انی که دچار خستگی روحی و یا افسردگی میشوند، آنها به بیماری «من ذهنی» دچار می شوند. همه ما آدمیان مخصوصا تحصیل کردگان و دانش آموختگان که بیش از اندازه با ذهن و ذهن ورزی و فکر سروکار داریم، کم و بیش دچار این بیماری میشویم. 

هر چیزی را آفتی است و «من ذهنی» هم آفت ذهن گرایی است. «من ذهنی » یک پدیده یا بیماری ذهنی است که ذهن به مرور که ما دانش و تجربه می آموزیم و به این باور میرسیم که همه مسایل و مشکلات زندگی را می توانیم با تعقل و فکر حل و فصل کنیم، دچار آن میشویم. در واقع باورها یا بسته های فکری در ذهن ما بصورت «حل المسایل» روی هم تلنبار می شوند و یک مجموعه ای بزرگ و منسجم را ایجاد می کنند که فضای ذهن ما را میکند و ما از آن پس هر گونه مشکل و مسأله جدیدی را که با آن روبرو شدیم  ، این مجموعه باور، که بصورت یک شخصیت و «من» در ما و در ذهن مان ظهور پیدا کرده است ، خود را آماده کلنجار و کشتی گرفتن با آن مسأله و مشکل میکند و از آنجا که این «من ذهنی» فکر میکند بیشتر مسایل و مشکلاتی را هم که تا کنون در زندگی پیش آمده ، هم او توانسته حل و فصل کند، تردید به خود راه نمی دهد و بدون کوچکترین شک و شبهه ای خود را آماده مبارزه و حل و فصل مشکل جدید می نماید. غافل از اینکه مسایل و مشکلات زندگی را یک مجموعه باور محدود بنام «من ذهنی» که همیشه در گذشته و آینده سیر میکند ، در انسان نمی تواند حل  و فصل کند، بلکه این خود زندگی است که در لحظه کار میکند و زنده است ، بهترین راه حل ها را ارائه میدهد. 

اگر ما انسانها تسلیم  زندگی باشیم و اجازه بدهیم که با متوقف «من ذهنی» در خود ، د خداوندی از ما عبور و در ما طلوع و ظهور کند، و بیهوده با «من ذهنی» مان با د خداوندی ستیزه نکنیم و بر سر راه زندگی و جریان پاک زندگی سد ایجاد نکنیم، به راحتی خواهیم دید که آن ی که مسایل و مشکلات را پدید می آورد خود او هم از سویی دیگر راه حل های نو و بکر را پدیدار میسازد. فقط بشرطی که ما آرام باشیم و تسلیم زندگی باشیم. 

اما متاسفانه ما انسانها مخصوصا انسانهای دانش آموخته و نسبتاً مغرور و باور مند فکر میکنیم این «من ذهنی» در ماست که میتواند با باورهای متنوع دینی و و علمی و غیره و ذالک مسایل و مشکلات زندگی را حل کند.

«من ذهنی» موتور حرکت های ی انسان است،

منظور از «من ذهنی» ، یک من سطحی و احساسی است که ساخته و پرداخته ذهن و احساسات ما بطور توامان هست در مقابل این من ذهنی یک من عمقی و حقیقی وجود دارد که فقط بود است و نمودی ندارد ، بودش به بود زندگی متصل است و از آبشخور خدا تغذیه میکند. 

«من ذهنی» ، تشکیل شده از یک مشت باورهای احساسی به اصطلاح «خوب» و «بد». احساسات و عواطف ما از دوران کودکی هر اتفاقی که برای ما می افتد بلافاصله نوعش را تعیین میکند و یک برچسب «خوب» یا «بد» روی آن می چسباند و می سپاردش به «ذهن». 

ذهن با آن چکار میکند ؟ ذهن ، مثل یک انباردار ماهر ، تمام جنس هایی که بدین ترتیب مارک «خوب» با «بد» روی آن خورده اند را می چیند توی قفسه های دم دستش و به اصطلاح، آنها را مرتب و سورت میکند. و دفعه بعد که یک اتفاق تازه افتاد ، ذهن یا همان من ذهنی خودمان ، بلافاصله نوع آن اتفاق را با مراجعه به این کد ها و برچسب های داده شده قبلی مقایسه و ارزی می کند و اگر مشابه و نزدیک به «خوب» ها بود بلافاصله ندیده و نسنجیده یک مارک «خوب» روی آن می چسباند و واکنش خوب نشان میدهد. و اگر آن اتفاق جدید مشابه بدها بود بلافاصله ندیده و نسنجیده یک مارک «بد» روی آن اتفاق می چسباند و واکنش بد از خود نشان می دهد. 

این کار همیشگی «من ذهنی» است. 

انسان، امروز از درون گرفتار «من ذهنی» فردی و از بیرون دچار «من ذهنی» گروهی شده است. ویژگی هر دو من ذهنی فردی و گروهی ، چسبیدن و هم هویت شدن با مفاهیم «خوب» و «بد» است. معنی این خوب و بد را هم ابعاد دو گانه «احساسات و عواطف» و «ذهن» با هم تعیین می کنند. برای من ذهنی هر چه را که احساس به او بگوید خوب است ، خوب و هر چه را که احساس بگوید بد است، بد است. متاسفانه ذهن انسان هم در مقابل من ذهنی کاملا مطیع احساس است و مطابق میل او عمل میکند. برای اثبات میل و نظر او دلیل و حجت می تراشد، استدلال میکند، آیه می آورد، نظریه علمی می بافد و هزاران کار ناشایست و غیر منطقی دیگر انجام میدهد. چیزی که در این میان گم است و فراموش میشود ، انسانیت و ارزش های معروف و شناخته شده انسانی است. من ذهنی غیر از خوب و بد هیچ چیز نمی شناسند. درست و غلط و حق و ناحق سرش نمی شود و اگر جایی مجبور شود بطور ظاهری هم که شده از درست و غلط و از حق و ناحق حرفی بزند، همان خوب و بد خودش را لباس درست و غلط می پوشاند و همان خوب و بد خود را بصورت حق و ناحق جلوه میدهد.