وبلاگ 24


یک روز نو

امریکا و رفتار مس ه اش

پست ' امریکا و رفتار مس ه اش ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امریکا و رفتار مس ه اش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امریکا و رفتار مس ه اش

دو روزه دنیا رو غم گرفته بخاطر ز له ی وحشتناکی که تو ایران و عراق اتفاق افتاده. از پیرزن فقیری که لباساشو می بخشه تا شهردار تورنتو در کانادا که با خاموش لوح شهر، یه جوری همدر و میرسونه.

از راننده تا ی که کرایه ی یک روزشو به کمک اختصاص میده تا نونای تازه ای که ن روستایی می پزند و در حد توانشون به مصدومین می رسونند.

از سربازی که چهل و هشت ساعت نخو ده تا از لوازم مزدم محافظت کنه (این یکی دلمو به در آورد که اینموقع، واقعآ وقت یه؟) تا عروس بجنوردی که ج ه شو به مردم آسیب دیدیده می بخشه.

ووو...

وقتی ز له ای در هر کجای دنیا رخ میده و مثلآ ده نفر جونشونو از دست میدن، تمام کشورا مدام اعلام می کنن و همدردی و شروع به کمک مالی. از جمله امریکا. اما دو روزه سکوت مس ه ی این ت بنظر من کثیف، داره از حس و باطن اصلی این ت نافخیمه بر میداره.

خیلی حرف دارم ولی یارای نوشتنم نیست...




برچسب ها : امریکا و رفتار مس ه اش
امریکا و رفتار مس ه اش
این روزها/ شبها

پست ' این روزها/ شبها ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست این روزها/ شبها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

این روزها/ شبها

از وقتی خبر ز له رو شنیدم از تلویزیون سیدنی، مدام پیگیر خبرهام.

کلاهبرداری ها و ی های کوچک و بزرگ توسط بعضی از مردم (حتی جلوی دوربین) و مهربانی و مهربانی و مهربانی بی حد خیلی از هموطنان.

کلیپ هایی که در تلگرام دیدم، همیشه گریه آور بودند. از گذشت بچه ای که از روبروی گروه جمع آوری کمک به ز له زدگان رد میشه و کابشنشو در سرما  از تن در میاره و ایثار میکنه، تا کودک سه ساله ای که دست دوست همسنشو گرفته تا بره براش غذا بگیره، تا دختر جوانی که پرستار صلیب سرخه و پیام میده: لباس گرم و مواد بهداشتی و پتو و چادربفرستید... پول را فقط به کانال های قابل اعتماد بدید وگرنه  به دست مردم بی خانمان نمیرسه. 

مردمی که بستگان و عزیزانشونو از دست دادند و حالا فقط می خوان زنده بمونن تا بعد ببینن ت براشون چکار میکنه.

یه کلیپ عالی از مهران مدیری دیدم، ورزشکارانی که مدال های قهرمانیشونو به حراج گذاشتن تا بتونن کمک بیشتری کنن.

 زنی که به او دو بسته پوشک میدن برای نوزادش و او یک بسته شو پس میده و میگه: اینو به بچه های روستا برسونید برای طفلی دیگر! (فقط یک انسان ایثارگر میتونه این کار رو ه)

روستایی که راه ماشین رو نداره و فقط میشه با موتور سیکلت به اونجا رفت! و نمی دونم چطور می تونن به اون بیچاره ها کمک کرد؟

مردی که چون چادری در اختیار ندارن تا شبای سرد در اون بخوابن، مار دستشو نیش زده و دیدن اون دست بخودی خود وحشتناکه.

پرستاری که از نبودن سُرُم حرف میزنه و بیماری که نیاز فوری داره بهش سرم وصل بشه.

سرما و سرما و سرما

درون و بیرون

اشک و سرگردانی و بلاتکلیفی

و نوزادهایی که یکی بعد از دیگری، از زیر تن مادران مرده شان بیرون کشیده میشن...

پسرنوجوانی که از زیر آوار نجات پیدا کرده و متوجه میشه تمام افراد خونواده اش زیر آوار مرده اند و تنها شده.

دخترکی چهار ـ پنج ساله که میان وارها خاک ایستاده و به دوربین لبخند می زنه...





برچسب ها : این روزها/ شبها - میشه ,مهربانی
این روزها/ شبها
یک روز، یک خاطره

پست ' یک روز، یک خاطره ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یک روز، یک خاطره ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یک روز، یک خاطره

امروز،  بیست و هفت سال گذشته از آن روز های ابری که در انتظار آفت بودم که جانم را گرم تر کند. (منظورم دوران حامگی بدیست که داشتم)

در چنین روزی، قرار بود پسرم بدنیا بیاید اما انگار نمی خواست. او هم مثل همه ی ما با خواسته ی دیگرانی آمده بودند که انگار حکم یک لیوان آب خنک در تابستانی طولانی و گرم داشتند و گاهی یک نان خور اضافه و ناخواسته و اتفاقی!

دو هفته بود بخاطر فشار خون بسیار بالا و در حد خطر، در بیمارستان بستری بودم. بعد از معاینه لبخندی زد و گفت: مجبورم فردا به زور بدنیایش بیاورم. حالش خوب است اما وضعیت فشار خون تو، جان هر دوتان را به خطر انداخته. آماده ای؟

و من خسته از نه ماه طولانی و پر از بالا و پایین هایی که بسرم آمده بود، فقط می خواستم این دوران تمام شود و فرزندی که همیشه دلم می خواست را در آغوش بگیرم. دلم می خواست پر از عشق اش کنم و به او یاد بدهم که دنیای بهتری بسازد... سهمی از دنیای بهتر ساختن را منظورم هست.

از م مرخصی خواستم که برای چند ساعتی به خانه بروم و برگردم. گفت اگر قول می دهی با تا ی بروی و دو ساعته برگردی، می گذارم ولی اگر می خواهی بروی کارهای سنگین انجام بدهی و با استرس برگردی، نه. 

قول دادم چون بار آ که مسعود به دیدنم آمده بود، موهایش بلند شده بود و پیراهنش اطو نداشت. وقتی به دیدنم می آمد خج می کشیدم. ضمن آنکه همیشه به تمیز بودن خانه ای که در آن زندگی میکنم، اهمیت می داده ام. می دانستم دو هفته خاک بر روی همه چیز نشسته. نمی خواستم بعد از آنهمه مکافات، فرزندم را به خانه ای که انرژی مثبتی در آن نمانده وارد کنم. 

از بیمارستان که خارج شدم، بیست دلار بیشتر در کیفم نبود. کمی منتظر شدم و با اتوبوس به خانه رسیدم. در راه تصمیم گرفته بودم ناهار را باقالی قاطق که غذای محبوب مسعود بود درست کنم. شوید و تخم مرغ و سبزی خوردن یدم و به خانه رفتم. مسعود خواب بود. گونه اش را بوسیدم، لباس های روی صندلی را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و در را آهسته بستم.

های توری نشیمن بوی سیگار گرفته بود، کندم و در ماشین لباسشویی انداختم و مشغول سبزی پاک شدم و عذا پختن. را آویزان و تو و آشپزخانه را شستم و گرد گیری را تمام کرده بودم که مسعود با بوی غذا بیدار شد. نزدیک ظهر بود. موهایش را کوتاه و به رفت و من با خیال راحت جارو کشیدم.

هر کاری را بخاطر رعایت حال مزدک بسیار آرام انجام دادم. 

مسعود تر و تازه آمد و ناهارمان را خوردیم. فقط یک چیز در اتاق مزدک انجام نشده بود. .

به پاساژ نزدیک خانه رفتیم و از یک پارچه فروشی چینی پارچه ای با نقش چند س که مشغول بودند یدیم و در آنجا بود که زن پارچه فروش گفت: کی پسرتان بدنیا می آید؟ 

گفتم سونو گفته دختره و فردا بدنیا می آید. گفت نه، فرزند شما پسر هست!

حس خودم هم همین را می گفت. هرچند دلم می خواست فرزند اولم دختر باشد.

مسعود با خوشحالی از نظر پارچه فروش به سر کار رفت و من راهی خانه شدم. را دوختم و روی لبه ی تخت گذاشتم تا شب مسعود آن را آویزان کند. با خوشحالی از آن که چهار روز دیگر او را به این اتاق می آورم و زندگیمان رنگ بهتری می گیرد. 

لباس های مسعود خشک شده بود، آنها را اطو و در کمد گذاشتم. بقیه ی غذا را در یخچال گذاشته و ظرف ها را شستم و با پولی که مسعود به من داده بود، با تا ی به بیمارستان برگشتم.

با وجود خستگی، حس بسیار خوبی داشتم. به یک حس خوب و مثبت که:  همه چیز آماده هست. (؟)


آنشب برای اولین و آ ین بار در زندگی، ساعت هشت خو دم. به امید آنکه زودتر فردا از راه برسد و تمام روزهای شیرین بعدی اش نیز. بی خبر از آنکه فردا بهترین و بدترین روز زندگی ام رقم می خورد...




برچسب ها : یک روز، یک خاطره - مسعود ,خانه ,بود، , ,پارچه ,خواست ,پارچه فروش ,آمده بود،
یک روز، یک خاطره
مخترعین

پست ' مخترعین ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست مخترعین ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

مخترعین

خیلی پیش میاد وقتی دارم از چیزی استفاده می کنم، به ی فکر می کنم که اختراعش کرده و تحسینش می کنم.

می دونم مرتب هر اختراعی به مرور بهتر و بهتر میشه تا بتونه با تکنولوژی جدید همراهی کنه. مثلآ مبایل. یادتون اوایل اندازه ی جعبه ی دستمال کاغذی بزرگ بود؟ سنگین و سیاه و یوقور... 

کامپیوتر هم... اون مانیتورهای ده کیلویی کجا و لپتاپ و نت بوک های امروز ی کجا؟ ولی فکر ساختنش منظور منه.

چجوری یه نفر به فکرش می رسه چی بسازه؟ می دونم که نیاز مادر اختراع هست ولی بازم خیلی مخ می خواد بوجودش بیاری.

یکی از پیچیده ترینش، ابزار پزشکی اتاق عمل های امروزیه. یا همین دستگاهی که توی پست قبلی ازش نوشتم. ی که درستش کرده بی شک از پزشکی و بدن آگاهی کامل داشته. اونشب دقیقآ شانزده سیم به رنگ های متفاوت به عصب و نبض های بدنم وصل د و من فقط تو فکر این بودم که، هر کی اینو اختراع کرده، می دونسته موقع خواب، فلان نبض باید چندتا بزنه و یا اون عصب در چه حالی باشه ووو

بعد با در نظر گرفتن تمام اونا، پی برده که اگر همزمان این سیم ها، درجه ی عملکرد اون نبض را بگیره و ضبط کنه، متخصص خواب می تونه بفهمه مشکل کجاست و معالجه اش کنه. بعد دیگری به این فکر افتاده که دستگاهی مثل سی پپ (ع شو میذارم آ نوشته ام) را درست کنه که بیماری مثل من بتونه از سکته مغزی، قلبی و بلا ه خفگی در خوابش جلوگیری بشه. 

اتاقی که من در اون بستری بودم، دوربین هایی داشت که تمام شب، تکنسینی در اتاقی دیگه، می تونست تمام حرکات بدن منو موقع خواب ببینه. چند بار مغزم منو بیدار کرده، چند بار خودم بیدار شدم، چند بار نفسم در ح به رو خو دن کاملآ قطع شده و...

بنظر من مخترعین شا ار های ما آدمها هستند.

الآن دلم خواست یه مخترع بودم... بنظرتون اگه من مخترع بودم چی می ساختم؟ فکر کنم من فقط مخترع چیزای احساسی می شدم. 

میشه؟

نه... پس چکار کنم؟

 استعفا؟ 

نه!

باید روش فکر کنم...


اگه خودتون مخترع بودید، چی می ساختید؟


این سی پپ هست که هوا رو با شدت به بینی وارد میکنه تا عضله و راه نای بسته نشه




برچسب ها : مخترعین - مخترع ,تمام ,مخترع بودم
مخترعین
یک روز خوب

پست ' یک روز خوب ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یک روز خوب ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یک روز خوب

دیروز با سه نفر دیگه از دوستام خونه ی ما جمع شدیم. احوال همو پرسیدیم، خوردیم و نوشیدیم و با صدای بلند شعرهای چند شاعر جوان رو دوره کردیم و بخصوص از شعر های نسرینا رضایی همه لذت بردیم. این دختر جوان و با استعداد و شاعر، با حرف ها و شعرهای نابش.

روز بسیار خوبی بود. 

تصمیم گرفتیم هر از گاهی این روز را تکرار کنیم. اما ساده تر از نظر خور و خوراک.

عصر با کیکی که رفیعه آورده بود، سالروز خوب و قشنگ تولد دوستمان را جشن گرفتیم و ع گرفتیم و (همی دریافتیم که چقدر چاق و بدقواره می باشیم) و خندیدیم.

دیوارهای خانه به اندازه ی ده سال صدا در خودش ضبط کرده بگمانم... 

روز بسیار خوب و شادی بود. جای شما چند دوست نازنینم سبز و خالی بود

فکر نمیکنم هیچ انرژی مثبت و خوبی مثل انرژی گرفتن از دیدن و بودن با دوستان و همراه خوب نباشد.




برچسب ها : یک روز خوب - گرفتیم
یک روز خوب
علامت سوال

پست ' علامت سوال ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست علامت سوال ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

علامت سوال

چرا پذیرفتن بعضی واقعیات اینقدر سخت است؟!

بخصوص چیزهایی که باید منتظرش می بودیم:

مثل  تغییر یک رابطه که روزی بنظر می رسید با تمام رابطه های دیگر فرق دارد و همیشگی ست. 

مثل پیر شدن و از دست دادن شکل و قیافه و اندامی که یک روز شاداب و جوان بود.

 از دست دادن بمرور سلامتی با بالا رفتن سن و پیر شدن سلول های بدن و هورمون ها.

یا از دست دادن پدر و مادر و عزیزانی که می دانیم مثل خودمان ابدی نیستند و یک روز خواهند رفت... مگر نه اینکه همه و همه چیز یک روز رفتنی هستند؟

مگر نه اینکه همه چیز در این جهان میراست؟

پس چرا وقتی که برایمان اتفاق می افتد، اینقدر متعجب می شویم و به دنبال چراهایش می گردیم؟

چرا اینقدر افسردگی به سراغمان می آید و نمی خواهیم با آن زود کنار بیاییم و واقعیت هایی که وجود دارند را بپذیریم؟ چون چه بخواهیم چه نخواهیم، این واقعیات وجود دارند. 




برچسب ها : علامت سوال - دادن ,اینقدر ,وجود دارند
علامت سوال
برگرفته از سایت خانه ی امن

پست ' برگرفته از سایت خانه ی امن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست برگرفته از سایت خانه ی امن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

برگرفته از سایت خانه ی امن

باران خسروی

    همسرم قبل از اینکه باهاش ازدواج کنم من رو می زد. حدود دو سال باهاش دوست بودم و بعد تصمیم به ازدواج گرفتیم. اما هیچ وقت به نظرم نرسید این زنگ خطری است، که نباید با این مرد ازدواج کنم. همیشه فکر می علت خشونتش به خاطر کارها یا رفتارهای عجیبی است که من دارم. از بچگی، ازنظر بقیه من رفتار و اخلاق عجیب غریبی داشتم. همین فلسفه رو هم توی هجده سال ازدواج در نظر گرفتم. همیشه تقصیر و اشتباه من بود و اگر می تونستم تغییر کنم، لابد شدت ضربات فیزیکی و خشونت کمتر می شد، گرچه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.

شدت ضربات فیزیکی و خشونت هرروز بیشتر می شد و اخلاق های من هم هرروز بدتر می شد. درنتیجه فکر می فایده ای نداره و من مسوول همه این خشونت ها هستم. کم کم دیگران ترکم ، فامیل های نزدیک، دختر ها و دختر هام، با من قطع رابطه و دوستای نزدیک چندین و چندساله ام دیگه تمایلی به تماس یا رفت وآمد با من نداشتن. بچه های خودم هم همیشه من رو مقصرمی دانستن و حتی دخترم یک بار به من گفت “روانی”!

می تونم بگم خانواده شوهرم هم از همون اول من رو دوست نداشتن و با ازدواجمان مخالف بودن، چون من یک سال ونیم از پسرشون بزرگ تر بودم. خانواده خودمم همیشه به اخلاق های من ایراد می گرفتن، به ویژه مادرم. می گفت “اگه اخلاقت رو بهتر کنی و جواب شوهرت رو ندی حتما شوهرت هم تغییر می کنه!”

من اخلاق های خاصی  داشتم، نه این قدر خاص که بگم از آدم های معمولی متفاوتم. خودم فکر می اخلاق های خاص من اخلاقیه که ممکنه تو بیشتر افراد جامعه دیده بشه. مثلا در گذشته خیلی حساس بودم و هر کی به من چیزی می گفت زود بهم برمی خورد و گاهی قهر می ، اما درنهایت توی دلم هیچی نمی موند و معمولا هم زود آشتی می .  یا با هر ی به قول معروف نمی ساختم، اما باید بگم درعین حال دختر خیلی شادی بودم. گاهی از نظر دیگران خوشحالی و شادیم بیش ازحد بود، گرچه که به مرور زمان بعد از ازدواجم دیگه در اون حد شاد نبودم.

اوایل بعد از به دنیا اومدن دختر اولم فکر می افسردگی بعد از زایمان گرفتم، اما با مرور زمان هم تغییر ن و بعد از چندین سال ازدواج، تبدیل به یه آدم غمگین و ناراحت شدم که هیچ چیزی شادش نمی کنه. با خودم فکر می این خصلت زندگی و بزرگ سال شدنه، آخه من یک مادر شاغل تمام وقت بودم با یک کار پراسترس. یک پسر دارم و یک دختر، و بعد از اون هاهم یک سقط داشتم وبچه سوم رو هیچ وقت نفهمیدم دختر بود یا پسر.

یه روز خیلی خسته بودم، از سرکار اومدم دیدم بچه ها خونه رو حس به هم ریختن و شوهرم نه تنها بهشون چیزی نگفته، بلکه یک انگشتشم بلند نکرد که کمکم کنه. منم باردار بودم باح های وخیم بارداری، خسته بودم و بی اعصاب. با شوهرم جروبحث ، مشاجره امون طول کشید و طبق معمول ختم شد به زدوخورد فیزیکی. این طور بود که به خونریزی افتادم و بچه ام همون شب توی بیمارستان سقط شد.

وقتی بچه بودم، یک اخلاقم رو خیلی دوست داشتم. همه می گفتن ستاره سر نترسی داره، از هیچ و هیچ چیز نمی ترسه. ازشنیدن این تعریف همیشه خوشحال می شدم، اما در طول ازدواج کم کم تبدیل به یک آدم ترسو، مضطرب و غمگین شدم. بعد از سقطم، کم کم شروع به کشیدن سیگار که همین هم باعث شد چندین بار از شوهرم کتک بخورم. خودش سیگار می کشید اما می گفت سیگار مال مرده که مسوولیت زیادی توی زندگی داره.

تبدیل به یک دروغگوی متخصص شدم، به راحتی می تونستم دلیل بیارم که چرا نمی تونم سر کار به موقع برسم، یا چرا با بقیه تعامل اجتماعی ندارم. در طول زمان کم کم آرایشگر خوبی هم شدم و به خوبی تمام کبودی های حاصل از کتک های شوهرم را می پوشاندم. یک بار بعد از کتک خوردن، به شوهرم گفتم فکر کنم یکی از استخوان های دستم ش ته، بهم گفت” راه بیمارستان رو بلدی، برو”.

ازش متنفر شدم و با تمام پوستم می تونستم تنفر رو حس کنم. از اون به بعد خوابای پریشونم شروع شد. توی خواب می کشتمش، هر شب به یک طریق، گاهی هم توی کشتن ناموفق بودم وتوی خواب هم کتک می خوردم. کم کم باعث شد حتی از خو دن بترسم. احساس متضادی داشتم، ی که توی خواب بهش ضربه می زدم،  تمام روز بعد احساس عذاب وجدان داشتم و سعی می باهاش مهربون باشم. ی هم که توی خواب کتک می خوردم، فردا شبش از خو دن دوباره می ترسیدم و در طول روز از هر حرکتی می ترسیدم و دوست نداشتم بخوابم، یا اگه نصف شب بیدار می شدم دیگه نمی خو دم. به همین دلیل همیشه در طول روز احساس خستگی و بی حوصلگی می .

کم کم دچار بی خو شدم واختلال خواب پیدا . این باعث شد روی اخلاقم هم تاثیر بگذارد. حس می مثل قبل نمی تونم خوب تمرکز کنم، اصلا تمرکز نداشتم و همین باعث می شد که هرروز یک اشتباه بزرگ انجام بدم. احساس می قدرت یادگیریم  را از دست دادم وخودمو مثل یک موجود خنگ می دیدم. همین وسط هم سر کار من رو مسوول یک پروژه جدید ، اما نتونستم از عهده اش بربیام و مدیریت اون پروژه رو از من گرفتن. چه قدر منتظر این لحظه بودم، بعد از دوازده سال کار توی اون شرکت لعنتی، اولین بار بود که این قدر از موقعیتم خوشحال بودم، اما انگار بدنم آماده پذیرش هیچ کار و فعالیت جدیدی نبود.

احساس سرخوردگی داشتم، همه رو مقصر می دونستم، از خودم خشمگین بودم، از شوهرم  و از بچه هام. انگار با یک خشم و تنفر همیشگی زندگی می . سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده بود و هرروز دچار یک بیماری می شدم. همیشه سرماخورده بودم، تابستان و زمستان فرقی نمی کرد.

کم کم دلم برای خودم می سوخت. شروع به خوندن توی اینترنت در مورد اختلال خواب و سعی از دلایلش رو بپرسم. خانوادگیم من رو به متخصص اعصاب ارجاع داد، اونم یک عالمه آزمایش انجام داد و در نهایت یک روانشناس خوب رو به من معرفی کرد. هیچ وقت از روانشناس ها خوشم نمی اومد و اوایل احساس خوبی نداشتم، اما الان می تونم بگم به روانشناسم معتادم. یک سال طول کشید تا بفهمم مشکل و ریشه همه این تغییرات و بیماری ها چیه.

نمی دونم که بتونم بعد هجده سال شوهرم رو به راحتی ترک کنم، اما دیگه مثل قدیم احساس خشم و نفرت ندارم. خوابام بهتر شده و می دونم که اگر به خودم کمک کنم و همین طوری به جلسات روان درمانیم ادامه بدم حتما می تونم در آینده تصمیم بهتری برای زندگیم بگیرم.




برچسب ها : برگرفته از سایت خانه ی امن - می ,کم کم ,شوهرم ,خواب ,بودم، ,همین ,مرور زمان ,ضربات فیزیکی
برگرفته از سایت خانه ی امن
انتظار های بی پایان

پست ' انتظار های بی پایان ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست انتظار های بی پایان ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

انتظار های بی پایان

هیچ دقت کردید که تمام ما آدما همیشه منتظریم. منتظر ی که می آید، موقعیت بخصوصی که دلمان می خواهد، چیزی که بدست بیاریم، سفری که در خیال و گاهی در رویایمان هست، زمانی که باید برای رسیدن تاریخ بخصوصی بگذرد، روزی که سرنوشت ساز و متفاوت است.

بچه (هایی) که بوجود بیایند، راه بیافتند، حرف زدن یاد بگیرند، دندان در بیاورند و بلا ه  بزرگ بشوند. بعد منتظر می شویم که وقت مدرسه و دبیرستان و شان برسد. بعد باز انتظار جدید... منتظر یک موقعیت شغلی خوب و تاپ برایشان با یک وار پول و البته همراه با سلامتی وووو

بعد هم که صد البته منتظر ازدواجشانیم و نوه های خیالی و در آ سر مرگ؟

انتظار همیشه با ماست. کم یا زیاد اما همیشگی و مداوم.


داشتم فکر می چقدر ذهنمان  رها می شد اگر این این انتظارها نبودند!

اما اگر اینچنین می شد، زندگیمان بره وار و قانع وار در حد ل کننده ترین شکل یک زندگی (در هر مرحله ای، تحصیل، کار، دانش وووو) نمی شد؟





برچسب ها : انتظار های بی پایان - منتظر
انتظار های بی پایان
امریکا و رفتار مس ه اش

پست ' امریکا و رفتار مس ه اش ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امریکا و رفتار مس ه اش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امریکا و رفتار مس ه اش

دو روزه دنیا رو غم گرفته بخاطر ز له ی وحشتناکی که تو ایران و عراق اتفاق افتاده. از پیرزن فقیری که لباساشو می بخشه تا شهردار تورنتو در کانادا که با خاموش لوح شهر، یه جوری همدر و میرسونه.

از راننده تا ی که کرایه ی یک روزشو به کمک اختصاص میده تا نونای تازه ای که ن روستایی می پزند و در حد توانشون به مصدومین می رسونند.

از سربازی که چهل و هشت ساعت نخو ده تا از لوازم مزدم محافظت کنه (این یکی دلمو به در آورد که اینموقع، واقعآ وقت یه؟) تا عروس بجنوردی که ج ه شو به مردم آسیب دیدیده می بخشه.

ووو...

وقتی ز له ای در هر کجای دنیا رخ میده و ده نفر جونشونو از دست میدن، تمام کشورا مدام اعلام می کنن و همدردی و شروع به کمک مالی. از جمله امریکا. اما دو روزه سکوت مس ه ی این ت بنظر من کثیف، داره از حس و فکر اصلی این ت نافخیمه بر میداره.

خیلی حرف دارم ولی یارای نوشتنم نیست...




برچسب ها : امریکا و رفتار مس ه اش
امریکا و رفتار مس ه اش
سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس

پست ' سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس

بعد از هزار و چهارصد سال همچنان طبل حسین می غرد!

آیا صدای طبل حسین عد را بیدار می کند یا عد را خفه می کند؟ آیا طبل حسین باعث شد که ون و مداحان با عرق جبین ارتزاق کنند یا با تولید افه و گسترش دروغ در اطراف منابر، دکان داری کنند؟


پنجاه و یک میلیون نفر زیر خط فقر رفته اند و حقوق بازنشستگان فرهنگی کمتر از دو میلیون تومان است و طبل حسین همچنان می غرد.


