ماهرخ اگه اومدی یه خبری ازخودت بده...ببینم ح خوبه

.......

حتما فکرمیکنید چه زن پرتوقعی هستم و چقدر غرمیزنم

ولی واقعا اینجوری نیست

من از هیچ توقع هیچ چیزی ندارم

ولی زندگی یه اتفاقاتی داره که چند طرفست

مثلا همین فوت عموی همسرکه خونوادم بهش تسلیت نگفتن.....دوروز دیگه همین اتفاق برا خودشون میوفته  اونوقت توقع دارن همسر من کاری ه....

وقتی همسر غر میزد و گله میکرد گفتم توهم عموشون شون یا ....فوت کرد تسلیت نگوووو....اونم گفت اگه پدرشون هم فوت کنه نمیگم

اصلا این کاراشون باعث میشه منو همسر به جون هم بیفتیم....کاش میفهمیدن

چندبار اساسی به طلاق فکر ....علت اصلیش هم همین رفتارای خونوادم بوده

با رفتاراشون منو همسرو به جون هم میندازن ...تاحدی که من به همسر گفتم ببین من دیگه خواهروبرادری ندارم فقط یه مادر دارم

دیگه نگو پاچلاقم فلان کارو کرد ...یا ....

من هیچ یو ندارم ....هیچ

واقعا همینجوریه...ازاینم بدتر...اگه یو نداشته باشی یه درده ولی اگه داشته باشیو مثل من مدام ازشون و ازکاراشون رنج بکشی بددردیه

.....منم این جمله رو خیلی وقته یاد گرفتم که اسایشی که الان دارم......

ولی یه چیزی بگم...

همسر برا خونوادم کارای زیادی کرده...به یکی چک داده...برگشت خورده

یکی میخاسته وام بگیره هنوز بعد ده سال چکشو نمیاره بده...برا اون داداشم ضمانت وام کرده...فقط داداش کوچیکه فعلا خوب بوده بقیه

همسر غرمیزنه چکش برگشت میخوره

غر میزنه اون یکی وامشووتسویه حساب نمیکنه 

من باید اعصابم خورد بشه

به همسر گفتم دیگه براشون کاری انجام نده

پریروززنگ زدم مامان دوقلوها بگم یکیشون برفک داره مواظب باشه اون یکی نگیره.... ی نبود خونشون

دیروز خواهری زنگ زده میگه گفتم یه حالی بپرسم و بعدش یه چیزی گفت که اصلا فکرشونمی

میگفت دخترش میخاد وام بگیره ...به سند خونه ای نیاز داره که درگرو بانکه وصاحب خونه بایدبره وک بده تابهشون وام بدن

سند زیاده ها ولی فقط سند خونه ی ما اینجوریه

قربون بزرگیش برم چجوری ادماروبه هم میرسونه

اول فکر سندو میخاد....گفتم سند تورهن بانکه

بعد گفت...همسرت میاد وک بده یا نه

گفتم فکر نکنم اهل اینکاراووک باشه

ولی گفتم خودت بهش بزنگ

گفت باشه

فعلا که نمیدونم چی میشه...

یک شب خواهرم اومد بیمارستان منو مدیون خودش کرد

به خاطرهمون یک شب شاید همسرقبول کنه.....

........

پریشب بارون اومد وهواعالی بود

دخملی رفت تواتاقشودروبست...ولی دیگه دربازنشد

هرچی بهش لگ یم باز نشد که نشد

تقریبا یه ماه پیش دراتاق ما همینجوری شدوهمسرنتونست بازکنه وگفت باید قفلساز بیاد

ولی دخملی رفته بود هولش داده بود محکم وبازش کرده بود

گفتم چکارکنم 

میخاستم به همسربگم...دیدم اون فکرش بدرد من نمیخوره 

یامیگه زنگ بزن داداشت بیادیا که غررررمیزنه یا جوش میزنه

زنگ زدم اتش نشانی

گفت باید قفل ساز بیاد ولی اگه میخاین ما افرادمونو بفرستیم

ادرس دادمو خاستم بیان چون دیگه کاری ازدست خودم برنمیومد

همش خداخدا می که بیصدا بیان 

یهو صدای اژیرشون بلندشد

رفتم ایفونوزدم واومدن درو باز

یکیشون گفت وقتی زنگ میزنین اتش نشانی یه دستی دستمالی ...

خیلی ترسیدم ..باخودم گفتم یعنی خونه اینقدر کثیفه که میگه یه دستی به خونه بکشین

بعدش گفت یه دستی دستمالی ت بدین که ما راحتتر پیدا کنیم خونه رو...یا بیاین دم پنجره

گفتم باشه

ب سیمش گزارش داد یت با موفقیت انجام شد

خداحافظی دورفتن

اولش میخاستن بیفتن به جون در....گفتم دراسیب نبینه ...باز نشدنش مهم نیست ولی اسیب ندیدنش خیلی مهمه

گفتن باشه ...

یه فنری داره تو قفل همون دررفته بود

فکر کنم قفله ایرانیه