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

511 : باد مارا خواهد برد

وااای واقعا معذرت میخوام تازه رسیدم خونه دیروز و امروز مثل کوزت بودم :دی. به اندازه بیست سال بزرگ شدم! از لحاظ کاریاااا. نگم برات. امروز امروز وای واقع تحمل یسری از ادما واسم سخت و عذاب آور شد حتی نمیتونی فکرشو کنی. الان قشنگ احساس میکنم. نمیدونی حتی روم نمیشه میزان پایین بودن سطح شعور یسری افرادو که بعضا نسبت هم باهام دارن تعریف کنم.امروز دلم بد ش ت خیلی خیلی خیلی بد اما خب متاسفانه بعضیا حتی موقع مواجه شدن با غم و رنج هم یا از دست دادن ی که دوسش داشتن هم هیچ رشدی نمیکنن چون اصلا فکر نمیکنن اصلا همچین چیزی براشون تعریف شده نیست. اصلا دلم نمیخواد ی مثل تو حتی اینارو ببین آبروم میره به معنای واقعی. نه این که من پخی باشما اما من سعیمو میکنم ولی وای یعنی نهایت بی شعوری واقعا لغت بهتری پیدا نیکنم براش رو دارن. بگذریم.

دارم از خواب بیهووش میشم چند وقته اصلا نخو دم دیروز از صبحش که رفتمخونه تا دو نصف شب کار میکردیم نرفتیم خونه بابا بزرگم همرو همونجا انجام دادیم صبحم هشت بیدار شدم رفتمخونه اون یکی خالم که باقی کارا با کلی داستان تهوع آور.که وقتی اومدم خونه تا حاضر شم واسه ختمو برم فقط گریه . خیلی رفتار زشتی بود ولش کن مهم نیست الان دیگه یعنی هر دفعه که دلم ش ت دیدم هموناتفاق واسه طرف افتاده اینم میفته حتی نیفته هم مهم نیست. وقتی ی از چشم ادم میفته دیگه میفته میدونی چی میگم وقتی توقعت کم میشه بیشتر از اون از اون فرد انتظار نداری.

همه چیزایی که گفتیو خوندما فکر نکنی کلا نبودم سرم گرم بوده حواسم نبوده. برام مثل یه دلخوشی یواشکی بود. کار که می فکر می . دور از همه ی هیاهویی که دورم بود. فردا همه رو تعریف میکنم :))) ببین خب این تعریف با اون تعریف زمین تا آسمون فرق داره. اگه درست فهمیده باشم منظورتو. اون دفعه که اونو گفتم گفتم من نمیفهمم چرا باید همه چیو مثل گزارش توضیح داد اینجوری نبود یعنی خب طرف ازت انگار باز جویی کنه همش انگار باید همش جواب پس بدی نه اینجوری. خب ادم نگه هیچی که خفه میشه. نمیشه؟انگار نا خودآگاه اینجوری حرف زدن حرفم نزنی میفهمی .

بالاغیرتا سرمو بزارم رو بالش فکر کنم بیهوش شم مثلا نقشم این بود بعد پایان نامه یه هفته بخوابم. الان یه هفتست که نیست. اه دیدی یه هفته گذشت دیروز یکشنبه بود امروز دوشنبست دوباره این دو روز و این هم از اولین هفته بعد از پایان نامه. چقدر تلخ بود. تلخی رو دوست ندارم. واقعا دوست ندارم. این خالم مهربون بود خیلی مهربون بود قربون صدقم میرفت همش.

اما الان از اینجا از راه دور و از این فاصله ی کذایی و مس ه که هست و من خوشبینانه آرزو میکنم کاش نبود برات با چشمای خسته و نیمه بازو پر از خواب که رو به بیهوشیِ ادامه ی اون شعر فروغ رو میخونم که میگه

لحظه ای و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران منو توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لب های عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد


چی میشد چی میشد خوابتو میدیدم امشب. کاش میشد. اصلا خواب دستهات فقط خواب همونها. یعنی الان داری چیکار میکنی؟ به من فکر کن و به خوابم بیا من منتظرتم...



برچسب ها : 511 : باد مارا خواهد برد - تعریف ,اصلا ,الان ,خیلی ,خواب ,میکنم ,دوست ندارم ,پایان نامه ,تعریف ,خیلی خیلی
511 : باد مارا خواهد برد
512 : س دن

پست ' 512 : س دن ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 512 : س دن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

512 : س دن
ب خیلی خوشحال فکر امروز استراحت مطلقمو راحت میتونم بخوابمو هرکاری که دوست داشته باشم م. ولی تا11 اینطورا فکر کنم خو دم بعدش که بلند شدم دیدم مامان همه استکانهایی که برده بود خونه خالم به بهانه ی این که جمعیت زیاد بود رو میخواد بشوره اونم نشستن معمولیا هی به من میگه تو چقدر میس اما بالاغیرتا شستن با اسکاچ س دنِ یا جوشوندن استکانها توی قابلمه با پودر! :دی چون خونمون مراسم میگیره مامان استکان چایی زیاد داریم اونجام جمعیتی میومدن مامان برده بود که یه دست باشه کم نیاد برای چایی در نتیجه اونجا هم که بودیم من اگه میشستم به روش خودم میس دم اما بقیه نه زیاد بعدم خب زرد میشه دیگه اینه که گذاشت توشون بعدم برگشت به من میگه ببین همه استککانهارو نباید واسه تمیز شدن اینجوری کنیا فقط فرانسه باشه هرچی دیگه بزاری میترکه ا شم میگه الان دیدی یاد گرفتی من نباشم یه وقت بخوای بلدی دیدی :/ حالا من :|||| اصلا آدم پشیمون میشه وایسه کمک کنه. بعد که جوشیده شدن بالاغیرتا برق میزدنا من با اسکاچ میشستمشون با آب خب باید این پودرا ازش پاک شه دیگه نباید بشه ؟؟ بعد میگه چقدر میس :دی آخه مادر من تو که روی منو کم کردی :)))) البته من به رو خودم نیاووردم وایسادم یه تنه همه رو آب کشیدم همشم تمیز شدن چیه خیلیا توشون خورده بودن بعد معلوم نبود چجوری بقیه شستن :) من زیاد وسواسی نیستما ولی خب وقتی اینجوریه به نظرم اشکال نداره استکانام زرد نمیشن. تازه به غیر از اونا قوریاشم با لیوانای دم دستیم شست دید شرایط مهیاست سواستفاده کرد بعد میگه من میسابم :/
بعدشم اتاقمو جارو زدم که بعدش ببینم باید چیکار کنم که حال نداشتم دیگه امشب خورده کاریامو م ببینم کارایی که باید از سر بگیرمو لیست کنم. به اندازه یه هفته حرف دارم بزنم و بنویسم احتمالا از همین امشب برم تو کار نوشتن. یه پست خیلی طولانی تو راههه نمیدونم کی تموم بشه . خوابمم میاد. شایدم امشب تایپ نکنم. جمهور بخونم فردا بنویسمشون شایدم خورد خورد وااای اصلا همه چی از دستم در رفته تو این یک هفته. جمهور دو یه تا کتابش مونده بشینم پاش زود تر تموم بشه دوست ندارم اینقدر خوندنش طول بکشه.


برچسب ها : 512 : س دن - میگه ,زیاد ,امشب ,مامان ,چقدر میس
512 : س دن
513 : ع العمل

پست ' 513 : ع العمل ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 513 : ع العمل ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

513 : ع العمل

خب راستش راجع به ناراحتی دیروزم ع العمل نشون دادم. اما حرفی نزدم. من خیلی وقت سعی میکنم بگم اما موقعیتشم مهمه دیروز طوری نبود بتونم بگم مستقیم یعنی جوری بود حرف میزدم فکر کنم کتک میخوردم :دی من خوشم نمیاد ی به خودش اجازه بده به پدر یا مادرم توهین کنه هرکی میخواد باشه. با سکوتم و نحوه برخوردی که داشتم کاملا متوجه شدن اما فکر میکنم گفتن تین که کارشون زشت بوده باید به زمان دیگه ای موکول میشد یعنی احساس موقعیت مناسبی نیست. نه این که به نفعم عمل کنم نه فقط اون طرف جوری بود که مطمئن بودم وفتارش جز این که جو رو متشنج کنه و اصلا حتی متوجه نشه من چی میگم نبود. در نتیجه چه فایده ای داشت.

راستش وقتی اون سوتفاهم رو که گفتی خوندم یادم اومد بهت بگم که من همچنان درگیرشونم. نه نه دیگه درگیر نیستم یجورایی خودمو کشیدم کنار تقریبا. حوصله نداشتم. یسری چیزا انگار تغییر نمیکنه در موردشون. چه بسا بدترم میشه. دیگه خوشم نمیاد دست خودمم نیست. اخیرا بازم تکرار شد مطمئنم که منوجهش شدی. یسری چیزا انگار مدام تکرار میشه. اصلا درک نمیکنم. خیلی سعی فکر اشکال از منه اما فقط من نیستم. اصلا نمیفهمم یه چیزاییو. نمیدونم چجوری برات تعریف کنم. اما خب توی اینم سعی باز خودتو الگوی خودم قرار بدم. چند وقت پیش اتفاقی کانال یکی از دوستای قدیمیتو دیدم. عضوشم شدم کنجکاو شده بودم. خب طرف فکر شاید چیزای خوبی بزاره به نظر میومد یعنی معلوم بود مطالعه داره و خیلی چیزا میدون اما بر ع اسمی که داره و چیزی که فکر می کلا فازش فرق میکرد منم اومدم بیرون نمیگم مز ف میگم کاملا متفاوت بعضا اشتباه حتی از نظر من.اصلا با من همخونی نداشت. آدم از یه جایی میفهمه مسیر ها جدا میشه احتمالا. یه جورایی ازش نا امید شدم واقعا.

راستی در مورد حرف زدن منظورت این بود ایی که اینجورین با هم چون غریبن و نمیشناسن اینجوری برخورد میکنن و حرف میزنن؟ فکر کنم نمیفهمم اینو اصلا آیکیوم جواب نمیده :)

امروز؟



برچسب ها : 513 : ع العمل - اصلا ,میشه ,چیزا ,خیلی ,یعنی ,چیزا انگار ,یسری چیزا ,خوشم نمیاد
513 : ع العمل
514 : زمان

پست ' 514 : زمان ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 514 : زمان ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

514 : زمان

درسته همه ی اینها تجربه میشه میگذره.

زمان فقط برای اون ایستاد.برای همیشه. اما برای من قبول دارم در حرکت فقط خودم نفهمیدم که چجوری گذشت. نمیشه جلوشو گرفت. این مدت به ناچار مجبور شدم غفلت کنم رها کنم افسارشو و بزارم اونجوری که باید جلو بره. سعی میکنم از فردا دوباره فرمونش رو دست بگیرمو کنترل کنم. خیلیم سخت اولش. عادت به همین زودی. باید همین کنترل زمان و هدایت ش رو انجام بدم. باید ادامه بدم جا نزنم. باید مراقبش باشم.من قول دادم. وقتی بیدار شم شروع میکنم. زمان رو نمیتونم کنترل کنم تا اونجوری که میخوام جلو بره. خودمو که میتونم کنترل کنم.



برچسب ها : 514 : زمان - کنترل ,زمان
514 : زمان
515 : معشوقم

پست ' 515 : معشوقم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 515 : معشوقم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

515 : معشوقم

اسمتو تکرار میکنم برای خودم. مدام و مدام. پشت سر هم. اولین باره اولین باره. با هر تکرار، آوار میشه روم. این که تو دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری...هستی اما دور خیلی دور. گریه میکنم. ع تو که میبینم. دست خودم نیست. انگار واقعی ع ت. انگار بارها اینجوری دیدمت اما اما نفهمیدم. اما قدر ندونستم انگار انگار برای آ ین باره که دوباره تصویرت تو چشمام نقش بسته. انگار انگار قراره ازم بگیرنت.انگار ازم گرفتنت. انگار قراره نباشی. من حسادت میکنم. باورم نمیشه که من ، من این حسو دارم .چیزی که تا قبل تو هیچ درکی نداشتم ازش. من تا قبل تو از هیچ چیز هیچ درکی نداشتم. این حسم انگار فقط مختص توئه.من حسادت میکنم ، زن و مرد فرقی نداره. حسادت میکنم به تمام ایی که قبل از من بودن، به تمام زمان هایی که باهات گذروندن. همه انی که بعد از منن. به همه ایی که پیششونی. به همه ایی که میبیننت. دلم میخواد تمام ثانیه هاشون برای من باشه. تمام خاطراتشون از تو. تمام تصویر هایی که ازت دارن. تمام چیزهایی که میبینن و میشنون ازت. تمام همه چیز،همه چیز. حسادت میکنم به همه همه همه.میفهمی؟ که دلم تنگ شده. متوجه میشی منظورمو؟ این که چه حالی دارم؟ متنفرم از همه . انگار تو برای اونها بیشتری تا من. این فقط یه فکره فقط یه فکر دروغِ. اونا عاشقت نیستن. اونا روحتو ندیدن. اونا فقط بخشی ازشو دیدن اما من نه. با این حال کم دارم تورو. تشنه ی این دریام. اما آب کجاست؟ تو کجایی؟ انگار نه انگار تازه دیدمت انگار ده سال گذشته. سیراب نشدم. سیراب نشدم. انگار ی قلبمو توی مشتش گرفته باشه. فشارش میده و بعد رهاش میکنه. تکرار میکنه تکرار میکنه.شاید خودتی. اما نمیدونی... با هر فشاری که بهش میاد یه قطره از چشمام میریزه. یه قطره از جونم میره. جونم تویی اما من ندارمت ندارمت... تو غایبی... میترسم همینم ازم گرفته بشه. میترسم میترسم نباشی. میترسم میترسم میترسم. تو باش تو باش تو وجود تمام ایی که قبل منن. تمام ایی که بعد از منن. تمام ایی که میبیننت میشنونت تو خاطراتشونی . تو باش تو باش وگرنه من میمیرم. میمیرم. حسادت میکنم اما باش. کجایی تو الان؟ کجایی تو ؟؟؟کاش زودتر بودم کاش کاش ی دیگه بودم اما بدون تو هیچی نیستم هیچی. نا آرومیم از توئه. اما خودت فقط آرومم میکنی. به تو فکر میکنم. آروم میشم اما این جنگ تمومی نداره. حتی شروعشو یادم نمیاد. مواظب خودت باش. قول بده قول بده. حتی اگه دوری دوری دوری. حتی اگه این حالی که من دارمو نداری. فقط مراقب خودت باش.



برچسب ها : 515 : معشوقم - انگار ,دوری ,تمام ,میکنم , ایی ,میترسم ,دوری دوری ,حسادت میکنم ,تمام ایی ,میترسم میترسم ,میکنه تکرار ,میکنه تکرار میکنه
515 : معشوقم
516 : بچه

پست ' 516 : بچه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 516 : بچه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

516 : بچه

میخوام بنویسم اما نمیتونم نمیتونم. میدونم باید بگم از تمام چیزایی که جولون میده تو مغزم. از دغدغه هام.اما نمیتونم نمیشه. تا میام بنویسم میبینم نمیتونم کامل بگم. شاید یه چیزی هست که باعث سانسور بشه میخوام اگه میگم کامل بگم نه ناقص ! بگذریم. البته سانسور در مورد خودم نیست. من خیلی وقت که سانسور نمیکنم خودمو. نقاب نمیزنم. سعی میکنم اونی که هستمو باشم. منظورم چیز دیگه ای بود.


ب رفتم بیرون از اتاق دیدم مامانم داره گریه میکنه میگم چی شده میگه هیچی با باباحاجی حرف زده بهش گفته بابا یاد وقتی افتادم که معصومه (خالم) به دنیا اومده بود آورده بودنش خونه. نن جونو کی کیک اسمشو یادم نیست مامان بزرگ مامانم براش طلا ونیکاد یده بودن مادرت وصل کرد به قنداقش. بچم یعنی رفت واقعا؟والا منم اشکم درومد یعنی باباحاجی میخواد همینجوری ٦٦سال زندگی مرور کنه هی؟ بمیرم براش. چقدر سخته ها دیروز سر خاک بعد ختم رو صندلی نشسته گریه میکرد میلرزید. خیلی بد بود خیلی اگه من ٤-٢٣ ساله میشناسم اینجوریم اون بیچاره ٦٦ سال. بچش اومدنشو دید حالا رفتنشو. مم که شهید شد باز مامان بزرگم بود با هم غصه خوردن برا بچشون ولی الان تنهاست. خانمش که بچه خودش نیست. خیلی تنهاست. خیلی خیلی زیاد. غصم میگیره براش.

میگم همه راحت راه میرن بچه دار میشن. بچه دار شدن خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی. یعنی من واقعا وحشتناک میترسم. وقتی بهش فکر میکنم که چجوری میشه چیکار باید م چجوری باید رفتار کنم اگه چیزیش بشه چی باید بهش یاد بدم خودم باید چی بشم چه تاثیری میزارم وااای اصلا این فکرا تا قیامت تو فکر آدم میاد از این مسئولیت که اگه بخوای یه روزی به وجودش بیاری . من بچه دوست دارم خیلیم دوست دارم همیشه هم روبطم با بچه ها خوب بوده. بچه های مردم.اصلا نمیدونم قیافم چی داره بیشتر وقتا خود بچه ها سمتم میانو دوسم دارن منم که دلم براشون میره اما وقتی به این چیزا فکر میکنی وجشتناک وحشتناک. جدا از این که این فکر میاد تو مغزم که من خودم هزار تا ایراد دارم فکر کن اینارو خواسته و نا خواسته به یکی دیگه هم منتقل کنم. آیا درستِ؟ میشه جلوشو گرفت؟ هم اخلاقی هم تربیتی هم اعتقادی هم حتی جسمی! اگه چیزیش بشه و نخواد دست تو نبوده باشه هیچوقت خودمو نمیبخشم هیچوقت هیچوقت هیچوقت .یعنی بقیه هم به این چیزا فکر میکنن؟فکر میکننو اینقدر راحت مس ه ازدواج میکنن بچه دار میشن انگار بازیِ. حتی بعضی وقتا به خاطر مسائل الکی جدا میشن انگار نه انگار که مسئول هستن در قبال بچشون. میگم اگه یروز خود بچم بزرگ بشه و از موقعیتی که داره راضی نباشه چجوری باید رفتار کرد؟دوست ندارم بزور یه چیزاییو بچپونم بهش مجبورش کنم که انجامشون بده اما وقتی این نباشه راه درست چیه.چجوری باید بهش یاد داد که درست و غلط رو بشناسه؟رفتار کنه؟ راستش نمیدونم نمیدونم اینا همش حرف و من میدونم هیچوقت ازدواج نمیکنم نه با ی که علاقه ای ندارم و نه صرفا برای تشکیل خانواده بچه یا تنها نبودن و غیره ... من به جز تعداد محدود خیلی خیلی محدود کمتر از انگشتهای دست از هیچ مردی خوشم نمیاد به هزارو یک دلیل. تازه فقط یه نفره که علاقه دارم بهش . این چیزی نیست که دست من بوده باشه واقعا. با تمام علاقم و اشتیاقم اما نمیخوام برای من باشه.من اینقدر ناقص و داغونم که ولش کن.میگم اصلا مگه آدمی برای ی میشه؟ این سوال خیلی وقتا تو مغزم اومده. هیچ آدمی برای ی فکر نکنم بشه. حتی بچه ی ادم که از وجود خود آدم هست جداست. برای ما نیست.هرچند مردم بچه دار میشن چون فکر میکنن بچه برای اوناست و اون باید در خدمتشون باشه یا چجوری بگم انگار موظف راه اونارو ادامه بده. شایدم من اشتباه فکر میکنم. ولی خب آدم گاهی دلش میخواد اینجوری باشه.فکر میکنه ی که دوسش داره باید برای خودش باشه مختص خودش.اما فکر کنم اشتباست. نمیدونم چی شد به اینجا رسید حرفم.اما بچه دار شدن واقعا خیلی مسئولیت سنگینی.خیلی یعنی کلا بزرگ بچه حتی اگه بچه خودت نباشه و بخوای نقش داشته باشی تو بزرگ ش اصلا تو مهد کودک مربی بشی.همه شرایط باید مهیا باشه بالاغیرتا...یعنی باید ایجاد کرد شرایط رو اگه حتی نیست . نه؟ نمیدونم نمیدونم. با تمام این ها حسی درونم هست که دلش میخواد مادر بودنو تجربه کنه. شاید بشه مهارش کرد نباید از رو خودخواهی و صرفا تجربه ی یه حس باشه نه؟



برچسب ها : 516 : بچه - خیلی ,باشه ,یعنی ,نمیدونم ,چجوری ,هیچوقت ,خیلی خیلی ,چجوری باید ,آدمی برای ,نمیدونم نمیدونم ,میشن انگار
516 : بچه
517 : راکد

پست ' 517 : راکد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 517 : راکد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

517 : راکد

اصلا انگار این یک هفته ها ذهنم بسته شده :/ حالا اگه آدم بخواد چیزیو تغییر بده باید چقدر باهاش کلنجار بره. اینه که اینجاست آدم میفهمه باید یه روش مشخص درست رو همش تکرار کنه و ادامهه بده دست بکشی ازش بیچاره شدی و مثل یه کش برگشتی عقب نقطه سر خط :( خیلی وضعیت اسفناکی دارم ببین چجوری که خودم میفهمم :(

میدونم که از اون هفته خیلی روز مرگیامو مینوشتم و این شاید اصلا خوب نبود و ل کننده بوده باشه. میگم زیاد با خودم تنها نبودم و چقدر بد بود و خب شرایط خاص پیش میاد. منظورم از تنها نبودم این بود که اینقدر کارای دیگه بود تمام توجهم به بیرون متمرکز بود در حد سطحی و به اتفاقات .متوجه میشین منظورمو نه این که همش آدم باید همه جا تنها باشه.باید به روال سابق برگردم امروز 25 مهر یه ماه رو علنن از دست دادم اه یعنی بیخودی گذروندم تقریبا اصلا مفید نبود این هفته نه کتاب خوندم نه زبان هیچ کار هیچ کار همینجوری هم وقت کم هست بعد توقع دارم چیزیم بشم. البته شرایط اضطراری شد. بع خاطرشم خیلی ناراحتم اما. نباید دست کشید الان دوباره یه نقطه گذاشتم و اول خطم هنوزم شروع ن .این که یه مدت راکد بوده باشی بعد بخوای حرکت کنی سخته تا بیفتی تو سرازیری.






برچسب ها : 517 : راکد - خیلی ,هفته ,اصلا ,تنها نبودم
517 : راکد
518 : جوزدگی

پست ' 518 : جوزدگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 518 : جوزدگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

518 : جوزدگی

فکر کنم یه یکی دو ساعتی هست میخواستم بنویسم اما مها صدام کردو حرف میزدیم زمان گذشت و نفهمیدم بعدم دیگه مامانو بابا اومدن.

امروز نگم برات که چه :دی

بیدار که شدم گفتم مائده خودتو جمع کن شروع کن. بعد دیدم ذوق خونم همچنین میزان جوزدگیم اوومده پایین این شد که گفتم خب باید چیکار کنم که دوباره چرخام بچرخه تا بتونم کار کنم رو خودم. از کجا باید شروع کنم.همه چی بهم ریخته بود نمیدونستم چی به چیه.

خب هر یه جوری هست دیگه منم مدلم اینجوریه اگه میخوام کاری انجام بدم باید لذت ببرم ازش و برام سرگرم کننده باشه. نه این که کار الکی و بیهوده باشه ها چجوری بگم. نمیتونم یکنواخت پیش برم باید جوری باشه هم محیط هم برنامه و ترتیبشون متنوع باشه یکنواخت حوصلو سر میبره. جوری باید باشه که اصلا زمانو نفهمم و بتونم انجام بدم. نباید راکد باشه. مثلا من هیچوقت نمیتونم تصور کنم مثل کارمندا زندگی کنم. منظورم این که همیشه باید یجور بگذرونن یه کارو به یه نحو انجام بدن روزاشون شبیه هم هست اغلب. شاید کلا کار و برای این توی هرجایی دوست ندارم. یا زیر دست ی بودنو این که به میل یکی که کلا فازش باتو فرق داره کاریو انجام بدی واقعا عذاب آوره برای طولانی مدت. بهمن پارسال که رفتم آتلیه واقعا دیوونه کننده بود. بعد فکر کن از یه طرف اونجوری از یه طرف خود عکاسیش نابود آدم دیوانه میشه. واسه همین چیزا کار و دوست ندارم البته دلایل دیگه ای هم هستا مثلا نمیتونم کارایی که نیاز به روابط اجتماعی بالا داررو تحمل کنم مثلا مغازه داری دیدی بعضیا چجوری بلدن جنسو غالب کنن اصلا وجدانم بالاغیرتا اجازه نمیده این همه اغراق کنم تو تعریف از اون جنس فکر کنم هر مغازه ای وایسم طرف ورش ته بشه :/ هنوز شغلیو پیدا ن که مطمئن باشم میتونم پاش وایسم وگرنه من تنبل نیستم یا خوشم بیاد ول بگردم فقط عذاب آوره دیگه وگرنه منم از خدامه دتم تپ جیب خودم باشه مستقل باشم به طور کامل. دلم میخواست یه کتاب فروشی داشتم. البته نه از این کتاب فروشیا که طرف فقط دنبال فروختن و غالب هر کتاب مز فیِ.بگذریم من کلا فروشنده ی خوبی نمیشم با این گوشم که هنوز گیر داره باید برم هی پشت گوش میندازمش نباید فکر کنم اینجوری باشه. اون قبلی میگفت جوری باید بشی بگی آخیش راحت شدم والا من اصلا همچین حسی ندارم بهم دست نداده اصلا :/ :(.خب کجا بودیم آهان اگه همه این شرایطو داشته باشه صد در صد به نتیجه ی خوبی میرسم. همیشم اینجوری نیست که شرایط مهیا باشه معمولا خودم برای خودم ایجاد میکنم. یجور شاید گول زدن ذهن انگار به یه بچه شکلات میدی جایزه که انجام بده کاریو و جذب بشه منم اینجوری کارارو برا خودم راحتو رنگارنگ میکنم خوشگلش میکنم تا هم لذت ببرمو کیف کنم هم تنبلی نکنم ذهنم همراه باشه.اصلا خیلیا فکر میکنن جو زده بودن بده یعنی خیلیا فکرشون اینه طرف بدون فکر کاریو با اشتیاق و زیاد انجام میده اینجوری همون اصطلاحی که میگن جو زدست زیاد کار میکنه اما اشتباه میکنن یا شاید جوزدگی چیزی غیر این معنی که من میدونم تو فکرشون باشه. من جو زده که باشم فرقی نمیکنه حالم خوب باشه یا نه. تنبلی نمیکنم. بهتر عمل میکنم تصمیمای بهتری میگیرم معمولا ترس هام تاثیر کمتری روی تصمیماتم دارن شجاعتم بیشتره و... این جو زدگی شاید برای هر متناسب با شخصیتش متفاوت باشه. یکی شاید زیاد تنوع رو دوست نداشته باشه تغییرو محیط ساده رنگهای سرد نمیدونم بقیه ممکن چجوری باشن اما من باید برنامه یه ماهمو داشته باشم. نوشتنشون روی کاغذ کمکم میکنه ذهنم مرتب باشه آزاد باشه و خیالم جمع باشه در نتیجه تمرکزم بره بالا و با دیدنشون بهتر کارامو پیش ببرم. تصمیم گرفتم یه برنامه هم آ هر شب برای فردام بنویسم که بدونم برای چی باید از خواب بیدار ببشم و چه کارایی باید انجام بدم مثلا این که فلان عکاسو میخوام ببینم. فلان کتابو میخوام بخونم یا این مقاله رو. زبان اینقدر، این و غیره... یا مثلا من نمیتونم توی محیط خیلی چجوری بگم با رنگهای سرد و مرتب کاری انجام بدم حواسم پرت میشه با مرتب بودن. معمولا وقتی کار میکنم دورم شلوغ که باشه راحت ترم پقتی همه جی خیلی صاف وصوف باشه معذبم و دهن کجی میکنه بهم. یادمه سال دوم که کنکور میخواستم بدم خونمونو عوض کرده بودیم مامانم رفت یه ی سفید آبی ید زد به اتاقم بعد حالا قبلش اتاقم حریر قرمز بود. گفت این آرامش بخش اینو میزنم راحت درس بخونی آقا چشتون روز بد نبینه داشتم دیوونه میشدم اصلا واقعا نمیتونستما. اصلا نمیتونستم کاری کنم عصبیم کرده بود ٍ عوضش همون قبلیو زدم اصلا تازه انگار میتونستم نفس بکشم بعد اون موقع اتاقمم کوچیک بود همه چی غیر قابل تحمل شده بود. میگم اینا تو هر آدمی متفاوت شاید دلیل این که نمیتونم جایی باشم که رنگهای شاد و تند نداره اینه بچه که بودم رنگ اتاقمون با مها غالبا رن شاد و گرم بود مثلا یه مدت خیلی طولانی زرد بود لیمویی نه ها زرد زرد این جوجه ها هستن اون رنگی قشنگ زرد با ی حریر قرمز.

دیگه این که امروز درگیر همین برنامه ریزیو نوشتنو خوندن جمهورو اینا بودم. برنامه ی ماه قبل رو که دیدم کلا از خودم نا امید شدم. زمان مثل چی میگذره. کار زیادی ن مهر به جز تموم پایان مامه که اونم کلی کارش مونده. میخوام از این کتابچه ها هست چیه از اونا درست کنم متنمو ایراداشو بگیرم میرم بدم بهشون.

جمهور هنوز مونده. این سه روز کاملا مثل کوالا میفتم روش تمومش کنم. رکورد زدم سرشدیگه اینقدر طول کشید.

دیگه چه فکری ؟ آهاان میخوام مصرف اینترنتمو جیره بندی کنم:| نخند آقا نخند :دی خوب از دستم در میره استفاده ازش زمانو از دست میدم وقتی پاشم اینه که گفتم روزی دو یا سه ساعت بزارم ولی دیگه دست خودم خورد خورد جش کنم یا همشو یهو با هم. البته این نت با استفاده کاری جداستا بخوام مثلا عکاس ببینم یا دنبال مطلبی باشم از جیرم کم نمیشه :)

اسم کتابایی که دارم با اسم کل مقاله هایی که دارم و باید بخونمو نوشتم البته لیست کتابایی کع ندارم و باید بخونمم هست که ننوشتم جلو چشم باشه بلکه اینقدر وقت تلف نکنم :/ :(

زبان برای خودم تقسیمش روزی دو صفحه -____- خب چیکار کنم اگه زیاد باشه میدونم چشم میترسه انجامش نمیدم انجامم بدم سر سری هست کیفیت نداره کوچی کوچیک که هم انجام بدم هم کیفیت داشته باشه هم این که تا بهمن تموم میشه کلش عوضش واقعا یاد میگیرم. گفتم مائده یعنی تنبلی کنی انجام ندیا من میدونمو تو عرضه دو صفحه رو که داری دلبندم عشقم قربونت برم اگه جنم نداری همینم انجام بدی برو بمیر. مائدم دید نمیتونه بره موند سر جاش :دی نه خ این مدت با این که زیاد تنبلی و خیلی وقتام انجام ندادم نتیجش در مقایسه با خودم خوب بود. بعد فکر اگه این یه عملی باشه که پیوسته باشه چقدر تاثیرش بیشتره.

با مها قرار گذاشتیم میزان تلاش و زمان مفیدی که برای رسیدن به اه مون انجام میدیم رو تایمر بزاریم. بعد هر روز به هم بگیم که چقدر مفید وقت گدذاشتیم. به این نتیجه رسیدیم که اینجوری هم مدیریت زمانمون بهتر میشه هم میفهمیم واقعا چقدر وقت و تلاش گذاشتیم مفید اگه کم باشه سعی کنیم زیادش کنیم و انگیزمونم زیاد میشه چون شب به هم دیگه میگیم.

اولش میخواستم روزی یه عکاس ببینم و فکر کنم و بنویسم راجع بهش بخونم بعد دیدم بالاغیرتا فکر کنم نرسم یعنی درست انجامش ندم تنبلی کنم یه روز درمیون. هفته ایم یه دونه با مها. دیگه قراره چیکار کنم؟

مها بهم زبان یاد داد چجوری کار کنم خب اون از من باهوش تره توی این چیزا. میگه از همین اول خودتو عادت بده تلفظ هارو بگی آواها و تُن ها رو دقت کن. میگه بخون حتی اگه حالیت نمیشه همشو مفهوم کلیشم بفهمی برای الانت خوبِ. میگه برای خودت جمله بساز. آهنگ گوش کن خیلی کمک میکنه از رو متنش همراهش بخون کم کم کم راه میفتی و حالیت میشه. میگه بنویس. و کلی از این چیزا که میخوام امتحانشون کنم.

خیلی فکر کنم طولانی شد هنوز تموم نشده اما بسه دیگه.

این چند روز آ مهر رو کتاب جمهور رو تموم میکنم و متنمو و ترتیب ع ارو برای توی اون کتابچه هچیه اسمشو نمیدونم مرتب میکنم که این هفته که میاد اگه بشه برم زودتر.

نمیدونم چی به چی شد چی نوشتم اصلا.



برچسب ها : 518 : جوزدگی - باشه ,انجام ,اصلا ,میکنم ,مثلا ,خیلی ,برای خودم ,حریر قرمز ,عکاس ببینم ,داشته باشه ,عذاب آوره
518 : جوزدگی
519 : سرخوش

پست ' 519 : سرخوش ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 519 : سرخوش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

519 : سرخوش

این آهنگ رو هر بار که گوش میدما دیوونم میکنه. خیلی خوبه خیلی خیلی خیلی زیاد. با این حال خیلی وقت بود گوش نداده بودمش. دلم میخواد تا خود صبح تکرارش کنم.

منم میترسم میترسم از فراموش از موندن توی یه مرداب از گندیده شدن از رسوب همه چیز اما اما سعیمو میکنم هی مرور کنم همه چیزو برای خودم. بخونم گذشته رو بشنومشون مدام فکر کنم بهشون. نمیزارم رسوب بشن سنگ بشن فراموش بشن. نباید بزارم ولی با تمام اینها منم میترسم میترسم از تهی شدن ذهنم از خاطرات سبز...!

من خب فکر کنم نمیفهمم :( اون که در مورد سو تفاهم و ایناست. من نمیدونم چی بگم. راستش نمیدونم در مورد منه در مورد اونه؟ خب خیلی چیزا عوض شده از خیلی چیزا خبر نداری اگه در مورد من با اونه. من اشتباه ؟ چیکار که خودم خبر ندارم :دی واقعا نمیفهمم ببخشید :(

اون عادت و... رو هم نمیدونم. ربطی به ایده داره؟ الان کلا ازم نا امید شدی:/ نمیدونم چرا اینقدر کیج بازی در میارم شاید فردا باید فکر کنم بهشون.

اما بقیه رو گرفتم :)))) حله اقا حله. یوهووو بیا وسط شله شله :دی ^— ^

خدایا این خل بازیارو از ما نگیر :))

فکر می بده که هنوز عادت ن به انجام یسری کارام یادم نبود اون نوشته ی نادرو :دی :) انگار پسر خالمه :))))

راستش این که دیگه چیزی ننوشتم از ب تا امشب گذاشتم یه جا چون دیروز که نیومدی گفتم شاید حرف زیاد میزنم و خب خوب نباشه ! باید نزنم :) ناراحتم بودم یعد یادم اومد اینجوری. نباید حساس باشم.دیگه کارش نمیشه کرد دوست داری یهو بری نیای نگی شاید بی حوصله باشی دوستم نداشته باشی ی بپرسه کجا رفتی ؟ کجا هستی کی میای هستی نیستی این داستانا :دی خودمم بعضی وقتا اینجوری میشم در دوز پایینش خیلی پایین:))) اینه که تو فکرشم این قابلیت هارو تو خودم تقویت کنم ببینم چجوریه حتما خیلی کیف میده که اینجوری تو نه؟ :) حالا اینارو چرت گفتما مطمئن نیستم. اما فکر کنم باید اینطوری باشی. کارم نداشته باشی طرف مُرد دق کرد از نگرانی از چشم انتظاری :دی شوخی اینارو چه نمکدونی شدم من. به طرز حیرت آوری رفتم تو فاز سر خوشی:)

حالا واقعا بعضی وقتا فکر میکنم اگه نیای چی میشه باید چیکار کنم. اگه نباشی. خب زندگی بر میگرده به روال قبل در خوشبینانه ترین ح که اینم نمیشه. چیزی تغییر کرده. چقدر مس ه میشه همه چی نه؟ مس ه نمیشه. بیشتر ترسناک مثل یه کابوس اما خب من که نمیدونم. اما میدونم اینقدر بد شانس هستم که اه نه نباید به این چیزا الان فکر کنم. زمان به وقتش مشخص میکنه.شاید اتفاق بدی نیفته شایدم بیفته باید تو موقعیتش قرار گرفت. هیچ چیز اینجوری ادمو یه جا نمیکشه. ذره ذره از تو خالی میشی بعد میریزی نابود میشی.

