خب نیم ساعت رسیدم خونه و نهار خوردم. وای باورتون نمیشه تا ساعت دو قشنگ علاف اونجا توی اون اوووف یعنی اینقدر آدمها خونسردا. آ شم حتی نمیخوام فکر کنم فکر بهش فقط باعث میشه الکی ص بخورم فقط تهش که اومدم بدم مدارکو دیدم خانم نیست و تا هفته دیگم قربونش برم نمیاد. بگذریم.


الان خیلی خستم باورم نمیشه. نمیتونم کتاب بخونم اما اما اما میخوام کتاب ع "از ناپدیدی" سما صالح زاده رو ببینم ... همونی که م میگفت ازش تاثیر گرفتم و خودم متوجهش نشده بودم. موقع عکاسی عیدم. چون اون موضوع رو دارم ادامه میدم شاید دیدنش لازم باشه.

لپ تاپ کذایی هنوز حاضر نیست چرا همه چی اینقدر عذاب آور پیش میره؟

شاید یه ذره خو دم شایدم نه سرم درد میکنه از بینیمم خون اومد هم صبح تو هم حالا جریان چیه نمیدونم.