معادن کشور همه به بخش خصوصی که همان خاندان ون و ان نظامی است رسیده و دریای خزر به روسیه واگذار شده تنها سهم اندکی بجا مانده و طبل حسین همچنان می غرد.


کارخانه ها و کارگرانش با قیمت پایین به بخش خصوصی خودی ها رسیده و یک صد و پنجاه میلیارد دلار پول آزاد شده و تنها بیست میلیارد آن به صورت جنس به کشور بازگشته و بقیه به حساب های بانکی دیگران رفته و طبل حسین می غرد.


خون بهای مردم ایران در و یمن و عراق و لبنان و فلسطین و بحرین و سومالی و.... هزینه می شود در صورتی که شرافت مندان ایرانی با فروش کلیه و اعضای پیکر خود به پاکی زندگی می کنند و طبل حسین همچنان می غرد. 


آوای حکومتیان کشور رکورد گینس را ش ته، ولی مسئولین کشور همچنان در ایام محرم عزادارند و پیراهن سیاه و انگشتر عقیق و موی بلند بر صورت را تبلیغ می کنند و طبل حسین همچنان می غرد.


دو سوم مدارس ایران نا امن است و در حال ریزش اما مکتب خانه های ون با بالاترین ضریب استحکام و آسایش در حال آموزش علوم بیگانه، خیابان ها پر شده از پرچم و پارچه های سیاه، و شربت نذری و پلوی نذری تی و یا سهم برندگان تی، اما دخترکان با روپوشی مندرس به مدرسه می روند و طبل حسین همچنان می غرد.


تکایا پر شده از صلیب های بزرگ و غول پیکر که هیبت عزاداران ی را به رخ می کشاند و زنجیرها و قمه های وارداتی همچنان پیکرها را خونین و گل مالی صورت انسان آزاده را سرافکنده و حقیر می سازد و طبل حسین همچنان می غرد.


 با سپاس از دوست عزیزی که اسم نویسنده ی متن را برایم نوشتن: + جواد تقی زاده 




برچسب ها : سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس - حسین ,همچنان ,می غرد ,کشور ,صورت , ون ,همچنان می غرد ,حسین همچنان ,حسین همچنان می غرد
سخنرانی سکینه الماسی کنگان در مجلس
my pain is real

پست ' my pain is real ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست my pain is real ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

my pain is real

می دونم... می دونم که دردهای همه ی مردم دنیا واقعیه. ولی الآن قراره من از دردای خودم بنویسم... از زندگی که در حال حاضر، هیچی ازش بیادم نیست بجز بدبختی، درد و رنج و نامردمی دیدن در دوره های مختلف و آدمای جوراجور.

حتی همین شغلم رو که همیشه گفته و میگم عاشقشم، ازش خاطره هایی دارم که با بیاد آوردنشون فقط اشک و بغض سراغم میاد و بس!

نمی دونم این روزا چه مرگمه.

نمی دونم چرا از اون زمان هاییه که فقط نصفه ی خالی لیوان رو می بینم و تشنگی تمام سالهای زندگیم به رخم کشیده میشن.

نمی دونم... ولی هر چیه، یه بغض گنده هست.

یه تومار چرکی و متعفن.

یه بار خیلی سنگین رو دوشم که همیشه دیگران روم گذاشتن.

یه بغض عظیم که تو گلوم گیر کرده...

خسته و پر از غم از اینکه با وجود تمام تلاش های سالیان دراز و طولانی زندگیم، در نقطه ای ام که هستم.

تنهام

خسته ام

و برای اولین بار تو زندگیم، واسه خودم دلم می سوزه... راستی مس ه نیست؟ هست. همیشه خودم اینو در مورد دیگران مس ه و حالا خودم دچارش شدم. خج آور نیست؟

هست. می دونم...


 



برچسب ها : my pain is real - دونم
my pain is real
قسمتی از زندگی

پست ' قسمتی از زندگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قسمتی از زندگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قسمتی از زندگی

 با شیرین موافقم که احساس های غمگین و منفی هم جزوی از زندگی هستند و هیچکاریش هم نمی شود کرد. (بقول فروغ، باید هم باشند. خیلی هم خوب است) 

فقط باید صبور باشی تا از آن مرحله نیز بگذری. شاید بتوان حرکت این گذر را کمی تند کرد. اما متآسفانه زمان هایی مثل زمان افسردگی، دلت می خواهد تمام درها را بسته ببینی و پنجره ها را ببندی. خواب و خواب و خواب... بغض و بغض و بغض...

همان زمانی که در شرایط سنگین و بد نفس کشیدن قرار می گیری ولی انگار هوایی نیست.

زمانی که دلت می خواهد ی باشد که در آغوشش بگیری و تنهایی ات را قسمت کنی. یک دم از او بگیری و بازدم ات را با شدت، از پس گوش اش بیرون بدهی و آرام شوی.

ی که می شناسی و می شناسدت. ی که هر ی نیست و آشناست.

زمانی که تمام روز یک کلمه از دهانت خارج نشده و وحشت می کنی که: 

آیا فراموش شده ای بیش نیستم؟ 

 یاران کجا رفتند؟

 چرا دیگر و بخصوص حالا که بیشتر از هر زمانی به آنها نیاز دارم، سراغی از من نمی گیرند؟!

بعد فکر می کنی: شاید حرفی زده ام که دلخور شده اند... شاید کاری کرده ام که دیگر مرا دوست ندارند... بدتر از همه، شاید دیگر در اولویت های عزیزانشان نیستم...

تا به یکجور خودخواهی می رسی که در درون خودت راحتی و بس. بخاطر همین برای خودت زندانی درست می کنی و روحت را در آن حبس می کنی. ی را راه نمی دهی. نمی خواهی... از آدم ها دل آزرده شدی، بی آنکه گناهی داشته باشند! 




برچسب ها : قسمتی از زندگی - شاید ,زمانی ,خواب
قسمتی از زندگی
دلیل چیست؟

پست ' دلیل چیست؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دلیل چیست؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دلیل چیست؟


دلیل این اشتیاق عجیب چیست؟


http://tajavozmamnoo. /




برچسب ها : دلیل چیست؟
دلیل چیست؟
کدوم کار درستتره؟

پست ' کدوم کار درستتره؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کدوم کار درستتره؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کدوم کار درستتره؟

آقایی متولد 58 و متاهل، در شرایط خیلی بد و مشکل قرار گرفته و کلیه ش رو گذاشته برای فروش! همکاراش در به در پول جمع می کنند و وام می گیرند تا از فروش کلیه منصرف بشه . 

لطفآ تا اونجایی که می تونید خودتون و نزدیکانتون متقاعد بشید کار خیر این نیست که نذری غذا درست کنیم و دور هم بخوریم و قابلمه قابلمه به دوستان و فامیلامون بدیم. شاید فقط چند تا غذا به دست نیازمند واقعی برسه که بازم مهم نیست چند نفر یه وعده غذای داغ بخورن ، مهم اینه که  بدن یه نیازمند ناقص نشه .. 


6037691636703894

شماره کارت معصومه سعیدی فر / بانک صادرات 


لطفآ به اشتراک بذارید




برچسب ها : کدوم کار درستتره؟
کدوم کار درستتره؟
دست های هم را بگیریم

پست ' دست های هم را بگیریم ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دست های هم را بگیریم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دست های هم را بگیریم

اگر ی را می شناسید که منزلش تهران، شیراز، کرج، قم و  کرمانشاه هست و جزء بی بضاعتها ،بی س رست، و بد س رست هستند به آنها اطلاع بدهید به مرکز بروند تا بن نان و غذای پخته شده و لباس دریافت کنند.


آدرس مرکز :میدان خیابان 17 شهریور خیابان گوته پلاک 21

شنبه تا چهارشنبه 10 الی 17

در ضمن:در شوش شرقی خیابان مظاهری پلاک 303

خانه کودک دارند که می توانند بعد از ظهرها 2 تا 6 بچه هایشان را به خانه دوست ببرند.

طرح دلگرمی زمستانه


 اهدای لباس گرم، دارو و پتو برای ک ن کار، کارتن خواب ها و  نیازمندان شهرمان در استان های تهران، قم، شیراز و کرمان و ...

 مشارکت جمعی از نهادهای مردمی، موسسات و انجمنهای خیریه

بیایید بهترین چیزی که در توان داریم اهدا کنیم تا کرامت انسانها را پاس بداریم.

 شاید نتوانیم هوا را تغییر دهیم ولی دلی را دلگرم می کنیم و دستی را به یاری میفشاریم.


آدرس های تحویل در تهران: 


ونک، خیابان ملاصدرا، شیخ بھایی شمالی، بعد از میدان شیخ بھایی، پلاک 22 ، واحد 8

02188048155 تلفن

 دفتر انجمن ک ن فرشته اند.


پیروزی، ۵نیرو هوایی کوچه ساعتچی فر پلاک ۲۱ زنگ دوم 

09366960078آقای خیری


محدوده پاسداران، چهارراه پاسداران، بهارستان دوم، پلاک 17، زنگ دوم.

09123502272 خانم شهاب


محدوده جنوب تهران، میدان شهرری، کوچه کشاورز، پلاک4

09018127385 آقای عارفی

09211074119خانم نظری


محدوده لواسان

09121756775 خانم حسینی

 


محدوده تهرانپارس و حکیمیه شهرک شهید بهشتی

09193388416 آقای فعلی


محدوده شهرک گلستان.دبیرستان و راهنمایی دخترانه سما(2) ، میدان المپیک. بلوار د ده المپیک کوچه کاهه (ساعت 8تا 13)


محدوده تهرانسر شرقی . بلوار گلها . خیابان فجر . آزاد (دانشکده واحد تهرانسر) هرروز 8 صبح تا 17. تا 12


آباد شمالى ،بالاتر از چهار راه جلال، کوچه ى نهم ، پلاک بیست ، واحد دو 


09124868554 

خدابخش


میدان آزادى اتوبان سعیدى.اتوبان فتح.بلوار الغدیر.الغدیر جنوبى.کوچه علیپوران .

سراى محله شادآباد مرکز پرتو (09121248005)


کرج : مهرویلا .میدان مادر.رودکی غربی . پ281 واحد 4  (اقای نازپرور 09120503933)


آدرس های محل تحویل در قم:

نیروگاه، خیابان توحید بین کوچه ۴۲ و ۴۴، پلاک ۱۱۰۲

شنبه و پنجشنبه ساعت ۹ تا ۱۹

سایر روزها ۹ تا 12

09034833155آقای خاوری


آدرس های محل تحویل در شیراز:

چهارراه مشیر به طرف سه راه ی روبروی مسجد اقا احمد کوچه 61به طرف باغ ایلخانی پلاک 7

شماره تماس:  

09359361678 اقای رحیمی

09339863530 خانم قاضی پور

09164042184 خانم جمشید نژاد


کرمان

 خیابان وحشی بافقی، مرکز کرمانیان خانم کلانتری 09039654115

کرمانشاه

خیابان ارب ،روبرو شیر خوارگاه معتضدی . طبقه فوقانی نمایشگاه اروین . واحد 1 

تلفن:08338247515 ، 0936631590


لطفاً ، لطفاً در تمامی گروههایی که عضو هستید به اشتراک بگذارید.... 



برچسب ها : دست های هم را بگیریم - کوچه ,پلاک ,خیابان ,میدان ,واحد ,خانم
دست های هم را بگیریم
معیارها چقدر مهمند؟

پست ' معیارها چقدر مهمند؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست معیارها چقدر مهمند؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

معیارها چقدر مهمند؟

مدتهاست چند سوال مختلف سرم را مشغول کرده اند. مهمترین و بزرگترینش اینکه در تصمیم هایم چقدر اشتباه کرده ام و چقدر پافشاری برای نگه داشتن معیارهایم درست بوده اند؟ 

مگر نه اینست که گاهی اشتباه تصمیم می گیریم؟

اما بر این باور نیز هستم که هر انسانی، در شرایط بخصوصی که هست باید تصمیم بگیرد. بخاطر همین نمی توان پرسید: چرا اینکار را کردی؟ یا چرا آن راه دیگر را نرفتی و اینهمه زندگی را به خودت سخت می گیری؟

 این موضوع از نظر من، شامل پشیمانی های گاه و بیگاه هم می شود. بنظرم تصمیم هایی که می گیریم، بنا به محیط، شرایط و تفکر همان زمان بوده. فقط اگر به این نتیجه رسیدیم که اشتباه رفته ایم، تکرارش نکنیم... حتی گاهی با دیدن اشتباه دیگران، (از نظر و دید ما) می توان همان کار را نکرد و آن راه را نرفت.

اما باز یک سوال قلقلکم می دهد... با توجه به کوتاهی بیش از حد عمر، آیا باید اسلوب های انسانی را زیر پا گذاشت و با هر لذتی خوش بود؟ یا بعنوان یدک کشیدن نام انسان باید به آنها اهمیت بدهیم و سختگیرانه سعی کنیم خودمان را از خوشی های موقت یا حتی طولانی احساسی محروم کنیم؟





برچسب ها : معیارها چقدر مهمند؟ - تصمیم ,اشتباه ,چقدر
معیارها چقدر مهمند؟
قسمتی از زندگی

پست ' قسمتی از زندگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قسمتی از زندگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قسمتی از زندگی

 با شیرین موافقم که احساس های غمگین و منفی هم جزوی از زندگی هستند و هیچکاریش هم نمی شود کرد. (بقول فروغ، باید هم باشند. خیلی هم خوب است که باشند) 

فقط باید صبور باشی تا از آن مرحله نیز بگذری. شاید بتوان حرکت این گذر را کمی تند کرد. اما متآسفانه زمان هایی مثل زمان افسردگی، دلت می خواهد تمام درها را بسته ببینی و پنجره ها را ببندی. خواب و خواب و خواب... بغض و بغض و بغض...

همان زمانی که در شرایط سنگین و بد نفس کشیدن قرار می گیری ولی انگار هوایی نیست.

زمانی که دلت می خواهد ی باشد که در آغوشش بگیری و تنهایی ات را قسمت کنی. یک دم از او بگیری و بازدم ات را با شدت، از پس گوش اش بیرون بدهی و آرام شوی.

ی که می شناسی و می شناسدت. ی که هر ی نیست و آشناست.

زمانی که تمام روز یک کلمه از دهانت خارج نشده و وحشت می کنی که: 

آیا فراموش شده ای بیش نیستم؟ 

 یاران کجا رفتند؟

 چرا دیگر و بخصوص حالا که بیشتر از هر زمانی به آنها نیاز دارم، سراغی از من نمی گیرند؟!

بعد فکر می کنی: شاید حرفی زده ام که دلخور شده اند... شاید کاری کرده ام که دیگر مرا دوست ندارند... شاید دیگر در اولویت هایشان نیستم...

تا به یکجور خودخواهی می رسی که در درون خودت راحتی و بس. بخاطر همین برای خودت زندانی درست می کنی و روحت را در آن حبس می کنی. ی را راه نمی دهی. نمی خواهی... از آدم ها دل آزرده شدی، بی آنکه گناهی داشته باشند! 



برچسب ها : قسمتی از زندگی - زمانی ,شاید ,باشند ,خواب
قسمتی از زندگی
یه سوال از آقایون!

پست ' یه سوال از آقایون! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یه سوال از آقایون! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یه سوال از آقایون!

اگه با مادر، خواهر یا همسرتون عازم رستوران باشید یا کافی شاپ، به همسرتون بگن شما نمی تونی وارد بشی، شما همراهتو می فرستی خونه و تشریف می برید تو کافی شاپ قهوه کوفت می کنید؟

یا به احترام او، از لذت یه قهوه می گذرید؟





برچسب ها : یه سوال از آقایون!
یه سوال از آقایون!
معیارها چقدر مهمند؟

پست ' معیارها چقدر مهمند؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست معیارها چقدر مهمند؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

معیارها چقدر مهمند؟

مدتهاست چند سوال مختلف سرم را مشغول کرده اند. مهمترین و بزرگترینش اینکه در تصمیم هایم چقدر اشتباه کرده ام و چقدر پافشاری برای نگه داشتن معیارهایم درست بوده اند؟ 

مگر نه اینست که گاهی اشتباه تصمیم می گیریم؟

اما بر این باور نیز هستم که هر انسانی، در شرایط بخصوصی که هست باید تصمیم بگیرد. بخاطر همین نمی توان پرسید: چرا اینکار را کردی؟ یا چرا آن راه دیگر را نرفتی و اینهمه زندگی را به خودت سخت می گیری؟

 این موضوع از نظر من، شامل پشیمانی های گاه و بیگاه هم می شود. بنظرم تصمیم هایی که می گیریم، بنا به محیط، شرایط و تفکر همان زمان بوده. فقط اگر به این نتیجه رسیدیم که اشتباه رفته ایم، تکرارش نکنیم... حتی گاهی با دیدن اشتباه دیگران، (از نظر و دید ما) می توان همان کار را نکرد و آن راه را نرفت.

اما باز یک سوال قلقلکم می دهد... با توجه به کوتاهی بیش از حد عمر، آیا باید اسلوب های انسانی را زیر پا گذاشت و با هر لذتی خوش بود؟ یا بعنوان یدک کشیدن نام انسان باید به آنها اهمیت بدهیم و سختگیرانه سعی کنیم خودمان را از خوشی های موقت یا حتی طولانی محروم کنیم؟





برچسب ها : معیارها چقدر مهمند؟ - تصمیم ,اشتباه ,چقدر
معیارها چقدر مهمند؟
قسمت دوم جایی که...

پست ' قسمت دوم جایی که... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قسمت دوم جایی که... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قسمت دوم جایی که...

طبقه دوم

شماره ی شش:

اَن یک زن بسیار لاغر و ریزه میزه هست که  او هم یک بیماری خاص داره که اگه بموقع داروشو نخوره، جیغ های هیستریک میکشه و هیشکی زورش بهش نمیرسه. او با سگ کوچیک و سفیدش لولو زندگی میکنه. تا پارسال با پسرش لی بود ولی او رفت با ش خونه گرفت و مستقل شد. یه دختر هم داره که فوق العاده لوسه و مادرش اونو "بیچ" خطاب میکنه که اینجا اصلآ معنی خوبی نداره. یکبار با لبخند بهش گفتم: دختر خوبی بنظر میرسه، گفت: نمیشناسیش!

من و ان هر وقت همو ببینیم مدتی حرف می زنیم و احوال همو می پرسیم و از حال هم کمی خبر داریم. روزای اول من حتی از سگ ریزه اش فراری بودم ولی به مرور عادت و اونقدر پیشرفت که نازش هم میکنم. ولی نمیذارم لیسم بزنه چون از این کار سگ ها چندشم میشه. ( وگرنه می دونم اسباب ابراز علاقه شونه یا می خوان محبتشونو برسونن)

هفته ی پیش دختر ان با دوتا بچه هاش و یک سگ تازی سیاه و خیلی بزرگ از پله های پشتی بالا می اومد و من سگ رو ندیده بودم. چونکه من از پله های جلویی بالا می اومدم. 

سگ رو دیدم و با وحشت خشکم زد. ایستادم. سگ جلوتر اومد... به آرومی به دختر ان گفتم: لطفآ سگتو کنترل کن من می ترسم.

خندید و گفت: او وحشی نیست.

هیچ قلاده ای بهش وصل نبود و این اینجا غیر قانونیه. با ماس و در حالیکه به دیوار چسبیده بودم گفتم: من فوبیا دارم دست خودم نیست، خواهش می کنم کنترلش کن... صدای سگ زد و بدون اینکه عذرخواهی یا حتی نگاهم کنه، در حالی که شروع کرد از پله ها بالا رفتن گفت: وقتی سگی با دوتا بچه هست، یعنی که اون سگ امن هست. 

بدنم از ترس عرق نشسته بود و دیگه عصبانی شدم و گفتم: چون سگتو دوست داری فکر می کنی همه باید دوستش داشته باشن؟ و وارد خونه شدم و در رو کوفتم بهم.

از اون روز ان با من حرف نمیزنه و جواب سلاممو نداد. 

بعضی آدما تعریف که می کنند، نمیگن "من" چه یا گفتم که فلانی اینو گفت یا اینکار رو کرد. حدس می زنم دختر ان براش نگفته من دوبار ازش آروم و با لحنی که فهمیده بود پر از ترسه، حتی اگه از دید او احمقانه بود، ازش خواهش سگ رو کنترل کنه. ولی وقتی برای ان اونقدر ارزش نداشته باشه که دختری که می شناسه ممکنه مقصر باشه و من کار اشتباهی ن ، بیمورد می بینم براش بزور توضیح بدم.

امروز صبح برای بردن ها بیرون می رفتم و او رو دیدم که با روبدوشامبر لولو رو برده بود بیرون جیش کنه، اما از پله ها با سرعت بالا رفت. اگر ازم پرسید براش توضیح میدم وگرنه میذارم تو افکار خودش بمونه.

یه نوجوون یا بچه رو میشه با توضیح متوجه راه اشتباهش کرد، ولی یه آدم شصت ساله رو نه.

تجربه ها دارم که میگم.

ببینید می گن چی بسر درخت به اون قشنگی آورده

خاک بر سرش واقعآ


شماره پنج:

 زینای آفریقایی با دوتا پسراش زندگی میکنند که خیلی دوست داشتنی اند. او نرسه و خیلی مهربون.

هر کی مشکل یا بیماری داشته باشه داوطلب کمک میشه. در مقابل هر هدیه ریز یا درشت و همچنین هر خدمتی و کاری رو می پذیره.


شماره چهار: 

دنیس که خیلی خودشو خاص و بقول معروف تافته جدا بافته می بینه و دوست داره همیشه تصمیم گیرنده باشه. اما موقع عمل، هر کاری رو میندازه گردن دیگران تا انجامش بدن. کناری می ایسته یا میگه: منکه کار دارم باید برم. 

و فردای اون کار میاد تا ایراداشو بگیره... در مورد باغبونی اطراف ساختمونمون حرف میزنم.در ضمن بیش از حد فضوله که من لنگه شو از این نظر توی استرالیایی ها ندیدم. او دوتا سگ داره و گاهی سگ دوستشم میاره تا سگاش حال کنند لابد یا حوصله شون سر نره. یه گربه داشت که مُرد اما سه تا پرنده ی عشق هم داره که اونا رو توی خونه آزاد میذاره تا شب. ما همه دو اتاق خواب داریم و او یکی از اتاقاشو کرده مخصوص سه قفس بزرگ پایه دار برای پرنده هاش.

طبقه اول

شماره سه:

پملا که همه پم صداش می زنیم. با دختر گل و خوشگلش روبی ( یاقوت) زندگی میکنه.

زن ظریفی که خیلی آهسته صحبت میکنه. خوشروست با موهای بیش از حد بلند  و بیمزه ی بور و فری و چشمهایی که رنگ دریاست.

مهربونه و کاری بکار ی نداره فقط گاهی که خیلی بهش فشار میاد، پشت سرشون غیبت میکنه و یه ساعت تو را روی پاهایی که زانوهات دارن از درد زق زق میکنن نگه میداره. هیچوقت تو رو دعوت نمیکنه بری تو خونه اش چون یه بار منو مجبور شد و دیدم خونه خیلی درهم و برهمه. اونقدر که نمیشد روی مبل نشست! منم زود حرفمو خلاصه و زدم بیرون تا معذب نشه. 

درخت لیمویی هدیه گرفته بود و داشت خشک میشد، فکر کرد من بلدم چکار کنه تا نجاتش بده. که نبودم.

چندبار خونه ما اومده... تمام همسایه ها اومدن، بجز هری و لری چون همیشه بوی مشروبشون اذیتم میکنه.

جالبه که پم عاشق بالکنی منه ولی بالکنی خودش از تراس ما هم بزرگتره و می تونه خیلی قشنگش ه. یه بار بهش در جواب تعریفاش گفتم: اگه بخواد می تونم کمکش کنم تا بالکنی سرسبز و باصفایی درست کنه که به "بعد" موکول کرد.


خودم شماره دو هستم. نسرین خانوم 

نمی دونم چجوری از خودم بگم!!! باید از همسایه هامون بپرسم و براتون بنویسم.


و شماره یک... 

جکی که نرس اتاق عمله و تنها هست و نیست. یه گربه ی بزرگ و سفید ایرانی داره که مدام پشت اتاق خواب من نشسته! مدام دوستاش خونه شو پر میکنن. با هم پارتی می گیرن و بیماری او الکلی بودنشه.

 وقتی مست نیست دوست داشتنیه ولی وای از شبها... هیچ توی ساختمون از دست سر و صدای ضبط اش راحت نیست. بعد از ساعت ده اینجا ی اجازه نداره موسیقی یا سر و صدای بلند داشته باشه اما او گاهی از مستی بیهوش میشه. یه بار تا ساعت دو صبح من نشسته بودم و سرمو تو دستام گرفته بودم چون پلیس رو خبر کرده بودن ولی وقتی اومدن هر چی با پوتین کوفتند به در، نتوسنته بود بیاد درو باز کنه که بدونه ی نمی تونه از صدای موسیقی که پخش میشد، بخوابه.


با نوشتن اینها دارم فکر می کنم من توی یه دیوونه خونه زندگی می کنم که البته خودمم یکیشونم! 

قبول دارید هر ی بنوبه ی خودش یه دیوونگی هایی داره؟ 




برچسب ها : قسمت دوم جایی که... - خیلی ,خونه ,گفتم ,میکنه ,دختر ,دوست ,اتاق خواب ,داشته باشه ,زندگی میکنه
قسمت دوم جایی که...
منصف باشیم

پست ' منصف باشیم ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست منصف باشیم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

منصف باشیم


پیشنهاد می کنم این نوشته  رو از دست ندید و در بحث شرکت کنید


هشتک کلیشه برع

http://pppooonnnyyy. /post-254.aspx





برچسب ها : منصف باشیم
منصف باشیم
تق تق... نق نق

پست ' تق تق... نق نق ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تق تق... نق نق ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تق تق... نق نق

دلم برای روزای خوب و پر آرامش تنگ شده


گویا نمیشه مدت طولانی گوشات خواب باشن و نفس راحت بکشی




برچسب ها : تق تق... نق نق
تق تق... نق نق
تقصیر کی هست؟

پست ' تقصیر کی هست؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تقصیر کی هست؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تقصیر کی هست؟

هفته ی پیش برای من خیلی سنگین بود چون خبر تصادف شدید و وحشتناک برادر زاده هامو از شیراز بهم دادن. 