برم بخوابم اگه خوابم ببره اگرم نه که با من صنما دل یک دله کن. گر سر ننهم آنگه گله کن...





برچسب ها : 519 : سرخوش - خیلی ,نمیدونم ,شاید ,اینجوری ,باشی ,میترسم ,بعضی وقتا ,نداشته باشی ,خیلی چیزا ,میترسم میترسم ,خیلی خیلی
519 : سرخوش
520 : گشنگی شبانه

پست ' 520 : گشنگی شبانه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 520 : گشنگی شبانه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

520 : گشنگی شبانه
من فکر میکنم بعضی چیزا بعضی مسائل هر چند بارم که حقیقتشون روی آدم آوار بشه باز کمه. از تازگیشون کم نمیشه. هیچ راه حلیم نیست براشون. این مسائل زخمین که درمان نمیشن. انگار تنها کاری که میتونی کنی اینه که ضد عفونیشون کنی تا عفونت نکنن تا نخورنت. اما همیشه تازن یه وقتا که مثل روز اولشون میشن خون میزنه بیرون ازشون داغ داغ :(
چه پست حال بهم زنی شد نصف شبی
گشنمه دلم غذا میخواد یه غذای خوشمزه انگار یه قرن که هیچی نخوردم میلی به هیچی نداشتم الانم که گشنمه اما نمیدونم چی بخورم :( غذا نداریم :/
میشه فکر نکنم خوابم ببره؟ میشه؟ میشه یه غذای خوشمزه بود یه غذایی که نخوردمش تاحالا تصوری ازش ندارم اما خوشمزست. گوشتم نداره. سبزی پخته هم همینطور لطفا کاملا برشته هم باشه اگه مرغ یا ماهی داره تندم باشه مشکلی ندارم و خوش نمک باشه. بی مزه نباشه :/ کی حاضر میشه؟ :دی
میدونم خوب میشم فقط انگار یه قرن بود از آ ین باری که اینجوری دلم غذا خواست.
دلم ته دیگ میخواد ته دیگ سیب زمینی یا ته چین اره دلم ته چین مرغ میخواد وااای خداااا گشنمه :/
خدا نکنه من گشنه بشم خوابمم بگیره دیگه خودمم خودمو نمیشناسم :دی
دلم میخواد گریه کنمممم از گشنگی :(((( الان انگار خیلی وقته غذا نخوردم خب چرا هی باید چند وعده غذاهایی باشه که من دوست ندارم چرا چرا. من غذا میخوام


برچسب ها : 520 : گشنگی شبانه - باشه ,انگار ,میخواد ,گشنمه ,ندارم ,غذای خوشمزه
520 : گشنگی شبانه
521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست

پست ' 521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست

یک ساعت از خواب بیدار شدم. گشنمه هنوز هم اما حال ندارم از جام پاشم :)

نکنه منظورش از سو تفاهم فکریکه من میکنم راجبش؟! این که فکر تو هم...یعنی سوتفاهم شده و من نفهمیدم که اشتباه میکنم. اوه من میدونستم حتما همینه. عذر میخوام واقعا. تو حق داری.من من خودم یکاری میکنم برای خودم...ام نمیدونم چی بگم. اره تو حق داری به هر حال ام اشتباه از من بود. دیگه چیزی ندارم که بگم. باید قبولش کنم باید باید برم باید ام



برچسب ها : 521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست - میکنم
521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست
476 : پایان نامه فاطی :)

پست ' 476 : پایان نامه فاطی :) ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 476 : پایان نامه فاطی :) ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

476 : پایان نامه فاطی :)

خب پایان نامه ی فاطمه هم تموم شد یه دو ساعت هست که رسیدم خونه . منو تا خونه هم رسوندن کلی خج کشیدم هیم خواستم از زیرش در برم نشد تازه جدا از نهاری که مهمونمون . خیلی خج یم ایا ؟ :/ این حرف مامان فاطمه بود لابد هستم دیگه :))) خوبه حالا این همه ساله دوستیم یخم با خودش باز شده.خب روز خیلی خوبی بود مطمئنم برای خودشم خوب بوده اولش استرس داشتا با این که همه چیش اوکی بود. با یه عالمه آدم جدید مواجه شدم البته بیشتر دوستاش بودن که از بچه های نمایشو مجسمه و گرافیک بودن و خب خیلیم خاکی وراحت:) و البته طبق معمول معا برام خیلی سخت بود اما خودمو مجبور یعنی سعی . من نمدونم کلا چرا باید حرف بزنیم. یعنی خب من نمیدونم چرا هنوز مشکل دارم.اصلا این مشکل هست یا نه من اشتب میکنم :( حالا هرچقدر که من لال همه خیلی پرجنبو جوشو شادو معا ی. البته باید بگم خوشم میاد شنونده باشم توی این جمع ها اگه درست انجام بشه اگر نه که هیچی! اوف وسطش باتری آتی و اوتی تموم شد من تو خونم استفادشون نمیکنم البته باید بزارم حتما که ضعیف نشن اما یادم میره همش نمیدونم چرا اینقدر زود تموم میشن حالا باید برم نیکان باتری هم ب م کلا تموم شدن. یادم بمونه خدا کنه . میگم ارتباط برقرار هنوز برام سخت هست و خب این برا ایی که نمیشناسنم شاید سخت باشه یا تعجب آور. نمیدونم چه فکری ممکن هست ن. دلم میخواست حلش کنم اما تا الان که نتونستم. شاید باید پذیرفت خب هر ی یجوریه دیگه. در کل روز خوبی برام بود و روحیم عوض شد کلی دلمم براش تنگ شده بود. دیدن آدمای جدید هیجان داشت برام شاید یه ذره هم ترس اما مطلقا بهش فکر ن فقط مجبور خودمو که توی موقعیتش قرار بگیرم ولی در خوب بود و همه چی خوشحالم براش. کاش راهتو پیدا کنی و به موفقیت های بالا تر برسی. از پسش بر میای.

دارم بیهوش میشم اما نمیخوام بخوابم.حالا الان باید کارای خودمو سامون بدم البته امشب نه اما فردا باید واقعا جدی بشینم پاشون هم ع ا هم متنم. فقط دو هفته مونده. شایدم کمتر.

یادم نبود فردا مراسم ختم ی مامانم هست. مامان میگه باید برم. من متنفرم متنفرم متنفرم از قرار گرفتن توی این موقعیت ها ولی باید احترام بزارم البته مامانم زیاد اونجوری نیست ولی میگه باید به خاطر بابا بزرگم برم. دلم نمیخواد واقعا . آخه یجوری هست همه چی تو مراسم ختم و اینها. حالا دیروز میگم نیام چی میشه میگه من که لابد بیخیال انگار نه انگار عمم هست به باباحاجی باید احترام بزاری. حالا این قبول میگه باید بیای یاد بگیری چجوری من مردم بلد باشی چیکار کنی :/ وااای وای وای اصلا من متنفرم بهشم گفتم اغا اصلا نمیخوام هیچکار کنم نمیخوام هیچی یاد بگیرم یعنی چی اینجوری میگی آخه اعصاب آدم خورد میشه :(((( اینقدر غر نزن مائده سر و تهش دو ساعت هست نمیمیری که. خب من به بعدش فکر میکنم نمیدونی که :/

ب کتاب هفتم رو تا نصفش خوندم. خیلیم با دقت خوندم تمومش کنم مینویسم راجع بهش. تمومش میکنم. کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم چون خیلی خیلی خستم صبح تا پنج بیدار بودم بعدم هشت بیدار شدم. اووه تازه ساعت شیشو نیمه. اگه خوابم نبره شبو میخوابم و اگه خوابم ببره احتمالا نصف شب بیدار میشم. و کارامو میکنم.



برچسب ها : 476 : پایان نامه فاطی :) - البته ,حالا ,خیلی ,تموم ,میکنم ,میگه ,میگه باید ,متنفرم متنفرم ,باید احترام ,البته باید ,مجبور
476 : پایان نامه فاطی :)
477 : صبح بخیر :)

پست ' 477 : صبح بخیر :) ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 477 : صبح بخیر :) ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

477 : صبح بخیر :)

اتفاقی خبر فوت ای رو که گم شده بوده و جسدش توی یه ساختمون ابه پیدا میشه رو دیدم اصلا نمیدونم جدید هست یا نه معلوم نیست به اون طفل معصوم شده یا نه. فقط مدت هاست وقتی این چیزارو میشنوم پیش خودم میگم به یه ادم نه فقط دختر هم توی هر سنی هرچقر کمتر بدتر بدترین اتفاقی هست که ممکن برا ی بیفته. این که ط ی ی بشی صرفا به خاطر هوس یه ادم اونم تو این زمونه ای که مشالا خیلی راه ها هست که بخوان رفع کنن هوسشونو! واقعا نهایت بی شرفیِ (مودبانه ترین صفتی که میتونم بنویسم باقیشو خودتون حدس بزنین)اما ایی که کشته میشن بعد این قضیه به نظرم خوش شانسن. ادامه دادن به زندگی بعد این اتفاق از مرگ بدتره و شاید باید یه ادم بیخیال همه چی بشه و حتی ظلمی که بهش شده تا بتونه راحت زندگی کنه اگه بتونه که من بعید میدونم یا هر روز مرگو زندگی کنه. حالا هرچقدرم حرف بزنن که اون دختر زیر دست هزار تا روانکاوو کوفتو زهرمارم بره تو بهترین ح خانوادش حمایتش کنن. اصل قضیه خودشه و تجربه ای که داشته. باقی زندگیش به صورت نرمال پیش نمیره. بماند که همیشم بهترین ح نیست. چه مرگیه زندگیش چه مرگی. دیگه فکر نکنم به ح عادی برگرده. شاید کشته شدنش بهترین اتفاق بعد این اتفاق باشه و جزو خوش شانسیاش. من اگه این اتفاق برام میفتاد کامل اگه البته نمیمردم خودمو میکشتم. شک نکنین. کاش کاش کاش میشد نباشه دیگه همچین اتفاقاتی کاش کاش کاش.


شاید متن بالا موقت باشه. خیلی تلخه نه؟ به هر حال خیلی وقت بود توی مخم بود.

روز من شروع شده. بریم ببینیم چجوری میشه:)



برچسب ها : 477 : صبح بخیر :) - اتفاق ,شاید ,ح ,زندگی ,خیلی ,دختر ,بهترین ح
477 : صبح بخیر :)
478 : نمیدونم عنوانو :/

پست ' 478 : نمیدونم عنوانو :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 478 : نمیدونم عنوانو :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

478 : نمیدونم عنوانو :/

خب عرضم به حضورتون که امروز یعنی از ب اینجوری نبود که ی ره بیدار باشم تا خود همین الان. یه خستگی وحشتناکیم هی سراغم میاد و خوابم میگیره ناخودآگاه بیهوش مشم اما کشف به مدد جواب آزمایشی که بابا گرفته کم خونی دارم خیلی پیگیر سرچ می تو گوگل که چی به چیه :دی و مشکل خستگیو اون نفس کم آوردنم توی باشگاهو درد گرفتن دستم و بدنم موقع فعالیت و بعضی وقتا زیاد خو دنم و ... که سرچ کنین میاد از عوارضش هست. که البته پرخو امروز سراغم اومدِ :/ دشب تا ساعت 5 اینا بیدار بودم بعد خوابم برد تا 9 نیم. بیدار شدم کتاب خوندمو زبان حاضر شدم رفتم ختم 11 نیم اونجا بودم تا تموم شه نهارم اونجا بودم تا فکر کنم دو اینا. میدونی هنوز رو حرف خودم هستم که ختم رو دوست ندارم. امروز خب ایی که میان انگار فقط واسه انجام وظیفست نه این که ایی که مثل من زیاد نمیشناسنش حتما باید زار زار گریه کننا اما خب حتی نزدیکاش که دیدم اونجوری ناراحت نبودن یعنی عروساش خیلی دلم سوخت جمعیت زیادم اومده بودن چون اینجا که ما زندگی میکنیم یه قشر پایه داره از این قدیمیا که همو میشناسن توضیح دادنش سختِ چون مثلا بابا بزرگم از بچگی اینجا زندگی میکنه البته درسته آدمای جدیدم زیادن اما هنوز ایی که اینجورین هستن. واسه همین شلوغ بود ولی خب انگار همه پیش خودشون میگن خب مرده دیگه انگار نمیدونم. نمیدونم هرچند که بابابزرگم براش گریه کرد حالا از بین خواهر برادراش فقط اون هست. هی از دست بدی چه عذ براش ولی بقیه شایدم نباید توقع داشت. مثلا من بمیرم فکر میکنین چند نفر ناراحت میشن. حتی شاید همین تعدادی هم که مامانمو میشناختن نیان یا اگه بیان برام به واسطه مامان بابام باشه. فکر نکنم ایی که از مردنم ناراحت میشن خیلی زیاد بگیریمشون اندازه انگشتای دست باشه. کاش میشد اینقدر خوب بود اینقدر تاثیر گذار بود اینقدر نمیدونم چجوری اما باشن ایی که از نبودنت ناراحت بشن. میفهمی چی میگم؟ اصلا برام مهم نیست و به این فکر نمیکنم که بیان برام گریه کننو این داستانا ها به این فکر میکنم که با مردنت نمیری . میفهمی ؟ از یه طرفم خب فراموش میشی کاش حداقل یکی فقط یکی بود اینقدر دوست داشته باشه که فراموشت نکنه. البته نه به این معنی که از کل زندگیش بدبخت بزنه. همین که خب باشه. اصلا فقط دلت نخواد چیزیت بشه. قبل این که بمیری . شایدم دارم چرت میگم. ولش کن. اومدم خونه دوباره کتابو دست گرفتم زیادم نمونده بود ازشا بیهوش شدم فکر کنم تا شش و هفت اینطورا -___- بعدش تا همین الان خودمو سروپا نگه داشتم و کتاب هفتم رو تموم که مینویسم راجع بش و بخش هایی که دوست داشتمو میذارم. دوست دارم خوب شم اما دوست ندارم برم . به ا اعتمادی ندارم. راستی باید پیش چه متخصصی دقیقا برم ؟

بعد که نوشتم از این کتاب سعی میکنم تا دیروقت بیدار بمونم رو متنم کار کنم فاصله افتاده بینش و اصلا درست خاطرم نیست چیا نوشتم اما پراکندست خیلی باید درستش کنم این چند وقت زمان خوبیم هست. با این که خواب بودنم زیاد بود به نسبت همیشه اما سعی خودمو باز حداقل زبان و کتاب رو خوندم.


از صبح هی میومدم برات بنویسم هی نشد. هی خواستم چیزی بگم نتونستم دلم میخواست میتونستم کلی چیز برات بنویسم نمیدونم چجوری هست که نمیشه .اما بدون هستی همه جا همه جا همراهم درونم...



برچسب ها : 478 : نمیدونم عنوانو :/ - دوست ,نمیدونم ,همین , ایی ,ناراحت ,بیدار ,نمیدونم چجوری ,برات بنویسم ,بیان برام ,ناراحت میشن ,اونجا بودم
478 : نمیدونم عنوانو :/
479 : جمهور ، کتاب هفتم

پست ' 479 : جمهور ، کتاب هفتم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 479 : جمهور ، کتاب هفتم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

479 : جمهور ، کتاب هفتم
زیاد نتونستم بنویسم از خودم با این که وقتی میخوندم کلی چیز توی ذهنم بود برای گفتن. چند ساعتم هست تلاش اما چیزی بشتر از اونی که بود نشد.بیشتر خلاصه تصاویری از کتاب هست. خلاصصه این که گول طولانی بودنشو نخورین به خاطر ع است زیاد میزنه به چشم :)


تمثیل غار

خلاصه شرح تمثیل غار افلاطون
بخش ۱: مؤمنان، بخش ۲: نماد دین، بخش ۳: نماد بی خدایان و بخش ۴: نماد علم


این کتاب با تمثیل غار شروع میشه که خیلی هم معروفِ. چند ماه پیش توی یکی از کانالهای تلگرام یه تصویری ازش دیدم ( همین بالائیه به همراه همین نوشته ای که زیرشه ) چیز زیادی حالیم نشد اما کنجکاو شدم و تصویرو نگه داشتم واسه وقتی که خوندم ببینم چیه. البته الان که خوندم راستش زیاد راجع به متنی که همراهش هست مطمئن نیستم. این کلماتی که نوشته انگلیسی نیست اسپانیایی فکر کنم چون ترجمش مثلا سومی اومد خدایان اما اینجا نوشته بی خدایان! البته توی کتابم فکر کنم مقام اینهارو نزدیک خدایان میدونست سقراط مثل نیمه خداها. البته میدونم میدونم به گوگل اصلا اعتمادی نیست و سرچمم از سر کنجکاوی بود اما میخواستم بگم شما فقط تصویرو ببینین و البته خودتونم بخونین کتابو .

حالا الان که خوندم کتاب رو دوباره اون تصویر رو که دیدم قشنگ متوجهش شدم و این که یاد ماتری هم افتادم. مطمئن نیستم که از رو این ساخته شده یا نه یعنی دخیل بوده توش یا نه نمیدونم چیزی راجع بهش اما به نظرم به همچین چیزی بود به طور کلی. این تمثیل اینجوری که افلاطون میگه برای پی بردن به چگونگی طبیعت انسان با توجه به تاثیری که تربیت روش داره اینجوری تصور کن که عده ای از مردم درون یه غار زندگی میکنن که جلوی اون مدخلش رو به روشنائیه.بعد این ادما از ابتدا توی این غار بودن جای دیگه ایو ندیدن و پا و گردنشون با زنجیرهایی محکم بسته شده به طوری که نمیتونن حرکت کنن اصلا. و چشمهاشون فقط رو برو رو میبینه چون کاملا بسته شدن نمیتونن برگردن عقبو ببینن. پشت سر این آدمها روی بلندی آتشی قرار داره. بین آتش و زندانیا هم یه جاده ی بلندی هست در طول این جاده هم دیوار کوتاهی وجود داره شبیه به ای که نمایش دهندگان خیمه شب بازی بین خودشونو تماشاگر میزارن و از بالاش عروسکهاشونو نشون میدن. اغا اصلا ع میگیرم باقی توصیفاتشو بخونین از روش به نظرم اینو کامل بخونین بهتره نمیتونم خلاصش کنم یه جوری که کوتاه بشه. اولو ا مثل خودش میشه.

بعد میگه فرض کن بین این دیوار کوتاهی که هست عده ای بار بر ...

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

* توضیح 36: افلاطون اشاره میکنه به کشته شدن سقراط! و واقعا دقت کردین همیشه این آدما توی اون زمانی که هستن قدرشوندونسته نمیشه؟



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

*توضیح تصویری که ابتدای پست گذاشتم که همین تمثیل غار هست و تقسیم بندی افلاطون راجع به حالاتی که انسان بعد از رها شدن از غار( عالم محسوسات - یا جهل و نادانی ) به بیرون از غار (عالم معقولات) میکنه.



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

کار تربیت...



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

من اینو نفهمیدم. یعنی چی بزرگی و کوچکی رو به صورت دو چیز به هم آمیخته درک میکنه ؟



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

خب اینم سخن افلاطون راجع به ریاضی. جا داره بگم من جزو اون دسته ی کودنم که نمیفهممش. هیچوقت نفهمیدم :/



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی



جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی




جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی

چقدر خوب گفت خ . من هر وقت زورم یه لجبازی عجیبی وجودمو میگرفت تا انجامش ندم اصلا درس خوندنو دوست نداشتم یکی وایسه جلوت یسری چیز تکراریو که ده ساله میگه دوباره بگه تو هم سعی کنی مثل یه ربات بفهمی و از برش کنی. مامانم تعریف میکنه دبستان که رفتم از همون اولش تا خود پنجم دبستان من قصد ترک تحصیل داشتم خیلی هم اصرار می که دیگه نمیخوام درس بخونم اینقدر که محیط برام جذاب بود :/ میدونی چون هیچوقت نفهمیدم هیچ م سعی نمیکرد بگه اینکارا برای چیه اصلا چیزی یاد نمیدادن که ادم کنجکاو بشه برای آموختنش. انگار همیشه بود.تازه هنرستان که رفتم کم کم واسه علاقه خودم کار می . و بیشتر شد چون عکاسیو دوست داشتم ولی ارو نه به اون صورت راضیم نمی دنبالشم بودما ولی اصلا اونجوری نبود همه مثل هم بودن یعنی چیزایی میگفتن نمیدونم چجوری توضیحش بدم اصلا. تا رسید سر کلاسای م باور نمیکنین اون سال بعد 22 سال سن و اون همه مقطع به ظاهر تحصیلی که گذرونده بودم اون موقع به بعد بود که من تازه تازه داشتم میفهمیدم.با لذت میرفتم و دلم نمیخواست تموم شه.ذوق داشتم. کار می براش. دوست داشتم سر کلاس بشینم باشم درگیرر شم یاد بگیرم خیلیا هستن متاسفانه شاید این لذت رو از دست بدن. و چقدر حیف. حتی همون باعث شده الان دلم بخواد ادامه بدم بخونم اد بگیرم اون موقع هم میخواستما بلد نبودم اصلا.شاید دلیل اینم که زبان هیچوقت نتونستم یاد بگیرم و نمیرفتم کلاس زبان این بود از کلاس رفتنو توی جو اینجوری متنفر بودم. البته دبستان بودم رفتم اما یه سال شاید . حتی دقیقشو یادم نیست. خیلی سیستم مز فی بود. شایدم من کلا دوست نداشتم مامانمم مهد کودکم میخواست بزارتم نرفتم یعنی روز اول بردتم اونجارو ببینم با این که قشنگ بودو وسایل بازی داشت حاضر نشدم بیام مامانمم شاغل نبود شکر خدا گیر نمیداد. ولی باید جوری باشه که از همون بچگی بچه ها دوست داشته باشن درسته شاد خیلی از بچه ها سر براه باشن ولی بقیشون چی :/


خب دیگه فکر کنم اگه بخوام کل این 50 - 60 صفحه رو اینجوری بگم تا قیامت طول بکشه و نمیدونم چرا دارم برای خلاصه ش جون میکنم :/
لطفا این بارو زیر سیبیلی رد کنین و مقدمه ی آقای رو بخونین که میزارمش :) این خلاصه تا ا این کتاب هست .

جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی


جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد ، نشر علمی فرهنگی




برچسب ها : 479 : جمهور ، کتاب هفتم - اصلا ,داشتم ,افلاطون ,کتاب ,البته ,دوست ,دوست نداشتم ,دوست داشتم ,هیچوقت نفهمیدم ,افلاطون راجع ,دیوار کوتاهی
479 : جمهور ، کتاب هفتم
480 : بعد از ظهر ی پائیزی...

پست ' 480 : بعد از ظهر ی پائیزی... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 480 : بعد از ظهر ی پائیزی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

480 : بعد از ظهر ی پائیزی...

کیهان کلهر

بشنویم:
کیهان کلهر - علی بهرامی فرد

این روزهای پائیزیمان به کتاب شعر موسیقی نوشتن خواب ع در کنج خلوت اتاق میگذرد.

این روزها به اندازه ی سالها سالها فاصله ی خودمان را با سال گذشته احساس میکنیم. این من ، این من برای تغییرات تفکراتش هیچ پاسخی ندارد این که چرا چرا دیگر نمیفهمد نمیخواهد نمیتواند تحمل کنند چیزهایی را... نمیخواهد بشنود حرفهایی را. نمیخواهد برود جاهایی را. نمیتواند بپذیرد چیزهایی را آنچنان که بود یا هست!... بگذریم



برچسب ها : 480 : بعد از ظهر ی پائیزی... - نمیخواهد
480 : بعد از ظهر ی پائیزی...
481 : غزل 64

پست ' 481 : غزل 64 ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 481 : غزل 64 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

481 : غزل 64

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا

تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد

تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا

بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی

ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما

تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی

رحمت شاهی که از تو مانده ام تنها

ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آ

دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا

اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند

کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا

عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو

به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما

خی همچو سلطانی شد اندر دل امانی

چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی

هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد

بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا

تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه

پر از حورست این گه نهان از دیده اعمی

زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق

به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا

زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی

که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا


مولانا جان :)

دیوان شمس ، غزلیات



برچسب ها : 481 : غزل 64 - دیدی ,بی تو ,اندر ,تعالی الله
481 : غزل 64
482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود...

پست ' 482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود...
ساعت ۱۲ بیدار شدم. سه ساعت دقیقا سعی میکنم بنویسم اما هی پاک میکنم نمیشه یه چیز قاطی پانی میشه که نه سر داره نه ته. خوندم اونارو خوندم.وقتی بهشون فکر میکنم هم یه شادی از ته دلی کل وجودمو میگیره همه جای بدنمو هم یه اندوه که مثل یه تلخی پخش میشه توی اون شادیا. کاش یسری چیزا واقعی بود اما بعد فکر میکنم واقعی چی میتونه باشه و از کجا ما میفهمیم و میگیم واقعیه. الان به این نتیجه رسیدم اینا هم چیزیی کم نداره. و من چقدر خوشبختم. میدونم شاید بی ربط ترین چیزی بود که ممکن بود به ذهنم برسه راجع به همه چی اما باید مینوشتم که بگم. باید ذهنمو سامون بدم. و باز اتاقم بهم ریختست میخوام بیفتم به جونش مثل همیشه تا شاید ذهنمم اروم بشه. بعد و بعد نمیدونم نمیدونم. باید جمهورو ادامه شو بخونم و کارای دیگه تا وقتی که زبونم باز شه تا درست بنویسم.

عنوان بخشی از شعر شاملو...


آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

فروغ فرخزاد



برچسب ها : 482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود... - میکنم ,دوستت دارم
482 : عشق را ای کاش زبان سخن بود...
483 : شاید عاشورا

پست ' 483 : شاید عاشورا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 483 : شاید عاشورا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

483 : شاید عاشورا

داشتم نهار میخوردم تلویزیون رو شبکه خبر روشن بود .هی شهرای مختلف رو نشون میداد و مردمی رو که یه عده شون مثلا گِل می به خودشونو ماشینو غیره یا یه شهر دیگه چی چی درست کرده بودن همه دورش میچرخیدن. هی عوض میشد و آدم هم متعجب تر. تنها کلمه ای که به ذهنم رسید کلمه فستیوال بود. انگار یه رقابت کی بهتر خلاقیت به ج میده برای عزاداری و میزان غمش. بر ع جاهای دیگه که فستیوال ها حول و حوش چیزای دیگه هست. البته باید بگم دیدم اییرو که رفتن به این مراسما و بیرون رفتها صرفا برای تنوع و وقت گذرونی و خوش گذرونی هست که حالا به واسطه دور هم بودن یا غذاها و خوراکی ها ایجاد میشه. من نمیدونم و نمیگم فستیوال عمل درستی نیست اما توی این موضوع یه جورایی حس میکنم صادقانه نیست. همین باعث میشه دوست نداشته باشم به نظرم ریا بیاد. یعنی چجوری بگم اگه تو این موضوع میتونه باشه همچین چیزی چرا توی بقیه مسائل نمیزارن باشه؟!چی پشتش هست که باعث میشه آزاد باشه ؟شاید اگه به عنوان آیین رسم و رسوم نگاه بشه به نظر جالب هم بیاد مثل حرکات آیینی که خیلی جاها انجام میشه و بعضا خیلیاشم اصلا درست نیست .

یادمه بچه که بودم به واسطه شنیدن صداها دلم میخواست ببینم چجوریه دیدن دسته ها صرفا به خاطر کنجکاوی بود برام حکم نمایش رو داشت بابا البته یادم نمیاد هیچوقت رفته بوده باشه بینش اما میبردتم ببینم. بزرگتر که شدم مامان میگفت چیو میخوای نگاه کنی چی بشه خب به نظرم.درست میگفت خیلی مس ه بود وایسی و یه عده مردا و جمعیتی که رد میشدو بر و بر نگاه کنی. واسم جذ تی نداشت به خصوص وقتی میدیدم و ریز میشدم توی رفتارا و تا همین حالا از خودم میپرسم ایا واقعا عزاداری میکنن؟چی میشه نتیجه ی این حرکات؟ من نمیخوام بگم کار درستی هست یا نه ولی باید فکر کرد.

به هر حال دیگه نمیرفتم و مامان میبردتم مراسم روضه! اما قبل از اون داستان عاشورارو به واسطه ی کت که مامان یده بود برام خوندم. خب من توی یک خانواده ی مذهبی به دنیا اومدم.خیلی متعصب و تند نه ولی مذهبی و عقابدی دارن (منظورم مامان و باباست ممکن توی اطرافیان ادمای جور دیگه ای باشن!).اون کتابو که خوندم با این که شاید بچه دبستانی بودم کتاب قطوریم بود اسمشو یادم نیست. خیلی هم البته اغراق شده نبود میگم کاملا به صورت رمان نوشته شده بود ولی ناراحتم کرد و چیزی که یادمه فکر می این بود که اگه ماجرا این بوده باشه چقدر بهشون ظلم شده و چقدر اذیت شدن و واسه همین حسین رو دوست داشتم چون به نظرم گناه داشت این چیزی بود که تو بچگی بهش فکر می .

توی روضه هایی که مامان میبردتم البته بچه بودم که یادم نمیاد یا خیلی بازیگوش بودم این مال وقتیه که بزرگتر شدم. خب اونجا هم سعی می مثل بقیه حرفارو گوش کنم. اما هی با خودم میگفتم پس چرا من گریم نمیگیره لابد نمیفهمم یا یه جای کارو درست انجام نمیدم مثل بقیه ! بعضا بعضی از این روضه خونا حالا مرد و زن میگفتن دلیل گریه ن برای حسین قساوت قلبِ اون ادمه بزورم شده گریه کنین.یه قطره اشک برای حسین میبردتون بهشت! و از این حرفا. اما به هر حال من گریم نمیومد از یه طرفم مطمئن بودم قلبم سنگ نیست چونن تو چیزای دیگه ثابت شده بود بهم و این که برای اون ناراحت میشدم نه این که ناراحت نشم ولی بیشتر به حرفاشون فکر می و گاهیم به مامان میگفتم چرت میگه یا این که یعنی چی اینو گفت یا به نظرم نمیتونه اینجوری بشه که مامانم گاهی سعی میکرد قانعم کنه گاهی حتی شاید خودشم موافق بودو حرفی بم نمیزد یا میدونست بگه هم نظرم بر نمیگرده اما اعتقاد داشت حتما باید عزاداری کرد با تمام اینها. ولی واقعا بعضی حرفا چرت و احمقانه بود. باید بگم تا همین پارسال هم میرفتم این که بگم نه من هیچوقت نرفتم نمیدونم چیه دروغ محضِ. گاهی حتی دوست داشتم برم چون بعضی جاها خوش میگذشت بعضی جاهام جالب بود هر چند که گریمم نمیاد یا مخالف حرف اون واعظ باشم یا حرفاش به نظرم چرت و کاملا از روی جهل باشه. البته این از اشتباهاتم بود اینو قبول دارم چرا ادم باید کاریو کنه جاییو بره که نمیفهمه.

همیشه همیشه همیشه بعدش یه عالمه سوال توی مغزم ردیف میشد از پس این حرفا. هیچوقت جرئت نمی بلند بگمو مخالفتمو اعلام کنم. جوری بقیه جدی گوش میدادن و شاید از اون ادم حمایت می که فکر می لابد من نمیفهممو مشکل دارم . باید بگم تا همین پارسال هم تلاشمو مثل بقیه این رفتار هارو انجام بدم که حماقت محض بود بیاین صادقانه فکر کنیم اگه ی گوش نده به یسری خزعبلات من دراوردی خیلی چیزا حل میشه. یسری افه ها. این ادما خیلیهاشون پول میگیرن در واقع کاسبی میکنن احمقانست پول بگیری واسه گریه دراوردن بقیه. و جالب اینجاست که خودشون خودشونو نفی میکنن. مثلا یکی از چیزایی که خیلی شنیدم اینه که یکی از کارایی که میکرده مقابله با افات و جاهلیت اعراب اون زمان بوده. من اصلا منبع درستی ندارما نمیدونم درسته یا نه. ولی الان فقط کافیه نگاه کنیم چقدر چقر اعمال احمقانه و حرفای جاهلانه گفته میشه. من به شور حسینی و شعور حسینی که این روزا هر ی زیر پستاش میزنه کار ندارم. راستش اینقدر ادمهارو دیدم که حرف و عملشون توی مذهب متفاوت هست دیگه اعتمادی ندارم و به نظرم همش دروغ هست .حالم از این دورویی از این دروغگویی و ریاهایی که انجام میشه بهم میخوره.

بزارین رک بگم من نمیخوام برم بهشت با باج دادن یا حساب خودم. من نمیخوام مثل ایی باشم که با دروغ افرادی جزو سیاه لشگری میشن برای نمایش که اونم معلوم نی چه اه ی پشتش هست. من نمیخوام به خاطر شکم و خوش گذروندن صرفا شرکت کنم دیگه توی مراسمی. من نمیخوام وقتی دقیق نمیدونم چیزیو براش گریه کنم.گریه برای چی گریه چیو حل میکنه با عقلم جور در نمیاد که حسین دنبال گریه آدمها بوده باشه یا دلسوزی یا این همه شلوغ کاری متظاهرانه. من نمیخوام به حرف ایی گوش کنم که عمل و حرفشون فاصله اش زمین تا آسمون هست.من نمیخوام و دوست ندارم مثل ایی بشم که امروز عزاداری میکنن نذر میدن هفته بعد از محرم یادشون میره و چه کارا که نمیبینی ازشون. نمیخوام فکر کنم یسری کارا باعث میشه بخشیده بشم تا مثلا جهنم نرم و به این امید هر غلطی خواستم م و بعد وایسم بخونم من میخوام کاریو کنم که فکر میکنم درسته نه به امید بخشیده شدن و نه برای بهشت . من نمیخوام پاک کن داشته باشم. من از خ که دارم نمیترسم. دوسش دارم نه این که از ترس یسری کارای ریاکارانه انجام بدم. من به این فکر میکنم که شاید حسینم مثل خیلی آدمای دیگه مثل سقراط مثل گالیله مثل خیلیای دیگه که توی تاریخ دیده شدن کشته شده چون از حق حرف میزده چیزیو میگفته شاید که خارج از فهم بقیه بوده.من منبع درستیو پیدا نمیکنم نمیدونم چی درست فقط میدونم این شلوغ کاریا دروغ. من دلم میخواست اصل قضیه رو میفهمیدم اگه اصلی بوده. من نمیدونم چجوری باید نگاه کرد سوادی ندارم اما منبع درستیو پیدا نمیکنم که توش پر از شعارو بزرگ قضیه نباشه و صادقانه نوشته شده باشه. همه جا از یزید و شمرو بقیه چنان بد گفته شده که ما به این زمان که فکر میکنیم میگیم چطور اون همه ادم که حسین رو ول رفتن سمت اونا وقتی اونایی که همچین ادمهایی بودن اونو کشتن. شاید اینقدر ظاهرشون قابل قبول بوده و اینقدر موجهو متظاهر بودن که این عده نتونستن تشخیص بدن. این که فقط و فقط ٧٢نفر در برابر لشگری چندین هزار نفره بوده برام سوال انگیزه. چجوری میشه این همه ادم در برابر یه فرد برای جنگ قرار بگیره. مردم اون زمان ایمان داشتن که انتخاب یزید و ایستادن جلوی حسین درسته، اما چرا؟ چرا زینب میگه چیزی جز زیبایی ندیدم؟ چطور تونستن ببینن مرگ بچه هارو عزیزانشونو و طاقت بیارن تا تهش؟ چطور اون ادمهایی که مقابلش قرار گرفتن نتونستن تشخیص بدن که درست چیه؟جو پیدا ن فکر میکنم و فکر میکنم به این که اصل قضیه چیه این که اگه دین نباشه چیه؟ این همه سال گذشته و روایت ها و گفته ها تحریف شدن مثل الان که میشینیم پای حرفای یه نفر فقط به این ادم فکر میکنه ادم این همه حرف از کجا میاد؟ چرا چرا چرا چرا فکر نمیکنن ؟ چرا تعصبات کور کورانه و احمقانه دارن؟ واقعا چرا؟ من دیدم من شنیدم. اینجوری نبوده که بخوام بدون فکر حرف بزنم. یسریا حتی از فکر راجع به مسائل میترسن. یه نفر وقتی فهمید به فلسفه علاقه پیدا بهم گفت نخون دنبالش نرو دنبالش بری دینتو از دست میدی گمراه میشی! میدونین اون لحظه به چی فکر می ؟ فقط به این که این چه دین حقی هست که با فکر از بین میره و چرا گمراه بودن رو به فکر و فهمیدن میدونه؟ چرا جبهه گرفته میشه در مقابل این موضوع؟ چرا دنبال فهمیدن حقیقت نیستن؟ چرا چرا چرا؟ و هیچ جو نیست هیچی.

