من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی‏ بعد از همه‏ ی تجربه‏ ها و وسوسه ‏ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال‏ جستجو. نیما برای من آغازی بود.

می دانید نیما شاعری بود که من در شعرش‏ برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی، مثل حافظ. من‏ که خواننده بودم حس که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات‏ سطحی و حرف های روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می کرد، دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده‏ می کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی ‏ها و پرسش ‏های تاریک زندگی برخورد می . مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان‏ می کند. در سادگی او، سادگی خودم را کشف ... بگذریم... ولی بیش ترین‏ اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم های شعریش بود. من نمی توانم‏ بگویم چطور و در چه زمینه ه‏ایی تحت تاثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این‏ مورد کار دیگران است.

ولی می توانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‏ های شعری‏ و زبان از دریافت‏ های اوست که دارم استفاده می کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است می توانم بگویم‏ از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم‏ کرد. من می خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی‏ است من می خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است فقط آنچه که می روید متفاوت است چون آدم ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگری می‏ بینم‏ من می خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می کنم‏ تفاوت از همین جا بوجود می آید. من هیچ وقت مقلد نبوده ‏ام. به هرحال نیما برای من‏ مرحله‏ ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی‏ چیزی شده که از آنجا تازه می شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است.


فروغ فرخ زاد | درباره ی نیما