هر ماشین مچاله شده ی لادن رو دیده، فقط یک سوال در ذهنش خطور کرده بود: شما چجوری زنده موندین؟!

صبح ساعت هفت و نیم ، لادن راهی محل کارش بوده که نگار از او می خواد سر راهش، او رو به بیمارستانی که کار میکنه برسونه. سوار که میشن نگار سهل انگاری خطرناکی می کنه و کمربند ایمنیشو نمی بنده (آخه چرا عزیز دل من؟ کمی معذب باش ولی ایمن) 

 در یک بزرگراه شیراز، سر یک بلوار لادن تصمیم میگیره دور بزنه (نکن!  یک دقیقه دیرتر امن بپیچی بهتر از اینه که هیچوقت نپیچی دختر خوب!)  تا زودتر به محل کار نگار برسند. ماشینی مستقیم می آمده با سرعت 130 کیلومتر در ساعت! (به کجا چنین شتابان؟)

و نتیجه سه بار معلق زدن ماشین لادن میشه.

وقتی بالا ه ماشین بعد از س و دور زدن های متوالی متوقف میشه، لادن بلافاصله به بغل دستش نگاه میکنه تا خیالش از بابت نگار راحت بشه که می بینه خواهر گلش نیست. جلوی صندلی رو با زحمت چک میکنه ولی نگار نبوده!

به پشت سرش نگاه میکنه و می بینه او روی صندلی پشتی نشسته و سرش غرق خونه اما با لبخندی میگه: نگران نشو من حالم خوبه.

دوازده بخیه روی سر و ش تن استخوان تره قوه ی گردن نگار، کبودی تمام تن لادن و کوفتگی شدید، و صد البته شوک بزرگ بعد از تصادف برای هر سه نفر، نتیجه ی این شتاب ها و سهل انگاری های کوچک شد که می تونست اتفاق نیافته.

حالا ما به جنبه ی مثبت قضیه نگاه می کنیم و میگیم: 

می تونست بدتر از این بشه که خدا رو شکر نشد.

اما راستی اینهمه شتاب تو زندگی ارزش این بها رو داره؟




برچسب ها : تقصیر کی هست؟ - لادن ,نگار ,میکنه ,ماشین ,نگاه میکنه
تقصیر کی هست؟
جایی که من زندگی می کنم

پست ' جایی که من زندگی می کنم ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست جایی که من زندگی می کنم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

جایی که من زندگی می کنم

من در یک آپارتمان سه طبقه زندگی می کنم که در هر طبقه سه فلت وجود داره که همگی سعی می کنیم وقتی هم رو می بینیم لبخند بزنیم و روز بخیر بگیم. 

برای تشریح همسایه ها از طبقه ی سوم شروع می کنم.


طبقه ی سوم

شماره ی 9:

لری و هری که دو دوستند. دوتا موتور سیکلت های جدید مخصوص معلولین دارند اما معلول نیستند، فقط پیر شده اند! هری همیشه سرش رو بطرف راست حس کج میکنه موقع روندن  و کلاه لبه دار میذاره و موهای سفیدی داره. او کاری به کار ی نداره فقط هر ی پیدا میکنه میاره و توی گاراژش میذاره، بخاطر همینم جا نداره موتورشو اونجا پارک کنه و همیشه دم در گاراژ میذ . او فقط به سلام ح چطوره اکتفا میکنه و تو خودشه. یکبار بمن گفت که تابلوهای نقاشی رنگ و روغنش در موزه ی سیدنی هستند که موقع جوونی اونا رو کشیده. 

لری رفتار دوستانه ای داره و همیشه می ایسته و با موهایی که دوست داره نارنجیشون کنه حال آدمو می پرسه و اگه الکی بگی خوبم، میگه: امیدوارم بهتر بشید. روز خوبی داشته باشید و میره پی کارش. او هم یه گاراژ در دار واسه خودش داره که هری براش اونو پر کرده از ! او نیز موتورشو دم در گاراژش پارک میکنه.

اونا هروقت پولشون تموم میشه،  به در خونه های ماها میان و هربار از یکی قرض یا کمک مالی می خوان تا که حقوق می گیرن و پس بدن. 

یکی دوبار یادشون رفت قرضشونو به من پس بدن و من دیگه قرض نمیدم. بخصوص که شنیدم الکلی هستند.


شماره هشت:

جولیا زن جوون اروپایی که با دخترش لیزا زندگی میکنه. او و دختر زیباش رو هر وقت ببینید که چقدر لبخندای آروم و قشنگی دارن، باورتون نمیشه شبها چه جیغ های بنفشی سر هم می کشند! اونا یه سگ کوچولوی جولیا رو پیش خودشون آوردن و هر صبح و غروب اونو به پیاده روی می برند.

شماره هفت:

مِی گِن یک زن بیمار وسواسی شدید که یک سگ زشت و بزرگ و سیاه و مریض داره که من از اون سگ می ترسم. (کلآ به سگ های بزرگ فوبیا دارم) این سگ بخاطر آرتوروز نمیتونه بدوه و خیلی کنده ولی باز من ازش وحشت دارم. 

می گن دوست داره همه ی امور ساختمون رو کنترل کنه و طوری که خودش دوست داره اداره کنه. ساختمون و آدماشو. محض همینم دو بار با من بحثش شده که باید بگم زورم بهش نرسیده چون من در مقابل آدمای بی ادب، فورآ خلع صلاح میشم.

او به لری و هری گفته که حق ندارن موقع سیگار کشیدن به بالکنیشون برن. اونا سیگاری های شدیدی هستن... و بعد در ورودی و اصلی ساختمون رو همیشه باز نگه میداره تا از طبقه ی سوم، بوی سیگار هری و لری بیاد از پله ها پایین و ساختمون بو نگیره!!! 

براش توضیح دادم و ازش خواستم اینبار به سیگار کشیدن ی دقت کنه تا بدونه دود سنگین سیگار به بالا میره نه پایین. و در رو برای باز و بستن گذاشتن نه اینکه بیست و چهار ساعته باز باشه. اما باز بازش میذاره و یه تکه چوب هم میذاره زیرش تا بسته نشه!!!  حتی روزای خیلی سرد. روزای بارونی و بادی که بادهای سیدنی معروفه در حد صد کیلو متر در ساعت سرعتشه و گاهی (بی اغراق) در حد دو برابر.

بعد از دوبار که دیدم کار خودشو میکنه و خودشو میرونه، دعوتش تو خونه.

زد زیر گریه و گفت هیچ منو دوست نداره. گفتم من دارم ولی تو هم حواست به دیگران نیست. تو توی آپارتمان زندگی میکنی نه یه خونه. دیگران رو هم باید در نظر بگیری. گفت مریضم و به بوی غذای همسایه ی افریقاییمون زینا حساسم. خیلی ادویه استفاده میکنه و بوش تو ساختمون می پیچه... البته دروغ میگه، می خواد سگش راحت باشه. خودش دو سال پیش اینو بهم گفته بود و یادش نبود.

گفت داشتم جلوی ساختمونو جارو می ، دنیس رفته پیاده روی و برگشته دیده تموم نشده ازم خندیده. ولی من وسواس دارم وقتی جارو میکنم دوست دارم تمام برگا و حتی شن و خاک رو تمیز بروفم! گفتم ولی اینو هم می دونی که یه دقیقه بعد خاک و برگا سرجاشه بخاطر باد و درختای قدیمی کنار خیابون، مگه نه؟ گفت آره ولی دست خودم نیست.

من با همسایه ها هر وقت دیدمشون حرف زدم تا متوجه مشکل او باشن و اذیتش نکنند. و حالا او میره و جلوی ساختمون بعدی رو تمیز میکنه. روزای پنچشنبه سطل های ی تمام اهل کوچه رو میذاره لب خیابون و باعث میشه مردم نتونن اونشب پارک کنند و صداشون در اومده و بهش می توپند و او حالا غمگینه.

من و او قرار گذاشتیم وقتی چمن ها رو می زنن و صدا زیاده، و وقتی خیلی سرده و بعد از ساعت چهار عصر، در رو ببندیم. و حالا گوش شیطون کر، دو ماهیه این یکی برقراره.

او تمام شاخه های دزخت های قشنگ و پر گل جلوی ساختمون رو بریده تا ازشون برگ نریزه!!!

اینم ع درخت جلوی ساختمونمون تقدیم به شما قبل از اینکه می گن ترتیبشو بده و تبدیلش کنه به چندتا چوب خشک و غمگین.

اسم این درخت هست: دیروز، امروز ، فردا





ادامه دارد




برچسب ها : جایی که من زندگی می کنم - میکنه ,ساختمون ,دوست ,طبقه ,سیگار ,زندگی ,دوست داره ,جلوی ساختمون ,سیگار کشیدن
جایی که من زندگی می کنم
قسمت دوم جای...

پست ' قسمت دوم جای... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قسمت دوم جای... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قسمت دوم جای...

طبقه دوم

شماره ی شش:

اَن یک زن بسیار لاغر و ریزه میزه هست که  او هم یک بیماری خاص داره که اگه بموقع داروشو نخوره، جیغ های هیستریک میکشه و هیشکی زورش بهش نمیرسه. او با سگ کوچیک و سفیدش لولو زندگی میکنه. تا پارسال با پسرش لی بود ولی او رفت با ش خونه گرفت و مستقل شد. یه دختر هم داره که فوق العاده لوسه و مادرش اونو "بیچ" خطاب میکنه که اینجا اصلآ معنی خوبی نداره. یکبار با لبخند بهش گفتم: دختر خوبی بنظر میرسه، گفت: نمیشناسیش!

من و ان هر وقت همو ببینیم مدتی حرف می زنیم و احوال همو می پرسیم و از حال هم کمی خبر داریم. روزای اول من حتی از سگ ریزه اش فراری بودم ولی به مرور عادت و اونقدر پیشرفت که نازش هم میکنم. ولی نمیذارم لیسم بزنه چون از این کار سگ ها چندشم میشه. ( وگرنه می دونم اسباب ابراز علاقه شونه یا می خوان محبتشونو برسونن)

هفته ی پیش دختر ان با دوتا بچه هاش و یک سگ تازی سیاه و خیلی بزرگ از پله های پشتی بالا می اومد و من سگ رو ندیده بودم. چونکه من از پله های جلویی بالا می اومدم. 

سگ رو دیدم و با وحشت خشکم زد. ایستادم. سگ جلوتر اومد... به آرومی به دختر ان گفتم: لطفآ سگتو کنترل کن من می ترسم.

خندید و گفت: او وحشی نیست.

هیچ قلاده ای بهش وصل نبود و این اینجا غیر قانونیه. با ماس و در حالیکه به دیوار چسبیده بودم گفتم: من فوبیا دارم دست خودم نیست، خواهش می کنم کنترلش کن... صدای سگ زد و بدون اینکه عذرخواهی یا حتی نگاهم کنه، در حالی که شروع کرد از پله ها بالا رفتن گفت: وقتی سگی با دوتا بچه هست، یعنی که اون سگ امن هست. 

بدنم از ترس عرق نشسته بود و دیگه عصبانی شدم و گفتم: چون سگتو دوست داری فکر می کنی همه باید دوستش داشته باشن؟ و وارد خونه شدم و در رو کوفتم بهم.

از اون روز ان با من حرف نمیزنه و جواب سلاممو نداد. 

بعضی آدما تعریف که می کنند، نمیگن "من" چه یا گفتم که فلانی اینو گفت یا اینکار رو کرد. حدس می زنم دختر ان براش نگفته من دوبار ازش آروم و با لحنی که فهمیده بود پر از ترسه، حتی اگه از دید او احمقانه بود، ازش خواهش سگ رو کنترل کنه. ولی وقتی برای ان اونقدر ارزش نداشته باشه که دختری که می شناسه ممکنه مقصر باشه و من کار اشتباهی ن ، بیمورد می بینم براش بزور توضیح بدم.

امروز صبح برای بردن ها بیرون می رفتم و او رو دیدم که با روبدوشامبر لولو رو برده بود بیرون جیش کنه، اما از پله ها با سرعت بالا رفت. اگر ازم پرسید براش توضیح میدم وگرنه میذارم تو افکار خودش بمونه.

یه نوجوون یا بچه رو میشه با توضیح متوجه راه اشتباهش کرد، ولی یه آدم شصت ساله رو نه.

تجربه ها دارم که میگم.


شماره پنج:

 زینای آفریقایی با دوتا پسراش زندگی میکنند که خیلی دوست داشتنی اند. او نرسه و خیلی مهربون.

هر کی مشکل یا بیماری داشته باشه داوطلب کمک میشه. در مقابل هر هدیه ریز یا درشت و همچنین هر خدمتی و کاری رو می پذیره.


شماره چهار: 

دنیس که خیلی خودشو خاص و بقول معروف تافته جدا بافته می بینه و دوست داره همیشه تصمیم گیرنده باشه. اما موقع عمل، هر کاری رو میندازه گردن دیگران تا انجامش بدن. کناری می ایسته یا میگه: منکه کار دارم باید برم. 

و فردای اون کار میاد تا ایراداشو بگیره... در مورد باغبونی اطراف ساختمونمون حرف میزنم.در ضمن بیش از حد فضوله که من لنگه شو از این نظر توی استرالیایی ها ندیدم. او دوتا سگ داره و گاهی سگ دوستشم میاره تا سگاش حال کنند لابد یا حوصله شون سر نره. یه گربه داشت که مُرد اما سه تا پرنده ی عشق هم داره که اونا رو توی خونه آزاد میذاره تا شب. ما همه دو اتاق خواب داریم و او یکی از اتاقاشو کرده مخصوص سه قفس بزرگ پایه دار برای پرنده هاش.

طبقه اول

شماره سه:

پملا که همه پم صداش می زنیم. با دختر گل و خوشگلش روبی ( یاقوت) زندگی میکنه.

زن ظریفی که خیلی آهسته صحبت میکنه. خوشروست با موهای بیش از حد بلند  و بیمزه ی بور و فری و چشمهایی که رنگ دریاست.

مهربونه و کاری بکار ی نداره فقط گاهی که خیلی بهش فشار میاد، پشت سرشون غیبت میکنه و یه ساعت تو را روی پاهایی که زانوهات دارن از درد زق زق میکنن نگه میداره. هیچوقت تو رو دعوت نمیکنه بری تو خونه اش چون یه بار منو مجبور شد و دیدم خونه خیلی درهم و برهمه. اونقدر که نمیشد روی مبل نشست! منم زود حرفمو خلاصه و زدم بیرون تا معذب نشه. 

درخت لیمویی هدیه گرفته بود و داشت خشک میشد، فکر کرد من بلدم چکار کنه تا نجاتش بده. که نبودم.

چندبار خونه ما اومده... تمام همسایه ها اومدن، بجز هری و لری چون همیشه بوی مشروبشون اذیتم میکنه.

جالبه که پم عاشق بالکنی منه ولی بالکنی خودش از تراس ما هم بزرگتره و می تونه خیلی قشنگش ه. یه بار بهش در جواب تعریفاش گفتم: اگه بخواد می تونم کمکش کنم تا بالکنی سرسبز و باصفایی درست کنه که به "بعد" موکول کرد.


خودم شماره دو هستم. نسرین خانوم 

نمی دونم چجوری از خودم بگم!!! باید از همسایه هامون بپرسم و براتون بنویسم.


و شماره یک... 

جکی که نرس اتاق عمله و تنها هست و نیست. یه گربه ی بزرگ و سفید ایرانی داره که مدام پشت اتاق خواب من نشسته! مدام دوستاش خونه شو پر میکنن. با هم پارتی می گیرن و بیماری او الکلی بودنشه.

 وقتی مست نیست دوست داشتنیه ولی وای از شبها... هیچ توی ساختمون از دست سر و صدای ضبط اش راحت نیست. بعد از ساعت ده اینجا ی اجازه نداره موسیقی یا سر و صدای بلند داشته باشه اما او گاهی از مستی بیهوش میشه. یه بار تا ساعت دو صبح من نشسته بودم و سرمو تو دستام گرفته بودم چون پلیس رو خبر کرده بودن ولی وقتی اومدن هر چی با پوتین کوفتند به در، نتوسنته بود بیاد درو باز کنه که بدونه ی نمی تونه از صدای موسیقی که پخش میشد، بخوابه.


با نوشتن اینها دارم فکر می کنم من توی یه دیوونه خونه زندگی می کنم که البته خودمم یکیشونم! 

قبول دارید هر ی بنوبه ی خودش یه دیوونگی هایی داره؟ 




برچسب ها : قسمت دوم جای... - خیلی ,خونه ,گفتم ,میکنه ,دختر ,دوست ,اتاق خواب ,داشته باشه ,زندگی میکنه
قسمت دوم جای...
قانع بودن خوبه یا بد؟

پست ' قانع بودن خوبه یا بد؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قانع بودن خوبه یا بد؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قانع بودن خوبه یا بد؟

خب، در اینکه در دنبال علم، پیشرفت های شغلی و کلآ زندگی بهتر نباید قانع بود شکی نیست. اینکه در داشتن فضای بهتری برای زندگی خود و اطرافیانمون  و مادر زمین سعی کنیم هم.

بخصوص این رو تو رفتار و تصمیم های پسرم می بینم. هر از چند ماه، یکنقشه و ایده ی جدیدی برای خودش داره. سعی میکنه بهش برسه و بعد تا می بینه داره بهش نزدیک میشه، یه فکر نو داره! 

نمی دونم این رو باید به حساب این بذارم که ثبات قدم نداره یا این حال بخاطر سنشه و داره راهشو پیدا میکنه... و یادم میاد همسن او بودم که از خاکم کندم و راهی دیارهای دیگه ای شدم تا بتونم زندگی بهتری درست کنم.

 یادت بخیر جوونی که چقدر زود گذشتی و نمی دونستم با این سرعت ازم میگذری...

بگذریم، از موردی که می خواستم حرف بزنم دور شدم... چرا وقتی به یک زندگی آروم و یه سقف نسبتآ امن می رسیم، باز اون آرامش موقتیه؟

چرا هیچوقت راضی نیستیم؟

فراوون برام پیش اومده که با صدای بلند تو جمع یا تنهایی و توی دلم قدردان زندگیم باشم. زندگی که بخاطرش خیلی تلاش و سختی کشیدم، مثل تمام مردم... و منظورم در هر موردیه. 

حتی اگر از نظر مالی در نقطه ای که دوست دارم نباشم. همینکه محتاج ی نباشم، برام کافیه که آرامش داشته و خوشحال باشم. اما تازگیا مدام این فکر میاد سراغم که: 

کاش یه خونه داشتم.

حتی اگه شده یه کلبه ی جمع و جور. (یه خونه ی درندشت و لو هم بد نبود و باز راضی بودم تا این اجاره نشینی)

یادم افتاد به اون شعار مس ه و دلخوش کنکی که تو بچگیام زیاد شنیدم: اجاره نشینی و خوش نشینی!

بگو آلاخون والاخون بودن و نترس!

بگو دور ریختن پول هر ماه به چاهی که هیچوقت پر نمیشه. 

درسته که دو سه تا خاصیت داره، مثلآ اگه با همسایه هات جور نبودی، می تونی اسباب کشی کنی. خونه بزرگتر خواستی یا کوچکتر یا محله ی بالاتر یا پایین تر دلت بخواد راحتتر جابجا میشی. ولی نه... اینم نه! چون خونه داشته باشی هم می تونی بفروشی و بری جای دیگه...


مشخصه از همسایه هام دلخورم، مگه نه؟ آره درست حدس زدید. این روزا این شکلی ام: 

شاید فردا براتون نوشتم.




برچسب ها : قانع بودن خوبه یا بد؟ - زندگی ,خونه ,نشینی ,اجاره نشینی
قانع بودن خوبه یا بد؟
همسایه های من

پست ' همسایه های من ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست همسایه های من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

همسایه های من

من در یک آپارتمان سه طبقه زندگی می کنم که در هر طبقه سه فلت وجود داره که همگی سعی می کنیم وقتی هم رو می بینیم لبخند بزنیم و روز بخیر بگیم. 

برای تشریح همسایه ها از طبقه ی سوم شروع می کنم.


طبقه ی سوم

شماره ی 9:

لری و هری که دو دوستند. دوتا موتور سیکلت های جدید مخصوص معلولین دارند اما معلول نیستند، فقط پیر شده اند! هری همیشه سرش رو بطرف راست حس کج میکنه موقع روندن  و کلاه لبه دار میذاره و موهای سفیدی داره. او کاری به کار ی نداره فقط هر ی پیدا میکنه میاره و توی گاراژش میذاره، بخاطر همینم جا نداره موتورشو اونجا پارک کنه و همیشه دم در گاراژ میذ . او فقط به سلام ح چطوره اکتفا میکنه و تو خودشه. یکبار بمن گفت که تابلوهای نقاشی رنگ و روغنش در موزه ی سیدنی هستند که موقع جوونی اونا رو کشیده. 

لری رفتار دوستانه ای داره و همیشه می ایسته و با موهایی که دوست داره نارنجیشون کنه حال آدمو می پرسه و اگه الکی بگی خوبم، میگه: امیدوارم بهتر بشید. روز خوبی داشته باشید و میره پی کارش. او هم یه گاراژ در دار واسه خودش داره که هری براش اونو پر کرده از ! او نیز موتورشو دم در گاراژش پارک میکنه.

اونا هروقت پولشون تموم میشه،  به در خونه های ماها میان و هربار از یکی قرض یا کمک مالی می خوان تا که حقوق می گیرن و پس بدن. 

یکی دوبار یادشون رفت قرضشونو به من پس بدن و من دیگه کمک نمی کنم. بخصوص که شنیدم الکلی هستند.


شماره هشت:

جولیا زن جوونی که با دخترش لیزا زندگی میکنه. او و دختر زیباش رو هر وقت ببینید که چقدر لبخندای آروم و قشنگی دارن، باورتون نمیشه شبها چه جیغ های بنفشی سر هم می کشند! اونا یه سگ کوچولوی جولیا رو پیش خودشون آوردن و هر صبح و غروب اونو به پیاده روی می برند.

شماره هفت:

مِی گِن یک زن بیمار وسواسی شدید که یک سگ زشت و بزرگ و سیاه و مریض داره که من از اون سگ می ترسم. (کلآ به سگ های بزرگ فوبیا دارم) این سگ بخاطر آرتوروز نمیتونه بدوه و خیلی کنده ولی باز من ازش وحشت دارم. 

می گن دوست داره همه ی امور ساختمون رو کنترل کنه و طوری که خودش دوست داره اداره کنه. ساختمون و آدماشو. محض همینم دو بار با من بحثش شده که باید بگم زورم بهش نرسیده چون من در مقابل آدمای بی ادب، فورآ خلع صلاح میشم.

او به لری و هری گفته که حق دارن موقع سیگار کشیدن به بالکنیشون برن. اونا سیگاری های شدیدی هستن... و بعد در ورودی و اصلی ساختمون رو همیشه باز نگه میداره تا از طبقه ی سوم، بوی سیگار هری و لری بیاد از پله ها پایین و ساختمون بو نگیره!!! 

براش توضیح دادم و ازش خواستم اینبار به سیگار کشیدن ی دقت کنه تا بدونه دود سنگین سیگار به بالا میره نه پایین. و در رو برای باز و بستن گذاشتن نه اینکه بیست و چهار ساعته باز باشه. اما باز بازش میذاره و یه تکه چوب هم میذاره زیرش تا بسته نشه!!!  حتی روزای خیلی سرد. روزای بارونی و بادی که بادهای سیدنی معروفه در حد صد کیلو متر در ساعت سرعتشه و گاهی (بی اغراق) در حد دو برابر)

بعد از دوبار که دیدم کار خودشو میکنه و خودشو میرونه، دعوتش تو خونه

زد زیر گریه و گفت هیچ منو دوست نداره. گفتم من دارم ولی تو هم حواست به دیگران نیست. تو توی آپارتمان زندگی میکنی نه یه خونه. دیگران رو هم باید در نظر بگیری. گفت مریضم و به بوی غذای همسایه ی افریقاییمون زینا حساسم. خیلی ادویه استفاده میکنه و بوش تو ساختمون می پیچه... البته دروغ میگه، می خواد سگش راحت باشه. خودش دو سال پیش اینو بهم گفته بود و یادش نبود.

گفت داشتم جلوی ساختمونو جارو می ، دنیس رفته پیاده روی و برگشته دیده تموم نشده ازم خندیده. ولی من وسواس دارم وقتی جارو میکنم دوست دارم تمام برگا و حتی شن و خاک رو تمیز بروفم! گفتم ولی اینو هم می دونی که یه دقیقه بعد خاک و برگا سرجاشه بخاطر باد و درختای قدیمی کنار خیابون، مگه نه؟ گفت آره ولی دست خودم نیست.

من با همسایه ها هر وقت دیدمشون حرف زدم تا متوجه مشکل او باشن و اذیتش نکنند. و حالا او میره و جلوی ساختمون بعدی رو تمیز میکنه. روزای پنچشنبه سطل های ی تمام اهل کوچه رو میذاره لب خیابون و باعث میشه مردم نتونن اونشب پارک کنند و صداشون در اومده و بهش می توپند و او حالا غمگینه.

من و او قرار گذاشتیم وقتی چمن ها رو می زنن و صدا زیاده، و وقتی خیلی سرده و بعد از ساعت چهار عصر، در رو ببندیم. و حالا گوش شیطون کر، دو ماهیه این یکی برقراره.


طبقه دوم

شماره ی شش:

ان یک زن بسیار لاغر و ریزه میزه هست که  او هم یک بیماری خاص داره که اگه بموقع داروشو نخوره، جیغ های هیستریک میکشه و هیشکی زورش بهش نمیرسه. او با سگ کوچیک و سفیدش لولو زندگی میکنه. تا پارسال با پسرش لی بود ولی او رفت با ش خونه گرفت و مستقل زندگی میکنه. یه دختر هم داره که فوق العاده لوسه و مادرش اونو "بیچ" خطاب میکنه که اینجا اصلآ معنی خوبی نداره. یکبار با لبخند بهش گفتم: دختر خوبی بنظر میرسه. گفت: نمیشناسیش!

