تو وضعیت خوبی قرار ندارم. به جای این که بتونم تمام انرژیمو بزارم تا تمرکز کنم رو کارای درست بیشترش صرف تحمل و جنگیدنو بحث مداوم با اون میشه. تحمل این وضعیت سخته و قبول این که انگار تا قیامت نمیتونم از دستش خلاص بشم. دلم میخواد تنها باشم دلم کنج دنج خودمو میخواد انگار چسبیده بهم نفس نمیتونم بکشم. میخواستم برم عکاسی اعصابمو خورد کرد طبق معمول .ازش متنفرم و بهشم گفتم و میگم و نتیجه چی شد هیچی. اون خودشو رو من تخلیه میکنه و به کارش میرسه منم اما پر میشم و تو خودم میریزم و گند میزنم. اگه دکمه ای بود که میشد همین حالا خیلی راحت زندگیمو پایان بدم قطعا این کارو می . تحمل این شرایط واقعا وحشتناک برام خارج از حد تحمل هست. میگه کَری. درست اما اینی که من ثابت میکنم کر بودن هست نه قبل این. از این به بعد نه میشنومش نه میبینمش. حتی اگه شده مدام از خونه بیرون برم برای خلاصی از دستش. ازش متنفرم و از تمام آدمای مثل اون.برام مهم نیست دیگه هیچی. هیچی هیچی