اما من تصمیم گرفتم عزاداری نکنم .نه به روش بقیه. و نه اینجوری که هست و نه جوری که نمیفهمم و به خاطرش شرمنده نیستم .مردم خودخواهن حتی عزاداری اشونم به خاطر ترسشونه نه غمشون و نه عشقشون حتی خیلیهاشون نمیشناسن و حتی دنبالش نیستن فقط حرف فقط حرف.چون توی اع ون دیده نمیشه خیلی چیزا. مردم حتی خدارو هم به خاطر منافعشون دوست دارن انگار هیچ خدارو به خاطر خودش نمیخواد.این جمله برام تکرار میشه تا منفعت نباشه دروغ معنا نداره. این آدما اگه بهشت و جهنم نبود عمرا و عمرا به خدا فکر می . عمرا اگه میشد ی از دست ی در امان باشه.این آدما معامله میکنن با خدا. شاید باید همچین چیزایی باشه تا ترمز گیر خیلیا تو بدی باشه. دلم برای خدا میسوزه این روزا فکر میکنم چقدر واقعا تنهاست...


این حرفا قطعا خیلی چیزای اشتباه بینش هست اما چیزایی هههست که من توی این برهه از زمان زندگیم بهشون فکر .



برچسب ها : 483 : شاید عاشورا - میشه ,خیلی ,باشه ,بقیه ,نمیخوام ,شاید ,بوده باشه ,باعث میشه ,منبع درستیو ,خیلی چیزا ,درستیو پیدا
483 : شاید عاشورا
484 : غم

پست ' 484 : غم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 484 : غم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

484 : غم

این پیج استوری های شش ساعت پیشش جگرم را خون کرد.مراقب ک نتان باشید و حمایتشان کنید. موجوداتی هم وجود دارند با ظاهری انسانی اما خوی کاملا حیوانی! جدا از انسانیت و شرافت...



برچسب ها : 484 : غم
484 : غم
485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده...

پست ' 485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده...
نامه ی شماره ۱
۱۰ مهر ۹۶

محبوبم سلام
بی مقدمه برایت مینویسم. بیم این دارم تا از همه چیز پشیمان شوم وباز ناخواسته تورا با اوهام ک نه ی خود برنجانم.
باید اعتراف کنم انتخاب این که عاشقت نباشم مثل انتخاب مبتلا شدن به "ای ال اس" است.
انتخاب این که هر روز ، هر هفته ، هر ساعت ، هر ثانیه ، هر لحظه ذره ذره تحلیل روم تا زمان مناسب فرا رسد و دیگر نباشم. شاید مثل انتخاب نوعی خودکشی یا مثل وارد شدن به یک میدان جنگ باشد. جنگی که نتیجه اش از همان ابتدا مشخص است. نه سلاحی و نه مبارزه ای و نه حتی خواهان امیدی. من میبازم ، با ذره ذره از دست دادن وجودم که تویی و شاید تنها هنگام مرگ رهایی تو از وجود نفرین شده ی من فرا رسد.
با این حال با تمام وجود و با صداقت کامل این انتخاب من است.
معشوقم ، نپرس علتش را و نخواه که بگویمت. فقط بدان که با ذره ذره داشته ها وبا تمام نقص هایم ، برای همه چیز متاسفم. برای شریک ت در حسهای وحشتناک خویش و خوش خیالی کورکورانه ام برای عاشقی با تو. هرچند هرگز ، هرگز هیچ گاه نخواستم که اینجا و شریک لحظه های ملال آور و خاطرات وحشتناک زندگیم باشی فقط گاهی به تو با خیالی آسوده می شیدم. و این شاید برای من، منی که از ابتدا نفرین زندگی درون رگهایم جاری بود گناه بزرگی محسوب می شد.


پ .ن ۱ : اولین بار است که اینگونه برایت نامه مینویسم. نوشتن این نامه برایم سخت و دردناک بود هر چند کوتاه است اما انگار سالها نوشتنش بطول انجامید. چون تنها باریست که به این میزان شدت همراه با نوشتن تمام حقیقت رویم اب میشد.و یادآوری این که من صورت ندارم.

۲ : میدانم ناشیگری و اشتباهاتم را مانند همیشه نادیده میگیری شاید برای همین است که اشتباهاتم پیش تو تمامی ندارد و من چه راحت در مقابل تو بیمی از اشتباه ندارم.

۳ : نمیدانم باز هم جرئت نوشتن را پیدا میکنم یا نه.سر خوشانه نامه ام را شماره زدم!

۴ : برایت ع ی میگذارم که همین حالا گرفته ام و یاد تو افتادم. هرچند که این روزها با همه چیز یادت میفتم.
درون روشنایی، سیاهی و تاریکی جایی ندارد. تاریکی تنها و تنها از دور میتواند نور را حس کند و اندکی نزدیکش شود. درون هیچ روشنایی لکه ای دیده نمیشود. سیاهی چیزی برای بخشید به روشنایی ندارد تنها و تنها نور است که میبخشد و همه را از خود روشن میکند. تاریکی همیشه در حسرت روشنایی باقی میماند...


* شاید برای آ ین بار باشد که با صدای بلند و با تمام وجود، به اندازه ی تمام رنج ها و اندوه های از ابتدای خلقت ، بگویم دوستت دارم. واین آ ین ،چه درد وحشتناکی را درون ام میپیچاند
بی شک از این زمان لحظه شمار مرگ من آغاز شده است

۶:۳۱ صبح
مائده




برچسب ها : 485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده... - شاید ,تمام ,نامه ,تاریکی ,روشنایی ,ندارد ,شاید برای ,انتخاب
485 : : مرگ را دیده ام من. در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده...
486 : آ ین هفته

پست ' 486 : آ ین هفته ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 486 : آ ین هفته ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

486 : آ ین هفته

من اینقدر که از خواب بیدار میشم احساس خستگی میکنم موقعی که میخوام بخوابم خسته نیستم:/ انگار هرچی از زمان بیدار شدنم میگذره سرحال ترو پر انرژی تر میشم -___- ٥ساعته بیدار شدم اما هنوز لود نشدم :دی

هیچ کاریم ن عین این خجسته های خوشحال میمونم وای واقعا رو اعصاب خودمم باورت میشه :( شاید دوباره یه ذره بخوابم شاید این خستگی از تنم بره شب تا صبح کارامو کنم. یه خورده نگرانم باورم نمیشه واقعا هفته ی دیگه پایان نامست؟ :( با این که همه کارمو تقریبا اما خب استرس نیستا یه حسی که نمیدونم اسمش چیه انکار یه ترکیبی از حسهای مختلف همه چی با همِ. نمیدونم نمیدونم بیخیال. ساعتشو با روزشو به دقیق نگفته بودم این که بچه ها ترجیح میدادن دوشنبه باشه و راحت ترن. از اونجایی که دیگه ع امو خیلی وقت فرستادمو تموم شده گفتم مزاحمش نشم من دوباره روم نمیشد که شاید بیخودی وقتشو بگیرم واسه همین از بچه ها پرسیدم هر کدومشون که میخواد برای ع بفرسته همون موقع این موضوع رو هم بپرسه که زمانش دقیقا کی میشه. بدونه ادم انگار تکلیفش مشخص میشه و شاید اگه زمانشو بفهمم باورکنم که وقتشه و کم کم این دوره از زندگی کامل تموم میشه وروزای ا ش بعدش رسما میرم توی دوره ی بعد :( درسته که خیلی وقته تموم شده و افتادم توی راه جدید. اما انگار این مدت حکم آماده باش رو داشت برام فقط. مثل یه دوره آموزشی.



برچسب ها : 486 : آ ین هفته - میشه ,شاید ,دوره ,تموم ,نمیدونم ,بیدار
486 : آ ین هفته
487 :

پست ' 487 : ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 487 : ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

487 :

خب امروز تازه ساعت یک اینا فکر کنم بیدار شدم میدونم دیر بود اما خوبیش اینه دیگه این حس مز ف خستگی و خواب آلودگی دست از سرم برداشتِ. این هفته واقعا عذاب بود برام اصلا نمیتونستم هیچکاری کنم این یه هفته ده روزی که گذشت به سختی پیش میبردم. به هر حال بازم جای شکر داره. نشستم پای متنم یه احساس عقب موندگی دارم چون که انگار رشته امور خارج شده بود از دستم ولی گرفتمش ببینم تا شب میتونم مدیریت کنم خودمو یا نه خدا کنه بتونم. نتیجه رو مینویسم.

برای اولین بار یک س انی از آیدین آغداشلو که توی تدا هنر بود رو توی کانال [email protected] دیدم.میتونین با کیفیت خوب از توی کانالشون ببینین. راستش من اصلا آغداشلو رو نمیشناسم به اون صورت. یعنی این که اسمشو شنیده باشم ، بوده قطعا اما این که بدونم چی میگه و تفکراتش چیه یا کت ازش خونده باشم نبوده هر چند یادمه دو تا از کتاباشو معرفی کرد تا ب یم اما من ن یدم هنوز. وای که چقدر کند پیش میرم توی خوندن دلم میخواد این که اینقدر زمان مثل ماهی احماقانه از دستم لیز میخوره رو درست کنمو هدرش ندم. کاش بتونم و چقدر سخته واقعا این لعنتی.هنوز نتونستم درست کنترل شو یاد بگیرم. به هر حال میدونم اگه بخوام میتونم باید سخت بگیرم به خودم دست از بهانه اوردن بردارم.بگذریم. زیاد نتونستم به حرفاش فکر کنم راجع به موضوعی که حرف زد و پیش خودم سبک سنگین کنم که آیا چیزایی که میگه درست هست یا نه و نظر من چیه. دلم میخواست میدونستم نظر چیه در مورد یسری از حرفاش شاید هم قیلا صحبتهایی راجع بهش شده بوده باشه اما میگم دقیق تمرکز ن واسه فکر شاید آ شب براش وقت بزارم الان ترجیح میدم روی متنم تمرکز کنم. حجمشو کم و فایل صوتیشم درست که دوست داشتین شما هم گوش بدین.

این گالری اینفو در مورد ماریو جاکوملی جانمان هم مطلب گذاشته یه تعصب بدی خب روی ماریو دارم انگار ، ندیده بودم جایی در موردش بنویسن جدیدن و همین باعث شده فکر کنم دلم میخواد برای خودم باشه فقط البته میدونم از یسری جهات برای من فقط اما خب شاید یه حس دلتنگی دلم میخواست میتونستم ببینمش. خیلی احمقانست شاید . اینا چیزایی هست که فقط حس میکنم و هیچکدومش واقعی نمیشه و دور از انتظاره :(



برچسب ها : 487 : - فایل ,شاید ,درست ,میدونم ,آ ین نسخه ,مروگرهای رایج ,مرورگرتان توسط ,توسط پلاگین ,فراهم آورد
487 :
488 : عادت بد

پست ' 488 : عادت بد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 488 : عادت بد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

488 : عادت بد

میدونم نباید خج بکشم. و یا واسه یه چیزایی نباید تعارف کنم یا معذب باشم یا همش به این فکر کنم اون طرف مقابل ممکن به چی فکر میکنه.منظورم به صورت افراطیِ. نمیدونم این اخلاق گند از کجا میاد که گاهی فقط فکر میکنم شاید اون طرف مقابل حالا هر حسی بهش ممکن دست بده یا معذب شه یا خوشش نیاد از چیزی که میگم یا ناراحت شه یا اصلا شاید منو دوست نداشته باشه و ووو یه وقت اصلا همین فکر که نکنه مزاحم باشم شاید. میفهمی نه این که همیشه من راحت نباشم با ی بعضی وقتها هم خیلی با اون شخص راحتم ولی این فکر که دلم نمیخواد بزور ی مجبور به معا باهام باشه . اه نمیدونم چجوری باید بگم. میدونم بعضی وقت ها اینجوری که پیش از اتفاق چیزی بخوام همه جوانب قضیه رو بسنجم اشتباست. بعضی وقتا هم شده اینجوری عمل ن کاملا همون حس از قضا درست درومده. فقط بدون دست خودم نیست واقعا. براش وقت میزارم بهتر بشه. تازه الان خیلی بهتر شدم اما گیر دارم. شاید یکی از دلایل این که دوست ندارم زیاد با ی ارتباط داشته باشم یا نتونم و زود راحت برخورد نمیکنم این باشه. من فقط گاهی بیخیال.



برچسب ها : 488 : عادت بد - شاید ,بعضی ,باشه
488 : عادت بد
461 : انتخاب

پست ' 461 : انتخاب ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 461 : انتخاب ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

461 : انتخاب

ب تا خوابم ببره طول کشید ساعت 10-11 بود بیدار شدم دیگه تا صبحونه خوردمو حاضر شدم زدم بیرون. زیاد طول نکشید گوشیم اوکی شد. بعدم تا اومدم خونه و استراحت یه ذره جمهورو خوندمو سرگرم آپدیت جدید گوشیو کشف ش شدمو اهنگ گوش و البته مهم تر از همه فکر تا به این ساعت رسیدم.

نمیدونم نمیدونم درست متوجه شدم یا نه. اما مینویسم شاید اینا خزعبلات ذهن من باشه اما باید بگم. فکر . دوباره خیلی جدی ، به تو ، به زندگی ، به مرگ ، به بودن و نبودن ، به سنجیدن مسائل اطرافم ، به آینده ، به خودم ،به اطرافیان ، به خدا و دین ، به نقصهام ، به غمها ، به گذشته و... نتیجه باز این شد که تکلیفم مدتهاست با خودم مشخص شده. تقریبا البته . احتمالا زمان همه چیز رو ثابت میکنه که حسها و خواستنهای من تا چه اندازه درستن و تا کجا.این که چقدر پاشون میمونم. تا آ عمرم یا ... میدونی شاید در نظر خیلیا احمقانه بیاد که من دنبال این نیستم شاد زندگی کنم این که ی بگه شاد باشیم به نظرم مس ست یا این که بخوام رله زندگی کنم یه خط صاف رو بگذرونم تا پیر بشم و بمیرم. یا انتخابهام منطقی باشن در حدی که به نفعم باشه که آسیبی نبینم. من نمیخوام از ترس ازدست دادن ، اشتباه ، فرار از غمها ، یه زندگی پوچ و مس ه رو تجربه کنم و هیچ چیزیو شروع نکنم چون ممکنه همه چی خوب پیش نره. من میخوام زندگی کنم زندگی کنم به معنای واقعی.دلم فرازو فرود میخواد.دلم میخواد با دلم پیش برم فکر کنم چی به معنای واقعی کلمه درسته تا انجامش بدم حتی اگه در ظاهر و در نگاه بقیه اون کار اشتباه باشه یا به ضررم باشه. میدونم پشیمون نمیشم ؛ من این راهو خیلی وقتا امتحان . حتی اگه درد کشیده باشم اما همیشه لبخندی که زدم واقعی و از ته دل بوده نه تظاهر و دروغ. این حس رضایت رو دلم نمیخواد با هیچی عوض کنم. من اینو میخوام. نمیخوام توی خوشی غرق بشم همه چی به ظاهر خوب باشه اما ناراحت باشم به خاطر انتخابم که اونی که میخواستم رو انجام ندادم.اونی که درست بوده رو.نمیخوام توی زندان عقایدوعرف جامعه باشم. ترجیح میدم اگه قراره اونی که میخوام نشه گزینه ی دوم هم اتفاق نیفته حتی اگه بهترین و رویایی ترین و ایده آل ترین گزینه و انتخاب باشه. من تکلیفم مشخص.یه دوره از زندگیم از یسری چیزا فرار چون فکر ادم ایده ال ی هست که درد نمیکشه ، نمیگه، مشکلی نداره اگه اتفاقی براش بیفته و اون اتفاق وحشتناک باشه چون صلاح اینه که سکوت کنه ت میشه.چون فکر می باید مثل همه بود. باید به نفع خودت کار کنی تا اسیب نبینی.این که باید ایده ال باشی اما از یه جایی به بعد دیدم این نیست این درست نیست. با اتفاقاتی که برام افتاد یسری چیزا برام بی ارزش شد. دیگه برام مهم نیست درنگاه دیگران چجوریم این که پولدارم یا نه قدرت دارم یا نه خوشبختم یا نه خوشگلم یا نه مشهورم یا نه پیش همه محبوبم یا نه و... هر چیززی حدی داره مثلا زیبا بودن بهترین اونی که هستی نه این که همه چیتو عوض کنی ا م به هرچیزی نزدیک شده باشی جز زیبا ! خوشبختی اون چیزی نبود که میگفتن. خوشبختی گاهی در حد اعلای چیزی نبودنه. این که ناقص باشی. گاهی زشت باشی وقتایی که ح خوب نیست در عوض زیبا بودنت واقعی میشه زشت بودنت هم.اصلا همون گاهی زشت بودنست که زیباییتو نشون میده . این که محبوب نباشی این که همه باهات خوب باشن معلومه چیزی سر جاش نیست. از این مثالها زیاده. اینا رو آدم وقتی میفهمه که چیزاییو از دست میده. چیزایی شاید خیلی بزرگتر از ظرفیتش رو. میفهمه انگار اصل قضیه خیلی بزرگتر از اینهاست. میفهمه باید دنبال اون باشه. من نمیگم اشتباه نمیکنم. اما میدنم حتی وقتهایی که اشتباه هم بزرگ شدم و یاد گرفتم فهمیدم.این مهم ترین چیزه تا این که به هر طریقی به بالا ترین چیزای مادی برسی اما وجودت پر از بشه تا این که به هیچ احدی رحم نداشته باشی پر باشی از طمع که چقدر نفرت انگیزه. نفرت انگیزه این که فقط خودتو ببینی کور بشی از اطرافت از ادمها دیگه نتونی کمک کنی . به همه به چشم یه نردبون یا یه مخزن نگاه کنی تا تورو به هدفت برسونن. دنبال این باشی از همه ی. این یه جور کور شدنه ، هیچ رو دیگه نمیبینی. حتی نمیتونی نگاه کنی خوشی هاشون رو. میدونم که تلاش برای اینجوری نشدن سخت.یه جاهایی ممکن اشتباه هم کنی. گاهی حتی آسیب میبینی هر چقدر که تلاش کنی چون اینجور آدما احمق حسابت میکنن. باید تلاشتو کنی اما اجازه ندی که ازت استفاده کنن و بد نشی.


از خیلی وقت پیش درگیر یسری عقایدی بودم که داشتم. از خیلی وقت پیش نوشته بودم اینجا ، زمانش رو یادم نیست. تو این فاصله که چیزی ننوشتم درگیر بودم هنوز چون نمیدونستم هنوزم نمیدونم چی درسته چی نیست. اما چیزی که ذهنمو خیلی وقت مشغول کرده اینه که میگن خدا همه چیزو میدونه از ازل تا ابد رو . مو به موی رفتارای ما تا جایی که عمر کنیم . میدونه من فرردامو چجوری میگذرونم.چیکار میکنم. کی میمیرم . چه اتفاقاتی برام میفته. چون خداست و باید به همه چیز آگاه باشه. این خ که میگن چجوری هست که به آینده آگاهِ میدونه چی قراره پیش بیاد ولی از من که بنده حقیر و ناتوانشم توقع داره مخالف چیزی که میدونه چیزی که عالِم هست بهش عمل کنم؟ چجوری میشه من کاریو نکنم که خدا بهش آگاه بوده از قبل. من تغییر بدم و خلاف علم اون عمل کنم.این خودش یجور گناه باید بشه! اینجوری که ادم فکر میکنه میبینه یا اون خ که میگن خدا نیست که شاید درست نباشه یا یه چیزی این وسط اشتباهه، این گفته ها. افلاطون اگه درست خاطرم مونده باشه نظرش این بود خدا نمیتونه عذاب بده چون خداست و بدی درش راه نداره و عذاب دادن دیگران بدی و شر هست. شر تو وجود خدا راه نداره چون خدا مبراست از زشتی ها. اگه باشه خدا نیست. چه فرقی با بقیه داره. پس چجوری میگن خدا عذاب میده .خدا نمیتونه ما اگه بخوایم مثال انسانیشم بیاریم بهترین ادمها ایی هستن که بدی نمیکنن آزار نمیرسونن.خ که بدی میکنه خدا نیست. من نمیدونم تعریف بقیه چجوریه اما خ که من فکر میکنم خدا هست هیچ شباهتی به چیزایی که میگن بقیه نداره.


ویرایش نشده متن ممکن هست ایراد داشته باشه.

با ورم نمیشه هفتو نیم باز و الان نه و بیست دقیقست.



برچسب ها : 461 : انتخاب - باشه ,چیزی ,خیلی ,باشی ,زندگی ,درست ,نفرت انگیزه ,یسری چیزا ,معنای واقعی
461 : انتخاب
462 : و باز فروغ...

پست ' 462 : و باز فروغ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 462 : و باز فروغ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

462 : و باز فروغ...


فروغ فرخزاد


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.


من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسهٔ مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عد آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می د.

وقتی که چشم های ک نه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، که باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم.


یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رس ویرانی را

با خود به قرن ما می آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.


همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چها ری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟


حس می کنم که وقت گذشته ست

حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین


حرفی به من بزن

آیا ی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟


حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ فرخزاد

شعر پنجره

از دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد




برچسب ها : 462 : و باز فروغ... - پنجره ,می کنم ,پنجره برای ,باید باید
462 : و باز فروغ...
463 : چرا توقف کنم؟...

پست ' 463 : چرا توقف کنم؟... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 463 : چرا توقف کنم؟... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

463 : چرا توقف کنم؟...

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت: فواره وار

و در حدود بینش

سیاره های نورانی می چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

و چاه های هوایی

به نقب های رابطه تبدیل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخیله ی تنگ کرم رو مه نمی گنجد


چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ های حیات می گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟


چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی ات فاسد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.

نامرد، در سیاهی

فقدان مر را پنهان کرده است

و سوسک... آه

وقتی که سوسک سخن می گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی

شه ی حقیر را نجات خواهد داد

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم


نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های بادی می پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر می گیرم

و شیر می دهم


صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند


در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم

و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست


مرا به زوزه دراز توحش

در عضو حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل ها می دانید؟


فروغ فرخزاد

شعر تنها صداست که می ماند

از دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد




برچسب ها : 463 : چرا توقف کنم؟... - توقف ,کنم؟ ,صدا، ,صدای ,صداست ,کرده ,توقف کنم؟ ,صدا، صدا، ,تنها صداست ,خونی گل ها ,صدا، تنها
463 : چرا توقف کنم؟...
464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/

پست ' 464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/

داشتم فکر می که معشوق اگر میدانست ما تا چه میزان از مردها گریزانیم ها به خودش شک میکرد :دی جدا از نمکی که نصف شبی میریزیم کیلو کیلو خ کی گفته باید حتما وصال باشه؟ ها من عاشقیم که وصالو میخوام ولی وصال نمیخوام -___- از قدیم گفتن دوریو دوستی. حتما یه چیزی میدونستن دیگه چه کاریه سنت هارو بشکنیم. اصلا مزه عشقو عاشقی به اینه عاشق طرف باشی ،ندونه ، له له بزنی براش. تازه این چاشنیم قاطیش کنین که نزدیک که میشی بهش ، ازش فرار کنی و گریزون بشی بلافاصله :دی به عجایب هفتگانه یه مورد دیگه اضافه شد. شاید هم مرضیست جدید الاحداث شده که به کرمی ماند. بدبخت بیمار فلک زده که عاشق شده و اون معشوق که تو عاشق هم شانس نیاورده.البته لازم به ذکره که عاشق فقط از اونور بوم نی که افتاده وی بیماری دیگری نیز دارد اونم اینه که کلا در عین این که گریزونه از دوستان مذکر اما با آنها راحت تر است و زبان ایشانهارا بهتر حالیش میشودو حوصله ادا اطوارهای دخترارو نداره :دی خودمان هم نفهمیدیم چه شد قضیه. کلا وی آدم نمیباشد باید بمیرد : دی تجویز این است.

اما معشوق داستان با تمام اینها باید به خودش افتخار کند که دل عاشق را برده است حیف که روح وی از کل ماجرا خبر ندارد که یک ادم مجنون واقعی مجنونش شده . والسلام داستان تمام.

وی از مرد ها بیزارست اما او مرد دیگریست :دی ها ها ها شاعرم هستم گفتم حیف میشه رو نکنم :)

چه داستانی شد خدا ی :دی

میدونم من کشف نشدم:/

از عوارض رسیدن ماه مهرو پاییزه

چرت نویس های نصف شبی

خیلی چرت نویس

از جمله داستانهای تخیلی مائده

باشد تا رستگار شویم


آمارمان آماری نشان نمیدهد و هیچ اینجا حضور ندارد ما نیز سرخوش هی ادیتو میزنیم.




برچسب ها : 464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/ - عاشق ,معشوق
464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/
465 : و چه زود پائیز رسید...

پست ' 465 : و چه زود پائیز رسید... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 465 : و چه زود پائیز رسید... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

465 : و چه زود پائیز رسید...

خب میدونی همه چی داره اومدن پائیز رو اعلام میکنه. از هوای خنک شده بگیر تا تاریک تر شدن زودتر هوا یا کشیده شدن ساعت به عقب. من پائیزو دوست دارم عاشق حالو هواشم فکر می امسالم مثل چند سال اخیر اومدنش خوشحالم میکنه. تا یکی دوماه پیش براش لحظه شماری می که بیادو بزنم از خونه بیرون. اما ظاهرا امسال قشنگ معلومه همه چی فرق داره. یه اندوه بدی وجودمو گرفته که نمیتونم هیچکاری باهاش م. با این حال از بودنش ناراحت نیستم شاید باید جور دیگه ای هم درکش کنم. این چند وقته هی برمیگردم عقب و مقایسه میکنم گذشته و حالمو ...جا داره به بودلر بگم جانا خیلی از دل ما حرف زدی. یه جوریم تو ذهنم مونده بودی که نتونستم انکارت کنم بیشتر از همیشه میفهممت...


ملال پاریس وبرگزیده ای ازگلهای بدی،اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی ی ندوشن،نشرفرهنگ جاوید

شعر نغمهء پائیزی ، ملال پاریس و گلهای بدی ، شارل بودلر ، محمد علی ی ندوشن، نشر فرهنگ جاوید


شعر نغمهء پائیزی ، ملال پاریس و گلهای بدی ، شارل بودلر ، محمد علی ی ندوشن، نشر فرهنگ جاوید



برچسب ها : 465 : و چه زود پائیز رسید...
465 : و چه زود پائیز رسید...
466 : مهر ماه

پست ' 466 : مهر ماه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 466 : مهر ماه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

466 : مهر ماه

امروز رفتم آریا ع امو دادم برای چاپ. بیتا اومد با هم رفتیم. استرس دارم یه ذره. سعی یادم بمونه همه چیزو گفتم به خصوص نکته ای که گفت دقت کنمو ولی باید دید نتیجه چی میشه دیگه . امیدوارم چیزیو فراموش نکرده باشم. من آریارو دوست دارم یجوری خیلی خوبه محیطش انگار ع جریان داره میدونی منظورم اینه که بازاری نیست. نمیدونم چجوری بگم. فردا ع ام حاضر میشه خب میدونم یخورده زوده اما خیالم راحت میشه عوضش ذهنم درگیرش نیست بعدش.


امروز اول مهره. اگه یادتون باشه از خیلی وقت پیش یه برنامه ی کلی تابستونی نوشته بودم برای خودم و چسبونده بودمش به جلو چشمو طبق اون پیش میرفتم ب کندمش و چسبوندمش به دفتری که برای این برنامه هام گذاشتم (میدونم خل بازی هست اما دلم میخواد نگهشون دارم فقط یادم بمونه چه کارایی چجوری ) خب تابستون تموم شده بود خیلی کارارو انجام داده بودم. نمیگم عالی بودم اما خوب شروع کرده بودم. هر چند که ایرادامو دراووردم. و به جای برنامه ریزی برای یه فصل تصمیم گرفتم یه برنامه کلی ماهیانه بزارم و هر روز هم متناسب با حال خودم انجام بدمو بالا پایینش کنم.که هم تا آ ماه انجام بشه هم خیلیم توی چارچوب نباشه من اصلا نمیتونم یکنواخت پیش برم هم این که یک ماه زمانش مناسب هست. این که فصلی باشه خیلی طولانی و بازبینیشم دیرتره دیگه. خب میدونم خیلیا نیازی به این کارا ندارن و ذهنی همه کاراشونو میکنن واقعا خوشبحالشون اما من زمان از دستم در میره، بدم در میره و انگار یه پلک میزنم شب میشه اگه حواسم نباشه. این که بدونم چه کارایی دارم و نوشته جلوی چشمم باشه تمرکز دارم. خیلی بهتر کار میکنمو مدیریت زمانم بهتره تا وقتی که بهم ریخته باشه. حالا نه این که فکر کنین قراره آپولو هوا کنما همین منظورم کارای شاید ساده و کوچیک باشه اما میدونم پیوسته انجام دادنشون بی تاثیر نیست. این ماه شروع شده و باید مراقب باشم از دستم در نره. خدا کنه ا مهر شرمنده ی خودم نشم. دلم میخواست اینجا بنویسما ولی پیش خودم گفتم شاید ل کننده و مس ه باشه و خارج از حوصله بقیه. اما یسری چیزارو حتما به اشتراک میزارم مثل ایی که میخوام ببینم کتاب مقاله اهنگ عکاسها وووو ... تصمیم گرفتم اصولی تر پیش ببرم سنگ بزرگ نشونه نزدنه تا این که کوچیک کوچیک اما مصمم انجام بدی. من امروز به خاطر بیرون رفتنم یه خورده عقب افتاد کارم. بریم ببینیم چی میشه.


یسری چیزا به هم دیگه ربط داره .تا حدودی درست بود حدست. نمیدونم باید چی بگم دیگه.



برچسب ها : 466 : مهر ماه - باشه ,انجام ,خیلی ,میشه ,برنامه ,میدونم ,تصمیم گرفتم ,یادم بمونه
466 : مهر ماه
467 : به یاد یکشنبه ها...

پست ' 467 : به یاد یکشنبه ها... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 467 : به یاد یکشنبه ها... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

467 : به یاد یکشنبه ها...
امروز یکشنبه است. یادم نبود یادم نبود. یکی از بچه های فکر کنم ترم پنج که با کلاس داره تو گروه زد فردا کلاس تشکیل نمیشه. یادم اومد .اخ اگه میدونستین چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد. آرزو می کاش میفتادم نقدارو. کاش اصلا خوب کار نمی کارگاهو. کاش میشد بازم رفت سر کلاس 51 اون صندلی کنار در که مخصوص خودم بود. خیلی دلم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی زیاد. این سه ماه انگار باورم نشده بود. انگار واقعا حکم تابستونو داشت برام که از اول مهر همه چی شروع میشه. جرئت فکر بهشو نداشتم. حالا الان روم داره آوار میشه این که جدی جدی یسری چیزا تکرار نداره دارم سعی میکنم جلو خودمو بگیرم اشکم نیاد مثل این بچه های لوس و ننر شدم ولی نمیشه. نمیشه.نمیتونم کنترلش کنم. به اون بچه ها غبطه میخورم خوشبحالشون کاش ذره ذره رو بفهمن و قدر بدونن. ذره ذره لحظه هارو زندگی کنن. اگه میشد بهشون میگفتم که بهترین روزهاتونو دارین میگذرونین بعد این کلاسا مثل بچه ای میمونین که تازه راه رفتنو یاد گرفته باید رو پای خودتون وایسین ممکنه کلی بخورین زمین یا به درو دیوار بخورین اما به خاطر خودتون بدون کمک باید باشین تا بتونین از پس خودتون بر بیاین.انگار بعد از پایان نامه دیگه به عنوان یه غریبه توی اون میرم شایدم دیگه فرصت و بهونه ای پیش نیاد. به هر حال که این اتفاق میفتاد. باید امروز غصه هامو بخورم اشکامو بریزم اما برناممو انجام بدم باید جبران کنم همه اون لحظه هارو همه چیزایی که یاد گرفتمو باید حالا مراقبت کنم تا همیشه تا همیشه باید ادامه بدمو جا نزنم. ازاینجا به بعد تازه همه چی شروع شده.این تنها کاریه که منو به روزایی که گذروندم وصل میکنه نباید قطع بشه این ریسمان نباید.


برچسب ها : 467 : به یاد یکشنبه ها... - خیلی ,انگار ,خودتون ,میخواد ,چقدر ,کلاس ,لحظه هارو ,خیلی خیلی ,یادم نبود
467 : به یاد یکشنبه ها...
468 : بر او ببخشایید...

پست ' 468 : بر او ببخشایید... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 468 : بر او ببخشایید... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

468 : بر او ببخشایید...

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندار

که حق زیستن دارد


بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب میشود


بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته میکند


بر او ببخشایید

بر او که از

درون متلاشیست!

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

ای نان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید


زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی

بارآور شماست

در خاکهای غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج اش متورم می سازند.

فروغ فرخزاد




ع از ماریو جاکوملی


ماریو جاکوملی


این خانه از پای بست ویرانست...



برچسب ها : 468 : بر او ببخشایید... - ببخشایید
468 : بر او ببخشایید...
469 : چرت و پرت

پست ' 469 : چرت و پرت ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 469 : چرت و پرت ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

469 : چرت و پرت

دیروز طوفانی به پا شد. بعدش سیل و حالا ز له و دوباره سیلو انگار قراره همینجوری ادامه داشته باشه. من نمیدونم باید چیکار کنم. چرا هروقت میخوام همه چی اوکی باشه از زمینو اسمون واسم میاد چرا هر وقت باید خوشحال باشم بر ع بقیه همه چی متفاوتِ. دیگه حوصله هیچیو ندارم. حوصله ادمارو. بهر حال بیخی. دیروز ع ام رسید راستی. نشده بود درست نگاشون کنم اینقدر ماجرا پیش اومد تو خونه حوصله نداشتم. اما حالا نشستم پاش به من باشه باید همشون چاپ بشن دوباره اما به معنای واقعی کلمه پول ندارم و دلمم نمیخواد به بابا بگم این همه پول دادم اب شدن خب اونوقت فکر میکنه من اشتباه حس بدی هست این. البته اغراق همش اب نیست. نگران نباش. شایدم حساس شدم اما ده تاش حداقل دوباره باید چاپ بشه فکر کنم انگار هر دفعه نگاه میکنم یجورن یه دفه خوب یه دف بد. شایدم دارم اشتباه میکنم شاید باید به ترتیب بچینمشون اونجوری خوب بشه . اه نمیدونم نمیدونم. حوصله ندارم برم اونجا و...شاید دارم سخت میگیرم آروم که بشم میرم ببینم چجورین دوباره.فوقش دوباره پول میدم دیگه چه اهمیتی داره. میبینی اینم از شانس منه. من درست گفتم همه چیو الان مغزم نمیکشه اصلا نمیتونم تمرکز کنم باید یه خورده بگذره بعد سر فرصت هنوز وقت دارم. شاید اشتباه میکنم. شاید اصلا مهم نباشه شاید نباید سخت بگیرم شاید شاید شاید. تا ساعت یک خو دم الان دوباره میخوام بخوابم نمیدونم چجوری خودمو اروم کنم. کاش خوابم ببره بیدار که میشدم همه چی اوکی بود. کاش کاش میشد همه چی تموم میشد حتی اگه با مردنم باشه.اما ادم مجبوره زندگی کنه حالا هرچی که هست. مجبوره بجنگه. باید اروم بود تا درست فکر کردو همه چیو پیش برد. از یه طرف میگم مائده خوب بود هیچی نداشتی بیکار بودی سرت فقط به این گرم بود بقیه چیکار میکنن یا این که فقط دنبال کرم ریختنو بحثای الکی بودی؟ الان خوبیش اینه اینقدر همه چی برات رله شده هیچی برات اهمیت نداره حتی حوصله فکر بهشونم نداری ۲۴ سال کم نیستا تو بگو از پنج سالگیم هی برام اتفاقات مختلف افتاده که ۱۹ ساله حداقل داستان هست.حالا نه این که ی دخیل باشه ومن توش از بخت بد روزگار بوده. احتمالا دارم چرت میگم زیاد جدی نگیرین فقط حالم خوب نیست .