من و ان هر وقت همو ببینیم مدتی حرف می زنیم و احوال همو می پرسیم و می دونیم. روزای اول من حتی از سگ ریزه اش فراری بودم ولی به مرور عادت و اونقدر پیشرفت که نازش هم میکنم. ولی نمیذارم لیسم بزنه چون از این کار سگ ها چندشم میشه. ( وگرنه می دونم اسباب ابراز علاقه شونه یا می خوان محبتشونو برسونن)

هفته ی پیش دختر ان با دوتا بچه هاش و یک سگ تازی سیاه و خیلی بزرگ از پله های پشتی بالا می اومد و من سگ رو ندیده بودم.

من از پله های جلویی بالا می اومدم. 

سگ رو دیدم و با وحشت خشکم زد. ایستادم. سگ جلوتر اومد... به آرومی به دختر ان گفتم: لطفآ سگتو کنترل کن من می ترسم.

خندید و گفت: او وحشی نیست.

هیچ قلاده ای بهش وصل نبود و این اینجا غیر قانونیه. با ماس و در حالیکه به دیوار چسبیده بودم گفتم: من فوبیا دارم دست خودم نیست، خواهش می کنم کنترلش کن... صدای سگ زد و بدون اینکه عذرخواهی یا حتی نگاهم کنه، در حالی که شروع کرد از پله ها بالا رفتن گفت: وقتی سگی با دوتا بچه هست، یعنی که اون سگ امن هست. 

بدنم از ترس عرق نشسته بود و دیگه عصبانی شدم و گفتم: چون سگتو دوست داری فکر می کنی همه باید دوستش داشته باشن؟ و وارد خونه شدم و در رو کوفتم بهم.

از اون روز ان با من حرف نمیزنه و جواب سلاممو نداد. 

بعضی آدما تعریف که می کنند، نمیگن "من" چه یا گفتم که فلانی اینو گفت یا اینکار رو کرد. حدس می زنم دختر ان براش نگفته من دوبار ازش آروم و با لحنی که فهمیده بود پر از ترسه، حتی اگه از دید او احمقانه بود، ازش خواهش سگ رو کنترل کنه. ولی وقتی برای ان اونقدر ارزش نداشته باشه که دختری که می شناسه ممکنه مقصر باشه و من کار اشتباهی ن ، بیمورد می بینم براش توضیح بدم.

امروز صبح برای بردن ها بیرون می رفتم و او رو دیدم که با روبدوشامبر لولو رو برده بود بیرون جیش کنه، اما از پله ها با سرعت بالا رفت. اگر ازم پرسید براش توضیح میدم وگرنه میذارم تو افکار خودش بمونه.

یه نوجوون یا بچه رو میشه متوجه راه اشتباهش کرد، ولی یه آدم شصت ساله رو نه.

تجربه ها دارم که میگم


شماره پنج:

 زینای آفریقایی با دوتا پسراش زندگی میکنند که خیلی دوست داشتنی اند. او نرسه و خیلی مهربون.

هر کی مشکل یا بیماری داشته باشه داوطلب کمک میشه. در مقابل هر هدیه ریز یا درشت، هر خدمتی و کاری رو می پذیره.


شماره چهار: 

دنیس که خیلی خودشو بالا می بینه و دوست داره همیشه تصمیم گیرنده باشه. اما عمل هر کاری رو میندازه گردن دیگران تا انجامش بدن. کناری می ایسته یا میگه: منکه کار دارم باید برم. 

و فردای اون کار میاد تا ایراداشو بگیره... در مورد باغبونی اطراف ساختمونمون حرف میزنم.در ضمن بیش از حد فضوله که من لنگه شو از این نظر توی استرالیایی ها ندیدم. او دوتا سگ داره و گاهی سگ دوستشم میاره تا سگاش حال کنند لابد.

اینم ع درخت جلوی ساختمونمون تقدیم به شما

اسم این درخت هست: دیروز، امروز ، فردا



طبقه اول

شماره سه:

پملا که همه پم صداش می زنیم. با دختر گل و خوشگلش روبی (بمعنی یاقوت) زندگی میکنه.

زن ظریفی که خیلی آهسته صحبت میکنه. خوشروست با موهای بیش از حد بلند  بور و فری و چشمهایی که رنگ دریاست.

مهربونه و کاری بکار ی نداره فقط گاهی که خیلی بهش فشار میاد، غیبت میکنه و یه ساعت تو روی پاهایی که زانوهاش دارن از درد زق زق میکنن نگه میداره. هیچوقت تو رو دعوت نمیکنه بری تو خونه اش چون یه بار منو مجبور شد و دیدم خونه خیلی درهم و برهمه. اونقدر که نمیشد روی مبل نشست! منم زود حرفمو خلاصه و زدم بیرون تا معذب نشه.

چندبار خونه ما اومده... تمام همسایه ها بجز هری و لری چون همیشه بوی مشروبشون اذیتم میکنه.

جالبه که پم عاشق بالکنی منه ولی بالکنی خودش کمی از تراس ما بزرگتره و می تونه خیلی قشنگش ه. یه بار بهش در جواب تعریفاش گفتم: اگه بخواد می تونم کمکش کنم تا بالکنی سرسبز و باصفایی درست کنه.


خودم شماره دو هستم. نسرین خانوم 

نمی دونم چجوری از خودم بگم!!! باید از همسایه هامون بپرسم و براتون بنویسم.


و شماره یک... 

جکی که نرس اتاق عمله و تنهاست و نیست. مدام دوستاش خونه شو پر میکنن. با هم پارتی می گیرن و بیماری او الکلی بودنشه. وقتی مست نیست دوست داشتنیه ولی وای از شبها... هیچ توی ساختمون از دست سر و صدای ضبط اش راحت نیست. بعد از ساعت ده اینجا ی اجازه نداره موسیقی یا سر و صدای بلند داشته باشه اما او گاهی از مستی بیهوش میشه. یه بار تا ساعت دو صبح من نشسته بودم و سرمو تو دستام گرفته بودم چون پلیس رو خبر کرده بودن .لی وقتی اومدن هر چی با پوتین کوفتند به در، نتوسنته بود بیاد درو باز کنه که بدونه ی نمی تونه از صدای موسیقی که پخش میشد، بخوابه.


با نوشتن اینها دارم فکر می کنم من توی یه دیوونه خونه زندگی می کنم که البته خودمم یکیشونم!




برچسب ها : همسایه های من - میکنه ,خیلی ,دوست ,خونه ,زندگی ,گفتم ,دوست داره ,زندگی میکنه ,داشته باشه ,براش توضیح ,فوبیا دارم
همسایه های من
فصل شکوفه های گیلاس

پست ' فصل شکوفه های گیلاس ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فصل شکوفه های گیلاس ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فصل شکوفه های گیلاس

دو روز پیش دوستم رفیعه زنگ زد و گفت دارم میرم باغ ژاپنی ها چون فصل شکوفه های گیلاسه و  فوق العاده قشنگند، میای بریم؟

گفتم باید یه کار دارم تموم کنم واسه عصر.  اگه بذاری واسه فردا میام.

از اونجا که او یه رفیق و همراه م ه، قبول کرد یه روز دیرتر بره تا با هم باشیم و دیروز رفتیم.

بماند که توی راه گم شدیم و یک برابر و نیم زمانی که لازم بود تو راه بودیم چون نمی خواست به حرف نقشه خوان گوش بده که باعث تعجب و خنده با هم شد. مثلآ بعضی جاها نقشه خوان می گفت بپیچ، او مستقیم می رفت و می گفت: محلش نذار، داره اشتباه میگه می خواد گممون کنه (!!!) 

از دستش خیلی خندیدم و سربسرش گذاشتم. 

وقتی رسیدیم طولانی بودن بیمورد راه یادمون رفت. می خواستم چندتا ع گرفتم که براتون اینجا بذارم شاید شما هم خوشتون بیاد، ولی سایت آپلود ع راهم نمیده. 

پونی جان مددی تا ع ا رو نشونتون بدم.

بعد نوشت: ممنون پونی جان سایت جدید که بهم آدرس دادین خوب کار میکنه.


ع اول، تقدیم و بیاد عکاس هنرمندمون هانی گرفتم. کیفیت پایین ع ا رو ببخشید چون اونا رو با مبایل خیلی ساده ام گرفتم. 


ع دوم تقدیم به پونی عزیز




و بازع ششم هم  تقدیم به پونی هنرمند



کمی صبر پراشو باز کنه ولی نکرد وگرنه زیباییش صدبرابر میشه




برچسب ها : فصل شکوفه های گیلاس - پونی ,گرفتم ,نقشه خوان
فصل شکوفه های گیلاس
آنکه طاووس خواهد...

پست ' آنکه طاووس خواهد... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست آنکه طاووس خواهد... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

آنکه طاووس خواهد...

و اما قسمت مهیج و پایانی شکوفه های گیلاس... 


حدود یک ساله من از رانندگی محرومم. بخاطر همینم با اتوبوس تا نزدیک خونه ی دوستم رفته بودم که او از اونجا منو سوار کرد و راهی دیدار شکوفه های گیلاس و طاووس و... شدیم.

 وقتی خواستیم برگردیم، هر چی گفتم همون نزدیک خونه تون که برم داشتی پیادم کن نکرد. گفت خسته ایم ، می رسونمت. اینجوری یه ساعت راهش دور میشد که راضی نبودم ولی هر چی اصرار به حرفم گوش نکرد. رفتیم رستوران و بعدشم یه مغازه ایرانی روبروی خیابون بود، ازش یدهایی کردیم و راه افتادیم.  

وقتی پیاده ام می کرد، نزدیک جلوی پلی نگه داشت... با عجله کیسه های ید رو برداشتم، کتمو انداختم رو دستم و خداحافظی سریعی کردیم و رفت. تا حرکت کرد متوجه شدم کیفم سر کولم نیست... صداش زدم ، نشنید!

 زود رفتم در همسایه رو زدم و از پملا خواهش اجازه بده به مبایلم زنگ بزنم چون شماره رفیعه رو از حفظ نیستم. و لعنت به اینکه بجای اینکه مثل قدیم ها شماره ها رو از حفظ بگیرم، روی اسم های افراد فشار میدم و هیچکدومو بلد نیستم... اما بهرحال امیدوار بودم صدای مبایلو بشنوه و نگاه کنه به سمت صدا و ببینه کیفمو جا گذاشتم، برگرده.

بعد زنگ زدم به سر کار مزدک. ساعت پنج و ده دقیقه بود و او ساعت پنج و نیم تعطیل میشه بعد باید درهای فروشگاه رو با همکارش ببنده و خلاصه ی اعت و نیم دیگه به خونه می رسید... اگه خونه دوستش نمی رفت!

ازش خواستم بیاد و گفت فورآ راه می افته.

اما مجبور شدم توی راه پله ها بشینم تا اگر رفیعه برگشت، منو ببینه. که نیامد. 

خیلی سرد بود...

مزدک حدود یک ساعت بعد برگشت. فورآ شماره ی رفیعه رو گرفتم چون دیگه شک کرده بودم به اینکه شاید کیف موقع پیاده شدن از دستم افتاده و من متوجه نشده بودم و تمام زندگیم توش بود. ششصد دلار پول نقد، برای اینکه فکر می زود سر قرار می رسم و باید برم قسطمو بپردازم و دوتا کارت اعتباری و بانکی و تمام کارت های پزشکی وووو 

تا برداشت گفت الآن رسیدم! بیچاره به بد ترافیکی خورده بود وگرنه خونه هامون بیست دقیقه رانندگی بیشتر فاصله ندارن. 

کیف رو ندیده بود و صدای مبایلمو فکر کرده بود صدای نقشه خوانه.

رفت که توی ماشینو بگرده،  ولی مگه بر می گشت؟! 

 خلاصه بعد از قرنی آمد و گفت: هست و ما بسی شاد شدیم و غروبمان بخیر همی شد!  

روزتون بخیر و شادی و سلامتی 


این ع تقدیم به شیرین عزیز





برچسب ها : آنکه طاووس خواهد... - خونه ,ساعت ,اینکه ,صدای ,شماره ,رفیعه ,نزدیک خونه
آنکه طاووس خواهد...
عروسک بازی

پست ' عروسک بازی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست عروسک بازی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

عروسک بازی

لطفآ به من یاد بدید چطور می تونم مطلب کد دار بذارم. بعضی از داستان هامو می خوام قایم کنم 

***

امروز صبح همسایه مون آمد و گفت دوتا عروسک دکوری"قایم موشک بازی" داره می خواد بندازه دور ولی چون می دونست من می تونم  تغییرشون بدم و اینو قبلآ پشت در خونه مون دیده بود:



خواست ازم بپرسه که می خوامشون یا نه؟ گفتم آره بده بیکارم خوشگل و نونوارشون کنم.

ببینید چی بودن و چی شدن.

پسره رو فقط لباس از حراجی یده بودم واسه خیریه ، یکیشو کش رفتم با کلاهشو، ولی لباس دختره رو خودم با پارچه های زیاد اومده از قبل دوختم.


قبل از عمل:



بعد از عمل:






برچسب ها : عروسک بازی
عروسک بازی
قانع بودن خوبه یا بد؟

پست ' قانع بودن خوبه یا بد؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قانع بودن خوبه یا بد؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قانع بودن خوبه یا بد؟

خب، در اینکه در دنبال علم، پیشرفت های شغلی و کلآ زندگی بهتر نباید قانع بود شکی نیست. اینکه در داشتن فضای بهتری برای زندگی خود و اطرافیانمون  و مادر زمین سعی کنیم هم.

بخصوص این رو تو رفتار و تصمیم های پسرم می بینم. هر از چند ماه، یکنقشه و ایده ی جدیدی برای خودش داره. سعی میکنه بهش برسه و بعد تا می بینه داره بهش نزدیک میشه، یه فکر نو داره! 

نمی دونم این رو باید به حساب این بذارم که ثبات قدم نداره یا این حال بخاطر سنشه و داره راهشو پیدا میکنه... و یادم میاد همسن او بودم که از خاکم کندم و راهی دیارهای دیگه ای شدم تا بتونم زندگی بهتری درست کنم.

 یادت بخیر جوونی که چقدر زود گذشتی و نمی دونستم با این سرعت ازم میگذری...

بگذریم، از موردی که می خواستم حرف بزنم دور شدم... چرا وقتی به یک زندگی آروم و یه سقف نسبتآ امن می رسیم، باز اون آرامش موقتیه؟

چرا هیچوقت راضی نیستیم؟

فراوون برام پیش اومده که توی دلم قدردان زندگیم باشم. زندگی که بخاطرش خیلی تلاش و سختی کشیدم، مثل تمام مردم... و منظورم در هر موردیه. 

حتی اگر از نظر مالی در نقطه ای که دوست دارم نباشم. همینکه محتاج ی نباشم، برام کافیه که آرامش داشته باشم و خوشحال باشم. اما مدام این فکر میاد سراغم که: 

کاش یه خونه داشتم.

حتی اگه شده یه کلبه ی جمع و جور. (یه خونه ی درندشت و لو هم بد نبود و باز راضی بودم تا این احاره نشینی)

یادم افتاد به اون شعار مس ه و دلخوش کنکی که تو بچگیام زیاد شنیدم: اجاره نشینی و خوش نشینی!

بگو آلاخون والاخون بودن و نترس!

بگو دور ریختن پول هر ماه به چاهی که هیچوقت پر نمیشه. 

درسته که دو سه تا خاصیت داره، مثلآ اگه با همسایه هات جور نبودی، می تونی اسباب کشی کنی. خونه بزرگتر خواستی یا کوچکتر یا محله ی بالاتر یا پایین تر دلت بخواد راحتتر جابجا میشی. ولی نه... اینم نه! چون خونه داشته باشی هم می تونی بفروشی و بری جای دیگه...


مشخصه از همسایه هام دلخورم، مگه نه؟ آره درست حدس زدید. این روزا این شکلی ام: 

شاید فردا براتون نوشتم.




برچسب ها : قانع بودن خوبه یا بد؟ - زندگی ,خونه ,نشینی
قانع بودن خوبه یا بد؟
فصل شکوفه های گیلاس

پست ' فصل شکوفه های گیلاس ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فصل شکوفه های گیلاس ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فصل شکوفه های گیلاس

دو روز پیش دوستم رفیعه زنگ زد و گفت دارم میرم باغ ژاپنی ها چون فصل شکوفه های گیلاسه و  فوق العاده قشنگند، میای بریم؟

گفتم باید یه کار دارم تموم کنم واسه عصر.  اگه بذاری واسه فردا میام.

از اونجا که او یه رفیق و همراه م ه، قبول کرد یه روز دیرتر بره تا با هم باشیم و دیروز رفتیم.

بماند که توی راه گم شدیم و یک برابر و نیم زمانی که لازم بود تو راه بودیم چون نمی خواست به حرف نقشه خوان گوش بده که باعث تعجب و خنده با هم شد. مثلآ بعضی جاها نقشه خوان می گفت بپیچ، او مستقیم می رفت و می گفت: محلش نذار، داره اشتباه میگه می خواد گممون کنه (!!!) 

از دستش خیلی خندیدم و سربسرش گذاشتم. 

وقتی رسیدیم طولانی بودن بیمورد راه یادمون رفت. می خواستم چندتا ع گرفتم که براتون اینجا بذارم شاید شما هم خوشتون بیاد، ولی سایت آپلود ع راهم نمیده. 

پونی جان مددی تا ع ا رو نشونتون بدم.

بعد نوشت: ممنون پونی جان سایت جدید که بهم آدرس دادین خوب کار میکنه.


ع اول، تقدیم و بیاد عکاس هنرمندمون هانی گرفتم. کیفیت پایین ع ا رو ببخشید چون اونا رو با مبایل خیلی ساده ام گرفتم. 


ع دوم تقدیم به پونی عزیز




و بازع ششم هم  تقدیم به پونی هنرمند



کمی صبر پراشو باز کنه ولی نکرد وگرنه زیباییش صدبرابر میشه




برچسب ها : فصل شکوفه های گیلاس - پونی ,گرفتم ,نقشه خوان
فصل شکوفه های گیلاس
آنکه طاووس خواهد...

پست ' آنکه طاووس خواهد... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست آنکه طاووس خواهد... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

آنکه طاووس خواهد...

و اما قسمت مهیج و پایانی شکوفه های گیلاس... 


حدود یک ساله من از رانندگی محرومم. بخاطر همینم با اتوبوس تا نزدیک خونه ی دوستم رفته بودم که او از اونجا منو سوار کرد و راهی دیدار شکوفه های گیلاس و طاووس و... شدیم.

 وقتی خواستیم برگردیم، هر چی گفتم همون نزدیک خونه تون که برم داشتی پیادم کن نکرد. گفت خسته ایم ، می رسونمت. اینجوری یه ساعت راهش دور میشد که راضی نبودم ولی هر چی اصرار به حرفم گوش نکرد. رفتیم رستوران و بعدشم یه مغازه ایرانی روبروی خیابون بود، ازش یدهایی کردیم و راه افتادیم.  

وقتی پیاده ام می کرد، نزدیک جلوی پلی نگه داشت... با عجله کیسه های ید رو برداشتم، کتمو انداختم رو دستم و خداحافظی سریعی کردیم و رفت. تا حرکت کرد متوجه شدم کیفم سر کولم نیست... صداش زدم ، نشنید!

 زود رفتم در همسایه رو زدم و از پملا خواهش اجازه بده به مبایلم زنگ بزنم چون شماره رفیعه رو از حفظ نیستم. و لعنت به اینکه بجای اینکه مثل قدیم ها شماره ها رو از حفظ بگیرم، روی اسم های افراد فشار میدم و هیچکدومو بلد نیستم... اما بهرحال امیدوار بودم صدای مبایلو بشنوه و نگاه کنه به سمت صدا و ببینه کیفمو جا گذاشتم، برگرده.

بعد زنگ زدم به سر کار مزدک. ساعت پنج و ده دقیقه بود و او ساعت پنج و نیم تعطیل میشه بعد باید درهای فروشگاه رو با همکارش ببنده و خلاصه ی اعت و نیم دیگه به خونه می رسید... اگه خونه دوستش نمی رفت!

ازش خواستم بیاد و گفت فورآ راه می افته.

اما مجبور شدم توی راه پله ها بشینم تا اگر رفیعه برگشت، منو ببینه. که نیامد. 

خیلی سرد بود...

مزدک حدود یک ساعت بعد برگشت. فورآ شماره ی رفیعه رو گرفتم چون دیگه شک کرده بودم به اینکه شاید کیف موقع پیاده شدن از دستم افتاده و من متوجه نشده بودم و تمام زندگیم توش بود. ششصد دلار پول نقد، برای اینکه فکر می زود سر قرار می رسم و باید برم قسطمو بپردازم و دوتا کارت اعتباری و بانکی و تمام کارت های پزشکی وووو 

تا برداشت گفت الآن رسیدم! بیچاره به بد ترافیکی خورده بود وگرنه خونه هامون بیست دقیقه رانندگی بیشتر فاصله ندارن. 

کیف رو ندیده بود و صدای مبایلمو فکر کرده بود صدای نقشه خوانه.

رفت که توی ماشینو بگرده،  ولی مگه بر می گشت؟! 

 و ما بسی شاد شدیم و غروبمان بخیر همی شد! خلاصه بعد از قرنی آمد و گفت: هست. 

روزتون بخیر و شاد و سلامت 


این ع تقدیم به شیرین عزیز





برچسب ها : آنکه طاووس خواهد... - خونه ,ساعت ,اینکه ,صدای ,شماره ,رفیعه ,نزدیک خونه
آنکه طاووس خواهد...
اطلاعیه

پست ' اطلاعیه ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست اطلاعیه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

اطلاعیه

ک ن بی بضاعت در مدرنترین درمانگاه دندانپزشکی ایران به رایگان درمان می شوند

 

درمانگاه دندانپزشکی شبانه روزی هروی


تهران ـ میدان هروی ـ خیابان وفامنش ـ مکران شمالی ـ پلاک 18

تلفن برای وقت قبلی:

229884100


 لطفآ این خبر را به اشتراک بگذارید





برچسب ها : اطلاعیه
اطلاعیه
اطلاعیه برای تهرانی های عزیز

پست ' اطلاعیه برای تهرانی های عزیز ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست اطلاعیه برای تهرانی های عزیز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

اطلاعیه برای تهرانی های عزیز


در این مراکز گفتار درمانی و مشاور کودک

(بازی درمانی اختلال یادگیریو...) ارائه می شود.

 

مرکز مشاوره تارا: خیابان شریعتی نزدیک متروی شریعتی

بیمارستان باهنر: نیاوران

مرکز مشاوره صبا: خیابان پیروزی روبروی متروی نیروهوایی

مرکز مشاوره هستی: شهر ری

 

شماره تماس جهت هماهنگی و آدرس دقیق: 09039680360




و مهمان عزیز منید به دیدن چند ع بسیار زیبا اگه کلیک کنید رو آدرس پایین:


یک تبسم کافیست!





برچسب ها : اطلاعیه برای تهرانی های عزیز - مشاوره
اطلاعیه برای تهرانی های عزیز
پدوفیل ها را بشناسید!

پست ' پدوفیل ها را بشناسید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پدوفیل ها را بشناسید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پدوفیل ها را بشناسید!


تا ی  فرزندتان را لمس نکند


http://tajavozmamnoo. /


با تشکر از هانی عزیزم بخاطر در اختیار گذاشتن این مطلب 




برچسب ها : پدوفیل ها را بشناسید!
پدوفیل ها را بشناسید!
توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید

پست ' توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید


نتیجه تصویری برای 127 ساعت


معرفی : 127 ساعت

کارگردان : danny boyle

بازیگر : james franko

محصول : ۲۰۱۰

۱۲۷ ساعت داستان واقعی یک کوهنورد به نام آرون رالستون است که در حین کوهنوردی در گراند کانیون یک تخته سنگ روی دستش می افتد و او در یک کوه دور افتاده زندانی می شود. آرون در تمام مدت ۵ روزی که گیر افتاده بود از تمام ابزارهای ممکن که باعث ادامۀ حیاتش می شدند استفاده کرد. در آن مدت خانواده، دوستان، نامزد و دوستان کوهنوردش را به خاطر آورد. او به هیچ نگفته بود کجا می رود و هیچ امیدی نداشت که ی پیدایش کند. پس از دست و پنجه نرم ۵ روزه با مرگ، آرون این قدرت را در خودش می بیند که با قطع دستش از مچ، خودش را از تخته سنگ جدا کند و پس از ۶۵ پا بالا رفتن از کوه و کیلومترها پیاده روی خودش را نجات دهد.

این بدین دلیل در فهرست های روان شناسی مثبت گرا قرار گرفته که آرون (شخصیت اصلی ) نماد امید، پشتکار و شجاعت است.  


 تماشای به افرادی که ترس از خون دارند، توصیه نمی شود.



برچسب ها : توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید - ,آرون ,خودش
توصیه می کنم این رو که داستانش واقعیه ببینید
بشوییم یا نشوییم، سوال اینست!

پست ' بشوییم یا نشوییم، سوال اینست! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بشوییم یا نشوییم، سوال اینست! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بشوییم یا نشوییم، سوال اینست!

ده روزیه نتونستم زیاد اینجا باشم چون از نظر کاری خیلی شلوغ بودم ولی دلم برای دنیای وبلاگ و نوشتن هم تنگ شده بود.

ب دوستم زنگ زد و برام تعریف کرد که توی مجلس عروسی، یک نفر برخورد سرد و بی ادبانه ای باهاش داشته. تصمیم گرفته بود بهش زنگ بزنه و بهش بگه چقدر دلگیره و بقول معروف گلگی کنه. 

نظرمو پرسید که چی بگه اون آقا بیشتر بچرزه.

گفتم مگه نمیگی چندبار پیش اومده و باز تکرار کرده؟ گفت چرا.

گفتم پس فکر نمی کنی با باز موضوع فقط اعصاب خودتو بیشتر خط خطی می کنی؟ 

گفت ولی به دلمه!

