بیدار شدن امروزم دقیقا مثل بیدار شدن روزایی بود که کلاس هفتو نیمی داشتم. امروز فهمیدم مشکل ساعت بیداریو خوابو اینا نبود مشکل از نفس کاری بود که باید انجام میدادمو میرفتم سر اون کلاسای مز ف :) اصلا دلم واسه این یکی تنگ نمیشه و طبق روال اون روزها فکر کنم ساعت هفت هفتو نیم،با اجبار بلند میشم بعد یک ساعت چشم باز که حاضر شم برم . که البته نمیتونم خوابو از سرم بپرونم و میرم بلکه این تن دست بکشه از خواب و باور کنه باید بره بیرون و اون . باید حاضر بشم.

فکر کنم ادم باید همش خودشو بسنجه و فکر کنه. و چقدر سخت این درست رفتن راه و گم نشدن. باید فهمید و اصلاح کرد یعنی میشه اضلاح کرد شاید اما باید بفهمه ادم قبلش. باید گفت. اما درست گفت و البته هرچیزیو نگفت. خیلی پیچیده شد اما خودم میفهمم :) دلم میخواد شبیه خیلیابشم خیلی ها. دلم میخواد دلم خیلی چیزا میخواد دیروز که کتاب میخوندم به این فکر می که این آدمها و عکاسها آیا فکرشو می که با کاراشون اینجوری میتونن راهگشا باشن و موندگار چرا از اینجا همچین آدمهایی نیستن؟ اوم توضیح دادنش سخته منظورم اینه که بیخیال باید بیشتر بهش فکر کنم. زودتر برم که زودترم برگردم دلم میخواد بقیه کتابو دست بگیرم زودتر.