ع برام یه نشونست فقط واسه این که یادم بیاد چه روزی بودن این روزا



برچسب ها : 469 : چرت و پرت - شاید ,حوصله ,باشه ,نمیدونم ,حالا ,میکنم ,شاید شاید ,میکنم شاید ,اشتباه میکنم
469 : چرت و پرت
470 : کم کم کن ترمیم میشویم

پست ' 470 : کم کم کن ترمیم میشویم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 470 : کم کم کن ترمیم میشویم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

470 : کم کم کن ترمیم میشویم

خوابمان نبرد و ش ت خورده تصمیم گرفتیم چند نفس عمیق بکشیم و برویم ع هایمان را ببینیم. مقداری ارام شدیم. انگونه هم نیست که میگفتیم. ترتیبشان را تا حدودی مرتب کردیم فردا باز ، باز بینیش میکنیم یکدور همه را میچینیم ببینیم چگونه هست شاید چند تای خیلی اندکش را اگر ایراد داشت تجدید چاپ کنیم. امروز هیچ کاری از برنامه مان را نکردیم. کلا هیچ کاری. از وقتی بیدار شدیم هیچ چیز نخوردیم جز یک لیوان آب و یک تکه کوچک از جوجه ی مانده از غذای بمان. گشنمان نیست اما احساس میکنیم باید شاید چیزی بخوریم اما میلمان به هیچ چیز نمیکشد. حال میخواهیم هدفون را درون گوشمان بچپانیم آهنگ های مورد علاقه مان را پلی کنیم بعضا با بعضی هاشان هار هار هم بگرییم سپس یک دیگ سیب زمینی سرخ کرده به خودمان جایزه دهیم و امشب خودمان را بعد از مدت ها که داغش را به دلمان گذاشته بودیم از منعش آزاد کنیم و بعد جمهور را دست بگیریم و تا صبح خودمان را خفه کنیم و بیخیال جهان و متعلقاتش در دنیای واقعی و مجازی شویم. کتاب مثل ماده ی مخدریست میتواند مرحمی باشد تا دوباره یادمان بیاید که خودمان را جمع کنیم و این زندکی را از سر گیریم. این جمله تکرار میشود درون گوشمان که نباید جا بزنی تو قول دادی. خودتو جمع کن ادا اصولم نیا این داستانا بار اول نی که آورین مائده. خلاصه این که دنیا هنوز خوشگلیاشو داره اینجوری حرف زدنم حوصله سر بره ها :/ اصلا یجوری شدم فعلا قاطی پاتی میشد :دی



برچسب ها : 470 : کم کم کن ترمیم میشویم - کنیم ,خودمان ,درون گوشمان
470 : کم کم کن ترمیم میشویم
471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

پست ' 471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که ری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست


سعدی جان



برچسب ها : 471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست... - کاری
471 : مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...
473 : عنوان ندارم.

پست ' 473 : عنوان ندارم. ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 473 : عنوان ندارم. ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

473 : عنوان ندارم.
خب بزار صادقانه بگم که ب نخوندم جمهورو اما بقیه کارارو کامل انجام دادم و به جای جمهورم چون نمیفهمیدم نمیتونستم تمرکز کنم شعر خوندم. و راستش نتیجه این شده که میدونی امروز گفتم باید مائده باید باید حواستو جمع کنی چند روزه که کتاب هفتو شروع اما امروز که میخوندم اصلا انگار مه انگار یادم نمیومد قبلش چی شد یعنی از دستم در رفته بود. عین احمقا به معنای واقعی کلمه. به این نتیجه رسیدم وقتی تمرکز نباشه و در حال انجام کاری حواست جای دیگه باشه اینجوری میشه که کیفیت نداره کارت و گند میزنی حالا هر چقدر که زمان بزاری براش. این اولین بار نی که برام پیش اومد اما این بار خواستم بگم که یادم بمونه یادم بمونه که خودمو گول نزنم. این شد که برگشتم عقب تا دوباره بخونم اگه اگه اگه این حواس لعنتی یه جا عین بچه ی آدم بشینه و در نره از دستم. نمیدونم چجوری افسارشو نگه دارم.
این چند روز خب یه خورده درگیر بودم از شنیدن خبر فوت دو نفر که نزدیک نیستن خیلی اما یکیشونو قبلا دیده بودم به هر حال ادم ادمه ناراحت میشه. تا چیزای دیگه که دلم نمیخواد بنویسمشون و شاید قضایای تکراری باشن امشبم که حال بابا دوباره بد شده م رفته اما من یکی هیچ اعتمادی به ا ندارم و حس بدیم دارم.میخوام فکر نکنم نکنم نمیشه میخوام فکر کنم یه چیزه. لعنت به همه چی. خیلیم مهم شاید نباشه میدونم همه شاید خیلی بدتر درگیر باشن. نباید بترسم نباید بترسم. اه . اینا همش حرف هست. برام تاثیری نداره. کاش تخیلم تو اینجا ها هم فلج بود. کاش نمیدونم.بیخیال

از اینها بگذریم فردا پایان نامه ی فاطمه است.پنج سال پیش که من سال اولم بود کنکور میدادم فاطمه عکاسی تهران قبول شد. وای چه ذوقی بهم خبرشو داد. چیزی که من براش میمردم چقدر خوشحال شدم قبول شده .خب اون موقع فکر می تهران چی هست نمیدونستم که چه خبره. مطلقا هیچی نمیدونستم. کلا پرت بودم از همه چی. خیلی دلم میخواست قبول شم اما نشد. چقدرم خوب که نشد. اگه میشد اینی که هستم نبودم. با این که سال دومم کنکور دادم اما چون عکاسی میخواستم همونی که سال اول قبول شده بودمو رفتم.یه سال درواقع میشه گفت به گفته ی بقیه شاید عقب افتادم اما به نظر خودم لازم بود اون یک سال بزرگ شدم واقعا میگما خیلی خوب بود واسم. جالبه اصلا نمیخواستم آزاد بیام وسط اثاث کشی بزور فرستادنم کنکورشو بدم سال ا ی بود که کنکور داشت. یه دید بدی داشتم بهش. چه با جزئیاتم تعریف میکنم حالا :دی اما واقعا چقدر عوض شده برام همه چی.از من بگذریم فاطمه هم نرفت عکاسی رو که قبول شده بود و باز چقدر خوب شد که نرفت:دی خلاصه این که کنکور عملی دادو رفت گرافیک. پنج سال پیش چقدر همه چیز متفاوت بود چقدر بچه بودیم اصلا اصلا دلم نمیخواد تجربه کنم دوباره اون موقع رو اصلا نمیتونم خودمو تحمل کنم واقعا دلم نمیخواد به اون دوره برگردم بد نبودا روزای خوبیو گذروندم اما خیلی یسری چیزا برام متفاوت بود یه خورده فکرم سطحی بود اصلا فرق میکرد همه چی برام. خیلی نمیدونم چجوری بگم بیخیال. ببین چی بود که خودم میفهمم :/ به هر حال ادما به مرور زمان شکل میگیرن چقدر باید خوش شانس باشی ی کمکت کنه واموزشت بده که بدونه درست رو. حالا فردا پایان نامش حتما باید برم کلی خوشحالم که هنوز که هنوزه دوستیمون هست. من دوستای صمیمی خیلی زیادی ندارم خیلی کمن نمیدونم خوبه یا بد اما خب فاطمه یکی از اون ادماست و من خیلی دوسش دارم. امیدوارم راهتو پیدا کنی فاطی میدونم که درگیرشی کاش میتونستم کمکت باشم.

اخدا کنه خدا کنه بتونم حواسمو جمع کنم نمیدونم چرا اینقدر بد شدم چرا اینقدر طولش میدم. این کتاب اونجوریم نیست اگه تمرکز کنم میفهممش. از دست خودم عصبانیم. فقط باید اروم باشم تا از پسش بر بیام.


برچسب ها : 473 : عنوان ندارم. - خیلی ,چقدر ,اصلا ,نمیدونم ,برام ,قبول , تهران ,نباید بترسم ,نمیدونم چجوری ,یادم بمونه
473 : عنوان ندارم.
474 : من داشتم غرق میشدم

پست ' 474 : من داشتم غرق میشدم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 474 : من داشتم غرق میشدم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

474 : من داشتم غرق میشدم

دارم میخونم فقط وای باورم نمیشه چجوری تونستم بخونم اما هیچی ازش تو ذهنم نمونده باشه. من کجا بودم انگار که برگشته باشم به عقب انگار که دوباره کور شده بودم. میفهمی چی میگم انگار مثل دو سال قبلم بودم. البته الان نه الان میفهمم شاید الانم دروغه شاید همه چی دروغه. کتاب هفت راجع به تمثیل غار افلاطون هست چیزی که راجع بهش شنیدم. خیلی. ولی نفهمیدم وقتی خوندم راجع به چی هست. انگار نه انگار خونده بودمش.چجوری خوندمش که اصلا نفهمیدم انگار مرده بودم. من کجا بودم. کجا بودم. یاد این شعر فروغ افتادم که میگفت

تمام روز ، تمام روز

رها شده ، رها شده چون لاشه ای برآب

به سوی سهمناک ترین ص ه پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوار ترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخواست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت با دلم میگفت

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرورفتی


من مدام اب میکنم من من مدام اب میکنم. و مدام میخوام درستش کنمو پیش برم. مدام ومدام. اما اما چی میشه. من من میترسم همش توهم باشه. توهم این که دارم پیش میرم. من من میدونم هیچجوره نمیشه فهمید هیچ جوره.من من چی؟ میدونم نباید جا بزنم. فقط فقط میترسم. از خودم میترسم. از این اتفاقات از این که برگردم به عقب از این که یه ادم احمق شم. از این که فردا مثل امروزم باشم. از این که بیست سال دیگه همینجا که الان هستم باشم چه بسا عقب تر. من پول نمیخوام. شهرت نمیخوام موفقیت نمیخوام و خیلی چیزای دیگه که خیلیا دنبالشن من میخوام کاری کنم کمکی کنم تا وقتی خودم نفهمیده باشم تا وقتی ندونم تا وقتی غرق بشم چجوری میشه کاری کرد چجوری میشه. چجوری. حتی میترسم قول بدم حتی میترسم از خواسته هام بگم از رویاهام وقتی اینجوری میشه. چجوری باید جبران کنم وقتی اینقدر من اما دست نمیکشم دست نمیکشم اصلا اصلا فقط تلاش کنم تلاش کنم فقط به عقب برنگردم فقط فقط نم اونجوری که بودم. هیچی نشم اما اما گم نکنم راهو گم نکنم غرق نشم غرق نشم. کاش بشه کاش بشه. کاش حرف نباشه کاش حرف نباشه.از گم راه از فاصله گرفتن از همه چی بیشتر از همه از خودم میترسم. میترسم شبیه ایی بشم که همیشه و همیشه به نظرم بد بودن. من میرسم غرق شم من میترسم همه چی توی مغزم رسوب کنه. من میترسم هرکاری کنم اشتباه باشه. میترسم میترسم. چجوری باید همیشه یادم بمونه. چجوری میشه.چجوری میشه.من ادامه میدم من مدام اشتباه میکنمو مدام میترسم ازش مدام عقب میکشم مدام پیش میرمو قدم برمیدارم. نا مطمئن قدم برمیدارم چون نمیدونم. نمیدونم. کاش میشد اشتباه نکرد. کاش کاش کاش اگه خطا میری مثل یه پتک سنگین بیفت روتو خوردت کنه وو یادت بیاره که خطاست مثل یه آژیر قرمز بهت اخطار بده تا درستش کنی کاش.حالا چجوری چجوری تو چشماش نگاه کنم.چجوری حتی اگه ندونه نفهمه من که میدونم خطا من داشتم غرق میشدم.چجوری.من من قولمو نباید یادم بره تورو به خ که مطمئن نیستی که هست یا نه فراموش نکن مائده فراموش نکن.



برچسب ها : 474 : من داشتم غرق میشدم - چجوری ,میترسم ,مدام ,انگار ,میشه ,نمیخوام ,چجوری میشه ,میشه چجوری ,چجوری باید ,میترسم میترسم ,مدام اب
474 : من داشتم غرق میشدم
475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :((((

پست ' 475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :(((( ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :(((( ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :((((

هیشکی منو دوست نداره :/ -___-

از این جملات حال بهم زن

لوووس خودتونین

دختر است دیگر گاهی مغز نمیخواهد داشته باشد حالا جدا از همه چیزایی که میخواد داشته باشه.

این یک هفته ده روز بگذره از این حسای متناقض رها شویم!

دوباره من میخوام برم یه جا صورتم جوش زده مهم نیستا ولی دهن کجی میکنه :دی

بخواب مائده بخواب کم چرت بگو لطفا. چشم :/



برچسب ها : 475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :((((
475 : پس چرا نمیادش؟ :((( یعنی با من قهر کرده؟ من یه عالمه غصه دارم خب :((((
434 دیروز امروز

پست ' 434 دیروز امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 434 دیروز امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

434 دیروز امروز

دیروز وقتی رسیدم خونه اینقدر خسته بودم فقط تونستم برم و بعدش بیهوش بشم.البته بینش از خواب هی بیدار میشدم اما دوباره بیهوش میشدم. تازه از خواب بیدار شدم. امروز ا ین جلسه باشگاه ترم تابستونه واسه همین تصمیم گرفتن بریم جنگل آش بخوریم :دی.

دیروز خیلی خوب بود. نمیدونم ع ام چیشدن اما بعد چند وفت به اص خودم برگشتمو زیاد عکاسی :دی خدا بخیر کنه چجوری جدا کنم :/ تا شنبه باید تمومش کنم انتخاب نهاییمو داشته باشم واسه کل ع ا.

دیگه این که نفهمیدم جریانشو :(



برچسب ها : 434 دیروز امروز - دیروز
434 دیروز امروز
435 : آش

پست ' 435 : آش ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 435 : آش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

435 : آش

خب امروز رفتم آش خوردم :دی خوشمزه هم بود :) بعدش اومدم خونه اتاقم مرتب بود تقریبا، فقط ملافه رو که شسته بودم، روش کشیدم و جارو زدم بعدشم ع ای تاییدیمو چیدم رو زمین تا هم هرجا کم آوردم واسه انتخاب ع ام راحت کمک بگیرم ازشون هم این که چیدامنشو ببینم و دسته بندی و ترتیبشونو. یه سوال ی اینجا میدونه آیا ع ارو که تو ایمیل میخوایم بفرستیم وقتی attach میکنیم با همون ترتیبی که ع و میزنیم فرستاده میشه؟ یا تغییر میکنه؟

اون نوشته هاتو خوندم. خب راستش نمیدونم چی بگم. یعنی یجورایی احتمالا طبیعی نه ؟اینکه اینجوری شده؟یعنی باید خوشحال باشم؟ اگه البته اون خود تو باشی. بعضی وقتا فقط حس میکنم... ولش کن الان تمرکز ندارم.شاید حتی خودمم دقیق نمیدونم.



برچسب ها : 435 : آش
435 : آش
436 : دیوانه ام

پست ' 436 : دیوانه ام ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 436 : دیوانه ام ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

436 : دیوانه ام

جز من شوریده را که چاره نیست

بایدم تا زنده ام در درد زیست

عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم

عاشقی را لازم آید درد و غم

راست گویند این که : من دیوانه ام

در پی اوهام یا افسانه ام

زان که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من


نیما یوشیج



برچسب ها : 436 : دیوانه ام - دیوانه ,عاشقم
436 : دیوانه ام
437 : دلگرمی

پست ' 437 : دلگرمی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 437 : دلگرمی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

437 : دلگرمی

میتونستم با خیال راحت عاشقت باشم. اگه فقط آدم دیگه ای بودم. اگه این همه نقص و معلولیت نداشتم. فقط، اگه، اگه ، اگه ...لعنت به این اگه ها. اونوقت گوش خودتو که سهله گوش دنیارو کر می . اما حالا با چه رویی، با چه جرئتی عاشقت شدم؟ حالا فقط باید کر بشم، باید کور بشم ، باید لال بشم.باید بمیرم.تنها راهش همینه. حتی نمیتونی آرزوم باشی، حتی نمیخوام آرزوت کنم. به خاطر خودت، به خاطر خودت که روحتم خبر نداره و این تنها دلگرمی این روزهای منه.



برچسب ها : 437 : دلگرمی
437 : دلگرمی
438 : ایمیل

پست ' 438 : ایمیل ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 438 : ایمیل ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

438 : ایمیل

صبح بخیر. تمام دیروزو درگیر ع ا بودم بعد گفتم بفرستمشون کم کم یعنی ع ارو آپلود کنم . طبق معمول که که من داستان دارم و به محض ان که کاریو بخوام کنم از زمینو اسمون بلا نازل میشه سرعت نتم به زیر خط فقر رسید. اصلا انگار نه انگار من با این می مثل چی حالا الان یک مگ ع دونه دونه بخوام بفرستم نمیره:/ وای یعنی دیروز فقط حرص میخوردم. جدا از اون که سه ساعت دونه دونه با اعمال شاقه و عذاب فرستادم تهش پیام داده تو هر ایمیل فقط تا 25 مگابایت میشه فایل اتچ کنی.هر ع رو 1 مگ هم حساب کنیم کلا تو هر ایمیل 25 تا ع یعنی؟ اونوقت تا قیامت که من باید هی ایمیل بفرستم. خود تاییدیا فکر کنم چهار تا ایمیل بشه :( چرا من اینقدر بد شانسم؟ چرا؟ بعدش رفتم جیمیل درست گفتم شاید اون اینجوری نباشه. اما اونم میگفت تا 25 مگ بیشتر نمیشه اگه بخوام باید تو گوگل درایو بزنم بعد لینکش میاد تو ایمیل :/ هیچی دیگه فرقی نکرد از چند تا از بچه هام پرسیدم گفتن همچین مشکلی نداشتن. اشکال کار من کجاس آیا؟ الان باید دوباره همه همه چیو که با وای فام وصله قطع کنم که هلکو هلک یک مگ بره: دی . اصلا نمیدونم چه واکنشی در برابر این مسائل داشته باشم. نمیتونم درک کنم حالا باید چیکار کنم :(((((((((((



برچسب ها : 438 : ایمیل - ایمیل ,دونه ,بخوام ,دونه دونه
438 : ایمیل
439 : this is worth fighting for

پست ' 439 : this is worth fighting for ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 439 : this is worth fighting for ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

439 : this is worth fighting for

دلم میخواد ثابت کنم که لیاقتش رو دارم، حتی اگه الان بدترین آدم ممکن اینجام. حتی اگه از داشتن خیلی چیزا محرومم . حتی اگه ساده ترین چیزای ممکن ازم گرفته شده باشه. نمیخوام دست رو دست بزارم و تسلیم اتفاقاتی که برام میفته باشم تا بمیرم. میخوام ثابت کنم لایق رویاهامم. نمیخوام رویا بمونن. میخوام قدم بردارم همراه با تمام این ضعفها . میخوام تغییر بدم خودم و زندگیمو. سخته خیلی سخته. این قانونشِ که هر تغییری، هر قدمی به جلو ، ساده نیست. مثل تکه سنگی که هیچ شکلی نداره اما مجسمه ساز باید تکه تکه ازش کم کنه ،عرق بریزه، روش فکر کنه، اون سنگ باید ساییده بشه ، کنده بشه تا شکل بگیره. میدونی هم تغییر شکل دادن سخته و هم این کندنو ساختن. تا اینجاش تنها نبودم. ساختنم با ی دیگه بود من تکه سنگی بودم که حتی از شکلی که باید داشته باشم چیزی توی ذهنم نبود. اون منو ساخت. اون شکلم داد. کمکم کرد تغییر کنم. راهو نشونم داد.حالا اما هرچقدر که زمان میگذره نگران میشم. نگران این که تنها از پسش بر میام یانه. از پس ادامه دادن . میخوام سعیم رو م و برم توی همون راه. هرچند که میترسم. میترسم نتونم ، میترسم اشتباه کنم ولی طعم تغییرو چشیدم. سخت بودو تلاش میخواست. حتی درد داشت. وقتایی که اشتباه می . وقتایی که میفهمیدمش. این قدم برداشتن براش ، روبرو شدن باهاش ،وقتایی که مجسمه ساز ازم ناامید میشد ، من کند بودم. شکل گرفتنم یه ذره طول کشید اما انجام شد. شیرینی نتیجه ای که داده رو هنوز میتونم حسش کنم و بیشتر از اون لذت مسیری رو که طی رو. وقتی که به پشت سرم نگاه میکنم، وقتی که میبینم چی شد ،باورم نمیشه که اینجام. به خودم میگم دمت گرم از پسش بر اومدی با تمام اشتباهاتت کم نیاووردیو پیش رفتی ، گوش دادی به حرفش و عمل کردی .فکر میکنم به این که تو هیچ چیز شانس نداشتم اما اگه همه ی اون بدبیاریا که جهان بهم داد واسه اینجا بودنم بوده ارزششو داشته. بیشتر وقتها فکر میکنیم تغییر دادن و فهمیدن ، اتفاقی هست که شاید برای یک بار میتونه باشه اما این اشتباست. این تداوم دادن کار هست که همه چیو جدی میکنه و تلاش رو نتیجه بخش و اتفاق جدیدی رو به وجود میاره. آدم باید مدام خودشو ببینه وارسی کنه مدام و مدام و ادامه بده. نمیتونم قول بدم که خسته نشم. نمیتونم قول بدم که کم نیارم.نمیتونم قول بدم اشتباه نکنم ، ش ت نخورم... اما بهت قول میدم تمام تلاشمو م. قول میدم بعد از هر خستگی، بعد از هر ش ت، بعد از هر بار زمین خوردن دوباره بلند شم و ادامه بدم. قول میدم جا نزنمو یادم بمونه.قول میدم تمام تلاشمو م تا یه ذره شاید مثل تو بشم ( میخوام که کاملا مثل تو باشم اما من کجا تو کجا ...) ،تا یه ذره اندازه ی خودم باعث افتخارت بشم. قول میدم براش بجنگم.این هدف منه و ارزشش رو داره.

if you lose yourself

your courage soon will follow

so be strong tonight

remember who you are

yeah,you're a soldier now

fighting in a battle

to be free once more

...yeah, that's worth fighting for



برچسب ها : 439 : this is worth fighting for - میدم ,میخوام ,دادن ,تغییر ,تمام ,نمیتونم ,worth fighting ,تلاشمو م ,تمام تلاشمو ,میدم تمام
439 : this is worth fighting for
440 : از دیروز تاحالا

پست ' 440 : از دیروز تاحالا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 440 : از دیروز تاحالا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

440 : از دیروز تاحالا

نگاهم بی حس شده انگار، اینقدر که دیدمشون. یجوری شدم که دیگه نمیتونم تشخیص بدم. تمام سعیمو .حالا الان فقط یه خورده خج میکشم و نگرانم ولی فکر کنم باید تمومش کنم .



ته دلم قرص ولی خب یعنی فکر میکنم بیشتر وقتا ادم نمیدونه و شک داره باید کاریو انجام بده یا نه. انگار نگران نکنه اشتباه تشخیص داده باشه اینو که باید انجام میداد یا نه. یه جور دلشوره که کارش اشتباه برداشت نشه ازش :( ولی بعد پیش خودش میگه تو اگه هنو یاد نگرفتی تعارف نکنی مثل ادم باشی بقیه که مثل تو نیستن.حتی نمیدونم باید بازم چیزی بگم یا نه. گاهی دلم میخواد کاش یه ذره باهوش تر بودم یا حداقل تجربم بیشتر بود بدون نگرانی و دودلی کاریو انجام میدادم.



برچسب ها : 440 : از دیروز تاحالا - انجام ,کاریو انجام
440 : از دیروز تاحالا
441 : یک ماه بعد

پست ' 441 : یک ماه بعد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 441 : یک ماه بعد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

441 : یک ماه بعد

یعنی حاضرم شرط ببندم اگه من هیچ کارمو نکرده بودم یا عقب مونده بود تاریخش میفتاد همین هفته دیگه :دی

هیچی امروز رفتم ببینم هفته اول میشه که معلوم شد هفته اول و دوم نمیشه یکی از مسئولین نیست. افتاد هفته ی سوم. یعنی یه ماه دیگه حدودا :/ من مشکلی ندارما یعنی همه کارام انجام شده تقریبا فقط حجم ع امو باید دوباره کمتر کنم برای م بفرستمشون. نتم رفتم به لطف بابا سی گیگ یدم کلی خوشحال که از اون عذاب راحت شدم. معلوم نبود چش بود این لعنتی.بعدشم که چاپ. البته خوبیش اینه خیالم راحت تقریبا دیگه میتونم کم کم کم به روال اصلی برگردم کتابمو بخونم و زبانو ... این هفته کلا فقط پای ع ا بودم. ع ام تایید بشنم سریع میبرم کارای چاپشم میکنم کلا فکرم آزاد بشه رو متنم تمرکز کنم.

باورم نمیشه. جدی جدی آ اشه.



برچسب ها : 441 : یک ماه بعد - هفته ,یعنی
441 : یک ماه بعد
445 : سکوت

پست ' 445 : سکوت ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 445 : سکوت ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

445 : سکوت

خب میدونی گاهی فقط باید با خودت خلوت کنی و توی سکوت همه چیو هی مرور کنی فکر کنی بهشون تا درست بفهمی. با تمام این که هیچ چیز مثل ب برام وحشتناک نیست یعنی یجوری بودم دلم میخواست بمیرم فقط. و هنوز فکر میکنم حق داشتم بخوام متنفر باشم از خودم. ب نفهمیدم بعدش چی شد. اصلا یادم نیست فقط میلرزیدم بعدشم که بیهوش شدم نفهمیدم چجوری خوابم برد اما امروز خب منتظر چیزی نبودم. همچنان اون ح وحشتناک باهام بود، یه ذره اشکمم درومد.فهمیدن و قبول این که شاید باید جور دیگه ای عمل میکردی گاهی درد داره و اولش هم شوکه میشی. اما باید یجور دیگه هم بهش نگاه می یعنی همه چیز انگار وابسته به اون بود. اگه چیزی نمیگفت چقدر همه چیز بد میموند و بی نتیجه. باورم نمیشد خب. گاهی بعضی آدما رو دوست داری ممکن به خاطر یه چیزای خیلی کوچیکیم باشه مثلا این که بفهمه که دروغ نمیگی یا اصلا همچین چیزی واقعا توی فکرت نبوده و اگه کاریو کردی مخصوصا نه و از روی نادانی بوده. این که بتونی بگی. این که متوجه بشه که چقدر ح اب شده و اون یجوری ذهنتو روی چیزای دیگه متمرکز کنه. حتی بعضی وقتا نمیفهمی از کجا فهمیده که بهم ریختی.یا همین که بهت بگه، درست بگه و خیرت رو بخواد نه این که اداشو دراره. به هر حال ح بهتر میشه حالا همه چی حل شده تقریبا.هم ارومم هم آشوب. باید بگم حس چند روز پیشم، اون دلشوره ی لعنتی بیخود نبود فقط من نمیدونستم برای چیه. از خودم دلخورم هنوز یه ذره. اما نباید جا بزنم. ادما اشتباه میکنن دیگه اگه میدونستم که انجامش نمیدادم فکر می اینجوری درسته. فقط با روبرو شدن مشکل دارم. یجور خج شاید. یادم نی ا ین بار همچین حسیو کی داشتم :دی میدونم، فهمیدم که باید درست انجام میدادم. حالا اما باید قبولش کنم. این سخته. من واقعا نمیخواستم. خب اشتباه اگه بار اول باشه تجربه میشه باید حواسمو جمع کنم تکرار نشه. شاید اینا توجیح باشه یه راه حل برای قانع خودم. اما راستشو بخوای اصلا به خودم حق نمیدم باید میفهمیدم و نمیدونم چرا چرا نفهمیدم.دلم میخواست از همه جا محو میشدم. دلم میخواست هیچ جا نبودم.دلم نمیخواد راجع بهش با ی حرف بزنم و توضیح بدم. دلم میخواد بین خودمون بمونه اصلا دیگه حرفی زده نشه :( دلم میخواد دوباره برم فکر کنم. باید دوباره و دوباره مرور کنم. باید تمرکز کنم روش تا حالم خوب بشه. هر دفعه که میبینمش هر بار مثل طعم شکلات میمونه. یاد کتاب خاطرات پراکنده افتادم. بگذریم. دیگه بهتره برم.فردا کلی کار دارم که باید انجام بدم همه چی باید برگرده به روال سابقش. باید یادم بمونه از یسری چیزا باید مراقبت کنم :)


چیزی که میترسونتم اینه که نکنه بازم اشتباه کنم. فکر میکنم یا باید مثل بقیه عمل کرد یا هیچ کاری نکرد. خب به نظرم وحشتناک این که از ترس اشتباه هیچ کاری نکنی یا بخوای کپی بقیه بشی. ممکن توی خیلی مسائل یو نداشته باشی م کنی خودت باشی و خودت باید تلاشتو کنی از همه حهت نگاه کنی و بسنجی و امیدوار باشی که درست انجام بدی این روزای من توی یسری از مسائل یجورایی اینجوری میگذره کاش از پسش بر بیام.کاش بتونم و اشتباه نکنم.



برچسب ها : 445 : سکوت - اشتباه ,چیزی ,درست ,اصلا ,شاید ,ح ,درست انجام
445 : سکوت
446 : آسمان یک روز تابستانی

پست ' 446 : آسمان یک روز تابستانی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 446 : آسمان یک روز تابستانی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

446 : آسمان یک روز تابستانی
یه جوره عجیبی امروز.انگار آسمون بهم میگه باید دست به کار بشی مثل همون آسمون بهمن ماه که میگفت وقت تغییر دادن ، الان ورژن تابستونشه :دی فقط های اتاقو بزن کنار و دست به کار شو. شب مینویسم چجوری گذروندم امروزو. برگشتن به روال قبل یه خورده سخته اما برنامه ریزیمو انجام میدم. از تنبلیم خبری نیست. هوراااا.



برچسب ها : 446 : آسمان یک روز تابستانی
446 : آسمان یک روز تابستانی
447 : کتاب پنجم

پست ' 447 : کتاب پنجم ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 447 : کتاب پنجم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

447 : کتاب پنجم
با افلاطون به اختلاف نظر کم کم داریم میرسیم -___- ازش توقع نداشتم خب. داره میره روی اعصابم :دی اصلا دلم برا این جوری بودنش تنگ شده بود :). ولی واقعا سوال دارم کجایی جواب منو بدی اخه.نمیفهم نمیفهمم. باید بره جلو ببینم به چه نتیجه ای میرسه. اصلا این کتابا تا کتاب چهارم نتونست به اون صورت درگیرم کنه. یعنی چی اخه نوشتی در همه ی کارها زن ناتوان تر از مرد است.از یه مرد فیلسوفی مثل تو بعیده این طرز تفکر :دی


برچسب ها : 447 : کتاب پنجم
447 : کتاب پنجم
448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی...

پست ' 448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی...

بغض کرد و یهو گفت : چقدر دلم تنگ شده برای مامانم.خیلی دلم تنگ شده و اشکاش ریخت.. بیشتر از بیست سال بود که ندیدتش. نمیدونستم چی بگم. منم بغض کرده بودم و فقط ت نگاش می . میدونستم اگه لب باز کنم اشکم میریزه به جاش تند تند پلک میزدم که معلوم نشه. نمیدونم چرا. یهو گفت پاشم براش دورکعت بخونم. فقط به این فکر اگه مامان دیگه نباشه ...اگه نباشه وقت دلتنگیم من چیکار میکنم ؟ چجور میتونم کاریو کنم که اون میکرد؟ وقتی نمیفهمم. چیزی که نمیدونم نمیدونم. از این سوالها که هیچ جو نداره احتمالا. کاش میشد جلوی زمان رو گرفت کاش جلو نمیرفت اتفاقی که میدونی میفته و نمیتونی کاری کنی به چشم میبینی و سعی میکنی انگار نادیده اش بگیری.


راستی وقت دلتنگی برای تو به چی باید چنگ بزنم، اگه دیگه نبینمت؟ اگه دیگه نباشی اگه اگه اگه...؟حالا اما با پلک زدن مداومم نمیشه جلوشو گرفت...

مس ست فقط همه چی مثل یه بازی میمونه



برچسب ها : 448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی... - نمیدونم
448 : ندیدن، نبودن، دلتنگی...
360 : گل من

پست ' 360 : گل من ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 360 : گل من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

360 : گل من

خب من همچنان بیدار :)
رفتم دم ظرفشویی بطری آب کوچیک آب کنم بزارم فریزر برای باشگاه که نه یخ زده باشه زیادو نه زود گرم بشه. گلدونمو دیدم دوباره گلاش خشک شده افتاده و غنچه جدید زده.
به نظرتون گیاه های گل دار وقتی گلشون خشک میشه درد میکشن؟! یا وقتی که میخوان غنچه بدن و اون غنچه تبدیل به گل بشه؟ به نظرمن درد میکشن . بدتر از اون این چیزی نیست که یک باره و دوباره باشه . یه روند همیشگیه شاید حتی به مرور که پیش بره و بزرگتر بشن تعداد گلهاشون زیاد تر بشه و خب میزان دردشونم بیشتر. بعضی آدمام اینجورین مدام خشک میشن .گلشونو از دست میدن و بعد دوباره و دوباره و دوباره غنچه ی جدید میزنن. تمومی نداره. یه وقتایی روزاشون خیلی آفت و گرمه! یه وقتایی گرفتار توفان زمسونی میشن! خب گیاهای گل دار وقتی گلشونو از دست بدن حتی شبیه گیاهای معمولی نیستن انگار اون قشنگی که ازشون توقع میره رو ندارن انگار فقط خنثی میشن شاید درد نکشن و گلهاشون خشک نشه اما دیگه غنچه ای هم شکوفه نمیکنه. دیگه چیزی ندارن که متمایز بشن. انگار همه چیشونو از دست میدن. میدونی به نظرم درد کشیدنو ترجیه میدن. گل دار شدنشونو تا این که گل ندنو خنثی باشن. چون اگه گل ندن مثل گیاهای معمولی نمیشن هیچوقت خیلی پایین تر قرار میگیرن. انگار تمام استعدادشونو از دست میدن تمام ذوقشونو نمیدونم چه کلمه ای میشه گفت. آدماییم هستن که احتمالا تو همین وضعیت مشابه قرار میگیرن دیگه خودتون ببینین چجورین.



برچسب ها : 360 : گل من - غنچه ,انگار ,میدن ,میشن ,گیاهای ,قرار میگیرن ,گیاهای معمولی
360 : گل من
361 : کوتاه ...

پست ' 361 : کوتاه ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 361 : کوتاه ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

361 : کوتاه ...

`دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده


دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده



برچسب ها : 361 : کوتاه ...
361 : کوتاه ...
360 : گل من

پست ' 360 : گل من ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 360 : گل من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

360 : گل من

خب من همچنان بیدار :)
رفتم دم ظرفشویی بطری آب کوچیک آب کنم بزارم فریزر برای باشگاه که نه یخ زده باشه زیادو نه زود گرم بشه. گلدونمو دیدم دوباره گلاش خشک شده افتاده و غنچه جدید زده.
به نظرتون گیاه های گل دار وقتی گلشون خشک میشه درد میکشن؟! یا وقتی که میخوان غنچه بدن و اون غنچه تبدیل به گل بشه؟ به نظرمن درد میکشن . بدتر از اون این چیزی نیست که یک باره و دوباره باشه . یه روند همیشگیه شاید حتی به مرور که پیش بره و بزرگتر بشن تعداد گلهاشون زیاد تر بشه و خب میزان دردشونم بیشتر. بعضی آدمام اینجورین مدام خشک میشن .گلشونو از دست میدن و بعد دوباره و دوباره و دوباره غنچه ی جدید میزنن. تمومی نداره. یه وقتایی روزاشون خیلی آفت و گرمه! یه وقتایی گرفتار طوفان زمسونی میشن! خب گیاهای گل دار وقتی گلشونو از دست بدن حتی شبیه گیاهای معمولی نیستن انگار اون قشنگی که ازشون توقع میره رو ندارن انگار فقط خنثی میشن شاید درد نکشن و گلهاشون خشک نشه اما دیگه غنچه ای هم شکوفه نمیکنه. دیگه چیزی ندارن که متمایز بشن. انگار همه چیشونو از دست میدن. میدونی به نظرم درد کشیدنو ترجیه میدن. گل دار شدنشونو تا این که گل ندنو خنثی باشن. چون اگه گل ندن مثل گیاهای معمولی نمیشن هیچوقت خیلی پایین تر قرار میگیرن. انگار تمام استعدادشونو از دست میدن تمام ذوقشونو نمیدونم چه کلمه ای میشه گفت. آدماییم هستن که احتمالا تو همین وضعیت مشابه قرار میگیرن دیگه خودتون ببینین چجورین.



برچسب ها : 360 : گل من - غنچه ,انگار ,میدن ,میشن ,گیاهای ,قرار میگیرن ,گیاهای معمولی
360 : گل من
359: هیچی..

پست ' 359: هیچی.. ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 359: هیچی.. ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

359: هیچی..
احساس میکنم خنگ و کودن ترین ادمم تو عکاسی .شایدم بی استعداد و هرچی که بوده به خاطر شانس بوده از کی نشستم پاشون گفتم تاییدیامو ببینم کمکم میکنه .اه بیخیال موقع دیدن ع ا همش چیزای بی ربط توی ذهنم میاد .از همه جا از همه جا.کلافم کرده .کاش میشد یه دکمه ای بود میشد حتی بطور موقت جلوی فکرای بی ربط آزار دهنده و گاها خوشایندو گرفت.هرچیزی که از اون فکر اصلی آدمو منحرف میکنه.وقتی به نتیجه نمیرسم از خودم متنفر میشم یعنی اینقدر ... نمیدونم چه کلمه ای باید بزارم، حتی نمیتونم بفهممش ؟؟ حتی نمیتونم اشکامو کنترل کنم چجوری میخوام اینو مرتب کنم. من حتی برا خودمم چیزی نمیشم . مایه آبروریزیه که من هنوز گیر دارم اونم الان که مثلا تموم شده. باید درستش کنم باید بیشتر دقت کنم باید فکر کنم باید همه چیو مرور کنم .