گفتم وقتی گوشی شنوا نیست تو به کی می خوای حرف بزنی؟  

گفت پس چکار کنم؟ گفتم نمی دونم ولی من بودم به حساب بی احترامی به خودش می دونستم و رد می شدم. اونم با یه مرد هفتاد ساله که دیگه به تمام عادتاش خو کرده...  بعضیا متوجه نیستند که با رفتارشون شخصیت خودشون پایین میاد. اینم یکیش.

گفت نه. عصبانی نمیشم. بعدآ بهت میگم چی شد من باید بشورم بذارمش کنار دیوار خشک بشه (!!!)

و خداحافظی کردیم.

بعد از ربع ساعت برام پیامک داد: اعصابمو ریخت بهم نمی تونم الآن بهت زنگ بزنم. فردا بهت تلفن می کنم و برات تعریف می کنم!

***


می دونم و برام خیلی پیش اومده بخاطر حضور ذهن و کلام نداشتن در مقابل آدمایی که زبونشون تنده، بعدآ به خودم نهیب زدم که: باید اینو بهش می گفتم. باید اونو جواب می دادم و... 

ولی واقعآ ارزششو داره برای ی که در حال حاضر یه بار اعصابمونو ریخته بهم، یه بار دیگه انرژی و اعصاب بذاریم؟

ی که بی ادبه، با حرف من نوعی، رفتار و طرز فکر خودشو عوض نمی کنه. شاید فکر کنه که: اینم مثل خودمه و زبونش درازه، ولی فکر نمی کنم اینایی که مغزشون موقع برخورد با دیگران کوچیک میشه و دنیای اطرافشون فقط مختص به خودشون میشه رو بشه عوض کرد. این جور آدما اگه برای دیگران ارزش قائل بودن که رفتار بهتری می از اول. 

واقعآ کار درست کدومه؟

اگه بقول این دوستمون روبرو کنیم که بیشتر اعصابمون خورد میشه (هیچم خشک نمیشن کنار دیوار چون نمیذارن شما بشوریشون) 

اگه هم بقول من ت بمونی، همیشه ته دلت ناراحته چرا در مقابل رفتار بد اون آدم، نتونستی اعتراض کنی، بخصوص اگه شک نداشته باشی او حق نداشت این رفتار بد رو باهات داشته باشه.




برچسب ها : بشوییم یا نشوییم، سوال اینست! - گفتم ,رفتار ,میشه ,برام ,بقول ,کنار دیوار
بشوییم یا نشوییم، سوال اینست!
merrick hanna

پست ' merrick hanna ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست merrick hanna ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

merrick hanna

من هر کلیپ ی از این پسر بچه رو با لذت و ذوق می بینم. اگه می تونید تماشا کنید و با من سهیم بشید:


https://www.youtube.com/watch?v=8m6he77atjk







برچسب ها : merrick hanna
merrick hanna
زندگی، جنگ و دیگر هیچ

پست ' زندگی، جنگ و دیگر هیچ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست زندگی، جنگ و دیگر هیچ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

زندگی، جنگ و دیگر هیچ

یک ویدیوی کوتاه دیدم از سخنرانی لیلی گلستان. دختری که لکنت زبان داشت و تا زمان ازدواج در یک محیط مردسالارانه زندگی می کرد. بعد از ازدواج هم همسری داشت که با وجود سه فرزند هنوز می خواست مجرد زندگی کند، اما زیر یک سقف پنج نفره!

تعریف می کرد در مورد زمانی که در اوج بن بست عاطفی و مالی، کت را می خواند و همان کتاب، زندگی اش را دگرگون می کند. بخاطر همین تصمیم می گیرد با ترجمه ی کتاب، ایرانیان دیگر را نیز در خواندن آن سهیم کند.  (زندگی، جنگ و دیگر هیچ از اوریانا فالاچی)

مردم بسیار خوب استقبال می کنند، تا جایی که کتاب در عرض دو ماه به چاپ دوم می رسد! (در آن زمان تعداد چاپ هر کتاب در حدود دو هزار و سه هزار به بالا بود)

بزودی تصمیم می گیرد از همسرش جدا شود و با سه فرزندش در خانه ای که پدر در اختیارش می گذارد،زندگی جدیدی را شروع می کند. 

برای شروع، گاراژ خانه را (با تمام دوندگی های هر روزه و جانفرسایش) به کتابفروشی تبدیل می کند. بعد از پنج سال، آن را به گالری نقاشی تغییر می دهد که اولین تابلوهای آن را، نقاشی های سهراب سپهری که پسر اش بود تشکیل می دهند و با استقبال بسیار خوب مردم روبرو می شود.

کاری به اینکه خیلی ها گفتند معروفیت و فروش خوب کتاب هایش بخاطر معروفیت پدرش بود یا شهرت تابلوهای سهراب سپهری که در اوایل انقلاب شعرهایش باب موسیقی شده بود و همه جا پخش می شد و برای همه محبوب بود که موجب معروفی و شلوغ شدن گالری اش را ندارم. بحث من چیز دیگریست... 

بحثم روی بد و خوب بودن ترجمه های لیلی گلستان هم نیست.

یا باوجودی که در دلم به او یک "دم ات گرم و سرت خوش باد"  جانانه از این که یک انسان تنها با وجود سه فرزند، زندگی را ساخت هم نیست... 

چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم، تآثیر یک کتاب بود. 

یک نویسنده، چقدر می تواند قوی باشد و قلم پرتوانی داشته باشد که بتواند زندگی یک انسان دیگر را زیر و رو کند.




برچسب ها : زندگی، جنگ و دیگر هیچ - زندگی ,کتاب ,سهراب سپهری ,لیلی گلستان
زندگی، جنگ و دیگر هیچ
فصل شکوفه های گیلاس

پست ' فصل شکوفه های گیلاس ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فصل شکوفه های گیلاس ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فصل شکوفه های گیلاس

پریروز صبح دوستم رفیعه زنگ زد و گفت دارم میرم باغ ژاپنی ها چون فصل شکوفه های گیلاسه و بزودی شکوفه ها می ریزند. من می خوام برم ببینم چون فوق العاده قشنگند، میای بریم؟

گفتم باید یه کار دارم تموم کنم واسه عصر اگه بذاری واسه فردا میام.

از اونجا که او یه رفیق و همراه م یه، قبول کرد یه روز دیرتر بره تا با هم باشیم.

و دیروز رفتیم.

بماند که توی راه گم شدیم و یک برابر زمانی که لازم بود تو راه بودیم چون نمی خواست به حرف نقشه خوان گوش بده و بعضی جاها نقشه خوان می گفت بپیچ، او مستقیم می رفت و می گفت: محلش نذار، داره اشتباه میگه می خواد گممون کنه (!!!) 

از دستش خیلی خندیدم و سربسرش گذاشتم. 

وقتی رسیدیم طولانی بودن بیمورد راه یادمون رفت. می خواستم چندتا ع گرفتم که براتون اینجا بذارم شاید شما هم خوشتون بیاد، ولی سایت آپلود ع راهم نمیده. 

پونی جان مددی تا ع ا رو نشونتون بدم





برچسب ها : فصل شکوفه های گیلاس - شکوفه ,نقشه خوان
فصل شکوفه های گیلاس
بادبادک باز

پست ' بادبادک باز ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بادبادک باز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بادبادک باز

یکی از هدیه های خوبی که در ایران گرفتم، کتاب بادبادک باز از خالد حسینی بود که رفیق خوبم علیرضا آن را به من داد. 

تعریف آن را خیلی شنیده بودم و حتی چون اینجا در برهوتی از کتاب فارسی هستیم، سعی از طریق یوتیوپ، ش را ببینم که بخاطر زبان خاص آن که بگمانم پشتونی هست، هیچ نفهمیدم و بعد از چند دقیقه، عطایش را به لقایش بخشیدم. البته کیفیت هم خوب نبود. (اگر آدرس خوبی دارید ممنون میشم برام بنویسید چون دیگه زبانش برام مهم نیست و خیلی دلم می خواد شو هم ببینم)

امروز صبح که بیدار شدم، تصمیم گرفتم به یک خواسته ی نه چندان بزرگ اما در زمان خودش ناشدنی عمل کنم. سال های درازی بود که دلم می خواست یک روز، هیچ کاری نداشته باشم تا بی دغدغه ی کارهایم (در هر موردی)، در راحتترین وضع کتاب بخوانم و چه بهتر از اینکه در همین بالکنی، در یک روز نه چندان سرد، در آفت دلچسب بنشینم و از اینکار لذت ببرم.

دقیقآ دوازده ساعت پیش بود که کتاب را باز و همین الآن تمام شد. (368 صفحه)

خواندنش آنقدر جذاب بود که ظهر با سوختن پشت گردنم به نشیمن آمدم و عصر با تاریک شدن هوا و یخ زدن پاهایم مجبور شدم چراغ و بخاری را روشن کنم و یادم بیاید که چیزی نخورده ام.

این کتاب، یکی از بهترین کتاب هاییست که خوانده ام و آن را به شما پیشنهاد می کنم.

علیرضا جان ممنون برای دادن چنین هدیه ای 

باز هم از این کارها برادر 


پ ن:

دو سطر که بیادم خواهد ماند:


چه آرامش بخش است وقتی در زندگی ی کنارت باشد که بداند چه می خواهی!


و یک سوال تلخ:

آیا هیچ زندگی هست که پایان خوشی داشته باشد؟




برچسب ها : بادبادک باز - کتاب
بادبادک باز
کلمات تنم را کبود کرده اند

پست ' کلمات تنم را کبود کرده اند ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کلمات تنم را کبود کرده اند ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کلمات تنم را کبود کرده اند

امروز کتاب خوب شعر نسرینا رضایی ، بنام "کلمات تنم را کبود کرده اند" را برای سومین بار خواندم و لذت بردم.

شعرها کوتاه، کامل و گویا هستند و به نظرم (از لحاظ یک خواننده ی ساده) ایجاز های قوی و پاردادو های جالبی بودند که خواننده ای چون مرا به تحسین وا می داشت. چند ایراد به چشمم خورد که راحت از کنارشان گذشتم. چرا که این کتاب، اولین تجربه ی شاعر جوان است.

نسرینا را سالهاست با وبلاگ خوب و وزینش می شناسم. ((http://new-nr. /)) قلمی توانا دارد و نوشته هایش همیشه پر از غم و سنگینی اجتماعیست که در آن زندگی می کند. او فریادهایش را در غالب کلمات (شاید همان کلمات کبود شده) & از حلقوم بیرونشان می ریزد... فریادشان می کند و صدا به اعتراضی می گشاید و تکرارشان می کند.

شعرهای او همه ح عمومی دارند و حتی اگر در نقش عاشقانه می نویسد، "من" خواننده را به هوای دیگر جایی می برد که شخص و در خصوص نسرینا نیست. شاید به همین دلیل کتاب این شاعر که گمنام بود، در عرض دو سه ماه، به چاپ دوم رسید!

این کتاب را ب ید و بخوانید و شاعر را برای نوشتن بیشتر راغب تر کنید. 

 یکی از شعرهای محبوبم در این کتاب را برایتان اینجا تایپ می کنم:

فرق چندانی ندارد

که کجا ایستاده باشی،

وقتی که غربت

تا درون خانه ات پیش آمده باشد

خیابان

از نوک پاهایت آغاز می شود.


دیگر از فکر می ترسم

ی رویاهایم را دید می زند

و من

حال زنی را دارم

که دست سربازی بیگانه

روسری اش را از سرش برداشته...



 کتاب دوم، "سیب و درخت و دختر" را با تایپ درشت و راحتی خواندم که سوژه هایش برایم تازگی داشت. 

نویسنده اش تهمینه حدادی است.

جالبی نوشتارها به این بود هربار انسان را بچیزی شبیه سازی کرده بود: صدا، سیب، کنه و... 

ساده و در عین حال قوی نوشته شده بود. طوری که خواننده نمی توانست با شروع داستان، از فضای داستانک دور شود... حتی می توانم بگویم جزیی از آن می شود! 

خیلی جالب بود و یادگار خوب مهرناز عزیزم


باز هم از عزیزانم بابت این هدایا سپاسگزارم





برچسب ها : کلمات تنم را کبود کرده اند - خواننده ,کلمات ,شاعر ,کتاب ,کرده ,کبود ,کبود کرده
کلمات تنم را کبود کرده اند
شب بو ها را شب باید بویید!

پست ' شب بو ها را شب باید بویید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شب بو ها را شب باید بویید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شب بو ها را شب باید بویید!

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم یدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی بنفش و سفید بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که ام و خانواده ش زندگی می . تا عصر هر ی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع ید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آ خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می د و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با ت دن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی سفید و بنفش بود... حتمآ!


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!



برچسب ها : شب بو ها را شب باید بویید! - حیاط ,درخت ,باغچه ,بنفش ,تمیز کاری
شب بو ها را شب باید بویید!
باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!

پست ' باز هم یه چیزی که من نمی فهمم! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست باز هم یه چیزی که من نمی فهمم! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!

با دخترونه / پسرونه مدارس، چه پیامی می خوایم به بچه ها بدیم؟ 

اینکه فرق داریم؟

اینکه دخترا ناز دارند و پسرا زور؟

اینکه به بچه های پنج _ شش ساله به بالا اعتمادی نیست خودشونو کنترل کنند و باید از دور یاد بگیرن که حد و حدود یا احترام به بدن خودشون و جنس دیگر رو یاد بگیرن و عملی کنند؟

واقعآ چی؟


این صرفآ یه سواله و ارزش قانونی و شرعی دیگری ندارد.





برچسب ها : باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!
باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!
کجای زندگی ایستاده ام؟

پست ' کجای زندگی ایستاده ام؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کجای زندگی ایستاده ام؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کجای زندگی ایستاده ام؟

این روزها با خودم سخت درگیرم. توی سرم سوالیست که هنوز جو برایش پیدا نکرده ام:

  به زندگی چه داده ام؟

می دانم که زندگی منهم مثل دیگران، پر از خوب و بدها، بالا و پایین ها، زیبایی و زشتی ها، مهربانی و پلیدی ها، سلامتی و بیماری ها  و... بوده و خواهد بود. اما من به این زندگی چه داده ام.

مثل تمام مردم ناخواسته بدنیا آمده ام. به زمین پرتاب شده ام و شیره اش را در حد توانم کشیده ام، اما من چه به آن داده ام؟

در این چند روز، هر چه بیشتر دنبال جواب می گردم، کمتر پیدا می کنم.

این حس خوبی نیست.

در واقع، هیچ حسی نیست.

و این اصلآ حال و هوای خوبی به من نمی دهد.

دوست دارم قبل از دیوانه شدن، به جو برسم تا قانعم کند که بیهوده نقطه ای را پر نکرده ام.




برچسب ها : کجای زندگی ایستاده ام؟ - زندگی ,داده
کجای زندگی ایستاده ام؟
بادبادک باز

پست ' بادبادک باز ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بادبادک باز ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بادبادک باز

یکی از هدیه های خوبی که در ایران گرفتم، کتاب بادبادک باز از خالد حسینی بود که رفیق خوبم علیرضا آن را به من داد. 

تعریف آن را خیلی شنیده بودم و حتی چون اینجا در برهوتی از کتاب فارسی هستیم، سعی از طریق یوتیوپ، ش را ببینم که بخاطر زبان خاص آن که بگمانم پشتونی هست، هیچ نفهمیدم و بعد از چند دقیقه، عطایش را به لقایش بخشیدم. البته کیفیت هم خوب نبود. (اگر آدرس خوبی دارید ممنون میشم برام بنویسید چون دیگه زبانش برام مهم نیست و خیلی دلم می خواد شو هم ببینم)

امروز صبح که بیدار شدم، تصمیم گرفتم به یک خواسته ی نه چندان بزرگ اما در زمان خودش ناشدنی عمل کنم. سال های درازی بود که دلم می خواست یک روز، هیچ کاری نداشته باشم تا بی دغدغه ی کارهایم (در هر موردی)، در راحتترین وضع کتاب بخوانم و چه بهتر از اینکه در همین بالکنی، در یک روز نه چندان سرد، در آفت دلچسب بنشینم و از اینکار لذت ببرم.

دقیقآ دوازده ساعت پیش بود که کتاب را باز و همین الآن تمام شد. (368 صفحه)

خواندنش آنقدر جذاب بود که ظهر با سوختن پشت گردنم به نشیمن آمدم و عصر با تاریک شدن هوا و یخ زدن پاهایم مجبور شدم چراغ و بخاری را روشن کنم و یادم بیاید که چیزی نخورده ام.

این کتاب، یکی از بهترین کتاب هاییست که خوانده ام و آن را به شما پیشنهاد می کنم.

علیرضا جان ممنون برای دادن چنین هدیه ای 

باز هم از این کارها برادر 


پ ن:

دو سطر که بیادم خواهد ماند:


چه آرامش بخش است که در زندگی ی کنارت باشد که بداند چه می خواهی!


و یک سوال تلخ:

آیا هیچ زندگی هست که پایان خوشی داشته باشد؟




برچسب ها : بادبادک باز - کتاب
بادبادک باز
باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!

پست ' باز هم یه چیزی که من نمی فهمم! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست باز هم یه چیزی که من نمی فهمم! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!

با دخترونه / پسرونه مدارس، چه پیامی می خوایم به بچه ها بدیم؟ 

اینکه فرق داریم؟

اینکه دخترا ناز دارند و پسرا زور؟

اینکه به بچه های پنج _ شش ساله به بالا اعتمادی نیست خودشونو کنترل کنند و باید از دور یاد بگیرن که حد و حدود یا احترام به بدن خودشون و جنس دیگر رو یاد بگیرن و عملی کنند؟

واقعآ چی؟


این صرفآ یه سواله و ارزش قانونی و شرعی دیگری ندارد.





برچسب ها : باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!
باز هم یه چیزی که من نمی فهمم!
من در کجای زندگی ایستاده ام؟

پست ' من در کجای زندگی ایستاده ام؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست من در کجای زندگی ایستاده ام؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

من در کجای زندگی ایستاده ام؟

این روزها با خودم سخت درگیرم. توی سرم سوالیست که هنوز جو برایش پیدا نکرده ام: به زندگی چه داده ام؟

می دانم که زندگی منهم مثل دیگران، پر از خوب و بدها، بالا و پایین ها، زیبایی و زشتی ها، مهربانی و پلیدی ها، سلامتی و بیماری ها  و... بوده و خواهد بود. اما من به این زندگی چه داده ام.

مثل تمام مردم ناخواسته بدنیا آمده ام. به زمین پرتاب شده ام و شیره اش را در حد توانم کشیده ام، اما من چه به آن داده ام؟

در این چند روز، هر چه بیشتر دنبال جواب می گردم، کمتر پیدا می کنم.

این حس خوبی نیست.

در واقع، هیچ حسی نیست.

و این اصلآ حال و هوای خوبی به من نمی دهد.

دوست دارم قبل از دیوانه شدن، به جو برسم تا قانعم کند که بیهوده نقطه ای را پر نکرده ام.




برچسب ها : من در کجای زندگی ایستاده ام؟ - زندگی ,داده
من در کجای زندگی ایستاده ام؟
دهم تیر و قلب من

پست ' دهم تیر و قلب من ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دهم تیر و قلب من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دهم تیر و قلب من

از این روز متنفرم

کاش چنین روزی در تقویم من نبود:


پرنده های خوب، زود پرواز می کنند!

http://termehayerangi.blogsky.com/




برچسب ها : دهم تیر و قلب من
دهم تیر و قلب من
شب بو ها را شب باید بویید!

پست ' شب بو ها را شب باید بویید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شب بو ها را شب باید بویید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شب بو ها را شب باید بویید!

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم یدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی بنفش بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که ام و خانواده ش زندگی می . تا عصر هر ی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع ید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آ خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می د و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با ت دن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی سفید و بنفش بود... حتمآ!


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!



برچسب ها : شب بو ها را شب باید بویید! - حیاط ,درخت ,باغچه ,بنفش ,تمیز کاری
شب بو ها را شب باید بویید!
بازم یه چیزی که من نمی فهمم!

پست ' بازم یه چیزی که من نمی فهمم! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بازم یه چیزی که من نمی فهمم! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بازم یه چیزی که من نمی فهمم!

با دخترونه / پسرونه مدارس، چه پیامی می خوایم به بچه ها بدیم؟ 

اینکه فرق داریم؟

اینکه دخترا ناز دارند و پسرا زور؟

اینکه به بچه های پنج _ شش ساله به بالا اعتمادی نیست خودشونو کنترل کنند و باید از دور یاد بگیرن که حد و حدود یا احترام به بدن خودشون و جنس دیگر رو یاد بگیرن و عملی کنند؟

واقعآ چی؟


این صرفآ یه سواله و ارزش قانونی و شرعی دیگری نداره.





برچسب ها : بازم یه چیزی که من نمی فهمم!
بازم یه چیزی که من نمی فهمم!
عادات بچگی

پست ' عادات بچگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست عادات بچگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

عادات بچگی

یاد یه چیزی افتادم که شاید چهار سالم بود...

توی حیاط خونه ی ای که از همه ی هام بیشتر دوستش داشتم ایستاده بودم لب حوض و داشتم چیزی رو با صابون می شستم! و مادر و ام داشتن چیزی به هم می گفتن و می خندیدن ولی نگاه هر دوشون به من بود. 

بعدها که بزرگ شدم، مادرم برام گفت که وقتی بچه بودم یه عادت نگران کننده داشتم. تا یه دقیقه بیکار می شدم یا حوصله ام از بازی سر می رفت، هر چیز پارچه ای دم دستم بود رو بر می داشتم و هی می شستم! براش گفتم خونه و یاد اون روز رو. حتا یادمه یه لباس آبی تنم بود. بهم گفت مهمونی که می رفتیم، می رفتی سر کیفم و دستمالمو در میاوردی یواشکی و خودتو می رسوندی به شیر آب. البته ترجیحآ با صابون!  و اگه چیزی پیدا نمی کردی بشوری، یه تکه از لباس خودتو می شستی! 

بهش گفتم فکر کنم اونروز داشته بتو می گفته: ولش کن، سرشو اینجوری گرم می کنه... و تو داشتی با نگرانی به می گفتی: می ترسم آ ش رختشور بشه! 

مادرم اونقدر خندید که افتاد رو سرفه  

وقتی آدم به رویای بچه اش پر و بال نده همین میشه دیگه! رختشورم نشدم، آخه اینم زندگیه من دارم؟!  

 

حالا شما لو بدید اگه دوست دارید. عادت بچگیاتون چی بود؟

 

 



برچسب ها : عادات بچگی - داشتم ,چیزی
عادات بچگی
دهم تیر و قلب من

پست ' دهم تیر و قلب من ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دهم تیر و قلب من ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دهم تیر و قلب من

از این روز متنفرم

کاش چنین روزی در هیچ تقویمی نبود:


پرنده های خوب، زود پرواز می کنند!

http://termehayerangi.blogsky.com/




برچسب ها : دهم تیر و قلب من
دهم تیر و قلب من
شب بو ها را شب باید بویید!

پست ' شب بو ها را شب باید بویید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شب بو ها را شب باید بویید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شب بو ها را شب باید بویید!

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم یدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی بنفش بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که ام و خانواده ش زندگی می . تا عصر هر ی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع ید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آ خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می د و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با ت دن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی بنفش بود، حتمآ!


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!



برچسب ها : شب بو ها را شب باید بویید! - حیاط ,درخت ,باغچه ,بنفش ,تمیز کاری
شب بو ها را شب باید بویید!
9 درجه بالای صفر

پست ' 9 درجه بالای صفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 9 درجه بالای صفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

9 درجه بالای صفر

فقط میگم سردمه... سردمه و زانوهام یخ .

بخاری از صبح روشنه و روی زانوهام کیسه آبگرم گذاشتم ولی...


می دونم تحمل گرما بدتره و سخت تر ولی از سرما هم بیزارم


یه ذره حرارت درونی بفرستین لطفا

پست سریع را بهتر می پذیریم!


بعد نوشت:

منظورم از حرارت درونی، تو استخونام بود 




برچسب ها : 9 درجه بالای صفر
9 درجه بالای صفر
عادات بچگی

پست ' عادات بچگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست عادات بچگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

عادات بچگی

یاد یه چیزی افتادم که شاید چهار سالم بود...

توی حیاط خونه ی ای که از همه ی هام بیشتر دوستش داشتم ایستاده بودم لب حوض و داشتم چیزی رو با صابون می شستم! و مادر و ام داشتن چیزی به هم می گفتن و می خندیدن ولی نگاه هر دوشون به من بود. 

بعدها که بزرگ شدم، مادرم برام گفت که وقتی بچه بودم یه عادت نگران کننده داشتم. تا یه دقیقه بیکار می شدم یا حوصله ام از بازی سر می رفت، هر چیز پارچه ای دم دستم بود رو بر می داشتم و هی می شستم! براش گفتم خونه و یاد اون روز رو. حتا یادمه یه لباس آبی تنم بود. بهم گفت مهمونی که می رفتیم، می رفتی سر کیفم و دستمالمو در میاوردی یواشکی و خودتو می رسوندی به شیر آب. البته ترجیحآ با صابون!  و اگه چیزی پیدا نمی کردی بشوری، یه تکه از لباس خودتو می شستی! 

بهش گفتم فکر کنم اونروز داشته بتو می گفته: ولش کن، سرشو اینجوری گرم می کنه... و تو داشتی با نگرانی به می گفتی: می ترسم آ ش رختشور بشه! 

مادرم اونقدر خندید که افتاد رو سرفه  

وقتی آدم به رویای بچه اش پر و بال نده همین میشه دیگه! رختشورم نشدم، آخه اینم زندگیه من دارم؟!  

 

حالا شما لو بدید. عادت بچگیاتون چی بود؟

 

 



برچسب ها : عادات بچگی - داشتم ,چیزی
عادات بچگی
امروز، مهربان روزی ست

پست ' امروز، مهربان روزی ست ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امروز، مهربان روزی ست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امروز، مهربان روزی ست

امروز، روز خوب سالگرد تولد مهربانو و شیرین عزیز هست. 

چقدر بودن بعضی آدم ها از جمله این دو گل خوبه. بودنشون همیشه به آدم انرژی مثبت و خوبی میده. آدم حس میکنه پشتش گرمه، ی هست که دوستش داشته باشه و دوست داشتنیه براشون. 

