با من رازی بود

که به کو گفتم

با من رازی بود

که به چا گفتم

تو راهِ دراز

به اسبِ سیا گفتم

بی و تنها

به سن را گفتم


با رازِ کهنه

از را رسیدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

اشکی فشوندم

اشکی فشوندی

لبامو بستم

از چشام خوندی


احمد شاملو

از دفتر هوای تازه ، ۱۳۳۴/۴/۷


حتی لازم نبود چشمهامو ببینه... بعضی وقتها حتی نگاهم نمیکرد اما میفهمید و میفهموند بهم بعضی وقتها...تعداد دفعاتی که انگار مستقیم چشم تو چشم بودیم تو این فاصله زمانی که گذشت خیلی زیاد نبود بیشترش تو خاطرم هست.

بگذریم

خوابم نمیبره این که سعی میکنم چیزای دیگه بخونم چون نمیتونم بشینم و تمرکز کنم روی کتاب و به محض این که چشمامو میبندم خوابم نمیبره مثل یه کابوس میمونه دلم نمیخواد یسری چیزا تو ذهنم بیاد کاش میتونستم بخوابم کاش میشد حواسم پرت میشد. از شب متنفرم توی فضای بسته ی اتاق از این وضعیت از خواب خواب خواب و تمام زمان اون شبی که تا صبح باهاش میجنگیدم که خوابم نبره با ترس و شبهای دیگه انگار دنبالش بود وحشتی که تو جونم کاشته شد. لعنت.

بعد نوشت :... این بار هم ....