برچسب ها : 359: هیچی..
359: هیچی..
358 : نمیدونم :/

پست ' 358 : نمیدونم :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 358 : نمیدونم :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

358 : نمیدونم :/
دیروز نتونستم بخوابم و دست به کار جدا و پاک ع ا شدم که پایان نامه ی بچه ها به نشونشون بدم .قبلش طبق معمول دودل بودم و رومم نمیشد که اینکارو کنم دوستم نداشتم همینجوری ببرم یعنی میدونستم روم نمیشه نشون بدم و ا م بیخیالش میشم. نمیدونم این کم رویی که گاهی سراغم میاد چه مرضی این که بیخیال ( البته این روزا به یه نتایجی دارم میرسم) . و هردفه هم کاریو انجام ندادم پشیمون شدم مثل اون دفعه که بچه ها رفتن سر کلاس برای نمایشگاه مهسا قرار بود حرف بزنن تا دم کلاسم رفتم برگشتم پایین :/ تمام مدتم تو سلف بودم و خودمو فوش میدادم :(. حالا گذشته ها گذشته مهم اینه فهمیدم نباید اینجوری باشم اگه بتونم. حداقل آدم میپرسه و اجازه میگیره واسه انجام اون کار اگه مقدور باشه قبول میکنن. حالا هر جایی. و خب این شد که از تصمیم گرفتم بپرسم یه طومار نوشتم:) م گفتن اشکالی نداره خب که همیشه هوامونو داره ولی گفتم اذیت نشن. اما واقعا واجب بود گیر دارم و واقعا کمک میخواستم فقط امیدوارم بتونم ازش بپرسم باید نظم بدم به افکارم بنویسمشون.
بعد پاک یسری ع ا حاضر شدم برم باشگاه. وای خدا نمیدونین چه مکافاتی بود البته کلی شاد شد روحیم و کلیم خندیدم. بیتا هم که بود خب خودش باعث میشد لذت بخش باشه. ولی میگم این ورزشه قطعا باعث میشه لاغر شم :/ منم که کلا در اون حد جنب و جوش نداشتم از نفس میفتادم حالا از نفس افتادن هیچی سر گیجه ای که وسطش میومد سراغم رو نروم بود نمیدونم برا بی خو بود یا تحرک زیاد :/. تنمم اینقدر کوفتستو درد میکنه انگار کوه بلند :) وایی زورم میاد فردا برم و شنبه و دوشنبه و... ولی اگه نرم با بیتا طرفم :)))
بعد که اومدم خونه خو دم بعدشم دوباره نشستم پای ع ا تا همین امروز همچنان مشغولم یعنی هی میشینم هی پا میشم . اگه کار دیگه ای م وسطش نمیتونم تمرکز کنم روشون. خب الان از 350 تا ع 209 تا مونده. اه چقدر سخته پاک . و سخت تر از اون ع نگرفتن موقع عکاسی. وقتی میرم عکاسی اصلا به این چیزا فکر نمیکنم این که چند تا باید بگیرم و... معمولا تا وقتی خسته نشدم ع میگیرم بعضی وقتام که تا باتری دوربین تموم بشه. خب مس ه نیست همش بخوای به این چیزا فکر کنی؟ مس ه ترش اینه که من قبلنا اون اولا دو سال پیش اینجوری بودم :/ ، خیلی نگران این میشدم ع ام خوب میشه یا نمیشه . یعنی هرچی که میخواستم بگیرم به اینش فکر می استرس داشتم چند تا اوکی میشه چجوری میشه.چند تا ع شد از این فکرای مز ف. حتی یادم م یه دفعه بهم گفت سر پروژ تهرانم. الان خیلی وقته اینجوری نیستم.نه این که مهم نباشه ها. وقتی عکاسی میکنم لذت میبرم.وقتی نگاه میکنم وقتی حتی باید پاک کنم هم .از این درگیر شدنه. راحت بودنه... اون موقع چقدر سخت میگرفتم و هیچیم نمیفهمیدم از کاری که می ، خب زورم ن که عکاسی کنم که، آدم خودش دوست داره اون موقع لذتو آرامشی برام نداشت اما الان دلم میخواد راه برم بگردم ببینم نه فقط برای انجام تکلیف.
دوست دارم کارم نتیجه بگیره و یه مجموعه کامل بشه کاش بتونم از پسش بر بیام. بگذریم. برم دوباره مشغول بشم. نمیدونم ع ام چجورین وقتی با انبوه ع ا مواجه میشم گیج میشم نمیتونم سریع تصمیم بگیرم ، یعنی اگه ع ای خودم باشه .واسه پروژه عیدم هم سخت بود. اما خب بدک نبود از پسش بر اومدم. یه چیزی توی ذهنم بود اما این نه این که هیچی نباشه ها ولی خیلی سخت تره انگار . کاش میتونستم مثل بشم تو این چیزا . کاش... جلسه قبل ژوژمان گفت نسبت به تعداد ع ام ع ای خوبم کمتر شده .امیدوارم این دفعه بهتر شده باشم. فردا باید ببرم چاپ آریا پنجشنبه ها تعطیله خوب شد یادم افتاد.


برچسب ها : 358 : نمیدونم :/ - ,عکاسی ,میشه ,نمیدونم ,میشم ,ع ا
358 : نمیدونم :/
357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

پست ' 357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...
دلم نمیخواد به گذشته برگردم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. البته شاید به دوران نبودنم چرا. نه این که زندگیم بد باشه نه اصلا خاطرات خوش واقعیم رو همین الانم که فکر میکنم بهشون لذت میبرم و همین مال گذشته بودنشون هست که شاید لذت بخشش میکنه .اما باقی روزای خوش زندگیم بیشتر مساوی با نفهمی و ندونستنم بود مثل بچگی که آدم خوشِ چون خیلی چیزارو نمیدونه و اگر تلخی اون زمان بود زود فراموش میکرد و اصلا فکر نمیکرد بهشون (هرچند به ظاهر ، وقتی به بزرگسالی میرسی علت یه چیزاییو میفهمی که بر میگرده به اون دوران ) یا خوش بودن به خاطر چیزای ساده و ابلهانه که همین الان هم میتونن در دسترس باشن و یا اگه اینجوری نبوده باشه تظاهر بوده، یعنی فقط در ظاهر و اصل قضیه چیزی که نشون داده نمیشد. نمیدونم این کلمات و جمله های لعنتیو چجوری میشه درست گفت. از نوشتن میترسم. از این که همه این خزعبلات ذهن من اشتباه باشن که البته بعیدم نیست. وقتی به عقب بر میگردم میبینم هیچی نیست که بخوام الان دوباره تجربه کنم.اتفاقات تلخ که تجربه ی یکبارشون کافیه. تجربه اتفاقات خوش هم به همون زمان بر میگرده.فقط مختص همون موقعست نه حالا و نه برای آدم امروزی که هستم و باز شاید همین برای آدم لذتبخشش کنه شادی که گذشته و نمیشه باشه و تو فقط با فکر میتونی طعمی که برات داشته رو یادآوری کنی . میدونی فکر میکنم زندگی من رسما فقط دو ساله که شروع شده. شایدم زندگی جدید من. است خورده تازه اگه شانس بیارم خاموش نشه. اگه خاموش بشه نمیدونم فکر میکنم احتمالا اون روز همه چی تموم شده .شاید اون روز من مرده باشم نه صرفا جسمم ، یه تجربه ی مشابه اینو داشتم ... کاش میشد آدم جلو تر از خودش باشه. کاش میشد مغز ادم به آدم آلار میداد که نزدیکه، کاش میشد کاش... الان احساس میکنم خودمو بیشتر میشناسم اون موقع ها از خودم دور بودم خیلی دور شایدم اصلا نبودم.هیچ چیز نیست که بخواد یادم بیاره اون خود لعنتیو . انگار هیچ نگاهی به هیچی نداشتم. مثل یه رباط .(وقتی وبمو میخونم که مال 16 سالگی تا 22 سالگیمه از این مطمئن میشم) الان حتی اگه حرفی نزنم حداقل از جهان دورم درک بیشتری دارم .از زندگی. از مرگ. از ادما. از اطرافیانم.از خودم حتی. اون موقع هیچی نمیدونستم.هم از خیلی چیزا پرت بودم و هم مجبور بودم فکر نکنم به یسری چیزا ، شاید فرار از فکر به چیزایی که زود بود خیلی زود!.حالا الان از فکر نمیترسم. چرا البته از توهم فکر میترسم. اما به نظر خودم تا حدودی خوب شروع . فکر و یاد گرفتم و همچنان هم باید ادامه بدم اگه راهو اشتباه نرم. حالا الان دایره یه فکرم وسیع تر شده هر چند که خیلی نپختست . خیلی خیلی نپخته .میفهمم اینو این آزارم میده.خیلی آزارم میده. اما فکر میکنم راه حلش همونیه که گفت کتاب بخونم و خودمو درگیر کنم. دلم میخواست شبیهش باشم. خب الان الگوهای بزرگی دارم چیزی که شاید قبلا هیچوقت نداشتم. میگفت آدم خودشو میشناسه که بتونه با بقیه زندگی کنه این روزا دارم به این نتیجه میرسم این منی که شناختم با هیچ نمیتونه زندگی کنه. با هیچ . اما خب میشه در کنارشون بود. دلم میخواد که باشن.حتی با تمام اذیت و آزارهایی که ممکنه ببینم. هرچند که اینروزا چیزی که یاد گرفتم اینه که بر اساس ارزشی که آدما واسم دارن ازشون ناراحت بشم و بر اساس ارزشی که واسشون دارم ازشون توقع خیلی چیزارو داشته باشم.این ازون چیزاست که نمیدونم چقدر درسته ها...با اینحال اینجوری شاید خیلی چیزا راحت تر باشه.

خب احتمالا میشد خیلی طولانی تر باشه اما وقت خوابه خیلی گشنمه. بیتا حرفشو به کرسی نشوندو فردا کشون کشون میبرتم باشگاه :) خب من تنبلی میکنم و بهونه میارم و الانم براش هیچ بهانه ای قابل قبول نیست. البته باید بگم انگیزم بالاست برا رفتن این چند روز هم روز پنجشنب هم خیلیا بهم گفتن لاغر شدم کلا خیلی میشنوم اینو و این خیلی خوشحالم میکنه با این که تحرک زیادی ندارمو رژیم خاصیم دنبال نمیکنم:) برم بخوابم ک نباید خواب بمونم.

عنوان بی ربط به پستِ اما چند وقت مدام و مدام تکرار میشه توی ذهنم این بند از شعر اخوان.

حوصله ویرایش ندارم این که بخونم.اگه ایرادی داره برای اینه.


برچسب ها : 357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم... - خیلی ,شاید ,الان ,باشه ,میکنم ,زندگی ,اساس ارزشی ,آزارم میده ,حالا الان ,خیلی چیزا ,خیلی چیزارو
357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...
356 : عمل

پست ' 356 : عمل ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 356 : عمل ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

356 : عمل
گاهی ممکنه انجام یک عمل ضعیف تر خوب باشه برای ی که ضعف داره تو انجام اون عمل اصلیِ درست .وقتی که نمیتونه اون عمل اصلی رو که ضعیف هست توش رو انجام بده و همون عمل بد باشه برای ی که قدرت انجام خلاف اون عمل یعنی اون عمل اصلی رو داره به بهترین نحو . فقط باید بتونیم تشخیص بدیم و درک کنیم که شاید دلیل انجام کاری که برای ما اشتباست برای فرد دیگه چیه.
نمییدونم منظورم مشخص یا نه .


برچسب ها : 356 : عمل - انجام ,باشه برای
356 : عمل
356 : و باز هم سوتی

پست ' 356 : و باز هم سوتی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 356 : و باز هم سوتی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

356 : و باز هم سوتی
آدم باید یه دوست داشته باشه که بهش بگه گند زدی با این حرف زدنت :/ مرسی بیتا که این مسئولیت خطیر رو به دوش میکشی :دی :))))
نه ولی جدی درسته نمیشه گندیو که زدی جمعش کنی اما تجربه که میشه برای آینده و جاها و آدمای دیگه.
من به این سوتی دادنا عادت دارم ولی عادی نمیشه برام نمیدونم چرا :///// یعنی سوتی نبودا طبق معمول بد گفتم حرفمو مامانم ازش پرسیدم گفت جملت درست نبود اینو میگفتی بهتر بود :((( خب باید سعی کنم سخت نگیرم.


برچسب ها : 356 : و باز هم سوتی - سوتی
356 : و باز هم سوتی
354 : کله سحر

پست ' 354 : کله سحر ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 354 : کله سحر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

354 : کله سحر

وااای مائده اخه همه جا باید سوتی بدی؟ آبروم رفت فکر کنم. چرا به ساعت نگاه نمیکنی؟ چرا؟ تو روحت دختر .



برچسب ها : 354 : کله سحر
354 : کله سحر
355 : دل پذیر

پست ' 355 : دل پذیر ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 355 : دل پذیر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

355 : دل پذیر



قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست

اگر لب ها دروغ می گویند

از دست های تو راستی هویداست

و من از دست های توست که سخن می گویم

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند.

از جنگل های سوخته

از من های باران خورده سخن می گویم

من از د ده ی تقدیرِ خویش سخن می گویم


بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم

تو طلوع می کنی من مُجاب می شوم

من فریاد می زنم

و راحت می شوم

قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست

تو این جایی و نفرینِ شب بی اثر است

در غروبِ نازا ، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می شود

با دست های تو من ج ترینِ شب ها را چراغان می کنم

من زندگی ام را خواب می بینم

من رؤیاهایم را زندگی می کنم

من حقیقت را زندگی می کنم

از هر خون سبزه یی می روید از هر درد لب خنده یی

چرا که هر شهید درختی ست

من از جنگل های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مُجاب شدم

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه های شب زده

عشقِ تازه را اخطار کردی


من هلهله ی شب گردانِ آواره را شنیدم

در بی ستاره ترینِ شب ها

لبخندت را آتش بازی

و از آن پس

قلبِ کوچه خانه یِ ماست

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند

بگذار از جنگل های باران خورده از من های پُرحاصل سخن بگویم

بگذار از د ده ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم

قصدِ من فریبِ خودم نیست ، دلپذیر

قصدِ من

فریبِ خودم نیست


احمد شاملو
از مجموعه هوای تازه 1334


برچسب ها : 355 : دل پذیر - قصدِ ,فریبِ ,تقدیرِ ,جنگل های ,می کنم ,دست های ,فریبِ خودم ,خودم نیست ,دلپذیر قصدِ ,زندگی می کنم ,د ده ی تقدیرِ ,خواهرانِ تقدیرِ من اند
355 : دل پذیر
353 : درست شد

پست ' 353 : درست شد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 353 : درست شد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

353 : درست شد

بالا ه برام باز شد.

بیان برا شما هم اب شده بود؟ هرکاری می نه این صفحه مدیریت برام باز میشد نه وبلاگی از بیان. واقعا رو اعصابم بود.



برچسب ها : 353 : درست شد
353 : درست شد
352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!

پست ' 352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود! ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!

خب فکر کنم وقتشِ که دست از کلی گویی بر دارم و درست و غلط اونی که فکر میکنم رو بنویسم البته تا اینجایی که خوندم . به نظر من خانم دلوی اصلا کتاب آسونی نیست. اولش برام خوب شروع شد اما یه جاهاییش گیج شدم مجبور میشدم برگردم عقب. از جایی که پیتر وارد داستان شد برای من خوندش خوشایند تر شده. تا قبلش برام سخت تر بود. سختم نه آزار دهنده! فقط چون انگار یه چیزاییشو وقتی میفهمیدم انگار از نگاه خودم درک می نه از نگاه نویسنده و داستان از یه طرف درگیر با خودم از یه طرف باید تلاش می ببینم منظور نویسنده چی بوده .باید بخش بخش دوباره نگاه می روند قضیه از دستم در نره. چجوری بگم. همزاد پنداری ن زیاد اما یه چیزاییش واقعا انگار جوری بود که از خودم چیزی میفهمیدم و به خودم میتونستم ربط بدم .نمیدونم متوجه میشین یا نه . هرچند که به هر حال تو همه کتابا وقتی ادم میخونه هست ولی خب. البته الان به بعدشم هست همچنان اما انگار جذاب تر شده برام...اگه بخوام با موجها( مهدی غبرائی،نشر افق ) کتاب دیگه ی ویرجینیا وولف مقایسش کنم موجها نثرش سخت تر بود و درکش هم شاید.البته به ظاهر.شاعرانگی بیشتری داشت نمیدونم چی میگن بهش یعنی خب این انگاربیشتر مثل متن و داستان میمونه و خب از این لحاظ باید این راحت تر باشه اما اصلا اینجوری نیست موجها برام کتاب سختی نبود به اندازه ی این. برای من حداقل تا همین جاشم مطمئنم باید برای چند بار دیگه بخونمش و فکر میکنم ممکنه چیزی از دستم در رفته باشه . موجها تازه برای من خیلی کلمات قلمبه سلمبه که تازه اول راهم داشت همین باعث میشد کند پیش برم توش اما میفهمیدم یعنی و با یه شاید سرچ ساده کلماتو پیدا می .اما خانم دلوی با این که اصلا اینجوری نیست و این مشکلاتو باهاش ندارم سختیش چیز دیگه ایه. هرچند که اونم بود نه این که نباشه.شاید اصلا مقایسه کار درستی نباشه. البته میگم سخت نه به معنی بد ها. نه اصلا . به نظرم عالیه.درسته یه خورده که ادم جلو میاد ممکن نا امید بشه از خودش اما دوباره راه میفته ، یعنی کم کم دستش میاد البته از این نظر موجها خیلی سخت تر بود چون هیچ شباهتی به کتابهایی که خونده بودم نداشت.این کتاب به نظرم با اون فرق داره از این لحاظ . این که فکر کنی بهش لذت بخشش میکنه کاملا درگیر داستان میشی یعنی برای من که اینجوری بود به هیچ وجه جوری نشده که بخوام کتابو ببندمو بزارم کنار و نخوام بخونمش.هرچند سرعتم کمه که شاید دلیلش همین باشه که اولش داشت آزار دهنده میشد! خب این تا اینجاش . نمیدونم شاید خیلی چیزایی که نوشتم اصلا درست نباشه با این حال این درک من بود تا اینجایی از کتاب که خوندم.


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر



برچسب ها : 352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود! - اصلا ,کتاب ,البته ,موجها ,شاید ,می ,اینجوری نیست ,اصلا اینجوری ,آزار دهنده ,خانم دلوی
352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!
351 : شبه هنرمند ها

پست ' 351 : شبه هنرمند ها ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 351 : شبه هنرمند ها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

351 : شبه هنرمند ها
ع ای یه بنده خ و دیدم همشو نه البته.(س.س) نمایشگاه داره. بعد مثل این که چند سال پیش ما بوده و شاگرد . احتمالا از همونایی که میان که اسم یدک بکشن شایدم نه آدم جدی بوده و الان اینجوری شده! ساجده گفت خودش میگفت میاد سر کلاس به امید دو سه نفر میاد:( وای خدا متنفرم از این ع ای چیدمان استیج صحنه پردازیه احمقانه. ع ارو که نگاه می فقط میگفتم چرا طرف نمیفهمه که چقدر مز فن اینا؟ من اینجوری نشم؟ من هیچی نشم ولی اینجوری نشم. ادما تغییر میکنن. این منو میترسونه. نه تغییر ا. نه . این که بد تر بشی. این که مسیر رو گم کنی. همیشه انگار تلنگر لازمه تا یادت بیاد تنبلیو بزاری کنار. اما همه چی تنبلی نیست که باید فهمید .باید فایل غلامحسین ساعدیو باز گوش کنم.از این شبه هنرمندا باید فرار کرد. چقدر خوشبختم که گیر اینها نیفتادما. چقدر خوشبختم حتی نمیشناختمشون. چقدر خوشبختم بهم فهموند و گرنه از کجا معلوم منم اینجور نمیشدم کی به دادم میرسید. باید کتاب بخونم باید ع ببینم.باید تمام حرفارو مرور کنم دوباره و دوباره. احمقانست این؟ که من نخوام چیزی بشم؟ از خطا رفتن میترسم. از این که نفهمم خطا دارم میرم. ی نباشه بهم بگه. از این که خودم باید همه چیز رو تشخیص بدم و ممکنه اشتباه کنم. آدمی که بدونه ، فهمیده باشه اشتباه نمیکنه. از کجا معلوم همین الانشم خطایی ازم سر نزده باشه و من روحمم خبر نداشته باشه. هیچی نمیدونم فقط میدونم نمیخوام اونجوری بشم. اصلا هیچی نشم هیچی. نه ع امو نمایش بدم و نه بقیه کارایی که شاید بقیه هنرمندا دوست دارن انجام بدن.یادمه میگفت بعضیا تویه سطح میمونن ت نمیخورن. بعضیا چیپ میشن. بعضا حزب بادنو اصلا نفهمیدن جریان رو هر روز یه جوری میشن . من میخوام گموگور باشم. هنرمند نباشم ولی شبه هنرمندم نباشم. اینجوری نباشم. اینجوریی نباشم. هیچی نباشم.هیچ جا نباشم. مایه آبرو ریزی نباشم. ننگِ اینجوری بودن. چقدر سخته که از اینجا به بعد خود آدم باید تشخیص بده. چقدر سخته درس پس دادن.

مهسا تو اینستا یه صفحه پیدا کرده که نمایشگاه هایی که تو arles فرانسه در حال برگزاریه رو نشون میده بعد برا ماهم فرستاد. ع یکی دوتا عکاس ایرانیم بود بعد میگفت چرا باید هرجا کار از ایران میزارن این کارای مز ف باشن. چرا باید ایران رو با کارای مس ه ی و مز ف ن قاجار بشناسن؟! خب راست میگه واقعا چرا؟ چرا؟ کاش میشد کاری کرد. دلم میخواست میشد کاری کرد. چرا باید این وضع باشه و این کارا؟؟ چرا؟


برچسب ها : 351 : شبه هنرمند ها - نباشم ,چقدر ,هیچی ,اینجوری ,باشه ,چرا؟ ,چقدر خوشبختم ,میشد کاری ,چقدر سخته
351 : شبه هنرمند ها
350 : چهارشنبه ی رنگی

پست ' 350 : چهارشنبه ی رنگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 350 : چهارشنبه ی رنگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

350 : چهارشنبه ی رنگی
امروز ساعت 2-3 بیدار شدم. نهار خوردم مامان گفت میای آرایشگاه یا نه دیدم باید برم . حوصله جلسه ی فردا رو ندارم حقیقتا و حوصله مراسم پس فردا رو . اما مجبورم ظاهرا شرکت کنم. از این اجبار متنفرم . اخ امروز چقدر دلم میخواست بگم موهامو از ته بزنه. آرایشگر رو خیلی وقته میشناسیم هر وقت میگم کوتاه کن میگه نه کوتاه نمیکنم . دلم میخواست جرئت داشتم خودم کوتاه کنم اما من از اون دخترای تو ا نیستم :/ :دی میدونم زشت میشم با موی خیلی کوتاه. خیلی خیلی زشت اما اهمیتی داره؟؟ فقط خودم جرئت ندارم کوتاش کنم انگار این ترس از بد شدنه هست و نمیدونمم با کی و چرا میخوام لج کنمو کوتاه کنم. در هر صورت قانع شدم کوتاه نکنم یعنی اکثریت میگن نکن و نمیدونم چرا یاید تمام زحمت شستنو خشک و شونه این لعنتی تحمل کنم . یم که جز 4 نفر اشنا نمیبینن موهامو که . اخ اگه قول باشگاه رو به بیتا نداده بودما اونم نمیرفتم. تازه همین که بعد کلی تلاشم میخوابم موهام گیر میکنه کشیده میشه از خواب بیدار میشم. شایدم حق دارن . من که برام مهم نیست بقیه قیافمو باید تحمل کنن :/ من فقط میخوام یه کاری کنم. همین .ولی فعلا کوتاه ن شاید فردا به مامان بگم برام چتری بزنه . شاید یه چیزی عوض شد شاید منم خالی شدم دست از سرشون برداشتم . امروز گفتم رنگ کنم بعدش . رفتم رنگ یدم. یه غلطی کردیم یه بار رنگ کردیم. بدم میاد موهام در بیاد بعد با رنگ اصلی موهام فرق کنه .فقط واسه این رنگ که موهای سفیدم خیلی شده بود و یکی برگشت بم گفت به نحو خیلی زشتی :/ منم رفتم رنگ حالا میخوام رنگ اصلی بشه نمیشه :/ هر دفعه هم یه رنگ مز ف داغون میشه ها یعنی ته زمینش یکیه .میخواستم وقتی از اومدم موهامو خشک خودمو از بالکن پرت کنم پایین. البته حالا که خشک شده خیلی غیر قابل تحمل نی اما دوسش ندارم . هنوز روشنه .نه روشنا نسبت به موهای خودم قهوه ای هست اما انگار حنا روش زدم :| حالا نه اونقدر داغون اما قرمزی داره انگار نسکافه ای متوسطه بعد یه خورده قرمز حنایی قاطی فکر کنم اینارو چتری کنم خیلی زشت بشم:/ باید زود تر عوضش کنم. یا جرئت کنم از ته بزنمش یا کلا روی آینه رو بپیچونم قیافمو نبینم. بگذریم از اینا. امروز کلا اینجوری گذشت و من واقعا تنبلی میکنم. دست خودمم نیست. واقعا دست خودم نیست این وضعیت. و نمیدونم چجوری همه چیو میزون کنم هی تلاش میکنم هی همه چی اب میشه.اما خب پررو تر از اینم دوباره از فردا شروع میکنم. الان که بستنیو زردچوبه خوردم دوست دارم طعمشو .شاید خیلی پررنگ به نظر نیاد طعم زردچوبه اما من دوست دارم. الانم میخوام معجونمو برم درست کنم بخورم بعدم خانم دَلُوِیو دست بگیرمو ببینم کی خوابم میگیره. کاش فردا کش بیاد به کارام برسم. اما نه امشب نباید فکر کنم باید بخونمو بخونمو بخونم فکرمو از همه چی خالی کنم. میگذره مثل تمام وقتایی که گذشته...


برچسب ها : 350 : چهارشنبه ی رنگی - خیلی ,کوتاه ,شاید ,میخوام ,موهامو ,حالا ,دوست دارم
350 : چهارشنبه ی رنگی
349 : مرگ

پست ' 349 : مرگ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 349 : مرگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

349 : مرگ
دلم میخواد بگذره. دلم میخواد تمومش کنم. تموم که شد.این دو هفته که گذشت. از همه جا خودمو محو کنم. نیست بشم... آدم محکومه به زندگی . دلم نمیخواد زندگی کنم. کی این اجبارو تعیین میکنه که بخوام بهش عمل کنم. چرا واقعا باید زندگی کرد ؟ چرا؟


برچسب ها : 349 : مرگ - زندگی
349 : مرگ
348 : یاد باد

پست ' 348 : یاد باد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 348 : یاد باد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

348 : یاد باد

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند


ای دریغا رازداران یاد باد


حافظ جان...





برچسب ها : 348 : یاد باد
348 : یاد باد
347 : دیروز یا امروز

پست ' 347 : دیروز یا امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 347 : دیروز یا امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

347 : دیروز یا امروز
یک ساعت که بیدار شدم از خواب، نمیدونم دیروزم شروع شده یا امروزم :/ یا کلا شایدم یه روزم حذف شده.بگیرم بخوابم؟ این تواناییو در خودم میبینما بلکه خوابم تنظیم بشه.امروز سه شنبست دیگه؟ دوشنبه یعنی دیروز تا 4 عصر بیدار بودم بعد خو دم و کار خاصیم ن . اما یکشنبه عوضش خوب گذشتو کلی کارامو پیش بردم . الانم برم فکر کنم امروزم شروع شده منم مثل یه آدم سحر خیز بلند شدم از ساعت 12 شب :| :/ :)))) امروز با بیتا رفتم بیرون یه دوری زدیم مروا دیدیم . دلم تنگ بود براشون.قرار بود برم باشگاه با بیتا که خب پیچوندمش این هفته:))) و راضیش من از هفته دیگه بیام برای اینم که راضیش کنم امروزو گفتم بعدش قرار بزاریم. وااای چقدر کار دارم.برم دیگه. امیدوارم بتونم تا فردا شب بیدار بمونم. یعنی میشه خوابم تنظیم بشه؟ بابا تا ب هی یادش میرفت شیر بگیره فکر کنم الان یده شاید خوردم شاید اثر کرد تو خوابم. بریم امروزو داشته باشیم.


برچسب ها : 347 : دیروز یا امروز - خوابم ,بیدار ,خوابم تنظیم
347 : دیروز یا امروز
346 : دیگر مهراس...

پست ' 346 : دیگر مهراس... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 346 : دیگر مهراس... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

346 : دیگر مهراس...

ویرجینیا وولف



کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


 کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر



برچسب ها : 346 : دیگر مهراس...
346 : دیگر مهراس...
345 : ملال

پست ' 345 : ملال ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 345 : ملال ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

345 : ملال
کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده

کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده




برچسب ها : 345 : ملال
345 : ملال
344 : between the heavens and me

پست ' 344 : between the heavens and me ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 344 : between the heavens and me ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

344 : between the heavens and me

راز و نیاز با آسمان

آلبوم تنها نخواهم ماند،

کیهان کلهر، علی بهرامی فرد





برچسب ها : 344 : between the heavens and me
344 : between the heavens and me
342 : خواب :/

پست ' 342 : خواب :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 342 : خواب :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

342 : خواب :/
امروز قرار بود بیتا رو ببینم اما ساعت 4-5 صبح خو دم. یدور ساعت 9 بیدار شدم دیدم زوده ساعت 11 قرار بود ببینمش . گفتم یه ساعت بخوابم .یهو چشم باز دیدم ساعت 11 شده رفتم بگم خواب موندم دیدم نوشته اونم میخواد بخوابه ماشینم برده مامانش این که بسی ذوق و گرفتم خو دم تا ههمین یک ساعت پیش. درسته که خیلی زیاد شد خوابم اما خب خستگیم در رفت وقتشه به کارای امروز برسم و دوباره برنامه رو دست بگیرم که کلی کار دارم تا 25 ام.


برچسب ها : 342 : خواب :/ - ساعت
342 : خواب :/
343 : اتفاق

پست ' 343 : اتفاق ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 343 : اتفاق ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

343 : اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک تپه، نالان نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

احمد شاملو ۱۳۳۸

از عصر که این شعرو خوندم فکرم درگیرشه. و این مدام تکرار میشه برام تفسیر محتوا ، تفسیر فرم : عزیمت درست! و....

چقدر سوال دارم ... سوالایی که جوابشونو پیدا نمیکنم یا اگه به چیزیم برسم هیچوقت نمیفهمم چی درسته چی درست نیست. منی که خیلی چیزارو نمیدونم.لعنت به من.



برچسب ها : 343 : اتفاق - حادثه ,مردی ,حادثه برخاست ,برقِ حادثه ,بنشست مردی ,حادثه بنشست ,بادِ حادثه ,برقِ حادثه برخاست ,بادِ حادثه بنشست
343 : اتفاق
341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ...

پست ' 341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ...

چو چاه ِ ریخته آوار می شوم بر خویش

که شب رسیده و ویران ترند بیماران

زبان به درآورده چندش آور و سرخ

پُر است چنبرِ کابوس هایم از ماران

برای من سخن از «من » مگو به دلجویی

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران

اگرچه عشق ِ تو باری است بردنی ، امّا

به غبطه می نگرم در صف سبکباران

حسین منزوی

بخشی از شعر



برچسب ها : 341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ... - مگیر ,خویش بیزاران ,مگیر آینه
341 : مگیر آینه ... مگیر آینه، پیش ز خویش بیزاران ...
340 : دل تنگی

پست ' 340 : دل تنگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 340 : دل تنگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

340 : دل تنگی

دلم میخواد یسری آدمارو ببینم. اما شاید نشه ، به اختیار من نباشه . مدام توی فکرمن .تصویرشون جلوی چش ، صداشون توی گوشمه ، جزء به جزء ، ذره به ذره . وقتی بهشون فکر میکنم چشام میسوزه ، لب ریز میشه و انگار یه چیزی تو وجودم فشرده میشه و تیر میکشه . بعضی وقتا نمیتونم رو کار دیگه ای تمرکز کنم همش جلوی نگاهمن ،حواسمو پرت میکنن. کلافه میشم، متنفر میشم! از خودم ، از اونا... گاهیم اما نیستن، میرن. دل تنگیم بیشتره. همین نبودنشون، جای خالیشون توی فکرم دهن کجی میکنه.بیشتر از نبودن جسمشون. بازم فکر میکنم بهشون و این موقع ها زورم بیشتر میشه. لج میکنم و به عقب حولشون میدم.حضورشونو حس میکنم اما دیگه فکر نمیکنم بهشون. ولی باز ش تم میدن یهو هجوم میارن و تمام وجودمو میگیرن. تمامشو ، تمامشو... این آدما همه جا با منن انگار دیگه با وجودم یکی شدن چه اهمیتی داره که دورن مهم اینه تو درون منن . نمیدونن نمیدونن... نمیخوام بدونن. نباید نزدیکم باشن .باید دور باشم از همه، از همه . من صورت ندارم . من صورت ندارم ! خطر ، خطر..!



برچسب ها : 340 : دل تنگی - میکنم ,میشه ,بهشون ,صورت ندارم
340 : دل تنگی
338 : این سه روز

پست ' 338 : این سه روز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 338 : این سه روز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

338 : این سه روز
خب باید بگم این دوسه روز خیلی خوش گذشت بهم ! فقط خوش گذشت. البته کلی با گردشو بیرون رفتن بود کلی روحیم رو عوض کرد. عکاسی هم و باید بگم این دست به دوربین شدن برام لذت بخش بود، برای پایان نامه چیزایی به فکرم رسیده باید فردا سروسامونشون بدم .دیروزم که سرم گرم یه وسیله ی مستطیلی بود که 5 ماه کنار گذاشته بودمش . خب نمیشه که همیشه استفاده نکرد باید به جا از این چیزا بهره برد به هر حال تکنولوژی هست که روز به روز بهترو عجیب تر میشه! اما خب اولش بود و الان انگار کم کم واقعا انگار نه انگار یعنی نه انگار نه انگارا منظورم اینه خیلی گیرش نیستم اما خوشحالم به خاطر بودنش یه چیزایی برام آسون تر شده .اولش که حس این غار نشینارو داشتم که تاحالا کار ن با همچین چیزی اصلا عادت نداشتم باش بلد نبودم :))) الان راه افتادم چقدر زود آدم میتونه تاثیر بگیره ها یه جاهایی از این مورد میترسم اینه که مصمم میشه به انجام یسری کارا یا انجام ندادنشون مثل ارشد عکاسی نخوندن! نمونه بارزشو دیدم ...
شبکه های اجتماعی حالو هوای اینجارو برام نداره. اصلا نمیخوام گوشیو به اینجا بکشونم اصلا نمیخوام با گوشی بیام اینجا. اومدن اینجا و نوشتن همه صفاش همین چهار زانو نشستن جلوی لپ تاپِ یا حتی لم داده! :) . شاید یجورایی برام مقدس شده! با گوشی نمیتونم نمیتونم اینجوری باشم. اینجا انگار خودمم تنها حالا شاید نهایت یکی دونفر محدود تو ذهنم باشه موقع نوشتن اما اونجا انگار ادم تو اجتماعِ یه فاصله ای هستا دیوونه نشدم اما اینجوری نیست! اینجا انگار یه نمیدونم چه اسمی میتونم براش بزارم. شاید همون حسیو داشته باشم که هانتا شخصیت تنهایی پر هیاهو به اون زیر زمینو اون فضا و خودشو کتابها داشت. البته نه به اون شدت اما فقط میخواستم مثالی باشه که بگم مرز بین من و خودم یه جاهایی اینجا خیلی نزدیک هم میشه. نوشتن تمام حالای خوبو بدم، فکرای درست یا شاید غلطم، کتابها ،ع ها همه چی.
تا از خواب بیدار شدم 12 نیم اینا بود بعدشم مامان گفت حاضر شیم بریم بیرون پیک نیک! البته به نظرم بیشتر از پیک نیک بود:) گردش علمی بود برای من :دی بس که گشتیم منم که از خدا خواسته خیلی راحتو سر خوش عکاسیمو . دیگه وقتی رسیدیم خونه ساعت فکر کنم 10-11 شب بود خیلی خسته بودم رفتم گفتم خوابم میبره اما نبرد ولی مغزمم کشش نداشت کار خاصی انجام بدم. دیروزم که دوباره تا 12 -1 خواب بودم سپهرو سینا اومدن خونمون عصرش تا 12 سرو کله میزدیم. البته دوباره شب بیدار بودم تا فکر کنم ساعت 8 اینا نمیدونم کی بود نیت بخوابم. زود بیدار شدم با این که خیلی دیر تر از این چند روز خو دم. واسه همین الانم بیخیال برنامه ای که ریختم شدم اما چون ا هفته ست بلند شدم به مرتب اتاق برای فردا که دوباره روال قبلو پیش بگیرم .اینقدر خستم مطمئنم چشمامو ببندم از حال میرم اما گشنمه و باید منتظر شام بمونم .