فکر کنه، دنیا پر از آدمای خوبه، فقط باید سر راهت قرار بگیرن.

دوستتون دارم و به وجود هر دو تون می بالم


تولدتون مبارک عزیزای مهربون 


براتون بهترین روز و سال زندگیتونو آرزو می کنم 





برچسب ها : امروز، مهربان روزی ست
امروز، مهربان روزی ست
9 درجه بالای صفر

پست ' 9 درجه بالای صفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست 9 درجه بالای صفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

9 درجه بالای صفر

فقط میگم سردمه... سردمه و زانوهام یخ .

بخاری از صبح روشنه و روی زانوهام کیسه آبگرم گذاشتم ولی...


می دونم تحمل گرما بدتره و سخت تر ولی از سرما هم بیزارم


یه ذره حرارت درونی بفرستین لطفا

پست سریع را بهتر می پذیریم!




برچسب ها : 9 درجه بالای صفر
9 درجه بالای صفر
کاسه ماستی بنام معیار؟!

پست ' کاسه ماستی بنام معیار؟! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کاسه ماستی بنام معیار؟! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کاسه ماستی بنام معیار؟!

ایران که بودم، کاری ، عملی از من سر زد که دوست خوب و عزیزی که اتفاقآ خیلی هم دوستش دارم بهم گفت:

برام خیلی عجیبه که تو اونور دنیا زندگی می کنی ولی هنوز یه سری دیوار ها رو برای خودت نگه داشتی. 

از این طرز فکر خشکم زد چون آدم روشنیه. گفتم اون دیواری که تو میگی، معیارهای منه. 

ابرویی بالا انداخت و سری کج کرد به نشانه ی اینکه: عجیبه!

نمی دونم چرا این فکر براش مطرح شده بود که اینور آبی ها (یا همون اونور آبی ها) تو یه جور ولنگاری زندگی می کنند. حد و حدودی نمی شناسند و این برام برخورنده بود.  ولی به حساب این گذاشتم که: از محیط آزاد دوره. 

نمی دونست وقتی آدم تو یه محیط کاملآ آزاد زندگی می کنه، معیاراش براش به همون با ارزشی می مونن. 

دیگه دستت بسته نیست که بخوای حرص بزنی و یا به این فکر نمی کنی که پاتو از گلیمت درازتر کنی. ذهنت آزاده و برای خودت ارزش قائلی. بخاطر همینم عجیب نیست که آدمای خارجکی هم  وجدانی بیدار داشته باشند.  




برچسب ها : کاسه ماستی بنام معیار؟! - زندگی ,برای خودت
کاسه ماستی بنام معیار؟!
امروز روز مهربانیست

پست ' امروز روز مهربانیست ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امروز روز مهربانیست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امروز روز مهربانیست

امروز، روز خوب سالرگرد تولد مهربانو و شیرین عزیز هست. 

چقدر بودن بعضی آدم ها از جمله این دو گل خوبه. بودنشون همیشه به آدم انرژی مثبت و خوبی میده. آدم حس میکنه پشتش گرمه، ی هست که دوستش داشته باشه و دوست داشتنیه براشون. 

فکر کنه، دنیا پر از آدمای خوبه، فقط باید سر راهت قرار بگیرن.

دوستتون دارم و به وجود هر دو تون می بالم


تولدتون مبارک عزیزای مهربون 


براتون بهترین روز و سال زندگیتونو آرزو می کنم 





برچسب ها : امروز روز مهربانیست
امروز روز مهربانیست
امروز روز مهربانیست

پست ' امروز روز مهربانیست ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امروز روز مهربانیست ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امروز روز مهربانیست

امروز، روز خوب سالرگرد تولد مهربانو و شیرین عزیز هست. 

چقدر بودن بعضی آدم ها از جمله این دو گل خوبه. بودنشون همیشه به آدم انرژی مثبت و خوبی میده. آدم حس میکنه پشتش گرمه، ی هست که دوستش داشته باشه و دوست داشتنیه براش. 

فکر کنه، دنیا پر از آدمای خوبه، فقط باید سر راهت قرار بگیرن.

دوستتون دارم و به وجود هر دو تون می بالم


تولدتون مبارک عزیزای مهربون 




برچسب ها : امروز روز مهربانیست
امروز روز مهربانیست
روزهای بارانی

پست ' روزهای بارانی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست روزهای بارانی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

روزهای بارانی

با شروع فصل سرما و زمستان، برای من که کاربیرون  نمی کنم و یا درس نمی خونم، روزای خیلی بلندی برام رقم می خوره. جالبه که حتی صبح ها، نمی تونم بعد از بیدار شدن زیاد تو رختخواب بمونم و تلافی تمام سال هایی که هنوز هوا تاریک بود و باید رختخواب گرم و نرم رو ول می و به سر کار می رفتم را در بیارم... چقدر برای این روزای بازنشستگی نقشه کشیده بودم... چقدر دلم می خواست یه روز، فقط یه روز هیچ کاری نداشته باشم و هر چقدر دلم می خواد تو رختخواب بمونم، یه صبحونه مفصل و بدون دغدغه بخورم و لذت ببرم و بعد هر کاری ریل م میکنه رو انجام بدم. 

موسیقی گوش کنم. بخاری رو روشن کنم، پاهامو دراز کنم روی مبل روبروی این بالکنی قشنگم و کتاب بخونم... که خب امروز این یکی جزو برنامه ی بعد از وبلاگ  نویسیمه. 

هفته ی پیش هر روز یک قسمت از خونه رو زیر و رو تمیز ، این کار اول هر فصل من است... و جالب اینکه همیشه چیزی پیدا می کنم که ماههاست از آن استفاده نکرده ام که همه را می بخشم و جاهای تنگ شده را نجات می دهم 

 فکر می کنم باید برنامه ی آشپزی هر روزه را از سر بگیرم که مدت هاست نامرتب بوده. خودش هنریست و کاری مثبت... می دونستید با آشپزی، انرژی مثبت بیشتری به خانه تان وارد می کنید؟



روزهایتان آفت و پرخنده باد




برچسب ها : روزهای بارانی - کاری ,چقدر ,رختخواب
روزهای بارانی
بی شک های زندگی

پست ' بی شک های زندگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بی شک های زندگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بی شک های زندگی

هر آدمی می داند که زندگی مجموعه ایست از سلامتی و درد / خوشی و ناخوشی / وصل و ج /  رفاه و کمبود/  موفقیت و ش ت ووو... 

زندگی نمی تواند مدام به خوشی و سلامتی باشد، از همان بدو زندگی، از همان اولین نفس مستقل، درد را تجربه می کنیم و بلافاصله آغوش نرم و گرم مادر به ما آرامش می دهد. با رشد جسم، روحمان نیز بزرگ می شود و مدام تغییر می کنیم (خوب یا بد) 

زمان و زندگی و محیط نیز!

پس چرا اینهمه نق؟

اینهمه مصیبت خواندن از ناخوشی و بد بیاری از گذشته ای که شاید به نیم قرن پیش هم برسد...

 گاهی افرادی را می بینم که هنوز بیاد دارند در بچگی به زمین خورده اند و زانویشان زخم شده و خیلی دردشان گرفته و..! براستی که دهان ذهن آدم باز می ماند... 

قبول دارم که بعضی از زخم های روحی، برای همیشه جای زخم را بجا می گذارند، اما اینکه هزار سال قبل چه شد، بگمانم زیاده رویست.


از من بشنوید و تا می توانید، هر چه منفی را در زندگیتان پیش آمده فراموش کنید، لااقل برای آرامش خودتان!


پیشنهاد می کنم امروز صبح با یک نفس عمیق و نگاهی به آسمان شروع کنید... کافیست که بیشترین سعی خودمان را ، بقیه را به حساب "زندگی" بگذارید و بگذرید. 

بخودتان بگویید:

امروز می تواند روز تازه و زیبایی باشد.


روز خوش 




برچسب ها : بی شک های زندگی - زندگی
بی شک های زندگی
کاسه ماستی بنام معیار؟!

پست ' کاسه ماستی بنام معیار؟! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کاسه ماستی بنام معیار؟! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کاسه ماستی بنام معیار؟!

ایران که بودم، کاری ، عملی از من سر زد که دوست خوب و عزیزی که اتفاقآ خیلی هم دوستش دارم بهم گفت:

برام خیلی عجیبه که تو اونور دنیا زندگی می کنی ولی هنوز یه سری دیوار ها رو برای خودت نگه داشتی. 

از این طرز فکر خشکم زد چون آدم روشنیه. گفتم اون دیواری که تو میگی، معیارهای منه. 

ابرویی بالا انداخت و سری کج کرد به نشانه ی اینکه: عجیبه!

نمی دونم چرا این فکر براش مطرح شده بود که اینور آبی ها (یا همون اونور آبی ها) تو یه جور ولنگاری زندگی می کنند. حد و حدودی نمی شناسند و این برام برخورنده بود.  ولی به حساب این گذاشتم که: از محیط آزاد دوره. 

نمی دونست وقتی آدم تو یه محیط کاملآ آزاد زندگی می کنه، معیاراش براش به همون با ارزشی می مونند. 

دیگه دستت بسته نیست که بخوای حرص بزنی و یا به این فکر نمی کنی که پاتو از گلیمت درازتر کنی. ذهنت آزاده و برای خودت ارزش قائلی. بخاطر همینم عجیب نیست که آدمای خارجکی هم  وجدانی بیدار داشته باشند.  




برچسب ها : کاسه ماستی بنام معیار؟! - زندگی ,برای خودت
کاسه ماستی بنام معیار؟!
بی شک های زندگی

پست ' بی شک های زندگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بی شک های زندگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بی شک های زندگی

هر آدمی می داند که زندگی مجموعه ایست از سلامتی و درد / خوشی و ناخوشی / وصل و ج /  رفاه و کمبود/  و... 

زندگی نمی تواند مدام به خوشی و سلامتی باشد، از همان بدو زندگی، از همان اولین نفس مستقل، درد را تجربه می کنیم و بلافاصله، آغوش نرم و گرم مادر به ما آرامش می دهد. با رشد جسم، روحمان نیز بزرگ می شود و مدام تغییر می کنیم (خوب یا بد) 

زمان و زندگی و محیط نیز!

پس چرا اینهمه نق؟

اینهمه مصیبت خواندن از ناخوشی و بد بیاری از گذشته ای که شاید به نیم قرن پیش هم برسد...

 گاهی افرادی را می بینم که هنوز بیاد دارند در بچگی به زمین خورده اند و زانویشان زخم شده و خیلی دردشان گرفته و..! دهان ذهن آدم باز می ماند... 

قبول دارم که بعضی از زخم های روحی، برای همیشه جای زخم را بجا می گذارند، اما اینکه هزار سال چه شد، بگمانم زیاده رویست.


از من بشنوید و تا می توانید، هر چه منفی را در زندگیتان پیش آمده فراموش کنید، لااقل برای آرامش خودتان!


پیشنهاد می کنم امروز صبح با یک نفس عمیق و نگاهی به آسمان شروع کنید... بخودتان بگویید:

امروز می تواند روز تازه و زیبایی باشد.


روز خوش




برچسب ها : بی شک های زندگی - زندگی
بی شک های زندگی
به پسران...

پست ' به پسران... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست به پسران... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

به پسران...
  به پسران، دردی که همه کتمان می کنند

برگزیده از سایت خانه ی امن 

ماهرخ غلامحسین پور

امسال دوستی مجازی مان وارد چهارمین سال متوالی شده، در طول این چند ساله و بعد از آشنایی با او، ذهنم نسبت به موضوع به پسر بچه ها به شدت حساس و دردناک شده است. خود به خود بین آدم های دور و برم دنبال نشانه ها می گردم، مدام فضای مجازی را می کاوم. شاید مطلبی تسلادهنده یا هدایت کننده پیدا کنم و لینک مطلب را به امید کمکی هرچند ناچیز برایش کپی–پیست کنم. او با ی حرف نمی زند. عملا دوست ندارد. میلی هم برای مراجعه به مشاور یا روانکاو ندارد. اما به من اعتماد کرده و به شدت مراقب هستم مبادا اعتمادش را از دست بدهد.

پس از مصاحبه با یک قربانی خشونت خانگی که با اقبال رسانه ها مواجه شد برایم ایمیل زد. اولش با شرم و به سختی حرف می زد. آن روزها نمی دانستم چرا؟ باید تلاش می تا جمله هایش به نتیجه برسند و بتوانم توجهش را جلب کنم. مادرش را به خاطر نداشت. بعد از تولد پسرش، خانه را ترک کرده بود. ایی که مسئولیت نگهداری اش را داشت در سن چهارسالگی به علت ابتلای به سرطان درگذشته بود و درست بعد از مرگ مهربان، زندگی فاجعه بار او شروع شده بود.

پدرش که کارگر یک کارخانه در حاشیه شهر تهران بود از پنج سالگی تا یازده سالگی، به صورت پیوسته به او می کرد. بخش دردناک ماجرا اینجاست که او نمی دانسته این شکل رابطه خشونت بار، بخشی از تعریف متداول و هر روزه رابطه پدر- فرزندی نیست. او فکر می کرده همه پدرها همین اند. تا اینکه یک روز که از شدت درد و بی اختیاری مدفوع پیش دوست همکلاسی اش می نالیده و از او می پرسیده که او با این مسئله چه می کند؟ تازه آن موقع فهمیده چرا همه جای روحش درد می کند و خودش هم می ترسیده باورش کند.

اجازه می گیرم برای نوشتن این سطرها، شانه اش را بالا می اندازد و می گوید «به هر حال او مرده و هیچ هم نیست که مرا بشناسد.» هر بار از او می خواهم به مشاوره یا روانکاوی تن بدهد اما از هزینه بالای این خدمات لو درایران می گوید و تقریبا همه مکالمات مان به این جمله ختم می شود: «ماهرخ! ای کاش همه اینها رخ داده بود اما او نبود. کاش دیگری بود…..» و من مچاله می شوم. توی دلم و آه می کشم.

نرینگی دستکاری شده، عامل سکوت دهشتبار

بعد از حرف زدن های مداممان حس می کنم پسرانی که قربانی خشونت خانگی اند، به مراتب شرایطی دردناک تر و پیچیده تر از دخترانی را تجربه می کنند که در شرایط مشابه قرار گرفته اند.

اینجا حرف از یک ناظم به دانش آموز، وحشیانه یک مربی فوتبال به پسران علاقمند به این ورزش، چند نفر به پسرکی نوجوان بعد از آشنایی در فضای مجازی بی تاک، یا یک راننده جانی به پسرکی که با دلخوشی از مدرسه برمی گشته، نیست… صحبت از اتفاق تلخ تر و دهشتبارتری است که پایه ها و بنیان اعتماد هر انسانی را می تواند تا ابد به ویرانه ای غیر قابل ترمیم بدل کند. صحبت از پدر، برادر، ، عمو، پسر و پدر بزرگ به پسرکانی است که دلشان به امنیت خانه و انی گرم است که نقطه اتصالشان به زندگی هستند.

ی حرفی نمی زند

با واکاوی موضوع متوجه می شوید که در این مورد حرف های زیادی زده نشده. به ندرت ی از خانگی به پسران می نویسد. چرا که قربانیان ذکور خانگی، طرح این مسئله را دون شآن عنصر مردانگی و نرینگی می دانند که با آن هویت می یابند.

 آنها سال های متوالی با این درد کهنه خو می کنند، از پس و پیش احساساتشان، خشم و نفرت و پرخاشگری می بارد. حول ماجرا می چرخند و فقط به یک نقطه نمی پردازند. آنهم خود درد است. تاول عفونت باری که قلبشان را مریض کرده است، درد ناشی از خانگی ….غالبشان از طرح آن گریزان و ترسانند.

آنها سکوت می کنند و چه بسا هر کدام از آن آزاردیدگان ، تبدیل به آزاررسانانی دیگر خواهند شد. افکار عمومی هنوز هم خاطره تلخ کشتارهای «محمد بیجه» را از خاطر نبرده است. مرد جوانی که بیست و دو کودک را در پاکدشت تهران مورد قرار داد و کشت، چون از خشم ناشی از دوران کودکی رنج می برد.

نمی توانیم گزارش بدهیم

خانواده کودک رنجور شده، از ترس انگی که به پسر آزاردیده خواهد خورد و فاعلیت اش را زیر سوال می برد، در پی اثبات آن نیستند. گاهی ممکن است فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته به علت ترس و تهدید از سوی فرد آزاررسان و آسیبی که ممکن است به جانش برسد، در این مورد سکوت کرده باشد.

 اما همیشه نشانه ها و روایت هایی برای تردید نسبت به این موقعیت دشوار برای سایر اعضای خانواده وجود دارد.

نام و نشانی ریحانه را هم او به من می دهد. «ریحانه» پرستار بیمارستان زعیم است. بیمارستانی حوالی پاکدشت. او می گوید ک ن متعددی را به آنجا می آورند که از ناحیه زخمی هستند. درمان می شوند و به قربانگاه و مسلخشان برمی گردند.

«ما نمی توانیم گزارش بدهیم چون وقتی از کودک می پرسیم انکار و پنهانکاری می کند. خانواده اش می گویند به خاطر یبوست مدام و ترومای ناشی از سفتی مدفوع به این وضعیت دچار شده. ممکن است در مواردی این ادعا درست باشد اما مواردی هست که به شکل آشکاری می شود پنهان کاری و ترس والدین را دید. کودک از اسپاسم و درد در ناحیه رنج می برد.»

تصور می کنم حتی اگر نسبت به کلمه «متعدد» مردد باشم، حتی یک مورد هم می تواند دهشتناک باشد. کودکی که به علت عوارض ناشی از ، دچار زخم و شقاق شده، بقیه اعضای خانواده هم خبردار شده اند، او را درمان می کنند و باز هم به همان محیط دهشتبار قبلی برمی گردانند.

او می گوید ک ن مبتلا به «فیشر» یا همان زخم ی ممکن است علاوه بر ضربه های سخت روحی ناشی از ، ساعت ها به علت درد ناحیه در زمان اجابت مزاج، از رفتن به تو امتناع کنند.

آمارهای مخفی مانده

به راحتی می شود فهمید که به ندرت، زخم چرکین خانگی علیه پسران سرباز می کند. شاید یکی از دلایل پنهانکاری و سکوتی که خانواده قربانی در پیش می گیرند، مجازات های سنگینی است که جامعه و قانون برای فرد م در نظر گرفته است. ممکن است فرد قربانی سکوت کند چون نمی خواهد عضو دیگر خانواده را با مجازات هایی از آن دست روبرو کند.


تنها آمار موجود برمی گردد به گفت و گوی سال ۱۳۹۱ «اسماعیل احمدی مقدم»، فرمانده سابق نیروی انتظامی ایران با رو مه قانون که در آن گفت وگو درباره آمار پرونده های به ثبت رسیده در مورد به پسران زیر ۱۵ سال اظهار نظر کرده بود. او گفته بود:«از نهصد پرونده ثبت شده درباره در سال ۱۳۹۰، حدود ۴۰ درصد آمار مربوط به به ن و ۶۰ درصد آن مربوط به مردان بوده که بیشتر این افراد در گروه سنی زیر ۱۵ سال بوده اند.»

 



برچسب ها : به پسران... - ,مورد ,ناشی ,ممکن ,پسران ,کرده , خانگی ,ناحیه ,اعضای خانواده ,نمی توانیم گزارش ,مورد
به پسران...
روزهای بارانی

پست ' روزهای بارانی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست روزهای بارانی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

روزهای بارانی


با شروع فصل سرما و زمستان، برای من که کاربیرون  نمی کنم و یا درس نمی خونم، روزای خیلی بلندی برام رقم می خوره. جالبه که حتی صبح ها، نمی تونم بعد از بیدار شدن زیاد تو رختخواب بمونم و تلافی تمام سال هایی که هنوز هوا تاریک بود و باید رختخواب گرم و نرم رو ول می و به سر کار می رفتم را در بیارم... چقدر برای این روزای بازنشستگی نقشه کشیده بودم... چقدر دلم می خواست یه روز، فقط یه روز هیچ کاری نداشته باشم و هر چقدر دلم می خواد تو رختخواب بمونم، یه صبحونه مفصل و بدون دغدغه بخورم و لذت ببرم و بعد هر کاری ریل م میکنه رو انجام بدم. 

موسیقی گوش کنم. بخاری رو روشن کنم، پاهامو دراز کنم روی مبل روبروی این بالکنی قشنگم و کتاب بخونم... که خب امروز این یکی جزو برنامه ی بعد از وبلاگ  نویسیمه. 

هفته ی پیش هر روز یک قسمت از خونه رو زیر و رو تمیز ، این کار اول هر فصل من است... و جالب اینکه همیشه چیزی پیدا می کنم که ماههاست از آن استفاده نکرده ام که همه را می بخشم و جاهای تنگ شده را نجات می دهم 

 فکر می کنم باید برنامه ی آشپزی هر روزه را از سر بگیرم که مدت هاست نامرتب بوده. خودش هنریست و کاری مثبت... می دونستید با آشپزی، انرژی مثبت بیشتری به خانه تان وارد می کنید؟



روزهایتان آفت و پرخنده باد




برچسب ها : روزهای بارانی - کاری ,چقدر ,رختخواب
روزهای بارانی
تولد ملکه بمن چه؟

پست ' تولد ملکه بمن چه؟ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تولد ملکه بمن چه؟ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تولد ملکه بمن چه؟

امروز تولد ملکه ی انگلیسه ولی توی استرالیا تعطیل رسمیه. مس ه نیست؟

تا چند سال پیش استرالیا زیر سلطه ی انگلیس بود، ولی وقتی استرالیا دویست ساله شد، از زیر سلطه شون در اومد. دیگه چرا؟

فکر می کنم نمایشی بیشتر نبوده، چون هنوز هم که هنوزه... 

بگذریم...

شماره ی اتوبوسا رو نگاه کنید... بعد به قیافه های آدما و مسافرای توش. 

هر چی شماره اتوبوس به طرف بالای شهر میره، قیافه ها ریل تر و آرومتره. حتی خیلیاشون لبخندی هم تو چشم ها و رو لبشونه.

حالا به شماره اتوبوسی دقت کنید که به طرف پایین شهر حرکت میکنه... 

آره!

درسته.

عمق اخم ها... 

نگاه های مسخ شده و خیره به جایی که هیچ جای بخصوصی نیست.

نگرانی تو تمام حرکاتشون موج میزنه...

بنظر من پول اولین عامل رفاه و راحتیه. و آدمی که در رفاهه، می تونه هر برنامه ای که دوست داره رو تو زندگیش پیاده کنه: سفر، کارای خیریه، ید یه خونه ی دلخواه، هدیه دادن، بازم مسافرت، رفتن هر هفته به کنسرت یا تئاتر و... روهم رفته آرامش داره، پس شاده. از زندگیش راضیه...




برچسب ها : تولد ملکه بمن چه؟ - شماره ,استرالیا ,تولد ملکه
تولد ملکه بمن چه؟
به پسران...

پست ' به پسران... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست به پسران... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

به پسران...
  به پسران، دردی که همه کتمان می کنند

برگزیده از سایت خانه ی امن 

ماهرخ غلامحسین پور

امسال دوستی مجازی مان وارد چهارمین سال متوالی شده، در طول این چند ساله و بعد از آشنایی با او، ذهنم نسبت به موضوع به پسر بچه ها به شدت حساس و دردناک شده است. خود به خود بین آدم های دور و برم دنبال نشانه ها می گردم، مدام فضای مجازی را می کاوم. شاید مطلبی تسلادهنده یا هدایت کننده پیدا کنم و لینک مطلب را به امید کمکی هرچند ناچیز برایش کپی–پیست کنم. او با ی حرف نمی زند. عملا دوست ندارد. میلی هم برای مراجعه به مشاور یا روانکاو ندارد. اما به من اعتماد کرده و به شدت مراقب هستم مبادا اعتمادش را از دست بدهد.

پس از مصاحبه با یک قربانی خشونت خانگی که با اقبال رسانه ها مواجه شد برایم ایمیل زد. اولش با شرم و به سختی حرف می زد. آن روزها نمی دانستم چرا؟ باید تلاش می تا جمله هایش به نتیجه برسند و بتوانم توجهش را جلب کنم. مادرش را به خاطر نداشت. بعد از تولد پسرش، خانه را ترک کرده بود. ایی که مسئولیت نگهداری اش را داشت در سن چهارسالگی به علت ابتلای به سرطان درگذشته بود و درست بعد از مرگ مهربان، زندگی فاجعه بار او شروع شده بود.

پدرش که کارگر یک کارخانه در حاشیه شهر تهران بود از پنج سالگی تا یازده سالگی، به صورت پیوسته به او می کرد. بخش دردناک ماجرا اینجاست که او نمی دانسته این شکل رابطه خشونت بار، بخشی از تعریف متداول و هر روزه رابطه پدر- فرزندی نیست. او فکر می کرده همه پدرها همین اند. تا اینکه یک روز که از شدت درد و بی اختیاری مدفوع پیش دوست همکلاسی اش می نالیده و از او می پرسیده که او با این مسئله چه می کند؟ تازه آن موقع فهمیده چرا همه جای روحش درد می کند و خودش هم می ترسیده باورش کند.

اجازه می گیرم برای نوشتن این سطرها، شانه اش را بالا می اندازد و می گوید «به هر حال او مرده و هیچ هم نیست که مرا بشناسد.» هر بار از او می خواهم به مشاوره یا روانکاوی تن بدهد اما از هزینه بالای این خدمات لو درایران می گوید و تقریبا همه مکالمات مان به این جمله ختم می شود: «ماهرخ! ای کاش همه اینها رخ داده بود اما او نبود. کاش دیگری بود…..» و من مچاله می شوم. توی دلم و آه می کشم.

نرینگی دستکاری شده، عامل سکوت دهشتبار

بعد از حرف زدن های مداممان حس می کنم پسرانی که قربانی خشونت خانگی اند، به مراتب شرایطی دردناک تر و پیچیده تر از دخترانی را تجربه می کنند که در شرایط مشابه قرار گرفته اند.

اینجا حرف از یک ناظم به دانش آموز، وحشیانه یک مربی فوتبال به پسران علاقمند به این ورزش، چند نفر به پسرکی نوجوان بعد از آشنایی در فضای مجازی بی تاک، یا یک راننده جانی به پسرکی که با دلخوشی از مدرسه برمی گشته، نیست… صحبت از اتفاق تلخ تر و دهشتبارتری است که پایه ها و بنیان اعتماد هر انسانی را می تواند تا ابد به ویرانه ای غیر قابل ترمیم بدل کند. صحبت از پدر، برادر، ، عمو، پسر و پدر بزرگ به پسرکانی است که دلشان به امنیت خانه و انی گرم است که نقطه اتصالشان به زندگی هستند.

ی حرفی نمی زند

با واکاوی موضوع متوجه می شوید که در این مورد حرف های زیادی زده نشده. به ندرت ی از خانگی به پسران می نویسد. چرا که قربانیان ذکور خانگی، طرح این مسئله را دون شآن عنصر مردانگی و نرینگی می دانند که با آن هویت می یابند.

 آنها سال های متوالی با این درد کهنه خو می کنند، از پس و پیش احساساتشان، خشم و نفرت و پرخاشگری می بارد. حول ماجرا می چرخند و فقط به یک نقطه نمی پردازند. آنهم خود درد است. تاول عفونت باری که قلبشان را مریض کرده است، درد ناشی از خانگی ….غالبشان از طرح آن گریزان و ترسانند.

آنها سکوت می کنند و چه بسا هر کدام از آن آزاردیدگان ، تبدیل به آزاررسانانی دیگر خواهند شد. افکار عمومی هنوز هم خاطره تلخ کشتارهای «محمد بیجه» را از خاطر نبرده است. مرد جوانی که بیست و دو کودک را در پاکدشت تهران مورد قرار داد و کشت، چون از خشم ناشی از دوران کودکی رنج می برد.

نمی توانیم گزارش بدهیم

خانواده کودک رنجور شده، از ترس انگی که به پسر آزاردیده خواهد خورد و فاعلیت اش را زیر سوال می برد، در پی اثبات آن نیستند. گاهی ممکن است فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته به علت ترس و تهدید از سوی فرد آزاررسان و آسیبی که ممکن است به جانش برسد، در این مورد سکوت کرده باشد.

 اما همیشه نشانه ها و روایت هایی برای تردید نسبت به این موقعیت دشوار برای سایر اعضای خانواده وجود دارد.

نام و نشانی ریحانه را هم او به من می دهد. «ریحانه» پرستار بیمارستان زعیم است. بیمارستانی حوالی پاکدشت. او می گوید ک ن متعددی را به آنجا می آورند که از ناحیه زخمی هستند. درمان می شوند و به قربانگاه و مسلخشان برمی گردند.

«ما نمی توانیم گزارش بدهیم چون وقتی از کودک می پرسیم انکار و پنهانکاری می کند. خانواده اش می گویند به خاطر یبوست مدام و ترومای ناشی از سفتی مدفوع به این وضعیت دچار شده. ممکن است در مواردی این ادعا درست باشد اما مواردی هست که به شکل آشکاری می شود پنهان کاری و ترس والدین را دید. کودک از اسپاسم و درد در ناحیه رنج می برد.»

تصور می کنم حتی اگر نسبت به کلمه «متعدد» مردد باشم، حتی یک مورد هم می تواند دهشتناک باشد. کودکی که به علت عوارض ناشی از ، دچار زخم و شقاق شده، بقیه اعضای خانواده هم خبردار شده اند، او را درمان می کنند و باز هم به همان محیط دهشتبار قبلی برمی گردانند.

او می گوید ک ن مبتلا به «فیشر» یا همان زخم ی ممکن است علاوه بر ضربه های سخت روحی ناشی از ، ساعت ها به علت درد ناحیه در زمان اجابت مزاج، از رفتن به تو امتناع کنند.

آمارهای مخفی مانده

به راحتی می شود فهمید که به ندرت، زخم چرکین خانگی علیه پسران سرباز می کند. شاید یکی از دلایل پنهانکاری و سکوتی که خانواده قربانی در پیش می گیرند، مجازات های سنگینی است که جامعه و قانون برای فرد م در نظر گرفته است. ممکن است فرد قربانی سکوت کند چون نمی خواهد عضو دیگر خانواده را با مجازات هایی از آن دست روبرو کند.


تنها آمار موجود برمی گردد به گفت و گوی سال ۱۳۹۱ «اسماعیل احمدی مقدم»، فرمانده سابق نیروی انتظامی ایران با رو مه قانون که در آن گفت وگو درباره آمار پرونده های به ثبت رسیده در مورد به پسران زیر ۱۵ سال اظهار نظر کرده بود. او گفته بود:«از نهصد پرونده ثبت شده درباره در سال ۱۳۹۰، حدود ۴۰ درصد آمار مربوط به به ن و ۶۰ درصد آن مربوط به مردان بوده که بیشتر این افراد در گروه سنی زیر ۱۵ سال بوده اند.»

 



برچسب ها : به پسران... - ,مورد ,ناشی ,ممکن ,پسران ,کرده , خانگی ,ناحیه ,اعضای خانواده ,نمی توانیم گزارش ,مورد
به پسران...
روزهای بارانی

پست ' روزهای بارانی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست روزهای بارانی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

روزهای بارانی


با شروع فصل سرما و زمستان، برای من که کاربیرون  نمی کنم و یا درس نمی خونم، روزای خیلی بلندی برام رقم می خوره. جالبه که حتی صبح ها، نمی تونم بعد از بیدار شدن زیاد تو رختخواب بمونم و تلافی تمام سال هایی که هنوز هوا تاریک بود و باید رختخواب گرم و نرم رو ول می و به سر کار می رفتم را در بیارم... چقدر برای این روزای بازنشستگی نقشه کشیده بودم... چقدر دلم می خواست یه روز، فقط یه روز هیچ کاری نداشته باشم و هر چقدر دلم می خواد تو رختخواب بمونم، یه صبحونه مفصل و بدون دغدغه بخورم و لذت ببرم و بعد هر کاری ریل م میکنه رو انجام بدم. 

موسیقی گوش کنم. بخاری رو روشن کنم، پاهامو دراز کنم روی مبل روبروی این بالکنی قشنگم و کتاب بخونم... که خب امروز این یکی جزو برنامه ی بعد از وبلاگ  نویسیمه. 

هفته ی پیش هر روز یک قسمت از خونه رو زیر و رو تمیز ، این کار اول هر فصل من است... و جالب اینکه همیشه چیزی پیدا می کنم که ماههاست از آن استفاده نکرده ام که همه را می بخشم و جاهای تنگ شده را نجات می دهم 

 فکر می کنم باید برنامه ی آشپزی هر روزه را از سر بگیرم که مدت هاست نامرتب بوده. خودش هنریست و کاری مثبت... می دونستید با آشپزی، انرژی مثبت بیشتری به خانه تان وارد می کنید؟



روزهایتان آفت و پرخنده باد




برچسب ها : روزهای بارانی - کاری ,چقدر ,رختخواب
روزهای بارانی
خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند

پست ' خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند
برگزیده از سایت خانه ی امن 
 

ماهرخ غلامحسین پور

امسال دوستی مجازی مان وارد چهارمین سال متوالی شده، در طول این چند ساله و بعد از آشنایی با او، ذهنم نسبت به موضوع به پسر بچه ها به شدت حساس و دردناک شده است. خود به خود بین آدم های دور و برم دنبال نشانه ها می گردم، مدام فضای مجازی را می کاوم. شاید مطلبی تسلادهنده یا هدایت کننده پیدا کنم و لینک مطلب را به امید کمکی هرچند ناچیز برایش کپی–پیست کنم. او با ی حرف نمی زند. عملا دوست ندارد. میلی هم برای مراجعه به مشاور یا روانکاو ندارد. اما به من اعتماد کرده و به شدت مراقب هستم مبادا اعتمادش را از دست بدهد.

پس از مصاحبه با یک قربانی خشونت خانگی که با اقبال رسانه ها مواجه شد برایم ایمیل زد. اولش با شرم و به سختی حرف می زد. آن روزها نمی دانستم چرا؟ باید تلاش می تا جمله هایش به نتیجه برسند و بتوانم توجهش را جلب کنم. مادرش را به خاطر نداشت. بعد از تولد پسرش، خانه را ترک کرده بود. ایی که مسئولیت نگهداری اش را داشت در سن چهارسالگی به علت ابتلای به سرطان درگذشته بود و درست بعد از مرگ مهربان، زندگی فاجعه بار او شروع شده بود.

پدرش که کارگر یک کارخانه در حاشیه شهر تهران بود از پنج سالگی تا یازده سالگی، به صورت پیوسته به او می کرد. بخش دردناک ماجرا اینجاست که او نمی دانسته این شکل رابطه خشونت بار، بخشی از تعریف متداول و هر روزه رابطه پدر- فرزندی نیست. او فکر می کرده همه پدرها همین اند. تا اینکه یک روز که از شدت درد و بی اختیاری مدفوع پیش دوست همکلاسی اش می نالیده و از او می پرسیده که او با این مسئله چه می کند؟ تازه آن موقع فهمیده چرا همه جای روحش درد می کند و خودش هم می ترسیده باورش کند.

اجازه می گیرم برای نوشتن این سطرها، شانه اش را بالا می اندازد و می گوید «به هر حال او مرده و هیچ هم نیست که مرا بشناسد.» هر بار از او می خواهم به مشاوره یا روانکاوی تن بدهد اما از هزینه بالای این خدمات لو درایران می گوید و تقریبا همه مکالمات مان به این جمله ختم می شود: «ماهرخ! ای کاش همه اینها رخ داده بود اما او نبود. کاش دیگری بود…..» و من مچاله می شوم. توی دلم و آه می کشم.

نرینگی دستکاری شده، عامل سکوت دهشتبار

بعد از حرف زدن های مداممان حس می کنم پسرانی که قربانی خشونت خانگی اند، به مراتب شرایطی دردناک تر و پیچیده تر از دخترانی را تجربه می کنند که در شرایط مشابه قرار گرفته اند.

اینجا حرف از یک ناظم به دانش آموز، وحشیانه یک مربی فوتبال به پسران علاقمند به این ورزش، چند نفر به پسرکی نوجوان بعد از آشنایی در فضای مجازی بی تاک، یا یک راننده جانی به پسرکی که با دلخوشی از مدرسه برمی گشته، نیست… صحبت از اتفاق تلخ تر و دهشتبارتری است که پایه ها و بنیان اعتماد هر انسانی را می تواند تا ابد به ویرانه ای غیر قابل ترمیم بدل کند. صحبت از پدر، برادر، ، عمو، پسر و پدر بزرگ به پسرکانی است که دلشان به امنیت خانه و انی گرم است که نقطه اتصالشان به زندگی هستند.

ی حرفی نمی زند

با واکاوی موضوع متوجه می شوید که در این مورد حرف های زیادی زده نشده. به ندرت ی از خانگی به پسران می نویسد. چرا که قربانیان ذکور خانگی، طرح این مسئله را دون شآن عنصر مردانگی و نرینگی می دانند که با آن هویت می یابند.

 آنها سال های متوالی با این درد کهنه خو می کنند، از پس و پیش احساساتشان، خشم و نفرت و پرخاشگری می بارد. حول ماجرا می چرخند و فقط به یک نقطه نمی پردازند. آنهم خود درد است. تاول عفونت باری که قلبشان را مریض کرده است، درد ناشی از خانگی ….غالبشان از طرح آن گریزان و ترسانند.

آنها سکوت می کنند و چه بسا هر کدام از آن آزاردیدگان ، تبدیل به آزاررسانانی دیگر خواهند شد. افکار عمومی هنوز هم خاطره تلخ کشتارهای «محمد بیجه» را از خاطر نبرده است. مرد جوانی که بیست و دو کودک را در پاکدشت تهران مورد قرار داد و کشت، چون از خشم ناشی از دوران کودکی رنج می برد.

نمی توانیم گزارش بدهیم

خانواده کودک رنجور شده، از ترس انگی که به پسر آزاردیده خواهد خورد و فاعلیت اش را زیر سوال می برد، در پی اثبات آن نیستند. گاهی ممکن است فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته به علت ترس و تهدید از سوی فرد آزاررسان و آسیبی که ممکن است به جانش برسد، در این مورد سکوت کرده باشد.

 اما همیشه نشانه ها و روایت هایی برای تردید نسبت به این موقعیت دشوار برای سایر اعضای خانواده وجود دارد.

نام و نشانی ریحانه را هم او به من می دهد. «ریحانه» پرستار بیمارستان زعیم است. بیمارستانی حوالی پاکدشت. او می گوید ک ن متعددی را به آنجا می آورند که از ناحیه زخمی هستند. درمان می شوند و به قربانگاه و مسلخشان برمی گردند.

«ما نمی توانیم گزارش بدهیم چون وقتی از کودک می پرسیم انکار و پنهانکاری می کند. خانواده اش می گویند به خاطر یبوست مدام و ترومای ناشی از سفتی مدفوع به این وضعیت دچار شده. ممکن است در مواردی این ادعا درست باشد اما مواردی هست که به شکل آشکاری می شود پنهان کاری و ترس والدین را دید. کودک از اسپاسم و درد در ناحیه رنج می برد.»

تصور می کنم حتی اگر نسبت به کلمه «متعدد» مردد باشم، حتی یک مورد هم می تواند دهشتناک باشد. کودکی که به علت عوارض ناشی از ، دچار زخم و شقاق شده، بقیه اعضای خانواده هم خبردار شده اند، او را درمان می کنند و باز هم به همان محیط دهشتبار قبلی برمی گردانند.

او می گوید ک ن مبتلا به «فیشر» یا همان زخم ی ممکن است علاوه بر ضربه های سخت روحی ناشی از ، ساعت ها به علت درد ناحیه در زمان اجابت مزاج، از رفتن به تو امتناع کنند.

آمارهای مخفی مانده

به راحتی می شود فهمید که به ندرت، زخم چرکین خانگی علیه پسران سرباز می کند. شاید یکی از دلایل پنهانکاری و سکوتی که خانواده قربانی در پیش می گیرند، مجازات های سنگینی است که جامعه و قانون برای فرد م در نظر گرفته است. ممکن است فرد قربانی سکوت کند چون نمی خواهد عضو دیگر خانواده را با مجازات هایی از آن دست روبرو کند.


تنها آمار موجود برمی گردد به گفت و گوی سال ۱۳۹۱ «اسماعیل احمدی مقدم»، فرمانده سابق نیروی انتظامی ایران با رو مه قانون که در آن گفت وگو درباره آمار پرونده های به ثبت رسیده در مورد به پسران زیر ۱۵ سال اظهار نظر کرده بود. او گفته بود:«از نهصد پرونده ثبت شده درباره در سال ۱۳۹۰، حدود ۴۰ درصد آمار مربوط به به ن و ۶۰ درصد آن مربوط به مردان بوده که بیشتر این افراد در گروه سنی زیر ۱۵ سال بوده اند.»

 



برچسب ها : خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند - ,مورد ,ناشی ,ممکن ,خانگی ,کرده , خانگی ,ناحیه ,اعضای خانواده ,نمی توانیم گزارش ,مورد
خانگی به پسران، دردی که همه کتمان می کنند
تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!

پست ' تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!

امروز تولد ملکه ی انگلیسه ولی توی استرالیا تعطیل رسمیه. مس ه نیست؟

تا چند سال پیش استرالیا زیر سلطه ی انگلیس بود، ولی وقتی استرالیا دویست ساله شد، از زیر سلطه شون در اومد. دیگه چرا؟

فکر می کنم نمایشی بیشتر نبوده، چون هنوز هم که هنوزه... 

بگذریم...

شماره ی اتوبوسا رو نگاه کنید... بعد به قیافه های آدما و مسافرای توش. 

هر چی شماره اتوبوس به طرف بالای شهر میره، قیافه ها ریل تر و آرومتره. حتی خیلیاشون لبخندی هم تو چشم ها و رو لبشونه.

حالا به شماره اتوبوسی دقت کنید که به طرف پایین شهر حرکت میکنه... 

آره!

درسته.

عمق اخم ها... 

نگاه های مسخ شده و خیره به جایی که هیچ جای بخصوصی نیست.

نگرانی تو تمام حرکاتشون موج میزنه...

بنظر من پول اولین عامل رفاه و راحتیه. و آدمی که در رفاهه، می تونه هر برنامه ای که دوست داره رو تو زندگیش پیاده کنه: سفر، کارای خیریه، ید یه خونه ی دلخواه، هدیه دادن، بازم مسافرت، رفتن هر هفته به کنسرت یا تئاتر و... روهم رفته آرامش داره، پس شاده. از زندگیش راضیه...




برچسب ها : تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! - شماره ,استرالیا
تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!
استرس و را ار مقابله با آن

پست ' استرس و را ار مقابله با آن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست استرس و را ار مقابله با آن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

استرس و را ار مقابله با آن


استرس و را ار مقابله با  اون رو در آدرس زیر بخوانید

کلآ سایت بسیار مفیدیه و توصیه میکنم عضو بشید


آدرس 




برچسب ها : استرس و را ار مقابله با آن - را ار مقابله
استرس و را ار مقابله با آن
تن ها

پست ' تن ها ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تن ها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تن ها

نمی دونم برای شما تنهایی در چه مرحله ایه و چقدر تنهایید.

 اگر تنها هستید، به آن خو کرده اید؟

از تنها بودنتان لذت می برید؟

زجر می کشید؟

یا مثل من ترجیح می دهید دور و برتان خلوت باشد اما انتخاب کنید با کی می خواهید وقت و در نتیجه زندگیتان را بگذرانید؟ البته بگویم که گاهی این تنهایی به بی ی می رسد که مطلوب هیچ نیست. و این با تنهایی صد البته که می دانیم فرق دارد. آدم های تنها، اگر نیاز روحی داشته باشند، ی هست که دستانش همیشه برایشان باز باشد. اما بی ان...






برچسب ها : تن ها - تنهایی
تن ها
رفتاری نه چندان خوش

پست ' رفتاری نه چندان خوش ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست رفتاری نه چندان خوش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

رفتاری نه چندان خوش

هدیه دادن و گرفتن را دوست دارم. کی ندارد؟! بهترین لحظه در این عمل را، زمان باز کادو یا جعبه ی هدیه می دانم. هیچ چیزی بنظرم قشنگتر از آن لحظه نیست. شخصی که هدیه را باز می کند تا ببیند طرف مقابلش با دیدن چه چیزی به یاد او افتاده؟ 

و همینطور لحظه ای که شخص هدیه دهنده، شوق باز هدیه را ببیند. نه از نظر مادی، می دانید منظورم چیست...

شاید بخاطر همین هم از اولین آداب هدیه گرفتن همین است که بعد از تشکر، کادو را جلوی هدیه دهنده باز کنیم. وسیله ای شخصی بود؟ که هیچ، اگر خوراکی مثل پسته و شیرینی و شکلات  بود، در جعبه را باز کنیم و به همه تعارف کنیم. از جمله یدار.

اما بعضی ها این کار را نمی کنند. نمی دانم به حساب چه می گذارند. 

اینکه بی نیازند؟

اینکه هدیه ی (من نوعی) برایشان اهمیتی ندارد؟

اینکه: چه کار بیهوده ای؟

یا اینکه شعور و هنر هدیه گرفتن و دادن را بلد نیستیم؟ 




برچسب ها : رفتاری نه چندان خوش - هدیه ,کنیم ,گرفتن ,لحظه
رفتاری نه چندان خوش
تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!

پست ' تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!

امروز تولد ملکه ی انگلیسه ولی توی استرالیا تعطیل رسمیه. مس ه نیست؟

خب ما رو سننه؟!!!

تا چند سال پیش استرالیا زیر سلطه ی انگلیس بود، یه حرفی. مجبور بودیم مثلآ خوشحال باشیم این پیرزنه یه روزی دنیا اومده... آخه تعطیل عمومی مون می . ولی وقتی استرالیا دویست ساله شد، از زیر سلطه شون در اومدیم. دیگه چرا؟

فکر می کنم نمایشی بیشتر نبوده، چون هنوز هم که هنوزه... 

***

امروز رفتیم با مرد خونه بخاری ب یم. همه چی یدیم الا بخاری. زمستون هم تا چند روز دیگه از راه میرسه و چند روزیه سرد شده. 

***

شماره ی اتوبوسا رو نگاه کنید... بعد به قیافه های آدما و مسافرای توش. 

هر چی شماره اتوبوس به طرف بالای شهر میره، قیافه ها ریل تر و آرومتره. حتی خیلیاشون لبخندی هم تو چشم ها و رو لبشونه.

حالا به شماره اتوبوسی نگاه کنید که به طرف پایین شهر حرکت میکنه... 

آره!

درسته.

عمق اخم ها... 

نگاه های مسخ شده و خیره به جایی که هیچ جای بخصوصی نیست.

نگرانی تو تمام حرکاتشون موج میزنه...

بنظر من پول اولین عامل رفاه و راحتیه. و آدمی که در رفاهه، می تونه هر برنامه ای که دوست داره رو تو زندگیش پیاده کنه: سفر، ید یه خونه ی دلخواه، هدیه دادن، بازم مسافرت، رفتم هر هفته به کنسرت یا تئاتر و... روهم رفته آرامش داره، پس شاده. از زندگیش راضیه...

 دیگه خوشبختی چیه؟

همینه.

 



برچسب ها : تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!! - استرالیا ,نگاه کنید
تفلد ملکه انگلیس به من چه؟!!!
رفتاری نه چندان خوش

پست ' رفتاری نه چندان خوش ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست رفتاری نه چندان خوش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

رفتاری نه چندان خوش

هدیه دادن و گرفتن را دوست دارم. کی ندارد؟! بهترین لحظه در این عمل را، زمان باز کادو یا جعبه ی هدیه می دانم. هیچ چیطی بنظرم قشنگتر از آن لحظه نیست. شخصی که هدیه را باز می کند تا ببیند طرف مقابلش با دیدن چه چیزی به یاد او افتاده؟ 

و همینطور لحظه ای که شخص هدیه دهنده، شوق باز هدیه را ببیند. نه از نظر مادی، می دانید منظورم چیست...

شاید بخاطر همین هم از اولین آداب هدیه گرفتن همین است که بعد از تشکر، هدیه را جلوی دهنده باز کنیم. وسیله ای شخصی بود؟ که هیچ، اگر خوراکی مثل پسته و شیرینی و شکلات  بود، در جعبه را باز کنیم و به همه تعارف کنیم. از جمله یدار.

اما بعضی ها این کار را نمی کنند. نمی دانم به حساب چه می گذارند. 

اینکه بی نیازند؟

اینکه هدیه ی (من نوعی) برایشان اهمیتی ندارد؟

اینکه: چه کار بیهوده ای؟

یا اینکه علم هدیه گرفتن و دادن را بلد نیستیم؟ 




برچسب ها : رفتاری نه چندان خوش - هدیه ,کنیم ,گرفتن ,لحظه ,هدیه گرفتن
رفتاری نه چندان خوش
دعوتنامه

پست ' دعوتنامه ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دعوتنامه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دعوتنامه

کلیک کنید روی این دعوتنامه لطفآ:


شما را دعوت می کنم به...





برچسب ها : دعوتنامه
دعوتنامه
از کجا آمده ای؟!

پست ' از کجا آمده ای؟! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست از کجا آمده ای؟! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

از کجا آمده ای؟!

همیشه سعی می کنم در مورد مردم کنجکاو نشم. از بس از این کار بدم میاد. حتی اگه موردی هم پیش بیاد، اگر بیش از حد صمیمی نباشم، محاله بپرسم. اما باز هم می تونم به جرآت بگم که بندرت پیش میاد. 

نمی دونم باورتون بشه یا نه، ولی اگر طرف مقابل بهم بگه بین خودمون باشه، بدون اینکه قراری با خودم گذاشته باشم، موضوع رو فراموش می کنم!

اما بعضی از مردم روی زمین، غلظت فضولی خون شون خیلی بالاست و انگار کاریشم نمی تونن ن!!! 

دو هفته پیش خانمی زنگ زد و خواست براش بدوزم. مطابق اندازه ای که داده بود و شکل غیر معمولش دوختم. همسرش آمد و برد و دو روز بعد خانم زنگ زد که اندازه خیلی بلنده و نمیذاره ی پایینی کشیده بشه. گفتم می تونی اندازه بزنی با سنجاق و بیاریش؟ معلومه اشتباه اندازه گرفتی. گفت آره می دونم اما نه، نمی تونم.  اولآ حامله ام و دو هفته دیگه بچم به دنیا میاد نمی تونم از نردبان بالا برم. دوم اینکه همسرم می ترسه از نرده بان بالا بره و ما باید منتظر پدرم بشیم تا آ هفته بیاد و برامون انجام بده. منتهی این اتاق رو برای دختر سه ساله مون درست کردیم که نمی تونیم چند روز صبر کنیم چون نور بالای ها از ساعت پنج تو اتاقشه و بیدارش می کنه. بعد میاد سراغ ما و نمی ذاره بخو م.

گفتم می تونم تا عصر بهت تحویلش بدم اما متآسفانه من ماشین ندارم، می تونی بیای دنبالم؟.. خلاصه کنم که آمد و رفتم. مادرش مشغول بازی با دخترک بسیار لوس و بی ادب سه ساله بود. 

سلام و به اتاق رفتم.   مربوط به قسمت بالای در شیشه ای بالکنیشون بود و سقف این دیوار فوق العاده بلند بود. طوری که باید از پله های یه نرده بان بلند، تا آ ین پله می رفتم بالا تا بتونم بلندی رو اندازه بگیرم. 

نرده بان نازک و بسیار کهنه را باز و داشتم قفل ایمنی رو بررسی می که زن حامله با شنیدن صدای مادرش بیرون رفت و به جای او مادر آمد و پایه را سفت گرفت و گفت: 

_ هر وقت شوهرم می خواد بره بالا من باید تمام مدت پایه رو بگیرم. 

گفتم: نه متشکرم. لازم نیست این کار رو برای من انجام بدین. من مشکلی ندارم.

و شروع به بالا رفتن که زن محکم پایه را گرفت و نردبان تکانی خورد. داشتم تعادلم را از دست می دادم، گفتم: نگران نباشین، من این طور راحت ترم.