میدونی نمیدونم برا بقیه چجوریِ خوش گذرونی ، اما خب این که فقط خوش بگذرونی و فقط بگذرونی برام مس ست یعنی نه این که این کارو نکنما اما دوست ندارم همیشگی باشه یا تنها.متوجه منظورم میشی؟ یعنی اون لذتی که از زندگی باید ببری برای این که زنده ایو نمیبره ادم. یعنی من این یکنواختی همیشه گشتنو خوردنو شاد بودنو نمبتونم تحمل کنم شاید خیلی وقته که اینجوری نیستمو عادت ندارم.این که همش توجهت به بیرون باشه. و با خودت نباشی زیاد. البته برای من یه وقتا باید که اینجوری بشه یعنی اگه نشه شاید یسری چیزارو نتونم تحمل کنم به هر حال یعنی شاید همه همینجوری باشن.لازم باشه اما این که همیشگی باشه ها اصلا نمیتونم درک کنم. همین الان یاد این قسمت از ، از اعماق افتادم که قبلا هم گذاشته بودمش "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق) ."

این مدت تنبلی ا کتاب خانم دَلوُِی /ویرجینیا وولف / ترجمه ی فرزانه طاهری / انتشارات نیلوفر رو همش 70 صفحه خوندم .اما میدونم که باید یه خورده استراحت می باید کارای روزانم با یسری همین کارای کوچیک یا تفریحات یا کارای خونه معرق ورزش بیرون رفتن ادغام بشه. البته نه خیلی زیاد اما فکر میکنم شاید خیلی عملکرد بهتری داشته باشم حالا ببینم چی میشه.البته بازم میگم خیلی نمیخوام درگیر بیرون بشم. دلم خیلی وقت هوس معرق کرده.اون صدای اره و بوی چوب ا ین بار وقتی اره مو یی دست گرفتم میخواستم واسه بیتا قاب ع درست کنم. دی ماه بود. احتمالا دوباره از قاب ع شروع کنم ع ایی که از بچه ها گرفتمو قاب کنم بزنم رو دیوار اتاقم. هنوز کتاب برام جا نیفتاده خیلی واسه همین نمیتونم مفصل راجع بهش حرف بزنم اما خب میدونین من کلا به ویرجینیا وولف علاقه شخصی دارم واسه همین دوست دارم کتاباشو بخونم این کتابم که از معرفیای ه واسه همین میدونم و مطمئنم کم کت نیست هرچند که خود ویرجینیا وولف ثابت شده هست. درسته که یه کتابایی مثل کتابای وولف شاید همیشه نشه خوندشون یعنی به نظر خیلیا شاید جذاب نباشه و حتی خود من تو بعضی مواقع احساس کنم نمیتونم بخونم اما خیلی وقتا فقط و فقط فکر میکنم همیچین کتابو نوشته هایی ارومم میکنه میتونه ذهنمو درگیر کنه شاید مثل یه مسکن که تو همون برهه نتونم کتابایی با نثر معمولیو بخونم.میگم شایدم این چیزا نباشه .من کلا وولف رو دوست دارم.موجهاش خیلی خیلی برام جذاب بود و آرامش بخش ولی میدونم همیشم اینجوری نیستم. بیتا که موجهارو دادم بش گفت حوصلم نمیکشه و نمیتونم بخونمش .نمیدونم چرا برا من اونجوری بود.

خب الان شاممو خوردمو دوباره اومدم. نباید بخوابم بلا فاصله تازه اون شیرو زردچوبم باید بخورم. فکر کنم تا 12 مجبور باشم خودمو بیدار نگه دارم.

امروز داشتم فکر می که عاشق مامان بابام این که هر کاری برامون میکنن هر کاری که خوشحالمون میکنه . حتی سخت گیریاشون حتی اصرارشون به چیزایی که ما شاید هیچ اعتقادی بهشون نداشته باشیم اما به خاطر اونا انجام میدیم یا حتی اونا به خاطر ما . اونها فقط به خاطر اینه که فکر میکنن اون درست ترین چیزه ، دلشون میخواد ما بر اون اصول پیش بریم. هرچند که من شاید خیلی اونجوری نباشم اما شده خیلی وقتام کاراییو انجام بدم فقط به خاطر این که نگران چیزی نشن هرچند که شاید گاهی سخت باشه اما بعدش لذت بخشه. دلم میخواد باشن همیشه باشن .اما نمیشه . نمیشه .دلم میخواست یکاری می یه چیزی میشدم نمیدونم نمیدونم چیه دلم میخواد ادم درستی باشم همین شاید. نمیدونم. ما دوسشون داریم فارغ از همه تفاوتها فارغ از تمام اختلافهایی که ممکنه باشه فارغ از تمام تفاوتهامون فارغ از همه چی .هرچند که قطعا اشتراکاتی هست ...
عشق شاید همین باشه. به نظر من هیچ ادمی تاکید میکنم هیچ ادمی نیست که با همه خوب باشه با ی مشکلی نداشته باشه نمیشه که دو نفری که با هم زندگی میکنن یا عاشق همن به مشکلی نخورن . اختلافی نداشته باشن با هم .یا حتی از هم متنفر نشن! به نظرم عشق حتی دیالوگ اون م نیست که یادم نی چی بود اسمش که میگفت عشق یعنی ح خوب باشه. به نظرم تو عشق حتی ممکن ح بد باشه. خیلی بد البته نه همیشم شاید . نمیدونم شایدم هنوز نفهمیده باشم عشق چیه نه این که نفهمیده باشم، درکش اما هنوز شاید نتونسته باشم بنویسمش یا بیانش کنم. اما چیزی که مطمئنم اینه که عشق این داستانایی که این روزا راه افتاده نیست این که هر روز با یکی باشی هر روز دنبال این باشی یکیو بشناسی و خیلی زود نظرت عوض بشه! تنوع طلبی احمقانه . خوش گذرونیا که همه جا دنبال هم به هم وصل باشین. حتی خودشونو هم نمیشناسن. گاهی خب نمیگم همه نه خیلیام اینجوری نیستن البته اشکالیم نمیبینما نمیدونم چجوری توضیح بدم تفکیک ادمها سخته منظورم مشخص دیگه ایی که واقعا هیچ درکی ندارن و هیچ تلاشیم نمیکنن هم که بفهمن. البته احتمالا تو هم دوره ایای من خیلی بیشتره هیچوقت نتونستم خیلی چیزارو نسبت به سنم که با هم سن و سالای خودم بودم درک کنم. هیچوقت نتونستم انجامشون بدم شاید فقط هم به این دلیل نبوده باشه اما کلا . شایدم ایراد از منه اما از اینی که الان هستم ناراضی نیستم .نمیخوام اونجوری باشم وقتی نمیفهمم وقتی ... بیخیال. همین دیگه فکر کنم خیلی طولانی شد به اص خودمون داریم بر میگردیم :)




برچسب ها : 338 : این سه روز - خیلی ,شاید ,باشه ,همین ,البته ,نمیدونم ,واسه همین ,شاید خیلی ,ویرجینیا وولف ,شاید نمیدونم ,هیچوقت نتونستم
338 : این سه روز
339 : کتاب خانم دَلُوِی

پست ' 339 : کتاب خانم دَلُوِی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 339 : کتاب خانم دَلُوِی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

339 : کتاب خانم دَلُوِی

ویرجینیا وولف ، ع از من ری ، 1935

ویرجینیا وولف ، ع از من ری ، 1935



کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر

خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


همینجور که گشت زنی می چند وقت پیش به این صفحه ی وبلاگ برخوردم.الان که میخواستم بنویسم راجع بهش یادم افتاد گفتم اون خیلی مفصل تره که بزارم لینکشو براتون تا من تموم کنم ببینم چجوری از نظرم :)

اینجا بخونید : خانم دَلُوِی



برچسب ها : 339 : کتاب خانم دَلُوِی - خانم ,کتاب خانم
339 : کتاب خانم دَلُوِی
337 : بسی ذوق زده

پست ' 337 : بسی ذوق زده ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 337 : بسی ذوق زده ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

337 : بسی ذوق زده

فقط چند ساعت لازم بود تا دستم بیاد. یکی بیاد منو از برق بکشه :)))))))))



برچسب ها : 337 : بسی ذوق زده
337 : بسی ذوق زده
336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت...

پست ' 336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت...

به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه هایش...

احمد شاملو
بخشی از شعرشبانه / آذر 1340





برچسب ها : 336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت...
336 : اکنون، دیگرباره شبی گذشت...
334 : این روزا

پست ' 334 : این روزا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 334 : این روزا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

334 : این روزا

چرا من هرچی مینویسم بر ع میشه:/ امروز خو دم بعدش رفتیم خونه بابابزرگمو بیرون دور زدیمو شام خوردیم در نتیجه هیچ کار جز یه ذره کتاب خوندن ن .فردا هم کنسل شدش.فاطمه گفت کنکور آزمایشی شرکت کرده چهارشنبه در نتیجه فردا اون یکی دوستش بیاد با هم کار کنن.گوشیم قرار بود دیروز بگیرم که اونم از اونور کنسل شد احتمالا فردا پس فردا اگه دوباره تغییر نکنه :| میخوام بگم اینقدر همه چی همونجوری که برنامه ریزی میکنم پیش میره :/ تازه بعضیاشم من برنامه ریزی ن ادم خوشحال میشه برای یه اتفاق بعد میخوره تو ذوقش . خیلی وقت میدونم زیاد نباید جدی بگیرم این چیزارو حتی میدونم شاید چیزایی که دوست دارم اتفاق بیفته هم ممکن هیچ وقت نیفته حتی اگه با برنامه ریزی باشه. هیچوقت به قسمتو سر نوشت اعتقاد نداشتم یا به شانس برام مس ه میومد اما یه جاهاییا واقعا میمونی که چرا اون جوری که باید میشد نشد یا چرا این اتفاقا میفته. اگه شانسیم باشه من هیچ وقت تاکید میکنم هیچوقت جزو گروه خوش شانسا نبودم. اکثرا اونی که دلم خواسته نشده کلا زندگیم خیلی وقت مثل بقیه نیست نه این که خاص باشه ها نه اصلا خیلیم معمولیِ اما خب . همیشه چیزایی بوده که با این که خیلی دوست داشتم که تو زندگیم باشه یا اتفاق بیفته به خاطر چیز دیگه یا خودم چشم پوشی و حسرتش به دلم مونده یا کلا نمیشده که بشه.گاهیم این قدر دیر افتاده که دیگه میدونی اون جوری که باید میشده دیگه نشده..



برچسب ها : 334 : این روزا - باشه ,خیلی ,اتفاق ,ریزی ,برنامه ,برنامه ریزی ,اتفاق بیفته
334 : این روزا
324 : هنری کارتیه برسون

پست ' 324 : هنری کارتیه برسون ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 324 : هنری کارتیه برسون ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

324 : هنری کارتیه برسون
نمیدونم چرا نمیتونم ع انتخاب کنم برای گذاشتنش اینجا . اصلا نمیتونم تمرکز کنم :/ کارای هنری کارتیه برسون رو دیدم. عکاس فرانسوی(1908-2004).یسری کاراشو میتونین اینجا ببینین . البته همه ی کاراش نیست و خب حتما کارای دیگشم باید دید. این عکاسو قبلا هم دیده بودم اما چون این چند وقته جزوه مو مینویسم و مرور شده بود برام این شد که دوباره رفتم دنبالش.جزو ایی که دوسش دارم.

چهره ی خود عکاس . یسری دیگه از کاراش رو ادامه ی مطلب میتونین ببینین.

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson
henri cartier bresson

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson




برچسب ها : 324 : هنری کارتیه برسون - کارتیه برسون ,هنری کارتیه ,هنری کارتیه برسون
324 : هنری کارتیه برسون
328 : اول هفته

پست ' 328 : اول هفته ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 328 : اول هفته ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

328 : اول هفته

خب امروز روز خوبیه احتمالا :) فعلا پای جزوم نشستم و دارم دفترمو مینویسم بعدشم زبان (هر سه تا کتاب) و البته اول میخوام مقاله ی ماینور وایت رو بخونم (سکوت دیدن - ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) میخواستم کتاب دست بگیرم اما خب لا به لای کتاب خوندنا دلم میخواد این مقاله ها رو بخونم. احتمالا تا صبح بیدارم . خوابم که بهم ریخته ساعت دو نیم فکر کنم بابا اومد بیدارم کرد.



برچسب ها : 328 : اول هفته - کتاب
328 : اول هفته
329 : خجسته و خوشحال :دی

پست ' 329 : خجسته و خوشحال :دی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 329 : خجسته و خوشحال :دی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

329 : خجسته و خوشحال :دی

دلم میخواد کلی چیز بنویسم. امروز تاریخ پایان نامه بچه ها مشخص شد نوشتم تعداد روزاشو با تمام کارایی که باید تا اون موقع انجام بدم زدم بالا سرم :) . خیلی خجسته و خوشحال.روند روزانمو که همچنان پی میگیرمو انجام میدم اما خب کارای دیگه ایم هست ! شاید یه کلاس ورزش برم مثلا پیلاتس یا ایروبیک . خودم پیلاتس رو ترجیح میدم نمیدونمم چرا تجربه ای ندارم در موردش :) .به نظرم زیاد بد نیست این که یه کلاسی برم و همش تو خونه نباشم . اگه بیتا بیاد با هم میریم.باید یادش بیارم اگه شد پیاده رویای صبحانه رو با هم دوباره مثل پارسال سر بگیریم. اینجوری هم شبا سعی میکنم بخوابم هم این که صبحا زود بیدار میشم و بعدش به باقی کار سم البته دیگه حساس نیستم رو خوابم اما دوست دارم اینم انجام بدم .کلاسو نمیدونم از الان برم یا بزارم از مرداد ، این مدت یه خورده استراحت کنم و به کارای دیگه برسم. امشب مخصوص خوابم نمیبره البته الان که فکر میکنم میبینم یه ذره خوابم میاد :/ بعد مدتها خمیازه کشیدم : دی .حوصله انجام کاریم ندارم. یعنی خب نه خیلی کار جدی :). فردا قراره گوشی بگیرم .الان معلوم شد مثل بچه های شیش ساله واسه چی ذوق زدم ؟؟؟ امروز بابا بهم گفت کدومو میخوای منم هی گفتم نمیخوام ولی گفت میخواد اوکی کنه اینه که منم گفتم کدوم :) هرچند که این مدت که نداشتم واقعا سخت نگذشت بهم یعنی لپ تاپ بود بعدا فکر میکنم خوب شد که نخواستم داشته باشم. لازم بود باعث شد به چیزای دیگه ای برسم.اما انکار نمیکنم دلم لک زده این وسیله رو که سبکه و میشه با دست گرفتشو داشته باشم. لپ تاپم مکافات خودشو داره سنگینه . نمیشه هم در هر ح ی ازش استفاده کرد :دی هرچند که من خیلی تلاشمو ولی یه جاهایی واقعا دست ادم کوتاه میشه :دی خلاصه این که بی صبرانه منتظر فردام :)



برچسب ها : 329 : خجسته و خوشحال :دی - انجام ,الان ,خوابم ,میکنم ,خیلی ,داشته باشم ,کارای دیگه
329 : خجسته و خوشحال :دی
330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا

پست ' 330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا

آیدا، نازنین ترین چیز من،

از ماده و روح!

چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... گو این که لحظه یی بی تو نیستم. خودت بهتر می دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! -نفسی نمی کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می تپد.

آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود، اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، می توانستم بگویم که آرام ترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را می گذرانم. ....

ب ناگهان یاد نقشه یی افتادم که برای خانه مان کشیدیم و تو فورا آن را بردی که بایگانی کنی. _ چه قدر تو بامزه ای. باری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال ها در آن خانه، بر فراز تپه یی بر دامنه ی کوههای پوشیده از جنگل زندگی کرده ام!

کتیبه یی بر سر در آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:

«ای بیگانه که خلوت ما را می شکنی! همچنان که در خانه ی ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار. ما از دوزخ بیگانگی ها گریخته ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم. اگر به خانه ی ما فرود می آیی ، خلوت ما را مقدس شمار!» ....

آیدای من! تا هنگامی که هنوز کلماتی دارم تا عشق خود را به تو ابراز کنم، زنده ام. _ به این زندگی دل بسته ام و آن را روز به روز پُربارتر می خواهم.

احمد تو

گرگان (آذر شهر)

اول دی ماه ١٣٤٢

کتاب: مثل خون در رگ های من


این چند روز که داشتم عکاسارو نگاه می به این ع برخوردم از الیوت ارویت. و خب رفت جزو ع ایی که توی ذهنم موندگارن. نمیدونم چرا به نظرم خیلی خوب میاد و دوسش داشتم. الان داشتم این نامه رو میخوندم یاد این ع افتادم گفتم بزارم شمام ببینین :)

توی اون ع ایی که ار هنری کارتیه برسون گذاشتم اشتباهی یه ع از ارویت آپلود کرده بودم که درستش :/


elliott-erwitt



برچسب ها : 330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا - خانه ,داشتم ,کرده ,زندگی ,یادش باشد
330 : از نامه های احمد شاملو به آیدا
331 : بدون عنوان

پست ' 331 : بدون عنوان ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 331 : بدون عنوان ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

331 : بدون عنوان

نمیتونم تمرکز کنم .نمیتونم برای انجام هر کاری تمرکز کنم...

دقت کردین ادم وقتی از چیزی نا آگاهه همه چی بهتره؟ به محض این که میفهمی همه چی اب میشه و اون وقت واقعا نمیدونی باید چیکار کنی...

نممیدونم نمیدونم باید با این ماجرای جدید چجوری سرر کنم.البته جدید که نه.



میخوام شروع کنم به خوندن خانم دلوی.اگه حوصلم بیاد.



برچسب ها : 331 : بدون عنوان
331 : بدون عنوان
333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا !

پست ' 333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا ! ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا ! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا !

خب همچنان بیدارم. و خوابمم نمیاد یعنی خیلی کم. میدونم. میدونم این روزا خیلی بد مینویسم. خیلی کلی.شایدم پرت. که نه حتی خاطره نویسیِ و نه مطلبی که محتوای زیادی داشته باشه.حتی در مورد مقاله ای که خوندم (سکوت دیدن) با این که خیلی حرف میتونستم بزنم راجع بهش یا حداقل توضیحی بدم ازش ولی حرفی نزدم یا کتابا خیلی کلی. فقط ع قسمتهایی که خوشم میادو گذاشتم. یا عکاسایی که دیدم .میدونم خیلی بده این جوری بودن . این ضعف منه. پست هامو که نگاه می همین صفحه ی آ واقعا خودم خج کشیدم. اما خب همیشه هم که نمیشه حوصله داشته باشی. من بیشتر برای خودم مینویسم ولی دوستم ندارم خیلی چرت باشن. اما به نظرم شاید باید اینجور وقتا کلا مطلبی نزارم یا اگر که میزارم درست بزارم شایدم اهمیتی نباید داشته باشه .( من با این کلمه مشکل دارم بزارم(گزاردن) یا بذارم (گذاشتن) همش معنیاشونو قاطی میکنم :/)

اگه بتونم بیدار میمونم یا بخوابمم کم. فردا میخوام برم خونه فاطمه. مامانش اینا مسافرتن این بچم تنهاست میگه میترسه :دی اینه که مطمئنم کلی قراره بهمون خوش بگذره اگه امروزو از دست بدم و هیچ کاری نکنم هیچی دیگه. دیروز که فقط کتاب خوندم. راجع به کتاب جدید بعدا سر فرصت مینویسم و این که باید یه خورده بیشتر جلو برم فقط این شعری که از ش پیر توی کتاب بودو میزارم( میذارم :/)

دیگر مهراس ازگرمای خورشید

یا از خشمِ طوفانیِ زمستان...



برچسب ها : 333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا ! - خیلی ,کتاب ,داشته ,مینویسم ,میدونم ,داشته باشه
333 : صبح بخیر :) در این حد عنوان گذاشتنم نمیادا !
327 : سخنی نیست...

پست ' 327 : سخنی نیست... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 327 : سخنی نیست... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

327 : سخنی نیست...


چه بگویم؟ سخنی نیست.

می وزد از سرِ امید، نسیمی،

لیک، تا یی ساز کند

در همه خلوتِ صحرا به ره اش نارونی نیست.


چه بگویم؟ سخنی نیست.

پُشتِ درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج شی

خاموش

نشسته ست.

بام ها

زیرِ فشارِ شب

کج،

کوچه

از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج

خسته ست.

چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.

در همه خلوتِ این شهر، آوا

جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومُرده زنی، نیست.

ور نسیمی جُنبد

به ره اش

نجوا را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست…


۲۷ آذرِ ۱۳۳۹

احمد شاملو




برچسب ها : 327 : سخنی نیست... - سخنی ,بگویم؟ ,سخنی نیست ,بگویم؟ سخنی
327 : سخنی نیست...
316: تنهایی پر هیاهو

پست ' 316: تنهایی پر هیاهو ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 316: تنهایی پر هیاهو ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

316: تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی



برچسب ها : 316: تنهایی پر هیاهو
316: تنهایی پر هیاهو
326 : تمام شد...

پست ' 326 : تمام شد... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 326 : تمام شد... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

326 : تمام شد...
تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم!

تنهایی پر هیاهو / بهومیل هرابال


برچسب ها : 326 : تمام شد...
326 : تمام شد...
325 : سونامی

پست ' 325 : سونامی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 325 : سونامی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

325 : سونامی

هیچ چیز بعید نیست. هیچ چیز. همینجوری فصل به فصل تو زندگیم سونامی اتفاق میفته. دیگه از هیچ اتفاقی متعجب نمیشم. فقط حوصله ی یه سونامی جدیدو ندارم. باید بهش بیتوجه باشم. حتی نمیدونم باید چیکار کنم الان. باید یکی به دادم برسه وگرنه مطمئن نیستم همه چی مرتب پیش بره...



برچسب ها : 325 : سونامی - سونامی
325 : سونامی
324 : هنری کارتیه برسون

پست ' 324 : هنری کارتیه برسون ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 324 : هنری کارتیه برسون ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

324 : هنری کارتیه برسون
نمیدونم چرا نمیتونم ع انتخاب کنم برای گذاشتنش اینجا . اصلا نمیتونم تمرکز کنم :/ کارای هنری کارتیه برسون رو دیدم. عکاس فرانسوی(1908-2004).یسری کاراشو میتونین اینجا ببینین . البته همه ی کاراش نیست و خب حتما کارای دیگشم باید دید. این عکاسو قبلا هم دیده بودم اما چون این چند وقته جزوه مو مینویسم و مرور شده بود برام این شد که دوباره رفتم دنبالش.جزو ایی که دوسش دارم.

چهره ی خود عکاس . یسری دیگه از کاراش رو ادامه ی مطلب میتونین ببینین.

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson
henri cartier bresson

henri cartier bresson


henri cartier bresson

henri cartier bresson

henri cartier bresson




برچسب ها : 324 : هنری کارتیه برسون - کارتیه برسون ,هنری کارتیه ,هنری کارتیه برسون
324 : هنری کارتیه برسون
323 : تنهایی پر هیاهو

پست ' 323 : تنهایی پر هیاهو ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 323 : تنهایی پر هیاهو ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

323 : تنهایی پر هیاهو

راستش اصلا نمیدونم باید راجع به این کتاب چی بگم. تو کلمات نمیگنجه. شاید باید دوباره جمله ی سونتاگ رو تکرار کنم. که میگه : " تنهایی پر هیاهو یکی از بیست کت است که تصویر نوشتن را در عصر ما باز مینماید ... " تازه میفهمم منظورش از تصویر نوشتن چیه. تا نخونی متوجه نمیشی. خب زیاد نمونده ازش امشب بتونم تمومش میکنم . قسمتهایی از کتاب که دوست داشتم توی ادامه ی مطلب میتونین ببینین :)


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی



برچسب ها : 323 : تنهایی پر هیاهو - هیاهو ,تنهایی ,کتاب ,تصویر نوشتن
323 : تنهایی پر هیاهو
321 : چاووشی

پست ' 321 : چاووشی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 321 : چاووشی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

321 : چاووشی

به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند، ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست...

نوشته بر سر هریک به سنگ اندر،

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، وگر سر درکشی آرام.

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمانِ «هر کجا» آیا همین رنگ است؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست.

سوی بهرام، این جاویدِ خون آشام،

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبه بی غم،

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می ید دست افشان و پاکوبان به سان دختر کولی،

و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما؛

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی خداوند ی ست،

که با هر نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پ ر به خاک افتند.

بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه انی چون و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

به سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به سان شعله ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیزِ نقب آسایِ زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به سوی قلب من، این غرفه با های تار.

و می پرسد صدایش ناله ای بی نور:

- « ی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! . . . می پرسم ی اینجاست؟

ی اینجا پیام آورد؟

نگاهی ، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست مانندی؟»

و می بیند ص نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم ردپایی نیست.

ص نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر،

به امّیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند:

«جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد…»(1)

وز آنجا می رود بیرون، به سوی جمله ساحل ها.

پس از گشتی بار،

بدان سان - باز می پرسد – سر اندر غرفه ی با های تار:

- « ی اینجاست؟»

و می بیند همان شمع و همان نجواست.

که می گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به دردآلوده ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟»(2)

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

بدانجایی که می گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان،

و در آن چشمه هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.

و می نوشد از آن مردی که می گوید:

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری باغی

کزآن گل کاغذین روید؟»(3)

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ ) مرگ پاک دیگری بوده ست،

کجا؟ هرجا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی زن، ز سیلی خور،

وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عُمر باسوط بی رحم خشایرشا،

زند دیوانه وار، امّا نه بر دریا؛

به گرده ی من، به رگهای فسرده ی من،

به زنده ی تو، به مرده ی من.

بیا تا راه بسپاریم.

به سوی سبزه زارانی که نه کِشته نِدْروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه ست.

به سوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ (4) بادام.

و مرغان سپیدِ بادبانها را می آموزیم،

که باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی فرجام بگذاریم . . .

مهدی اخوان ثالث (م.امید)




1- مصرعی ست از حافظ.

2- مصرعی ست از نیما.

3- مضمون تکه ای از یک شعر «مک نیس».

4- به معنی پوست؛ یزدیها می گویند.



اینقدر خوابم میاد حوصله ی ع حجم کم و آپلود ندارم . فردا میزارم اون بخشای کتابو و یسری ع ای عکاسی که دیدمو که شمام ببینین. اگه میشد بنویسم در مورد اون عکاس عالی میشد.

شعر طولانیه اما اینقدر عالی بود دلم نیومد نذارمش.


برچسب ها : 321 : چاووشی - به سوی ,توشه ,هرجا ,کجا؟ ,گویند ,گوید ,کجا؟ هرجا ,بیرون، به سوی ,به سوی سرزمینهایی ,برگشت بگذاریم ,توشه برداریم
321 : چاووشی
322 : دوباره بیخو

پست ' 322 : دوباره بیخو ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 322 : دوباره بیخو ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

322 : دوباره بیخو

احمقانست .اما الان چند ساعت که دارم تمام تلاشمو میکنم که بخوابم .نمیدونم چرا خوابم نمیبره.احتمالا باید داستان شیر و زردچوبه و هل و زعفرونو از سر بگیرم. واقعا چرا نمیتونم بخوابم؟

خیلی وقت بود اینجوری نشه بودم.



برچسب ها : 322 : دوباره بیخو
322 : دوباره بیخو
319 : برنامه ی امروز

پست ' 319 : برنامه ی امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 319 : برنامه ی امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

319 : برنامه ی امروز

امروز تا حدودای ساعت یک خواب بودم. ولی خب الان بعد دو ساعت ول گردی دیگه تصمیم گرفتم خودمو جمع کنم.

_از الان به بعد میخوام بشینم پای دفترم. دفترمو بنویسم که تا پایان نامه ی بچه ها تموم بشه و به بدمش زودتر.

_زبانو شروع کنم این دیگه واقعا اساسیِ چند وقته یدمشون . :/

_ادامه ی کتابمو بخونم.

_کارای یه عکاس رو ببینم.

برای امروز فعلا همینا. فردا یه کار دیگه اضافه میکنم و هر روز یه کار دیگه باید زمان بندی دستم بیاد. شاید تعدادشون کم باشه ها اما پشت گوش میندازم. اینقدر عقب انداختمو یا نصفه نیمه انجام دادم که الان شده 31 داد . نباید تنبلی کنم باید سعی کنم خودمو جمع کنم از این وضعیت وحشتناکی که ممکن برام پیش بیاد دور شم. شب نتیجه همینا رو مینویسم.




برچسب ها : 319 : برنامه ی امروز - الان
319 : برنامه ی امروز
320 : نتیجه

پست ' 320 : نتیجه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 320 : نتیجه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

320 : نتیجه

*نتیجه برنامه ی امروز :

خب دفترمو پیش بردم. هرچند که همش یه جلسه رو نوشتم اما خب خوب بود . خیلی برام مرور شد.اگه بتونم امشب زود تر از ب بخوابم فردا زود تر بیدار مییشم در نتیجه شاید با خیال راحت تر بیشتر وقت بزارم.

زبانو هم شروع .هرچند باورم نمیشه ساعت 9-9:10 مین نشستم پاش تا ساعت 11 . حتی نفهمیدم چجوری گذشت. راستش برای لغتهایی که نمیدونستم معنیشو آ فورد دیکشنری و دیگشنری فارسی به انگلیسیو گذاشتم کنار دستم و ازشون اسفاده . اولش تو کار باهاشون دستم کند بود اما کم کم دستم اومد و سریع تر شدم. میدونم اینترنت هست و هزار تا شاید برنامه ی به روز تر اما خب احساس اگه با کتاب کار کنم و دنبال اون لغت بگردم خیلی بیشتر تو ذهنم میمونه. که همینم شد. چون آ فورد توضیح انگلیسی داره کنار کلمه و یه جمله ی مثالی هم خیلی خوب تو ذهنم میمونه هم این که لغات بیشتریم یاد میگیرم و چیزاییم که بلدم برام مرور میشن. تا این که فقط کلمه بخونم یا خودمو محدود کنم به کت که گرفتم. امروز گرامر نخوندم. کتاب داستان رو هم شروع ن اینارو موکول میکنم به فردا فکر میکنم امروز همون کتاب برای شروع کافی بود. خیلی آسون تر و لذت بخش تر از چیزی بود که فکر می .اصلا اذیت نشدم.درسته یه ذره کند پیش میرم اما فکر میکنم کم کم راه میفتم و سرعت و دایره لغاتم بالا میره.

ادامه ی کتابمو (تنهایی پرهیاهو) خوندم .نصف بیشترشو حالا دوباره ادامه میدمش .این کتابو دوست دارم خیلی خوب از عشقش به کتاب حرف زده.یه قسمتاییشو میذارم تا صبح تو پست جدیدم.

هنوز ندیدم کارای یه عکاس رو الان میخوام برم ببینم و کوتاه هم نمیام. اگه روزی یه عکاسو ببینم و در مورد زندگیش بخونم تا ا تابستون میشه 90 تا عکاس. خب به نظرم عالیه. حتی اون عکاسایی که میشناسم هم برام مرور میشن. خیلی تاثیر داره این رو میگفت این که کتاب بخونیم ع ببینیم و... منم میخوام سعیم رو م. این کارا برام لذت بخش و جذابه .


برچسب ها : 320 : نتیجه - خیلی ,کتاب ,برام ,میکنم ,مرور ,دستم ,برام مرور ,مرور میشن ,ذهنم میمونه
320 : نتیجه
319 : برنامه ی امروز

پست ' 319 : برنامه ی امروز ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 319 : برنامه ی امروز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

319 : برنامه ی امروز

امروز تا حدودای ساعت یک خواب بودم. ولی خب الان بعد دو ساعت ول گردی دیگه تصمیم گرفتم خودمو جمع کنم.

_از الان به بعد میخوام بشینم پای دفترم. دفترمو بنویسم که تا پایان نامه ی بچه ها تموم بشه و به بدمش زودتر.

_زبانو شروع کنم این دیگه واقعا اساسیِ چند وقته یدمشون . :/

_ادامه ی کتابمو بخونم.

_کارای یه عکاس رو ببینم.

برای امروز فعلا همینا. فردا یه کار دیگه اضافه میکنم و هر روز یه کار دیگه باید زمان بندی دستم بیاد. شاید تعدادشون کم باشه ها اما پشت گوش میندازم. اینقدر عقب انداختمو یا نصفه نیمه انجام دادم که الان شده 31 داد . نباید تنبلی کنم باید سعی کنم خودمو جمع کنم از این وضعیت وحشتناکی که ممکن برام پیش بیاد دور شم. شب نتیجه همینا رو مینویسم.



برچسب ها : 319 : برنامه ی امروز - الان
319 : برنامه ی امروز
317 : سینما

پست ' 317 : سینما ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 317 : سینما ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

317 : سینما

خب امروز وقتی از خواب بیدار شدم فکر می خیلی خو دمو ساعت 4-5 باید باشه . فکر می دیرم شده ساعت شیشو نیم قرار بود با مهسا و ساجده بریم سینما رگ خواب. ولی دیر نبود فقط فکر می که خیلیی خو دم، ساعت دو بود. دیگه وقت بود به همه کارام برسم. امروز مهسا نتونست بیاد یعنی درگیر کارای مامانش سرش کلا شلوغه فقط امیدوارم همه چی حل بشه براش. منو ساجده چون بلیطو یده بودیم تصمیم گرفتیم بریم. اتفاقی اونجا هانیه رو دیدم اصلا فکرشم نمی . بعدش ساجدم اومد . هانیه تنها بود ما چون سه تا بلیط داشتیم و مهسا نمیومد گفتیم بیاد با هم باشیم. خب با این که خیلی شاید صمیمی نباشیم اما من واقعا خوشم میاد ازش یعنی جزو ایی هست که همیشه دوست داشتم بیشتر بشناسمش از این که امروزم دیدیمش واقعا خوشحال شدم.

حالا بریم سراغ رگ خواب. خب باید بگم من یه چیز دیگه فکر می یه چیز دیگه شد :( . اصلا راستش از نظر روانی تو وضعیتی نبودم که بخوام همچین یو ببینم. به قول هانیه خیلی انرژی مونو گرفت .البته بازی لیلا حاتمی معرکه بود .من کلا شاید بین بازیگرای زن اینجا تنها لیلا حاتمی رو خیلی دوست داشته باشم .این نقششم خیلی خوب بازی کرده بود کلا بازیگر خوبیه اما کوروش تهامی کلا یجوریه هیچوقت خوشم نیومد ازش همیشه در نظرم نچسب میاد :/.میدونی یه قسمتاییش رو نفهمیدم.و دلیل یسری مسائل رو. نمیتونم بگم تحت تاثیر قرار نگرفته بودم به خصوص با بازی لیلا حاتمی اشکمم درومد.اما الان که فکر میکنم خیلی یه چیزاییشو نمیفهمم. یه جورایی یه سوالایی برام مطرح میشه که جو نمیتونم بدم. نمیدونم الان تو ح افسردگیم باید بگذره ازش. مثلا میخواستم برم سینما حالم عوض بشه ها بعد دو هفته برای دومین بار رفتم بیرون که این شد. البته دیدن بچه ها خودش نکته مثبتی بود اما خب م تاثیر خودشو داشت .الان بیشتر درگیر چرائی یه چیزاییشم.

بعد سینما حوصله خونه رفتن رو نداشتم . هانیه مسیرش جدا بود و رفت . با ساجده تا تئاتر شهر اومدم بعدش از هم جدا شدیمو اون هم رفت سمت خونه.من فقط دلم میخواست پیاده روی کنم اونم همون مسیر همیشه ی ولیعصر به سمت رو .شب شده بود مثل خوشحالا تا وصال پیاده رفتم بعد رفتم اونور خیابون برگشتم سمت مترو :| :) .انگار همه چی فرق داشت با همیشه این خیابون اون مسیر...

بگذریم.

زیاد نمیتونم رو نوشتن تمرکز کنم .نمیدونم چرا اینجورییم. از 11 ربع این صفحه بازه. هی میرم هی میام و برع همیشه خیلی هم طولانی نشد.



برچسب ها : 317 : سینما - خیلی ,هانیه ,سینما ,می ,بازی ,لیلا ,لیلا حاتمی ,بازی لیلا
317 : سینما
318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون...

پست ' 318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون...
یعنی ی هست در مورد من به همچین چیزایی فکر کنه؟!
فکر نمیکنم...



برچسب ها : 318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون...
318 : بعضی وقتا عجیب مشغول این میشم که بعضی آدمها همین زمان به چی فکر میکنن، چه کاری انجام میدن. فقط دلم میخواد توی ذهنم ببینمشون...
313 : تنبلی

پست ' 313 : تنبلی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 313 : تنبلی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

313 : تنبلی

خب امروزم تموم شد. امروز زیادم به بیکاری نگذشت .اما من هنوز تو استفاده از زمان ایراد دارم .خیلی وقت هدر میدم. اما نسبت به قبل که شاید خیلی میخو دم و یا بیش از اندازه آهنگ گوش می خب خیلی بهتر بود. ولی به همه کارایی که دوست داشتم انجام بدم نرسیدم. اولش سخته همیشه. این که سعی کنی اونجوری که همیشه هستی نباشی.نباید تنبل باشم.اما خب ادم همیشه دلش میخواد کش بده زمانو.خونسرد نیستما کاریو باید انجام بدم همیشه به موقعش انجام دادم .اما وقتی مسئولیت کاری با خودمه و انجام دادنش سخته برام تنبلی میکنم و اینجوری میشه شاید کلا اون کار زمان انجام دادنش بگذره یا کلا هیچوقت انجام نشه :/ :) اینه که واسه همین میخوام تغییر بدم این قضیه رو.دو نوع آینده میتونم برای خودم تصور کنم . یکیش خیلی وحشتناکه . اصلا نمیخوام دچارش بشم. واسه همین استرسشو دارم و یجورایی مطمئنم با تنبلی و پشت گوش انداختنو کار ن و کتاب نخوندنو ع ندیدنو خیلی کارای دیگه دچارش میشم.اون یکی خیلی تصویرش پررنگ نیست اما یجورایی بهش مطمئن ترم یعنی ترجیح میدم هرچی که هست این بشه نه اون یکی.

میخوام کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی رو شروع کنم. همون که مهسا هدیه بهم داد. صفحه ی دومش نقل قول سونتاگ رو آورده که در موردش گفته : " تنهایی پر هیاهو یکی از بیست کت است که تصویر نوشتن را در عصر ما باز مینماید ... " البته نگاه نقل قول از خیلیا بعدش آورده بود . این همه تعریف ادم واقعا کنجکاو میشه ببینه چی میتونه باشه.




برچسب ها : 313 : تنبلی - خیلی ,انجام ,تنبلی ,واسه همین ,انجام دادنش
313 : تنبلی
315 : پ / صد بار

پست ' 315 : پ / صد بار ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 315 : پ / صد بار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

315 : پ / صد بار





برچسب ها : 315 : پ / صد بار
315 : پ / صد بار
316: تنهایی پر هیاهو

پست ' 316: تنهایی پر هیاهو ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 316: تنهایی پر هیاهو ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

316: تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی


کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی



برچسب ها : 316: تنهایی پر هیاهو
316: تنهایی پر هیاهو
313 : تنبلی

پست ' 313 : تنبلی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 313 : تنبلی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

313 : تنبلی

خب امروزم تموم شد. امروز زیادم به بیکاری نگذشت .اما من هنوز تو استفاده از زمان ایراد دارم .خیلی وقت هدر میدم. اما نسبت به قبل که شاید خیلی میخو دم و یا بیش از اندازه آهنگ گوش می خب خیلی بهتر بود. ولی به همه کارایی که دوست داشتم انجام بدم نرسیدم. اولش سخته همیشه. این که سعی کنی اونجوری که همیشه هستی نباشی.نباید تنبل باشم.اما خب ادم همیشه دلش میخواد کش بده زمانو.خونسرد نیستما کاریو باید انجام بدم همیشه به موقعش انجام دادم .اما وقتی مسئولیت کاری با خودمه و انجام دادنش سخته برام تنبلی میکنم و اینجوری میشه شاید کلا اون کار زمان انجام دادنش بگذره یا کلا هیچوقت انجام نشه :/ :) اینه که واسه همین میخوام تغییر بدم این قضیه رو.دو نوع آینده میتونم برای خودم تصور کنم . یکیش خیلی وحشتناکه . اصلا نمیخوام دچارش بشم. واسه همین استرسشو دارم و یجورایی مطمئنم با تنبلی و پشت گوش انداختنو کار ن و کتاب نخوندنو ع ندیدنو خیلی کارای دیگه دچارش میشم.اون یکی خیلی تصویرش پررنگ نیست اما یجورایی بهش مطمئن ترم یعنی ترجیه میدم هرچی که هست این بشه نه اون یکی.

میخوام کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی رو شروع کنم. همون که مهسا هدیه بهم داد. صفحه ی دومش نقل قول سونتاگ رو آورده که در موردش گفته : " تنهایی پر هیاهو یکی از بیست کت است که تصویر نوشتن را در عصر ما باز مینماید ... " البته نگاه نقل قول از خیلیا بعدش آورده بود . این همه تعریف ادم واقعا کنجکاو میشه ببینه چی میتونه باشه.




برچسب ها : 313 : تنبلی - خیلی ,انجام ,تنبلی ,واسه همین ,انجام دادنش
313 : تنبلی
312 : کاش ای کاش می بودی، دوست...

پست ' 312 : کاش ای کاش می بودی، دوست... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 312 : کاش ای کاش می بودی، دوست... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

312 : کاش ای کاش می بودی، دوست...

"چون با خود خالی ماندم

تصویرِ عظیمِ غیابش را،

پیشِ نگاه نهادم...

و ابر و ابرینه ی زمستانی ِ تمامتِ عمر

یکجا

در جانم

به هم درفشرد

هر چند که بی مرزینگیِ دریای اشک نیز مرا

به زدودنِ تلخی درد

مددی

نکرد."


آن گاه بی احساسِ سرزنشی هیچ

آیینه ی بُهتانِ عظیم را بازتابِ نگاهِ خود :

سرخیِ حیلت بازِ چشمانش را،

کم قدری ِ آبگینه ی سستِ خُل ْمستی ناکامش را.

کاش ای کاش می بودی، دوست،

تا به چشم ببینی

به جان بچشی

سرانجامش را

(گرچه از آن دشوارتر است

که یکی، بر خاکِ ش ت،

سورْمستی ِ دوقازیِ حریفی بی بها را

نظاره کند). ــ


احمد شاملو
بخشی از شعر


برچسب ها : 312 : کاش ای کاش می بودی، دوست...
312 : کاش ای کاش می بودی، دوست...
311 سوزان سونتاگ

پست ' 311 سوزان سونتاگ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 311 سوزان سونتاگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

311 سوزان سونتاگ

خب کتاب گفت و گوی مجله رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو تموم . یعنی ب تموم ش. راستش دلم میخواست کامل بخونمشو وقت هدر ندم برای کم حجم ع و گذاشتنشون اینجا. این شد که هیچ پستی دیروز در موردش نذاشتم. چقدر این آدم خوبه. راستش یجور دیگه در موردش فکر می اما دیدم یجور دیگه ای خیلی باحاله :) خب سوزان سونتاگ هم به لیست آدمای مورد علاقه ام اضافه شد یه الگوی دیگه . خیلی چیزا ازش فهمیدم و یاد گرفتم. کنجکاوم که کتابهاشو بخونم . من این کتاب رو پیشنهاد میکنم و حرف دیگه ای نمیتونم راجع بهش بزنم. یعنی، باید خودتون بخونینش .امیدوارم همون نظری که من داشتمو داشته باشین :)

یه عالمه از قسمتهایی که دوست داشتم ع گرفتم . اینایی که گذاشتم تعداد کمیشه . میخواستم نذارما ولی دیدم بد نیست باشه . کل کتاب برام جذاب بود و اینا فقط یه قسمتهای کمی ازشه :)


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میربغداد آبادی / حرفه نویسنده


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده




متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده


برچسب ها : 311 سوزان سونتاگ - سونتاگ ,سوزان ,کتاب ,سوزان سونتاگ ,یجور دیگه
311 سوزان سونتاگ
310 : دوستت می دارم...

پست ' 310 : دوستت می دارم... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 310 : دوستت می دارم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

310 : دوستت می دارم...


دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت.



سال گَشتگی ست این

که به خود د یچی ابروار

بِغُرّی بی آنکه بباری؟


سال گشتگی ست این

که بخواهی اش

بی اینکه بیفشاری اش؟


سال گشتگی ست این؟

خواستن اش

تمنایِ هر رگ

بی آنکه در میان باشد

خواهشی حتا؟


نهایتِ عاشقی ست این؟

آن وعده ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟

احمد شاملو

۲۲ دادِ ۱۳۶۷




برچسب ها : 310 : دوستت می دارم... - بی آنکه ,دوستت می دارم
310 : دوستت می دارم...
309 : خاطرات ...

پست ' 309 : خاطرات ... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 309 : خاطرات ... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

309 : خاطرات ...

امروز امروز از صبحش خوب شروع شد. خب میدونی این چند وقت نمیدونستم دقیقا باید چه کاری انجام بدم. نه حوصله شو داشتم نه دلو دماغی نه خوشحال از اومدن تابستون کذائی و بودن توی داد ماه که برام یادآورخاطرات بدیِ و از اونورم که تموم شدن درسو . نه حتی میدونستم چرا باید کاری انجام بدم. به خاطر چی؟ اصلا چه اهمیتی داره من چیزی بشم یا نشم؟ کار م یا نکنم؟ جلو برم یا نرم؟ اما با همه اینها خودمو مجبور می از این وضعیت در بیام با تمیز اتاق با دست گرفتن کت که دوسش داشتمو دوست داشتم بخونمش.

ذوق خونم پایین اومده بود .وای خدا انگار همیشه این ادم به داد من میرسه. اصلا فکرشو نمی نمرم این بشه. بالا ه بعد چهارمین ترمی که با داشتم نمره 19 گرفتم. میدونی بقیه فکر میکنن ممکن چیز کمی باشه اما برای من خیلی ارزش داره. خیلی خیلی زیاد . وقتی بعد از دوسال نمره 19 میگیرم از که میدونم الکی نمره نمیده. وقتی از نمره 15 میرسم بهش؛ میفهمم تلاش یعنی چی؟ کار یعنی چی؟ تغییر یعنی چی؟ پیشرفت یعنی چی؟ تازه میفهمم باید حتی وقتی نا امید میشی و ش ت میخوری بتونی دوباره شروع کنی بعدش ، حتی برا هزارمین بار. میفهمم ادم همیشه اوکی نیست همیشه عالی نیست همیشه موفق نمیشه .همیشه اون بالا نمیمیونه شاید 5 بار با یه جا درجا زدن تازه بتونی یه قدم برداری بری جلو .شاید حتی موفقیت توی یه مقطعی فقط یه بار باشه . میفهمم به خیلی چیزا نمیشه زود رسید ، نمیشه آسون رسید. میفهمم باید کتاب خوند ،باید فهمید ، باید دنبالش بود حتی باید اشتباه کرد تا درس گرفت. چه لذتی داشت برام. چقدر چسبید بهم .

حالا تمام خاطرات از دوسال پیش جلوی چشم هامِ از اولین جلسه. 31 شهریور 94 .عجیبه که یادم مونده نه ؟:) ( ع دارم از روز قبلش که رفته بودیم دیده بود ی نیست نمونده بود واسه همین شاید یادم مونده) فکر میکنم به اونی که بودم. به مائده ای که اولین بار توی کلاس 51 نشست، ردیف اول ، صندلی سوم ازسمت راست. هم روبروی من. میبینی همه چی واضح جلوی چشمهامِ.

گوشم کیپ بود نمیتونستم درست بشنوم. خب خیلی نگران بودم استرسم داشتم . این موضوع هم تشدیدش کرده بود. کلا میترسیدم اما مصمم بودم که توی اون کلاس باشم .حرف زیاد بود البته چرتو پرت . خب همیشه سر خوب دعوا هست! برای همین خیلیا حاضرن هر کاری حتی غیر اخلاقی انجام بدن که کلاس خالی بشه، به هر ریسمانی چنگ میندازن. من اما به خاطر تجربه ای که از ترم قبل داشتم بودن یه عده برام ثابت شده بودو رکب نخوردم اما استرسش بود که نکنه اونجوری که اونا میگن باشه همه چی. میدونی نیست اما نگرانیشو داری.

رو تو راهرو دیده بودیم اما من اصلا از نگرانیم کم نشد . تازه صداش، وقتی جواب سلاممونو داد خیلی کم بود این بیشتر نگرانم میکرد که گند نزنم و نکنه یه وقت نشنوم که همینم شد .توی کلاس که اومدیم گفت معرفی کنیم خودمونو و اسم استا که کارگاه داشتیم باهاشون ترمای پیش رو بگیم.از من شروع شد... گفتم .بعدش پرسید تاریخچه با کی داشتی؟ نمیشنیدم . گفتم نفهمیدم چی گفتین. دوباره گفت . دوباره نشنیدم. و بار سوم هم... هر بار بلند تر میگفت اما من حول کرده بودم بار آ به جلو یه خورده متمایل شده بود که نزدیک تر بشه بهم و صداش شاید واضح تر بشه اما من اصلا نمیتونستم تمرکز کنم. در نتیجه بار آ گفتم گوشم عفونت کرده و کیپ شده و نمیشنوم . تو دلمم به خودمو گوشم فوش میدادم که حالا وقت عفونت بود؟ اینو که گفتم به زهرا از پشت گفت با ح داشت . من واقعا خج زده بودم از این موضوع. بعد بقیه بچه ها یکی یکی معرفی خودشونو . تموم که شد پرسید کیا با میم کلاس داشتن و پروژه هاشون چی بوده . یسریا که داشتن شروع ... خب میگم این دسته اکثرشون همونایی بودن که حاضر بودن هر کاری کنن! و خب خیلی به این موضوع میبالیدن که با اون داشتن. البته نه این که میم بدی باشه اتفاقا خیلی خیلی خوبی بود . سر این م شد که من اینا رو شناختم کلی دروغ بافتن که خوبی نیست بعد که خودشون باهاش ور داشتن ، من فهمیدم. منم ساده نتونستم باهاش داشته باشم :/ .اونا تعریف از خودشونو کلاسشون ، بهشون گفت حالا مشخص میشه ! نمیدونم چی پرسید ازم جواب دادم . بعد گفت دیدی میشنوی و خندید بهم و منم خب تمام اون حس بدی که از نشنیدن چند دقیقه قبل داشتم از ذهنم پرید. بعدشم رو کرد به باقی بچه ها و گفت از ا و پروژه هاتون بگین . بچه های دیگه حرف زدن . من اما نه، نگاه می . گفت تو بگو چجوری بوده با مِن مِن یسری چیز گفتم اما بعد دیدم واقعا دارم افتضاح توضیح میدم گفتم من ، من راستش خیلی خوب بلد نیستم حرف بزنم. گفت کم کم یاد میگیری بقیم اصلا خوب حرف نمیزدن ، همتون باید یاد بگیرین ... کلاس تموم شد اون روز .

آ اون جلسه که داشتم کیفمو جمع می و میخواستیم بلند شیم بهم گفت باید روی تو کار کنم. اون روز نمیدونستم یعنی چی ؟ نمیدونستم باید چی بگم یا چه واکنشی باید نشون بدم فقط مثل همیشه که خج زده میشم فکر کنم یه لبخند نصفه و نیمه زدم. بعدشم که اومدیم بیرون با بچه ها دیگه آروم شده بودم و مطمئن از کاری که کرده بودم و ی که باهاش این ترمو قرار بود بگذرونم. خیالم راحت شده بود .

الان تازه میفهمم اون حرف یعنی چی و چقدر به خاطرش احساس خوشبختی میکنم. این که روم کار کرد . این که چقدر تغییر ،چقدر فهمیدم که نمیدونم و چقدر یاد گرفتم . نه فقط درس عکاسی درس زندگی... بهم فکر و یاد داد . بهم یاد داد چجوری میتونم خودم باشم. نترسم از اون چیزی که هستم .نترسم از گفتن . تو بدترین موقعیت زندگیم وقتی بدترین اتفاق برام افتاد باهاش اشنا شدم، یادم داد چجوری باید باهاش کنار بیام، این که چجوری باید بپذیرم.. اگه نبود فکر نمیکنم هیچوقت میتونستم از پسش بر بیام. چقدر مدیونشم. حالا الان انگار یادم اومد برای چی باید تلاش کنم. برای چی باید مطالعه کنم برای چی باید بجنگم. کاش میتونستم جبران کنم . کاش ازم بر میومد. فقط اما میخوام تلاشمو کنم تا اونی که از نظرش درست بوده رو ادامه بدم و بهش برسم. مهم نیست چیزی بشم یا نه .مهم اینه اگه یروزی دیدتم شرمنده نشم که فراموش و این که قدر نشناس بودم . دلم میخواد درس پس بدم و سعی کنم همه چیزایی که یاد گرفتمو انجام بدم، تلاشمو م . میدونم ناقصم هنوز این ایراد منه اما نمیخوام درجا بزنم و یه جا بمونم . میخوام آدم درستی باشم .تلاش کنم که درست باشم. و با سواد . و کتاب بخونم کتاب بخونم و کتاب بخونم . فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. میترسم یادم بره . این مدام توی فکرمه و نگرانم میکنه نمیدونم چی بشه . نمیگم خسته نمیشم ،ش ت نمیخورم ،نا امید نمیشم .نه ؛ به قول اگه ملال تو زندگی آدم رخ نده و همیشه آدم پر انرژی و فعال باشه یعنی دروغگوئه و هیچ درکی از هیچی نبرده. آدم سالم اینجوری میشه. ش ت میخوره اما هنوز میل داره که موفق بشه و کار کنه .میجنگه و میاد بالا.

کاش یادم نره. کاش بتونم از پس روزمرگیا بر بیام. کاش شرمنده نشم . کاش میتونستم جبران کنم .کاش...

اما من خیلی ناتوانم. خیلی خیلی زیاد. خیلی چیزا میخوام که نمیشه.خیلی حرفا هست که زده نمیشه. کاش تو این اینجوری نشه .کاش...



آدم گاهی از این که از یه چیزایی یه روزایی یه وقتایی عکاسی کرده خوشحال میشه. از این که میتونه مستند سازی کنه (نمیدونم درست نوشتم یا نه :/ منظورمو بفهمین دیگه :) )...

سی شهریور 94 :)


سی شهریور 94




کلاس 51 :)


کلاس 51



برچسب ها : 309 : خاطرات ... - ,خیلی ,کلاس ,یعنی ,داشتم ,یادم ,خیلی خیلی ,کتاب بخونم ,کرده بودم ,چجوری باید ,میتونستم جبران
309 : خاطرات ...
307 : دومین قدم:

پست ' 307 : دومین قدم: ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 307 : دومین قدم: ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

307 : دومین قدم:
خب اینه که کتاب بخونم و تنبلی نکنم براش . اینه که دست به کار شدم . اول میخواستم یا خانم دَلُوِی ویرجینیا وولف رو بخونم یا چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس رو . بعد که اومدم کتابارو ببینم برشون دارم دستم نرفت سمتشون و این رو بر داشتم. این کتابو خیلی دوست دارم . خیلی خیلی زیاد. اینقدر که میترسم بخونم و دست بگیرمش اب شه! :) اما خب دلم میخواست بخونمش . این شد که دست گرفتمو شروع .
باید بگم که معر ت. معرکه براش کمه . سونتاگ هم جزو افرادیه که من حدودا دو سال هست که میشناسمش. بعد کلاسای . چقدر من پرت بودم واقعا جای تاسفِ :/ :( نصف آدم حس ایی که میشناسم رو این مدت آشنا شدم.بازم جای شکر داره . راستش این که این کتاب مصاحبه است باعث میشه که اوووم انگار خودش جلوت نشسته داره حرف میزنه. نمیدونم چجوری بگم منظورم اینه کتاب هاشو که ادم میخونه راجع به خودش شاید به صورت مستقیم نباشه . یعنی ادم با تفکرات اون فرد آشنا میشه اما حول محور خود اون آدم نمیگرده . وقتی مصاحبه است در مورد خودش خیلی بیشتر شاید به صورت مستقیم حرف بزنه. نمیدونم منظورمو درست گفتم یا نه.
میرم باقیشو بخونم. با این که دلم نمیخواد تمومش کنم اما مشتاقم به خوندنش.

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میربغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده


وااااااااااااااای فکر کن. چه جایی باید باشه. چقدر کتااااب. آرشیو آرزو هایم. خوشبحالش :)))) فکر کن دور تا دورت هشت هزار جلد کتاب که برای خودته. معر ت. بخود نیست سونتاگ شده :)


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

سوزان سونتاگ


برچسب ها : 307 : دومین قدم: - خیلی ,بخونم ,کتاب ,خودش ,سونتاگ ,اینه ,صورت مستقیم
307 : دومین قدم:
308 : خیلی خوشحالم خیلی

پست ' 308 : خیلی خوشحالم خیلی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 308 : خیلی خوشحالم خیلی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

308 : خیلی خوشحالم خیلی

واااااااااااااااای باورم نمیشه باورم نمیشه . اصلا فکرشم نمی اصلا . حتی نمیدونم چی باید بگم چی باید بنویسم.نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی وقت بود یه همچین خوشحالی رو تجربه نکرده بودم . راستش اصلا فکر نمی . اصلا نمیددونم باید چیکار کنم نمیدونم. باید برم باید برم. کاش میتونستم کاری کنم. دلم مییخواست یکاری کنم . حالا حالا فقط به این فکر میکنم بیشتر باید کار کنم چجوری این همه محبتشو جبران کنم این هم مهربونیشو این همه بزرگیشو . کاش کاری ازم بر میومد کاش. وای اصلا نمیفهمم چی مینویسم نمیتونم فکر کنم . دلم میخواد از ذوقم گریه کنم.



برچسب ها : 308 : خیلی خوشحالم خیلی - اصلا ,خیلی ,نمیدونم ,باید چیکار ,نمیدونم باید ,نمی اصلا ,باورم نمیشه
308 : خیلی خوشحالم خیلی
307 : دومین قدم:

پست ' 307 : دومین قدم: ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 307 : دومین قدم: ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

307 : دومین قدم:
خب اینه که کتاب بخونم و تنبلی نکنم براش . اینه که دست به کار شدم . اول میخواستم یا خانم دَلُوِی ویرجینیا وولف رو بخونم یا چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس رو . بعد که اومدم کتابارو ببینم برشون دارم دستم نرفت سمتشون و این رو بر داشتم. این کتابو خیلی دوست دارم . خیلی خیلی زیاد. اینقدر که میترسم بخونم و دست بگیرمش اب شه! :) اما خب دلم میخواست بخونمش . این شد که دست گرفتمو شروع .
باید بگم که معر ت. معرکه براش کمه . سونتاگ هم جزو افرادیه که من حدودا دو سال هست که میشناسمش. بعد کلاسای . چقدر من پرت بودم واقعا جای تاسفِ :/ :( نصف آدم حس ایی که میشناسم رو این مدت آشنا شدم.بازم جای شکر داره . راستش این که این کتاب مصاحبه است باعث میشه که اوووم انگار خودش جلوت نشسته داره حرف میزنه. نمیدونم چجوری بگم منظورم اینه کتاب هاشو که ادم میخونه راجع به خودش شاید به صورت مستقیم نباشه . یعنی ادم با تفکرات اون فرد آشنا میشه اما حول محور خود اون آدم نمیگرده . وقتی مصاحبه است در مورد خودش خیلی بیشتر شاید به صورت مستقیم حرف بزنه. نمیدونم منظورمو درست گفتم یا نه.
میرم باقیشو بخونم. با این که دلم نمیخواد تمومش کنم اما مشتاقم به خوندنش.

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میربغداد آبادی / حرفه نویسندها

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

وااااااااااااااای فکر کن. چه جایی باید باشه. چقدر کتااااب. آرشیو آرزو هایم. خوشبحالش :)))) فکر کن دور تا دورت هشت هزار جلد کتاب که برای خودته. معر ت. بخود نیست سونتاگ شده :)

متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

سوزان سونتاگ


برچسب ها : 307 : دومین قدم: - خیلی ,بخونم ,کتاب ,خودش ,سونتاگ ,اینه ,صورت مستقیم
307 : دومین قدم:
306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست

پست ' 306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست

محمدرضا شجریان / پرویز مشکاتیان

محمدرضا شجریان / پرویز مشکاتیان / آلبوم قاصدک / ساز و آواز / شعر باباطاهر



برچسب ها : 306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست
306 : ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست
304 : سالهاست

پست ' 304 : سالهاست ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 304 : سالهاست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

304 : سالهاست

من

سالهاست که مُردم

سالهاست که نفرین شدم

سالهاست زندانی این زندگیم

نه میتونم آرزویی داشته باشم

و نه هیچ حق انتخ دارم

مجبورم که تحمل کنم

از داد متنفرم.



برچسب ها : 304 : سالهاست - سالهاست
304 : سالهاست
305 : پزشک د ده

پست ' 305 : پزشک د ده ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 305 : پزشک د ده ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

305 : پزشک د ده

خب کتاب پزشک د ده تموم شد . من داستانهارو دوست داشتم. البته فقط به دوست داشتن نیست کافکا تو نوشته هاش معمولا نمیاد خیلی مستقیم همه چیزو بگه خودت باید فکر کنی و ببینی منظور چی بوده . تو چند تاش من گیج شدم و نفهمیدم درست فهمیدم جریانو یا نه اما در کل بد نبود.


پزشک د ده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک د ده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک د ده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک د ده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی



برچسب ها : 305 : پزشک د ده - د ده ,پزشک ,پزشک د ده
305 : پزشک د ده
203 : غیبت و نیستی...

پست ' 203 : غیبت و نیستی... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 203 : غیبت و نیستی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

203 : غیبت و نیستی...

مرتب اتاق خیلی وقته تموم شده. زیادم طول نکشید. حالا الان دارم لیست کتابایی که معرفی کرده رو تایپ میکنم مرتب داشته باشیم با بچه ها. ما بینش همچنان فکرم جاهای دیگست. جاهای دور شایدم نزدیک .همه جا در مورد همه چی...

با نوشتن کتابا یادم افتاده چقدر کتاب نخونده هست . چقدر کتاب ن یده و این که چقدر من عقبم. جمع کن خودتو مائده، حالمو داری بهم میزنی باید زود تر سعی کنی خودتو جمع کنی.


هیچ اشتباهی بزرگ تر از این نیست که باور کنیم غیبت و نیستی یک معنا دارند.

تفاوت بین این دو در زمان بن ان است که هیچ کارش هم نمیشود کرد.

نیستی ریشه در گذشته و غیبت مربوط به آینده است.

بعضی اوقات فهمیدن این دو گیج کننده است و این بخشی از غم های ماست...


از " آ" به "خ"/ جان برجر/ ندا احمدی / حرفه نویسنده



برچسب ها : 203 : غیبت و نیستی... - نیستی ,غیبت ,چقدر ,چقدر کتاب
203 : غیبت و نیستی...
302 : اولین قدم :

پست ' 302 : اولین قدم : ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 302 : اولین قدم : ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

302 : اولین قدم :

تمیز اتاقِ! از بیخ و بن . بیرون ریختن همه چی مرتب و دور ریختن دور ریختنیا. فکر به تمام چیزا یی که تمام این مدت عقب انداختیشون. رو به رو شدن . باید فکر کنی و فکر کنی. بس و بس . مس ه به نظر میاد . اما برای من همیشه جواب داده. باید به یه نتیجه ای رسید . نمیشه که همیشه تو خوابو بی حالی عمرو گذروند. نمیشه که وقت کشی کرد همیشه. هرچیزی اندازه ای داره. باید در بیام از اون وضعیت کذایی باید به یه نتیجه ای برسم ، باید یه کاری کنم...



برچسب ها : 302 : اولین قدم :
302 : اولین قدم :
301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/

پست ' 301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/ ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/

خب امروز آ ین امتحان رو هم دادم رفت. نمیدنم چجوری بود امیدوارم قبول شم! حس خوبی اصلا ندارم . الان از هفت ت ازادم .البته نتونستم بهش فکر کنم. تو این قرصایی که بهم داده یکیشو هر هشت ساعت یکبار باید بخورم ب و صبح قبل امتحان نخوردم که بتونم درس بخونمو سر امتحان بیهوش نشم. خیلی برام قویه تا میخورم وحشتناک خوابم میگیره . اینه که وقتی اومدم خونه قرصو خوردم و بیهوش شدم تا 12 نیم اینا که دوباره الان خوردمش و دوباره اثر میکنه و بیهوش میشم. نمیخوام قطعش کنم یکی این که کلا خوب شم یکی این که این بی خبریه زیادم بد نیست. دلم نمیخواد به چیزی فکر کنم الان. میدونم باید فکر کنم میدونم نباید عقب بندازم میدونم میدونم مهمه میدونم حداقل یه برنامه ی کلی از مسیری که میخوام طی کنم تو ذهنم باید باشه . اما الان نمیتونم الان نمیخوام الان زوده. احساس میکنم نمیتونم. اصلا از نظر روانی تو وضعیتی نیستم که حوصله داشته باشمو خیلی خوشحال بگم خیلی هدفمند میدونم قراره به چی برسم. به معنای واقعی خستم :/ حالا نه این که خیلیم کار مهمی کرده باشم اما فکر میکنم این که این مدت دوییدم ایا نتیجه ای داشت یا نه؟ اصلا رسیدم به چیزی؟ اصلا باید میرسیدم؟ چه نتیجه ای داشت. تو عکاسی چی شدم؟ باید ادامش بدم؟ چجورری ؟ چیکار باید کنم. فقط میدونم هیچی نمیدونم .دلم میخواد کار کنما اما الان حوصله ندارم احساس میکنم باید یه فرصت به خودم بدم . بعد خودمو جمع کنمو از اول دوباره :(((( . انگار حالا که درسم تموم شده یه نقطه گذاشته شده وو اومدم سر خط. شروع همیشه سخته برام همیشه. حتی نمیدونم این نقطه ای که ته این قضیه گذاشتم بعد از به نتیجه رسیدنش بوده یا هیچی نشده همچنانو تموم شده. باید به اینا فکر کنم باید به تمام ایرادام فکر کنم به تمام چیزایی که نتونستم انجامش بدم. اما الان نه الان نه شاید فردا شاید بعدا که بهتر بودم نمیدونم. نمیدونم. دلم میخواست خودمو میتونستم برم گمو گور کنم از همه جا از همه چی از همه . فعلا که فقط این قرصست که میذارتم تو بی خبری. تو همین جایی که هستم گمو گورم میکن و زمانو ازم میگیره.



برچسب ها : 301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/ - الان ,میدونم ,امتحان ,نمیدونم ,اصلا ,نتیجه ,احساس میکنم ,آ ین امتحان
301 : آ ین امتحان کارشناسی! شه دو :/
300 : شبانه

پست ' 300 : شبانه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 300 : شبانه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

300 : شبانه

ــ بی آرزو چه می کنی ای دوست؟


ــ به ملال،

در خود به ملال

با یکی مُرده سخن می گویم.


شب، خامُش اِستاده هوا

وز آ ین هیاهوی پرند گانِ کوچ

دیرگاه ها می گذرد.

اشکِ بی بهانه ام آیا

تلخه ی این تالاب نیست؟



ــ از این گونه

بی اشک

به چه می گریی؟

ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک

در من است.


به هر اندازه که بیگانه وار

به شانه بَرَت سَر نهم

سنگ باری آشناست

سنگ باری آشناست غم.


احمد شاملو / ۲۲ دادِ ۱۳۷۳





برچسب ها : 300 : شبانه - سنگ باری آشناست
300 : شبانه
299 : ما سرخوشان مست

پست ' 299 : ما سرخوشان مست ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 299 : ما سرخوشان مست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

299 : ما سرخوشان مست

دیروز دیگه واقعا تموم شد . روز خوبی بود .من سعی کلا به این که ا ین جلسست فکر نکنم . امتحانمم خوب دادم با این که زیاد نخونده بودم . وقتی اومم خونه گرفتم خو دم وقت بیدار شدم چنان دردی داشتم که نگو خیلی حالم بد بود خیلی قشنگ احساس می دارم میمیرم . نمیتونستم نفس بگشمم یه چیزی مثل تیغ میرفت تو بدنم.یه چیز که نبود کلش انگار پر تیغ بود. ح تهوع و... هم بود . برو خودم نیاوردم. میدونستم حالم بده البته کاملا هم مشخص بود اما اصلا دلم نمیخواست برم .بابا باید میرفت شهریار شب بود مامان گفت تنها نره گفتم منم میام. منم نمیرفتم مامان میرفت. نمیخواستم با اون حال تو خونه تنها باشم جدا از اون اصلا نمیتونستم دراز بکشم یا بخوابم نمتونستم نفس بکشم از درد. رفتیمو تا برگردیم مردمو زنده شدم بعدش رفتم ببین چی بود کوتاه اومدم. ه ییجوری بود :/ دوتا آمپول داد ظاهرا سرما خوردم تو این گرما که تب میکنه :| دوتا آمپول زدم یه مسکن و یه ضد حساسیت. خدارو شکر آمپول اثر کرد بهتر شدم تونستم بخوابم وگرنه عمرا خوابم میبرد. وضعیت مز فی بود. الانم هست البته.


فردا امتحان شه دارم. حوصله ندارم بخونم بایدتحقیقم درارم در مورد مار سم :/ اینم تموم بشه این عمومیای کذائی:|


دیروز کلی ع از بچه ها گرفتم کلی یادگار ^_____^

تموم شد رفت واقعا نتونستم از دیروز بهش فکر کنم. خب الان باید چیکار کنم من. حس گندیه

یسری از بچه ها میخوان هفته اول دوم تیر دفاع کنن واسه پایان ناممشون. نمیدونم منم ایننکارو کنم یا نه . یعنی فکر میکنم نه . یه حس سمجی درونم میگه نکن. اینه که بخیالش شدم و میندازم همون شهریور.اصلا نمیخوام الان بهش فکر کنم.


ب که آمپول زدم اومدم بیام یادم افتاد که دیده بودم اون صحنه رو یعنی مطمئنم راجع بهش که خواب دیده بودم. دیدی یهو یادت میاد؟ حس گندی بود. ادم بعضی وقتا فکر میکنه عروسک کوکیه که از قبل براش همه چی تعیین شده. البته اینا همش خیاله. حتی صدای پرستارا حرفی کخ میزدن...اووووف


مدام توی ذهنم تکرار میشه :

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...

...

این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم



برچسب ها : 299 : ما سرخوشان مست - آمپول ,اصلا ,البته ,میرفت ,تموم ,دیروز ,دیده بودم ,دوتا آمپول
299 : ما سرخوشان مست
297 : کاش تموم میشد :(

پست ' 297 : کاش تموم میشد :( ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 297 : کاش تموم میشد :( ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

297 : کاش تموم میشد :(

فکرنکنم برسم تموم کنم دفترمو . خیلی حجم مطالب زیاده.خیلی. نمیدونم چرا اینجوری شد . هرچی مینویسم انگار هی بر میگردم عقب تر جلو نمیره.خیلی ناراحتم . خیلی دلم میخواست فردا آماده باشه تا پایان نامه خیلی مونده . اما خب دست بر نمیدارم تا صبح تلاشمو میکنم.



برچسب ها : 297 : کاش تموم میشد :( - خیلی
297 : کاش تموم میشد :(
298 : فردا

پست ' 298 : فردا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 298 : فردا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

298 : فردا

برای فردا فکر دیگه ای . خب فکر میکنم کیفت هم خیلی مهم باشه اگه الان حول حولی بنویسم اب میشه و زحمتم هدر میره. مهم اینه که بدم دیگه واسه پایان نامم مینویسم ادامشو یعنی بعد تموم شدن امتحان ا م میشینم پاش .هرچند که ته دلم راضی نیست ولی هرچی فکر میکنم میبینم نمیرسم تموم کنم تا الان دو تا کلاسمو نوشتم . تازه از اینجا به بعدش زیادتر میشه . اینجوری هم تمیز تر مینویسم هم مرتب تر . جدا از اون فردا امتحانم دارم . باید ع امم مرتب کنم ترتیبشو. فردا صبح زود میرم اریا ع امو میگیرم بعدشم کار دارم ! و بعدش امتحان تاریخ فرهنگ تمدن . اووووووف تموم شه این عمومیا خلاص شم. فردا روز شلوغیه ، روز خوبیه و خب احتمالا روز ناراحت کننده ایم باید برام باشه . چون آ ین جلسست. اما کاری نمیشه کرد .





گفتگو با کافکا / گوستاو یانوش / فرامرز بهزاد / خوارزمی



برچسب ها : 298 : فردا - تموم
298 : فردا
293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا

پست ' 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا

پزشک د ده مجموعه ای از چند تا داستان کوتاه هستش که برخلاف خیلی از داستانای معروفش که بعد از مرگش منتشر شدن، توسط خود کافکا برای چاپ داده شد.

خب من خیلی کنجکاو بودم ببینم چجوریه. این دومین کت ه که از کافکا میخونم. هرند یه خورده ذهنم درگیر و فعلا میخوام صبر کنم بعد امتحانام بقیه داستانهارو بخونم.

پزشک د ده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک د ده / کافکا


پزشک د ده/کافکا



برچسب ها : 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا - کافکا ,د ده ,پزشک ,پزشک د ده ,فرانتس کافکا ,د ده فرانتس ,د ده فرانتس کافکا ,پزشک د ده فرانتس
293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا
295 : از ناپدیدی

پست ' 295 : از ناپدیدی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 295 : از ناپدیدی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

295 : از ناپدیدی

از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


یادتونه گفته بودم واسه موضوع عیدم ع ام شبیه سماء شده؟؟ البته شبیهش که نه تاثیر گرفتن بود انگار . که خ خودم اصلا نفهمیده بودم یعنی واقعا تو ذهنم نبود خب وقتی نبود چیو بگم اخه یکی از بچه ها دقیق یادم نی چی گفت بهم اما انگار یجوری بود که فکر میکرد شاید از قصد نمیگم من واقعا از قصد پنهون کاری ن واقعا متوجه نشده بودم خودم این مورد رو . البته وقتی ی میبینه حق داره این فکر رو کنه شاید منم همینجوری فکر کنم :( . نمیدونم چی میشه که ادم شبیه ی عکاسی میکنه . تو ع ای دیگشم که نگاه می بودن ع ایی که کلا انگار واقعا دیدم ع و یعنی یکی ببینه فکر میکنه بعد دیدن کاراش رفتم عکاسی ولی ع ام مال خیلی وقت پیشه . حتی قبل این که بشناسمش. اما کارای سما هزار برابر از من بهترن واقعا . چقدر یسری ع اشو دوست دارم به خصوص این ع شو.یه خورده تاریک افتاده امیدوارم معلوم باشه.البته شده حرفیم باید بزنم موقع ع نشون دادن یادم بره اینو قبول دارم که ضعفمه این که مطالب میپره از ذهنم. خیلیم تمرین اما ظاهرا طول میکشه درست شدنش. امیدوارم درست بشه.


یادمه اول دبیرستان که بودم یعنی تنها مقطعی بود که من واقعا زیاد حرف نمیزدم ؛ زیاد که چه عرض کنم لال لال بودم اولش کلا. از اون مدرسه بدم میومد اصلا یجوری بود همخونی احساس نمی با بقیه. حرف زدنمم اونجوری نبود یه خورده میگم فازم با بقیه فرق میکرد بچه هاش یجوری بودن نمیدونم چجوری کلا یجوری بود همه چی :/ اون سال کلا سال مز فو بیخودی بود.دقیقا این روزا زمانیه که زیاد بهش فکر میکنم اما مهم نیست بگذریم...



برچسب ها : 295 : از ناپدیدی - واقعا ,یجوری ,زیاد ,نبود ,البته ,یعنی ,بودم یعنی
295 : از ناپدیدی
296 : میعاد

پست ' 296 : میعاد ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 296 : میعاد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

296 : میعاد


در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم.


آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده ی پُل


پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آ ین را

در یی که می زنی مکرر کن.


در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم.


در آن دوردستِ بعید

که رس ِ اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شورِ تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجوم کر های پایان اش وانهد…


در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهای و رنگ.


در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده.


احمد شاملو /اردیبهشتِ ۱۳۴۳، شیرگاه / آیدا در آیینه





فروردین 94



برچسب ها : 296 : میعاد - فراسوهای ,دوست ,دوست می دارم ,فراسوی مرزهای
296 : میعاد
294 : شاید رهایی...

پست ' 294 : شاید رهایی... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 294 : شاید رهایی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

294 : شاید رهایی...

میدونی هیچوقت نمیشه یه نسخه برای همه پیچید. این که اونجوری که فکر میکنن درسته باید منم باشم اشتباست.

فقط تصمیم گرفتم از این زندانی که خودم برای خودم ساختم. از این میله ها که ریشه شون درون منه آزاد بشم. نه برای آزاد شدن فقط ، برای این که شاید حتی خیلی کم بتونم از این نادانی ، از این نقصی که متوجه بودنش شدم در بیام . محدودیت هایی که خودم برای خودم گذاشتم و وابسته به هیچ چیز نیست جز خودم ، ملاحظات بیهوده برای دیگرانی که هیچوقت متوجه نشدن برای اوناست و یا زندگی به دلخواه دیگران توی قوانین و چارچوب های اونها ، باعث شدن توی این باتلاقی که الان توشم گیر کنم . سکوت کافیه ، مطیع بودن بیجا هم ... نمیدونم میشه در اومد از این باتلاق یا نه؟ میشه میله هارو از ریشه دراوورد یا نه؟ فقط میخوام تلاشمو م البته نه به قیمت این که جایگزین دیگه ای از جنس دیگه ای با روش و نگاه دیگه ای براش بشه .

باید تلاش کرد قفس رو ش ت . اما از راه خودش . باید آروم آروم اما مصمم پیش برم و سعی کنم خطا نکنم فقط همینشه که میترسونتم.


" کافکا گفت : باید شکیبا و بدون ترس ، همه چیز را پذیرفت . انسان ، محکوم به زندگی است نه محکوم به مرگ .... ی که میترسد نباید به جنگل برود . ولی همه ی ما در جنگلیم ، هر یک به نحوی و در جائی دیگر . تنها یک چیز مطمئن است : نقص ما . و همین نقطه ی شروع ماست. "

گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش / فرامرز بهزاد / خوارزمی



اینقدر فکرم درگیر بود موقع نوشتن دفترم جلسه هارو قاطی و جا به جا نوشتم. فقط فوشیه که نثار خودم میکنم. آبروم جلو میره با این نوشتنم :(((



برچسب ها : 294 : شاید رهایی... - برای خودم ,خودم برای
294 : شاید رهایی...
295 : از ناپدیدی

پست ' 295 : از ناپدیدی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 295 : از ناپدیدی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

295 : از ناپدیدی

از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


از ناپدیدی / سماء صالح زاده / حرفه نویسنده


یادتونه گفته بودم واسه موضوع عیدم ع ام شبیه سماء شده؟؟ البته شبیهش که نه تاثیر گرفتن بود انگار . که خ خودم اصلا نفهمیده بودم یعنی واقعا تو ذهنم نبود خب وقتی نبود چیو بگم اخه یکی از بچه ها یه دفعه گفت بهم باید بگی دقیق یادم نی چی گفت بهم اما انگار یجوری بود که فکر میکرد شاید از قصد نمیگم من واقعا از قصد پنهون کاری ن واقعا متوجه نشده بودم خودم این مورد رو . البته وقتی ی میبینه حق داره این فکر رو کنه شاید منم همینجوری فکر کنم :( . نمیدونم چی میشه که ادم شبیه ی عکاسی میکنه . تو ع ای دیگشم که نگاه می بودن ع ایی که کلا انگار واقعا دیدم ع و یعنی یکی ببینه فکر میکنه بعد دیدن کاراش رفتم عکاسی ولی ع ام مال خیلی وقت پیشه . حتی قبل این که بشناسمش. اما کارای سما هزار برابر از من بهترن واقعا . چقدر یسری ع اشو دوست دارم به خصوص این ع شو.یه خورده تاریک افتاده امیدوارم معلوم باشه.البته شده حرفیم باید بزنم موقع ع نشون دادن یادم بره اینو قبول دارم که ضعفمه این که مطالب میپره از ذهنم. خیلیم تمرین اما ظاهرا طول میکشه درست شدنش. امیدوارم درست بشه.


یادمه اول دبیرستان که بودم یعنی تنها مقطعی بود که من واقعا زیاد حرف نمیزدم ؛ زیاد که چه عرض کنم لال لال بودم اولش کلا. از اون مدرسه بدم میومد اصلا یجوری بود همخونی احساس نمی با بقیه. حرف زدنمم اونجوری نبود یه خورده میگم فازم با بقیه فرق میکرد بچه هاش یجوری بودن نمیدونم چجوری کلا یجوری بود همه چی :/ اون سال کلا سال مز فو بیخودی بود.دقیقا این روزا زمانیه که زیاد بهش فکر میکنم اما مهم نیست بگذریم...



برچسب ها : 295 : از ناپدیدی - واقعا ,یجوری ,زیاد ,نبود ,البته ,یعنی ,بودم یعنی
295 : از ناپدیدی
294 : شاید رهایی...

پست ' 294 : شاید رهایی... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 294 : شاید رهایی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

294 : شاید رهایی...

میدونی هیچوقت نمیشه یه نسخه برای همه پیچید. این که اونجوری که فکر میکنن درسته باید منم باشم اشتباست.

فقط تصمیم گرفتم از این زندانی که خودم برای خودم ساختم. از این میله ها که ریشه شون درون منه آزاد بشم. نه برای آزاد شدن فقط ، برای این که شاید حتی خیلی کم بتونم از این نادانی ، از این نقصی که متوجه بودنش شدم در بیام . محدودیت هایی که خودم برای خودم گذاشتم و وابسته به هیچ چیز نیست جز خودم ، ملاحظات بیهوده برای دیگرانی که هیچوقت متوجه نشدن برای اوناست و یا زندگی به دلخواه دیگران توی قوانین و چارچوب های اونها ، باعث شدن توی این باتلاقی که الان توشم گیر کنم . نمیدونم میشه در اومد از این باتلاق یا نه؟ میشه میله هارو از ریشه دراوورد یا نه؟ فقط میخوام تلاشمو م البته نه به قیمت این که جایگزین دیگه ای از جنس دیگه ای با روش و نگاه دیگه ای براش بشه .

باید تلاش کرد قفس رو ش ت . اما از راه خودش . باید آروم آروم اما مصمم پیش برم و سعی کنم خطا نکنم فقط همینشه که میترسونتم.


" کافکا گفت : باید شکیبا و بدون ترس ، همه چیز را پذیرفت . انسان ، محکوم به زندگی است نه محکوم به مرگ .... ی که میترسد نباید به جنگل برود . ولی همه ی ما در جنگلیم ، هر یک به نحوی و در جائی دیگر . تنها یک چیز مطمئن است : نقص ما . و همین نقطه ی شروع ماست. "

گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش / فرامرز بهزاد / خوارزمی



اینقدر فکرم درگیر بود موقع نوشتن دفترم جلسه هارو قاطی و جا به جا نوشتم. فقط فوشیه که نثار خودم میکنم. آبروم جلو میره با این نوشتنم :(((



برچسب ها : 294 : شاید رهایی... - برای خودم ,خودم برای
294 : شاید رهایی...
293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا

پست ' 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا

پزشک د ده مجموعه ای از چند تا داستان کوتاه هستش که برخلاف خیلی از داستانای معروفش که بعد از مرگش منتشر شدن، توسط خود کافکا برای چاپ داده شد.

خب من خیلی کنجکاو بودم ببینم چجوریه. این دومین کت ه که از کافکا میخونم. هرند یه خورده ذهنم درگیر و فعلا میخوام صبر کنم بعد امتحانام بقیه داستانهارو بخونم.


پزشک د ده / کافکا


پزشک د ده/کافکا



برچسب ها : 293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا - کافکا ,پزشک د ده
293 : پزشک د ده / فرانتس کافکا
290 از همه جا

پست ' 290 از همه جا ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 290 از همه جا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

290 از همه جا

خب خب ساعت سه نیمه شب پنجشنبه است .دیروز روز پر ماجرایی بود از همه جهت. از روز قبلش که بیدار شده بودم نخو دم تا بعد از افطار که بیهوش شدم تا همین یه ساعت پیش. دیروز ع ای تاییدی پروژه اول و دوممو جدا واسه بزرگ شون سایز 13 در 18 . اول میخواستم 10 در 15 بزنم بعد گفتم بد نیست با ع ای ترم پیشم برا خودم بعد تموم شدن یه البوم درست کنم از کارای این ترم و ترم مستندم. الان باید بشینم ع ای جدیدی که گرفتمو جدا کنم هرچند زیاد نتونستم که ع بگیرم. میدونی اینقدر ذهنم درگیر یه چیزاست نمیتونم خوب تمرکز کنم. یه جورایی معلقم. توی خلاء گیر . میگفت ادم شک میکنه که به یه چیز بیشتر برسه که آگاه تر بشه. پس چرا عقل من اینقدر معیوبِ ؟ چرا جو پیدا نمیکنم برای همه چیزایی که مثل خوره تو مخمن؟ چرا اینقدر نفهمم. خیلی چیزارو نمیفهمم خیلی چیزارو . ادمایی که میبینم هرکی به یه سمتی رفته چرا من نمیتونم اونجوری باشم. وقتی فکر میکنم به عقاید و تفکراتشون دلایل قانع نکننده خیلی بیشتر از قانع کننده ها ست. این روزا نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط ؟ چرا یسری چیزارو انجام میدم چرا نمیدم ؟ حتی نمیشه این حال لعنتی وحشتناکو توصیف کرد. اگه بگیم مثلا خ نیست به نظرم احمقانه میاد. نمیتونم بودن همه چیو بر حسب اتفاق بزارم . نمیتونم اونوقت به هیچی اعتقاد داشته باشم به خوب بودن به انسانیت به تمام چیزایی که ارزش های واقعی محسوب میشن اگه بگیم خ نیست و نه بهشت هست نه جهنم هیچ ثمره ای اعمالمون نداره پس چرا باید یسری کارارو کرد ؟ اونوقت سنگ روی سنگ بند نمیشه حتی اگه بخوام بگیم خ نیست و ما درگیر کائناتو چیو چیم بازم نمیتونم بپذیرم این که اعمال برای این دنیاست. کی حد اعمال مارو اونوقت تعیین میکنه که قرار باشه همینجا ما ثمره شو ببینیم.بنظرم باید یه سر منشائی باشه.مثلا یه بچه ی دسال که بدترین بیماری رو میگیره دقیقا ثمره چه اعمالیشو داره پس میده؟ اصلا به اون حد رسیده؟؟ خیلی میتونم بگم . یا حتی اگه بگیم خ هست چرا یسری چیزا هست؟ چرا نمیتونم ارتباطشونو با خدا درک کنم؟ چرا یه چیزای دین در نظرم منطقی نمیاد؟ چرا نمیفهمم؟ اوووووف الان فکر میکنین من دیووانم؟ من فقط دنبال جوابم همین. نه کافر شدم نه چیزی مگه خود خدا نمیگه فکر کنین به همه چی چرا من جو پیدا نمیکنم. پس مغز من معیوب. پس چجوری انسان اشرف مخلوقاته ؟ :/ فکر کنم دیگه دارم چرت میگم. شاید باید زمان بزارم و مطالعه کنم . نه اینوریم نه اونوری علنن همه باورام ریخته. آیا باید ساختمون باورای جدیمو دوباره بنا کنم؟ اصلا نیازی هست؟ ایا ادم میتونه اینجوری مدام تو خلا و سقوط زندگی کنه؟ فکر نمیکنم. میدونی هرکی از هر جناحی :) این حرفای منو بخونه گارد میگیره برام و دنبال اینه یا منو سمت خودش بکشه یا این که ردم کنه و منو متهم به خیلی چیزا کنه. من دنبال رسیدن به ریشه همه چیزم. خج نمیکشم. حوصله بحث م ندارمو حرفامو برای خودم نگه میدارم. فقط میخوام بفهمم چرا باید انسان بود چرا باید انسانیت داشت و چرا باید ارزش هایی وجود داشته باشن. و تو این چیزا میدونم خیلی حرفام شاید اشتباست اما ایراد از ذهن معیوب منه. نمیتونم چشم بسته یسری چیزارو بپذیرم یا رد کنم خودم خیلی دارم اذیت میشم لطفا قضاوتم نکنین هرچند خیلی وقته برام مهم نیستش من کار اشتباهی نمیکنم که بخوام ناراحت باشم یا نگران .


بگذریم. امروز کلی کار دارم خدای من کلی کارام مونده. باید الان بشینم ع امو جدا کنم امروز ببرم واسه چاپ. آخ نمیدونی چقدر دلم میخواد با نت بفرستم اما زیاده تعدادشون و فکر کنم به اندازه عمر نوح طول بکشه و خب باید از مترو هم استفاده کنم نمیدونم باید واسه این موضوع نگران باشم یانه ولی برای اتفاقات امروز واقعا متاسفم.
دفترم که گفتم داشتم جزوه هامو مینوشتم هنوز کلی مونده و هنوز ننوشتم کلیشو نگرانم نرسم و نتونم خوب بنوسم. این دو هفته اینقدر پرت بود وسط نوشتن یهو ذهنم میرفت جای دیگه یعنی انواع و اقسام خط من توی این دفتر دیده میشه اما دلم میخواد که تمومش کنم میشینم پاش بعد جدا ع ام و امروز و فردارو وقت میزارم کامل خدا کنه بتونم دلم میخواد که بدمش به و ازش تشکر کنم برای همه چیز دلم میخواست براش جبران کنم. فقط خودش میدونه که من چی بودم و چی شدم. بهش مدیونم. خیلی خیلی زیاد .
باید تایپ کنم لیست کتابایی که معرفی و بدم بچه ها اگه نرسم انجام بدم بعدش انجام میدم فالشو براشون میفرستم اما زیاد نیست و تایپ شم سخت نیست.
امتحانم دارم شنبه و یکشنبه پشت هم . کاری ندارن خداروشکر اش جزوه و سوال دادن اما باید بخونم دیگه به هر حال که میزارمشون لحظه آ . یعنی اگه بخاطر تموم شدن یه چی خوشحال باشم فقط تموم شدن این درسای تکراری عمومی هست.

دیروز بود یا پریروز مهسا برام یه فایل صوتی فرستاد ازغلامحسین ساعدی خدای من در مورد این بود که شبه هنرمند کیه. یعنی حرفاشو باید قاب کرد زد به دیوار هرروز گوش کرد تا ملکه ی ذهنمون بشه . یعنی حاضرم هیچی نشم جدی میگم هیچی نشم اما شبه هنرمندم نباشم. این بیچاره اگه زنده بود و وضعیت الانو میدید نمیدونم چه واکنشی نشون میداد. ولی حرفاش کاملا با زمان حال مطابقت داره اون دسته بندیا . خیلی خوب بود خیلی. خیلی نگران خودم شدم. این مسیری که میرم به بیراهه نکشه. واس همین تصمیم گرفتم خوب هی گوش کنم این فایلو تا برام جا بیفته. میدونی یه خوشبختی من اینه که زیر دست یکی از این شبه هنرمندا نرفتم. کلا من تا قبل از همه جا پرت بودم یه آدم مز ف. اما دنبالش بودم دنبال فهمیدن راه درست دنبال ادم درست فقط تلاش می اما نمیدونستم هیچی. شاید خیلیا فکر کنن چقدر بد که اینجوری بودمو هیچی از هیچی نمیدونستم اما به نظر خودم بد نشد. من شاگرد یه نفر شدم عوضش که خمیرمو که هیچ دستی بهش نخورده بود تا قبلش و آکبند آکبند بود شکل دادو روشنم کرد.



برچسب ها : 290 از همه جا - خیلی ,نمیتونم ,هیچی ,نمیکنم , ,یسری ,خ نیست ,بگیم خ ,خیلی خیلی ,انجام میدم ,یسری چیزارو
290 از همه جا
291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه

پست ' 291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند

مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد ؛ چشم بپوشان اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . ع ت زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم...

من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است.

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور


" اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم..."


دوست کوه نشین تو

نیما



برچسب ها : 291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه - خیال ,خواهم ,مردم هستم
291 : یکی از نامه ها ی نیما به همسرش عالیه
292 : خیط شدگی

پست ' 292 : خیط شدگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 292 : خیط شدگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

292 : خیط شدگی

واااااااااااااای عین خجسته ها پاشدم رفتم اریا مترو مفتح تازه یادم افتاد پنجشنبه است. خیط شدم برگشتم . خیلی زورم اومد . اصلا انگار تو حافظم نبود که پنجشنبه تعطیله اونجا . هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتم :/ شنبه صبح میبرم چاپ عصرشم میگیرم نت حال ندارم بفرستم .



برچسب ها : 292 : خیط شدگی
292 : خیط شدگی
289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :(

پست ' 289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :( ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :( ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :(

چجوری میشه یه چیزی پاک میشه اینجا وقتی من اینکارو انجام ندادم ؟ :/

مطمئنم که خواب زده نشدم



برچسب ها : 289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :(
289 : یعنی چی؟ چرا پاک شده؟ حتی خودم دقیق یادم نی چی نوشتم که بخوام دوباره تکرارش کنم. دلم میخواست باشه :(
289 : ای کاش...

پست ' 289 : ای کاش... ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 289 : ای کاش... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

289 : ای کاش...
ای کاش همه ی چیزهایی که بهشون فکر میکنم واقعی بودن. ای کاش این فکر محال بودن ،مدام عین پتک نمیفتاد وسط رویاهام و دهن کجی نمیکرد بهم. ای کاش هی این فکر که همه چیز خیالات واهی منه ، تو ذهنم اکو نمیشد. ای کاش میشد همه چیز واقعی باشه نه تصورات ذهنم که حتی تو رویا پردازیم به بنبست میخوره و هیچ پیش زمینه ای نداره . کاری نمیشه کرد و مثل همیشه کاری ازم برنمیاد حتی با لبریز شدن چشمها هم سبک نمیشم. با این حال امید روحم قدرتش بیشتره و غلبه میکنه بر همه چیز . مهم اینه که از بودنش خوشحالم. از داشتنش...


برچسب ها : 289 : ای کاش...
289 : ای کاش...
287 : شکوه علفزار

پست ' 287 : شکوه علفزار ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 287 : شکوه علفزار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

287 : شکوه علفزار

خب احتمالا قبلا گفتم که اصلا زیاد اهل دیدن نیستم. این خیلیم خوب نیست .بد نی آدم ای خوبو ببینه و دنبالشون باشه نه این که مثل من کلا پرت از همه چی . رو همین حساب تصمیم گرفتم ایی که بهم معرفی شدن رو پیگیری کنم ببینم. توی جزوم شکوه علفزار رو نوشته بودم که امروز اقدام به دیدنش.


این لعنتی چقدر خوب بود . تلخ تموم شد .کلا واقعیت های تلخیو داشت. مثل زندگی بود ،واقعی واقعی. عجیبه که این و که میدیدم یاد جامعه الان افتادم. ی که سال 1961 ساخته شده ! خیلی خوب تقابل دو نسل رو نشون داده، تفاوت تفکراتشون رو. این که چقدر توی زندگیامون هست. نه فقط این موضوعی که در موردش بود . حالا من به این شدتش که همه چی آزاد باید بشه توی این مسائلو این داستانا اصراری ندارم اصلا و خب به نظرم همیشه باید خط قرمز هایی باشه اما نه به این معنی که تابو باشه حالا نمیدونم این بینش درسته یا غلط ؛ اما کلا حتی تو مسائل بسیار ساده و خیلی کوچیک و پیش پا افتاده زندگی ، این اصولی که اکثریت جامعه و افراد ارزش تلقی میکنن و اصرار بهش میورزن ممکنه واقعا از بیخ و بن اشتباه باشه و کلا به غلط باب شده باشه و زندگیهارو بدتر نابود کنه . مسیر زندگیارو شاید اصلا به سمت نادرستی نبره اما بخاطر این دیدگاه بسته، بدتر به سمت مخالف و اشتباه کشیده بشه . این که با یسری افات آدمهارو این دیدو بهشون میدن که گنا ارن چون نمیتونن بپذیرن یسری چیزارو به خاطر این که نمیخوان فکر کنن ، نمیدونم چجوری باید بگم . من تا دلتون بخواد تو زندگی خودم میتونم مثال بیارم براش. این که بهت تحمیل میکنن افات عقاید احمقانه و غیر منطقی رو . شایدم از سر دلسوزی و نگرانی هست و فکر میکنن هیچ چیزی نباید تغییر کنه. فکر میکنن اصولی که هست باید همیشگی باشه حتی اگه این اصول هزار ساله باشه و یا چون در مورد خودشون اینجوری بوده. نمیپذیرن که یسری دیدگاه ها و مسائل سنتی برای زمان حال جواب گو نیست واقعا ، و باید با تفکرات بروزتری بهشون نگاه کرد و اجراشون کرد. از تغییر میترسن و ب اینه اگه خودشون دوست دارن با اون روش پیش برن اشکالی نداره .اما اصرار دارن و نمیزارن که افرادخودشون انتخاب کنن. تحت فشار میزارنت مدام و مدام و بهت تلقین های پوچ میکنن و نمیزارن اون چیزی که میخوای و واقعا هستی رو باشی. در صورتی که اگه خودشونم برگردن عقب و منطقی فکر کنن میبینن یسری عقاید و تفکرات چقدر پوچ و ابلهانست و چه بیخود زندگی و فکر و عمرشونو براش گذاشتن چقدر به خودشون بیخودی سخت گرفتن.

بگذریم . چقدرم حالا حرف زدم نه که خیلی متبحرم تو دیدن در موردش سخنرانیم میکنم :))))



برچسب ها : 287 : شکوه علفزار - باشه ,میکنن ,یسری ,زندگی ,چقدر , ,شکوه علفزار , دیدن
287 : شکوه علفزار
288 : دلتنگی

پست ' 288 : دلتنگی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 288 : دلتنگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

288 : دلتنگی

احمد شاملو


کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت،

تا به جانش می خو .

نام کوچکی،

تا به مهر آوازش می دادی.

همچون مرگ،

که نام کوچک زندگیست...

و بر سکوب و به زبان می آوری

هنگامی که قطاربان

آ ین سوتش را بدمد

و فانوس سبز

به تکان درآید.

نامی به کوتاهی آهی...

که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد

به لب جنبه ای بدل شود

به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته

یا ناگفته ای شنیده پنداشته .


احمد شاملو
از دفتر: مدایح بی صله
۹ مرداد ۶۸



برچسب ها : 288 : دلتنگی
288 : دلتنگی
280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند.

پست ' 280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند. ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند. ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند.

کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده


کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده



برچسب ها : 280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند.
280 : از یادم نرود و به یادم باشد که زمانی به چه چیز هایی شیده ام و چگونه...اگر کلمات نبودند من هیچوقت نمیتوانستم با خودم حرف بزنم.این تکه ها،تجسم و آمیزه ی حرص و ملال اند.
286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت

پست ' 286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت



بخشی از نامۀ فرانتس کافکا به دوستش اسکار پولاک : «… فکر می کنم اصولاً آدم باید کتاب هایی بخواند که گازش می گیرند و نیشش می زنند. اگر کت که می خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه مان و بیدارمان نکند، پس چرا می خوانیمش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می توانیم از این کتاب هایی بنویسیم که حال مان را خوش می کند. ما اما نیاز به کتاب هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ ی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل ها پیش می رویم، دور از همهٔ آدم ها؛ مثل یک خودکشی.

کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزدهٔ درونمان…»

بخشی از کتاب نامه های فرانتس کافکا به پدرش


امروز 3 ژوئن سالروز درگذشت کافکاست :( . و خب دلم نیومد که ازش چیزی نذارم. یادتونه قبلا که حرف خوندن داستان حسنک پیش اومد (تاریخ بیهقی) گفتم دلم نمیاد بخونمش. هرچند خوندمش ولی اینقدر عربی داشت و یجوری بود فقط کلیت ماجراشو فهمیدم باید خودم کتابشو بگیرم بعدن شاید تو کتاب فرق داشته باشه داستانشو تو نت خوندم :( .حالا اون موقع یاد این نوشته ی کافکا افتادم که حرفه نویسنده خیلی وقت پیش تو پیجش گذاشته بود. آدم نباید فرار کنه. من همیشه یعنی بچه تر که بودم نمیخوندم داستانایی رو که آ شون تلخ بود و بد تموم میشد. البته در این مورد شانس آوردم چون کتابای مودب پورو هیچکدومشو حاضر نشدم بخونم چون میدونستم به بدترین وجه تموم میشه ! نخوندن اون کتابا و وقت نذاشتن روشون خودش خوش شانسیه :) اما کلا این اشتباست .آدم رشد نمیکنه. مجبور نمیشه فکر کنه.


خیلی وقت کتاب آشنایی با صادق هدایت رو دارم میخونمش. فقط 15 صفحه مونده و من اصلا دلم نمیاد که تمومش کنم. چقدر این بشرو دوست دارم. بخش دوم کتاب خیلی بهتر نوشته شده یعنی خیلی بهتر من تونستم هدایت رو بشناسم و بفهممش و درکش کنم نسبت به بخش اول. اما کلا کتاب خوبی بود .فکر کنم وقتشه که تمومش کنم خیلی دیگه دارم کشش میدم با این امید تمومش میکنم که بعدش کتاب پزشک د ده کافکارو دست بگیرم نشر خوارزمی ترجمه فرامرز بهزاد . کتاب کم حجمیه .راستش نمایشگاه کتاب اول میخواستم کتاب مجموعه داستانهای کوتاه کافکا رو بگیرم که برای نشر ماهی هست اما نشد دیگه آ ش . اینو گرفتم تا بعدا این کتابم حتما ب م.


 آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه / مرکز





برچسب ها : 286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت - کتاب ,کافکا ,خیلی ,تمومش ,کتاب هایی ,فرانتس ,فرانتس کافکا ,خیلی بهتر
286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت
287 : شکوه علفزار

پست ' 287 : شکوه علفزار ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 287 : شکوه علفزار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

287 : شکوه علفزار

خب احتمالا قبلا گفتم که اصلا زیاد اهل دیدن نیستم. این خیلیم خوب نیست .بد نی آدم ای خوبو ببینه و دنبالشون باشه نه این که مثل من کلا پرت از همه چی . رو همین حساب تصمیم گرفتم ایی که بهم معرفی شدن رو پیگیری کنم ببینم. توی جزوم شکوه علفزار رو نوشته بودم که امروز اقدام به دیدنش.


این لعنتی چقدر خوب بود . تلخ تموم شد .کلا واقعیت های تلخیو داشت. مثل زندگی بود ،واقعی واقعی. عجیبه که این و که میدیدم یاد جامعه الان افتادم. ی که سال 1961 ساخته شده ! خیلی خوب تقابل دو نسل رو نشون داده، تفاوت تفکراتشون رو. این که چقدر توی زندگیامون هست. نه فقط این موضوعی که در موردش بود . حالا من به این شدتش که همه چی آزاد باید بشه توی این مسائلو این داستانا اصراری ندارم اصلا و خب به نظرم همیشه باید خط قرمز هایی باشه اما نه به این معنی که تابو باشه حالا نمیدونم این بینش درسته یا غلط ؛ اما کلا حتی تو مسائل بسیار ساده و خیلی کوچیک و پیش پا افتاده زندگی ، این اصولی که اکثریت جامعه و افراد ارزش تلقی میکنن و اصرار بهش میورزن ممکنه واقعا از بیخ و بن اشتباه باشه و کلا به غلط باب شده باشه و زندگیهارو بدتر نابود کنه . مسیر زندگیارو شاید اصلا به سمت نادرستی نبره اما بخاطر این دیدگاه بسته، بدتر به سمت مخالف و اشتباه کشیده بشه . این که با یسری افات آدمهارو این دیدو بهشون میدن که گنا ارن چون نمیتونن بپذیرن یسری چیزارو به خاطر این که نمیخوان فکر کنن ، نمیدونم چجوری باید بگم . من تا دلتون بخواد تو زندگی خودم میتونم مثال بیارم براش. این که بهت تحمیل میکنن افات عقاید احمقانه و غیر منطقی رو . شایدم از سر دلسوزی و نگرانی هست و فکر میکنن هیچ چیزی نباید تغییر کنه. فکر میکنن اصولی که هست باید همیشگی باشه حتی اگه این اصول هزار ساله باشه و یا چون در مورد خودشون اینجوری بوده. نمیپذیرن که یسری دیدگاه ها و مسائل سنتی برای زمان حال جواب گو نیست واقعا ، و باید با تفکرات بروزتری بهشون نگاه کرد و اجراشون کرد. از تغییر میترسن و ب اینه اگه خودشون دوست دارن با اون روش پیش برن اشکالی نداره .اما اصرار دارن و نمیزارن که افرادخودشون انتخاب کنن. تحت فشار میزارنت مدام و مدام و بهت تلقینات پوچ میکنن و نمیزارن اون چیزی که میخوای و واقعا هستی رو باشی. در صورتی که اگه خودشونم برگردن عقب و منطقی فکر کنن میبینن یسری عقاید و تفکرات چقدر پوچ و ابلهانست و چه بیخود زندگی و فکر و عمرشونو براش گذاشتن چقدر به خودشون بیخودی سخت گرفتن.

بگذریم . چقدرم حالا حرف زدم نه که خیلی متبحرم تو دیدن در موردش سخنرانیم میکنم :))))



برچسب ها : 287 : شکوه علفزار - باشه ,میکنن ,یسری ,زندگی ,چقدر , ,شکوه علفزار , دیدن
287 : شکوه علفزار
284 : سلفی

پست ' 284 : سلفی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 284 : سلفی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

284 : سلفی

ع پروفایلمو عوض . مامان میگه خودت اصلا شبیه تو نیست! فاطمه میگه چرا ع یکی دیگه رو گذاشتی؟ :/ ولی خودمم نمیفهمم چرا میگن خودم نیستم. رو صورتم ادیتی انجام ندادم که عوضش کرده باشم. دیگه اینقدرم فرق ندارم :( کلا همینجوریه .چرا فکر میکنن خودم نیستم. از این که از خودم ع بگیرم متنفرم. یعنی میدونی یه فرقی بین ع ی که خودم از خودم میگیرم با ع ی که خودم از خودم میگیرم اما قراره نشون بدم همیشه هست. از ع ای گزینه دومیم اصلا خوشم نمیاد و ع اییم که برا خودم میگیرم معمولا نشون ی نمیدم و کلا زیادم نمیگیرم :| کلا هیچ علاقه ای به این صورت کذایی ندارم. فقط یه مشخصه یا نشانه نمیدونم کلمه مناسبش چی میشه است که میگه این منم.نمیفهمم ایی رو که فرت فرت از خودشون ع میگیرن رو. چرا میفهمم یادگاریارو منم میگیرم اما اینایی که مدام سوژه میشن مدام خودشونو مقابل دوربین قرار میدن رو نه.عکاسی از سایه مو ترجیح میدم ، اونم تکو توک هرچند اینم واقعا مس ست و سودی نداره. هیچوقت نفهمیدم سلف پرتره چجوری باید از خودم بگیرم هیچ وقت.


ب.ن : البته الان نگاه شاید به خاطر اختلاف نورو سایه مثل همیشه نباشم اما بازم تاکید دارم که خودمم و خیلی تغییر ن :)



برچسب ها : 284 : سلفی - میگیرم ,میگه ,خودم میگیرم ,خودم نیستم
284 : سلفی
285 : معلق

پست ' 285 : معلق ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 285 : معلق ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

285 : معلق

من سال ها خوانده ام.

بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم.

در دبستان ما را برای به مسجد می بردند.

روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت:

" را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید "!

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم،

بی آن که خ داشته باشم!

کتاب: "هنوز در سفرم..."، شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری



کلی چیز نوشتم اما نتونستم تمومش کنم. نتونستم. من نمیدونم واقعا نمیدونم . و متنفرم از این که نمیدونم و به نتیجه ای هم نمیرسم. انگار معلقم بین زمین و هوا . حس مز فیه. میترسم از این وضع.




برچسب ها : 285 : معلق - نمیدونم ,مسجد ,
285 : معلق
284 : سلفی

پست ' 284 : سلفی ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 284 : سلفی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

284 : سلفی

ع پروفایلمو عوض . مامان میگه خودت اصلا شبیه تو نیست! فاطمه میگه چرا ع یکی دیگه رو گذاشتی؟ :/ ولی خودمم نمیفهمم چرا میگن خودم نیستم. رو صورتم ادیتی انجام ندادم که عوضش کرده باشم. دیگه اینقدرم فرق ندارم :( کلا همینجوریه .چرا فکر میکنن خودم نیستم. از این که از خودم ع بگیرم متنفرم. یعنی میدونی یه فرقی بین ع ی که خودم از خودم میگیرم با ع ی که خودم از خودم میگیرم اما قراره نشون بدم همیشه هست. از ع ای گزینه دومیم اصلا خوشم نمیاد و ع اییم که برا خودم میگیرم معمولا نشون ی نمیدم و کلا زیادم نمیگیرم :| کلا هیچ علاقه ای به این صورت کذایی ندارم. فقط یه مشخصه یا نشانه نمیدونم کلمه مناسبش چی میشه است که میگه این منم.نمیفهمم ایی رو که فرت فرت از خودشون ع میگیرن رو. چرا میفهمم یادگاریارو منم میگیرم اما اینایی که مدام سوژه میشن مدام خودشونو مقابل دوربین قرار میدن رو نه.عکاسی از سایه مو ترجیح میدم ، اونم تکو توک هرچند اینم واقعا مس ست و سودی نداره. هیچوقت نفهمیدم سلف پرتره چجوری باید از خودم بگیرم هیچ وقت.



برچسب ها : 284 : سلفی - میگیرم ,میگه ,خودم میگیرم ,خودم نیستم
284 : سلفی
282 : دوستش می دارم…

پست ' 282 : دوستش می دارم… ' به صورت خودکار از وبلاگ روز نو شتـــــــــــــــ دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 282 : دوستش می دارم… ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

282 : دوستش می دارم…

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

به دوستی و یگانگی.

ــ شهر

همه بیگانگی و عداوت است. ــ


هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

اندوهش

غروبی دلگیر است

در غُربت و تنهایی.

همچنان که شادی اش

طلوعِ همه آفتاب هاست.

و صبحانه

ونانِ گرم،

و پنجره ای

که صبحگاهان

به هوای پاک

گشوده می شود،

و طراوتِ شمعدانی ها

در پاشویه ی حوض.

چشمه ای

پروانه ای و گُلی کوچک

از شادی