ول نکرد... (!!) منهم لج و به جای بالا رفتن نگاهش ، نردبان را ول کرد و کناری ایستاد به تماشا .

بالا رفتم  اما مجبور بودم دستانم را تا آ ین حد بالا ببرم تا بتوانم پایین غیر معمول و زیکزاکی را علامت بزنم. 

می توانید حدس بزنید که حال و هوای راحتی نبود.

در بدترین شرایط و بدترین نقطه داشتم با کلنجار می رفتم که زن شروع کرد به سوال:

_ از کجا آمده ای؟ 

عصبی شدم که، آخه همین الآن؟!!! تو این حال و هوا تو حالا می خوای بدونی من اهل کجام؟!

برات چه فرقی می کنه؟

چه ربطی بهت داره؟

حتی نزدیک بود بگم: از شکم مادرم. 

اما خودمو کنترل و مختصر جواب دادم: ایران

ـ کجا؟

ـ ایران.

ـ ایرلند؟!

متر از دستم رها شد...

ـ بعله (!!!) 

حالا اینو داشته باشید که ایرلندیای و باریک کجا، من کجا؟ 

فقط می خواستم خفه بشه. محض همین گفتم بله.

مجبور شدم پنج بار پایین بیام و بالا برم تا بتونم تمام طول رو علامت بزنم. را با زحمت پایین آوردم که دخترش آمد. مادر گزارش داد: از ایرلند اومده. 

  را جمع و گفتم دومی؟

به اتاق بعدی که رفتم باز تا نردبان را باز ، پیرزن نزدیک شد!!! خونسرد و عادی نگاهش .به این نشانه که: چی؟

رفت کنار و گذاشت کارمو انجام بدم ولی از بد شانسی گفت:

من دارم میرم خونمون و خونه ی شما تو راهمه. من میرسونمتون.

با لبخند تشکر و فکر : در عرض ده دقیقه، چند سوال خصوصی دیگه ممکنه ه؟ چند بار باید آب دهانمو قورت بدم؟ چندبار باید مکث کنم تا بفهمه دلم نمی خواد به سوالای بیجاش جواب بدم؟ و... چون واقعآ آدمای فضول منو عصبی می کنند و بداخلاق.

سوار که شدیم دوباره پرسید: گفتین متولد ایرلندین؟

_ ایران... 

ـ عراق؟

ـ ایران... پرشیا.

_آهان... فکر که نمی تونین ایرلندی باشین.

به آرامی جواب دادم:

_ چه فرقی می کنه؟ همه اهل زمینیم. 

_ درسته... من ماما هستم. با شوهرم ... سال پیش اومدیم استرالیا و دخترم با این مرد ازدواج کرده... خیلی داماد خوبیه. پسرم هم خلبانه و خیلی وضع مالیش خوبه. ما خیلی کمک مالی به دخترم کردیم تا بتونن این خونه رو ب ند و...

لبخندی توی دلم زدم که: دیگه خبری از سوال نیست. این فقط دوست داره حرف بزنه... بذار بزنه...


اینم پست جدید شیرین جون. خوب بود؟  




برچسب ها : از کجا آمده ای؟! - ,اندازه ,گفتم ,خیلی ,نردبان ,میاد ,جواب دادم ,علامت بزنم ,بالا رفتن
از کجا آمده ای؟!
تابوی

پست ' تابوی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تابوی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تابوی

مدتی از یاد برده بودم بلاگ اسکای، نوشته های جدید هانی عزیزم را برایم نشان نمی دهد. امروز از روی دلتنگی خواندن نوشته های همیشه خوب و ع های هنرمندانه اش به آنجا رفتم و این مطلب را هم خواندم که با شما سهیم می شوم:


 من حرف تازه ای درباره ی این اتفاق بیولوژیک و مبحث تخصصی «بهداشت قاعدگی» ندارم. چون هم اینکه تخصصش رو ندارم و هم اینکه فکر می کنم دست کم خوانندگان این وبلاگ به اندازه ی کافی اطلاعات دارن در این زمینه. اینکه دارم ازش می نویسم صرفن برای ش تن این تابو هست. تابویی به نام .
فکر می کنم نخستین گام برای ش تن یک تابو اینه که ازش حرف بزنی و ازش بنویسی. یا به قولی فریادش بزنی! و این اتفاقی که ماهانه برای تقریبن نیمی از جمعیت جهان میفته چیزی نیست که بشه و درست باشه که مخفیش کرد و این کار ، این تغییر ، مثل تمام تغییرهای دیگه از خودمون شروع میشه. از منِ برادر/ / پدر/همسر تا مادر خونه که احتمالن نخستین مربی یک دختر در این زمینه هست. خیلی مهمه که وقتی یه دختر برای نخستین بار میشه بزنی توی گوشش و بگی اینو زدم که با حیا بمونی و کل اطلاعاتی که بهش میدی همین باشه یا اینکه از قبل در مورد این اتفاق باهاش صحبت کنی که وقتی دچار خونریزی شد فکر نکنه داره می میره! 
جامعه هیچ وقت برخورد خوبی با یک فرد نداشته. از حبس طرف به جرم ناپاکی گرفته تا گرسنگی اجباری و مجازات(!!)های مختلف دیگه برای خارج جن از بدن فرد! الانم فرق زیادی نکرده. فقط نوع این محدودیت ها عوض شده. فکر نمی کنم مخفی از پدر یا برادر و اون حجم استرسی که به فرد وارد میشه برای مخفی نوار بهداشتی از مغازه گرفته تا حتا توی خونه توی شرایطی که نیاز به آرامش مطلق داره چیزی کم از زندانی فرد توی طویله داشته باشه. فکر نمی کنم فشار معلم ورزش به یه دختر چیزی کم از شکنجه های قرون وسطا داشته باشه. فکر نمی کنم شنیدن جمله ی "اه تو که باز ی" از شریک زندگی یا ت چیزی کم از زشت ترین ها داشته باشه. و راه این تغییر از ما می گذره. از نگاه ما به این مسئله ی فیزیولوژیک که بنای هستی یک انسانه ، از نگاه ما به زن و از نگاه ما به ت. 
همه ی ما -چه پسر باشیم چه دختر- بنا به نقشی که توی یک خانواده داریم توی زندگی مون با این پدیده ی فیزیولوژیک روبروییم. همه ی اینا رو گفتم که برسم به اینجا که یک فرد در دوران یا پیش از اون ، pms یا سندروم پیش از قاعدگی دچار تغییرات هورمونی ای میشه که روی جسم و روانش تاثیر زیادی داره. حداقل کاری که برای فرشته های زندگی مون می تونیم اینه که توی این روزها بیشتر هواشونو داشته باشیم و بیشتر حواسمون بهشون باشه. و این اصلن چیز زیادی نیست. می تونیم فردی باشیم که ی ازش مخفی میشه و  برای یک نفر تبدیل به بار اضافه میشیم یا ی باشیم که با درک شرایط کمک می کنیم اون روزهای سخت یه کم آسون تر بگذره. انتخاب با ماست. 
و اینکه اگه توی موقعیتی هستید که می تونید در آموزش فرزندان این سرزمین که هنوز توی خیلی از خانواده هاش از به عنوان یک راز مگو حرف زده «ن»میشه نقش دارید شما خیلی مهمید!



از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----



برچسب ها : تابوی - ,باشه ,اینکه ,میشه ,چیزی ,دختر ,داشته باشه ,مخفی ,برای ش تن
تابوی
تابوی

پست ' تابوی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تابوی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تابوی

مدتی از یاد برده بودم بلاگ اسکای، نوشته های جدید هانی عزیزم را برایم نشان نمی دهد. امروز از روی دلتنگی خواندن نوشته های همیشه خوب و ع های هنرمندانه اش به آنجا رفتم و این مطلب را هم خواندم که با شما سهیم می شوم:


 من حرف تازه ای درباره ی این اتفاق بیولوژیک و مبحث تخصصی «بهداشت قاعدگی» ندارم. چون هم اینکه تخصصش رو ندارم و هم اینکه فکر می کنم دست کم خوانندگان این وبلاگ به اندازه ی کافی اطلاعات دارن در این زمینه. اینکه دارم ازش می نویسم صرفن برای ش تن این تابو هست. تابویی به نام .
فکر می کنم نخستین گام برای ش تن یک تابو اینه که ازش حرف بزنی و ازش بنویسی. یا به قولی فریادش بزنی! و این اتفاقی که ماهانه برای تقریبن نیمی از جمعیت جهان میفته چیزی نیست که بشه و درست باشه که مخفیش کرد و این کار ، این تغییر ، مثل تمام تغییرهای دیگه از خودمون شروع میشه. از منِ برادر/ / پدر/همسر تا مادر خونه که احتمالن نخستین مربی یک دختر در این زمینه هست. خیلی مهمه که وقتی یه دختر برای نخستین بار میشه بزنی توی گوشش و بگی اینو زدم که با حیا بمونی و کل اطلاعاتی که بهش میدی همین باشه یا اینکه از قبل در مورد این اتفاق باهاش صحبت کنی که وقتی دچار خونریزی شد فکر نکنه داره می میره! 
جامعه هیچ وقت برخورد خوبی با یک فرد نداشته. از حبس طرف به جرم ناپاکی گرفته تا گرسنگی اجباری و مجازات(!!)های مختلف دیگه برای خارج جن از بدن فرد! الانم فرق زیادی نکرده. فقط نوع این محدودیت ها عوض شده. فکر نمی کنم مخفی از پدر یا برادر و اون حجم استرسی که به فرد وارد میشه برای مخفی نوار بهداشتی از مغازه گرفته تا حتا توی خونه توی شرایطی که نیاز به آرامش مطلق داره چیزی کم از زندانی فرد توی طویله داشته باشه. فکر نمی کنم فشار معلم ورزش به یه دختر چیزی کم از شکنجه های قرون وسطا داشته باشه. فکر نمی کنم شنیدن جمله ی "اه تو که باز ی" از شریک زندگی یا ت چیزی کم از زشت ترین ها داشته باشه. و راه این تغییر از ما می گذره. از نگاه ما به این مسئله ی فیزیولوژیک که بنای هستی یک انسانه ، از نگاه ما به زن و از نگاه ما به ت. 
همه ی ما -چه پسر باشیم چه دختر- بنا به نقشی که توی یک خانواده داریم توی زندگی مون با این پدیده ی فیزیولوژیک روبروییم. همه ی اینا رو گفتم که برسم به اینجا که یک فرد در دوران یا پیش از اون ، pms یا سندروم پیش از قاعدگی دچار تغییرات هورمونی ای میشه که روی جسم و روانش تاثیر زیادی داره. حداقل کاری که برای فرشته های زندگی مون می تونیم اینه که توی این روزها بیشتر هواشونو داشته باشیم و بیشتر حواسمون بهشون باشه. و این اصلن چیز زیادی نیست. می تونیم فردی باشیم که ی ازش مخفی میشه و  برای یک نفر تبدیل به بار اضافه میشیم یا ی باشیم که با درک شرایط کمک می کنیم اون روزهای سخت یه کم آسون تر بگذره. انتخاب با ماست. 
و اینکه اگه توی موقعیتی هستید که می تونید در آموزش فرزندان این سرزمین که هنوز توی خیلی از خانواده هاش از به عنوان یک راز مگو حرف زده «ن»میشه نقش دارید شما خیلی مهمید!



از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----



برچسب ها : تابوی - ,باشه ,اینکه ,میشه ,چیزی ,دختر ,داشته باشه ,مخفی ,برای ش تن
تابوی
چند خط و چند نقطه!

پست ' چند خط و چند نقطه! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست چند خط و چند نقطه! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

چند خط و چند نقطه!

خیلی وقته ننوشتم...

ولی الآن هم نمی دونم از چی و چه. فقط می دونم دلم برای نوشتن تنگ شده.

قبل از شروع به نوشتن، توی وبلاگ شیرین بودم... هر بار که وبلاگ او رو می خونم، محاله نکته ای رو یاد نگیرم و یا لااقل بهش توجه پیدا نکنم. قلم روان و صداقی که شیرین داره، یکی از دلیل های دوست داشتنشه شاید ولی شک ندارم یکی از قشنگترین کارایی که تو وبلاگش می کنه، اینه که اگر یه مقاله ی خوب یا نوشته ی موثر رو بخونه، به فکر دوستاشه. صادق و در موردش می نویسه. ذهنشو باز میکنه و میذاره اون وسط و حالا تویی و یک آینه. دوست داری؟ خودت اونو ببین، دوست نداری و مایل نیستی؟ از کنارش رد شو. 

مرسی شیرین جان، مرسی که هستی و مرسی که می نویسی.


***


دلم یه تآتر خوب می خواد.

دلم می خواد الآن تهران بودم و شب باز با دوستام راهی بودیم نمایشنامه یا کنسرت خوبی رو ببینیم... 

باید پولامو جمع کنم، جاده بدجوری فریاد می زنه بیا!





برچسب ها : چند خط و چند نقطه! - دوست ,شیرین
چند خط و چند نقطه!
گذر یک برگ

پست ' گذر یک برگ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست گذر یک برگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

گذر یک برگ

این روزها مدام در فکر  هستم و سخت امیدوارم حالشان خوب باشد... 


تقدیم به ابوتر عزیز 


اواسط پاییز بود که با وزش بادی تند، یک برگ خشک نارنجی از بلندترین درخت کوچه جدا شد. بارها به همه ی اطرافیانش گفته بود که یک روز به تمام اهالی آن کوچه سر خواهد زد و از هر روزنی که شد، درون خانه ها سرک خواهد کشید و آدمهای آنجا را خواهد شناخت... اینرا کلاغ خبرچین به گوش باد رسانده بود!

در ابتدا کمی وحشت کرد و از کنده شدن از شاخه ای که تمام عمرش به آنجا چسبیده بود، هُری توی دلش ریخت! شاید هم از سرعت سرازیر شدن به زمین و خاک بود، درست اینرا نفهمید.

باد او را برد تا دم در اولین خانه و با دَوَرانی که به خود داد، او را از زمین بلند کرد و به پنجره رساند. پنجه هایش را به دور یکی از میله های روی آن انداخت و خودش را ثابت نگه داشت تا خوب درون اتاق یا خانه را ببیند.

صبح هنوز تر و تازه بود، دخترک ده – یازده ساله ای روی تخت خو ده و موهای بلند کم پشتش روی بالش پخش شده و پتویی که نقش چند گل لاله ی قرمز داشت، از روی پاهایش کنار رفته بود. یک صندلی ننویی چوبی با بالش های کوچک صورتی کنار تخت، و یک شال نارنجی روی دسته ی آن بود که ریشه های بلندی داشت. روی دیوار های اتاق را دو قاب که یکی نقاشی بچه گانه ای از گل و خورشید و یک کلبه و زن و مرد که دست بچه ای را در دست داشتند، و یک ع  خانوادگی پوشانده بودند. دخترک یک قفسه کتاب سفید رنگ داشت و یک عروسک که لباس سیندرلا پوشیده و درون یک تخت اسباب بازی صورتی رنگ خو ده بود.

روی دیوار کنار در یک ساعت دیواری به شکل جغد، با رنگهای زرد و سیاه خودنمایی می کرد... برگ یاد جغد را در خاطره هایش داشت، اما با رنگی دیگر!

در باز شد و زنی با روبدوشامبر ساتن بنفش کمرنگی وارد شد. او باید "مادر" باشد! اول پتو را روی پاهای لاغر دخترک، و بعد دستی به ناز روی موهای او کشید و صورتش را بوسید. در همین حال، مردی وارد شد و در حالیکه کراواتش را به گردن مرتب می کرد، آرام روی دخترک خم شد و او را بوسید. بعد هر دو پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدند.

باد، برگ را با خود برد و چرخاند تا به دری چسباند! مدت کوتاهی نگذشته بود که در باز و پیرمردی برای برداشتن رو مه بروی زمین خم شد. برگ از روی در که حالا از دسترس باد دور شده بود، به درون خانه افتاد و همراه با بسته شدن در، به روی موزاییک سرد خانه لغزید.

صدای کتری، پیرمرد را بطرف آشپزخانه کشاند و برگ که به پشت افتاده بود، تا آنجا که می شد به اطراف نگاهی کرد. چراغ سقف هفت شاخه، اما فقط یک لامپ داشت! دور تا دور این هفت شاخه را، مهره های بلوری بشکل قطره های آب پوشانده بودند. گوشه ای از سقف چکه کرده و در سمت دیگر، عنکبوتی در حال خانه یا تله ساختن بود و هی تار می تنید.

وسعت دید برگ محدود بود، سعی کرد برگردد، اما مقدور نبود. دلش می خواست پیرمرد را بیشتر بشناسد، آیا تنهاست؟ آیا او هم بچه دارد؟ بعد از خوردن نان و چای اش چه خواهد کرد؟ هیجان اینکه  می تواند شاهد ماجرای یک روز زندگی انسانی باشد، داشت به ناامیدی مبدل می شد که صدای چرخیدن کلید درِ خانه بگوش رسید و بعد زنی با یک نان داغ و یک بطری شیر وارد شد. اما در را پشت سرش نبست. بطرف میز آشپزخانه رفت و نان و شیر را روی آن گذاشت. بعد همچنان که برای بستن در بر می گشت، برگ را با نوک پا بیرون راند و در را بهم زد!

برگِ از خود وارفته را باد با خود به آن طرف کوچه برد، پشت کوچکترین خانه ای که آنجا بود. چندی پیش که میان برگها پچپچه افتاد، او بگوشش رسیده بود اهالی این خانه پسری داشتند که مدام با یک ماشین دراز و سفید که یک چراغ با دو رنگ نور قرمز و آبی دارد و مدام دور خودش می چرخد، با سر و صدای عجیب و ناراحت کننده ای از کوچه می رفته و بعد از یکی دو روز، آرام و بی سر و صدا، با مادر و پدرش بر می گشتند. تا یک روز که فقط پدر و مادر با چشم گریان بر می گردند. از آن ببعد دیگر هیچ مادر خانه را ندید که از خانه خارج شود و مرد رفته رفته کمرش خم شد و دیگر هرگز به همسایه ها با لبخند سلام نکرد!

در بسته بود و پنجره در ارتفاعی بلند از زمین قرار داشت. برگ به دیوار چسبیده بود و منتظر چرخش دورانی باد شد تا به دریچه رسید. یک ی توری سفید، داشت با باد بازی می کرد. برگ به چسبید و با اولین بازدم باد به خانه، پنجه هایش را از لابلای تور رها کرد و به کف اتاق افتاد!

اینبار روی فرود آمده بود و می توانست دور و بر خودش را خوب ببیند. یک مبل کهنه و رنگ و رو رفته ی قهوه ای رنگ که روی دسته هایش نخ نما شده بود وسط اتاق نشیمن بود. یک میز چوبی پایه کوتاه که رویش یک گلدان با گلهای پلاستیکی خاک گرفته بود روبروی مبل قرار داشت. یک خ ر که جوهرش پس داده شده با یک دفتر تلفن و لیوان آب ی نیمه تمام و یک شیشه ی قرص روی آن بود. تلویزیون زهوار دررفته ای کنار دیوار و روبروی میز بود که گویی سالهاست روشن نشده!

ساعت شماطه دار هشت بار دینگ دینگ کرد و مردی که خم بود و ریش و سبیل داشت، آرام وارد شد و دری که از آن آمده بود را نیمه باز گذاشت. پیراهن سفید، شلوار مشکی با راه راه نازک سفید و یک جلیقه ی سیاه پوشیده بود و عینکش را با دستمال سفیدی تمیز می کرد. عینک را با آرامی روی بینی اش جا داد، دستمال را مچاله در جیبش گذاشت و روی مبل نشست. مدت کوتاهی گذشت و او هیچ کاری نمی کرد. برگ نمی فهمید که چرا او به زمین خیره شده و فقط گاهی نفس های بزرگ می کشد! به طرف دیگری نگاه کرد، روی تاقچه ی زیر پنجره، یک قاب ع از پسر سه چهار ساله ای بود که یک روبان سیاه رویش پاپیون خورده بود. انگار آن ع سالها آنجا مآوا گرفته بود... کنار ع ، یک شمعدانی با شمع نیمه سوخته ی سفید قرار داشت و یک آینه ی قاب نقره ای که آنهم خاک گرفته بود. روبروی آینه یک تسبیح قهوه ای رنگ به دور خودش پیچیده بود و بیننده را به مهمانی انگشتان می خواند.

زن پریشانی در حالیکه با خودش می کرد از اتاق دیگری وارد نشیمن شد و سرش را به علامت مخالفت با چیزی که می توانست هر چیزی باشد تکان می داد. مرد انگار عادت داشت چون حتا به طرف او برنگشت! در همین حال، زن برگ را دید و آن را با احتیاط برداشت، را با انگشتان ظریف و نازکش گرفت و آن را به باد سپرد. او لحظاتی پرواز کوتاه برگ را نظاره و پشتش را به دریچه کرد و از نگاه دور شد!  

روی برگ، قطره ای بجا مانده بود که به فکرش رسید که شاید شبنم باشد!

باد تند شده بود و او اینبار تا ته کوچه رفت. کوچه بن بست بود و آ ین دریچه نیمه باز. برگ به دیواره ی کنار آن چسبید و پنجه هایش را در دیوار فرو برد تا بتواند هر چه می تواند بیشتر بماند... سرک کشید و مردی را دید که ریش باریک و کوتاهی، فقط قسمت چانه اش را گرفته و عینک زده بود. سیگار می کشید و با سر انگشتانش، معلوم نبود ریشش را ناز می کند یا چانه اش را می خاراند!

یک میز تحریر گوشه ی اتاق قرار داشت که رویش یک بسته کاغذ و چند دفتر بود. مقداری گیره ی کاغذ، یک جا قلمی که چند خ ر درونش بود، یک قاب ع کوچک و یک زیر سیگاری پر از ته سیگارهای سر سیاه!

مرد یکباره با حرکت تندی صندلی را از کنار پنجره برداشت، جلوی میز گذاشت و نشست. دفتری را باز کرد، خ ری برداشت و بعد از پک محکمی به سیگار شروع به نوشتن چیزی کرد.

برگ نگاهی به اطراف اتاق کرد، دور اتاق تا جایی که می شد با قفسه های چوبی پوشیده شده بود که پر از کتاب های کوچک و بزرگ بودند. روی سر کتابخانه ها هم تا آنجا که می شد کتاب چیده شده بود. یک تابلو رنگ و روغن نه چندان بزرگ جلب توجه می کرد... برگ باز هم نگاه کرد... پشت مرد به او بود که روی نوشتارش خم شده و انگار در این جهان نبود! دود سیگار را از بالای سرش می دید که به هوا می رفت...

در گوشه ی دیگر اتاق، روی یک میز کوچک، مجسمه ی زیبای یک ققنوس خودنمایی می کرد...

برگ خودش را به هوا سپرد تا ببیند او را به کجا خواهد برد؟ باد او را روی زمین انداخت و کمی با او بازی کرد و ید.

در خانه ای باز شد و دو دختر هشت و ده ساله بیرون آمدند. دستشان در دست هم بود و دختر بزرگتر چیزی تعریف می کرد و خواهرش را می خنداند. بعد پنجه هایشان را در هم قلاب د و نوک پاهایشان را جلوی پای هم گذاشتند و هی چرخیدند و همزمان مضمون موزونی می خواندند که یکدفعه دست هایشان از هم باز شد و دختر کوچکتر به زمین خورد و خیلی زشت و بلند گریه کرد!

مردی از در همان خانه بیرون آمد و بدون هیچ سوال یا شنیدن توضیحی، سیلی کوچکی که برای خواهر دوم بزرگ بود بصورت او زد. دست دخترکش را گرفت و خواهر بزرگتر را که دستش روی صورتش بود و بغض داشت را رها کرده و به داخل خانه رفتند.

دختر روی پله ی پشت در نشست و با یک تکه سنگ کوچک، ع دریایی را کشید که رنگ نداشت. کمی بعد دخترک از خانه بیرون آمد و کنار او نشست، دختر دستش را روی شانه ی کوچک او گذاشت و خودش را به او چسباند و بوسیدش. بعد چشم هایش را گرفت تا خواهرش برود و قایم شود که او تا بیست بشمارد و به دنبالش برود تا پیدایش کند...

برگ را باد با خود برد و سالیان درازی گذشت. بعدها از هم شاخه ای هایش شنید که آن دختر گم شد و دیگر هیچوقت پیدا نشد!


پایان




برچسب ها : گذر یک برگ - خانه ,اتاق ,زمین ,هایش ,بود، ,دختر ,قرار داشت ,پنجه هایش ,خانه بیرون ,پوشانده بودند ,درون خانه
گذر یک برگ
وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد

پست ' وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد

817023_691

فریبا می گوید «افسر نگهبان احساس خوشایندی نداشت. مدام این پا و آن پا می کرد و می خواست هر چه سریع تر مرا با صورت کبود شده ام از محیط کلانتری دور کند، انگار که تلاش می کرد ها را بزند زیر فرش تا مبادا روح ی را بیازارم. به همین دلیل هم توصیه می کرد، دو سه چک و مشت مختصر که این همه حیدرنعمتی نمی خواهد خواهرجان. برگرد خانه ات.»

وقتی در معرض خشونت خانگی قرار می گیریم، اولین ملجا و پناه، قانون است. چه می شود اگر قانون، خودش مروج خشونت یا توجیه کننده آن باشد؟

قربانی خشونتی که بعد از مراجعه به پلیس یا مراجع قضایی، به او توصیه می کنند: «برگرد سر خانه و زندگی ات، سرت را بیانداز پایین و زندگی ات را » درگیر چه میزان از احساس ناامنی و بی پناهی می شود؟

حتی در جوامع دموکراتیکی که روح قانون، به شدت هر چه تمام تر در مقابل خشونت می ایستد و مروج خشونت نیست هم موارد متعددی از خشونت خانگی به پلیس گزارش می شود، با این حساب تکلیف جوامعی که قوانین خشونت گرا دارند ، یا قربانی، از ملجا مطمئن و امن قانونی برخوردار نیست، تکلیف خشونت چه می شود؟

در ایران و برخی کشورهای همجوار مانند افغانستان، پا تان و غالب کشورهای عربی، اما قوانینی وجود دارند که زمینه ساز خشونت خانگی اند، قوانینی ظالمانه که نگاه فرودستانه ای به بخشی از بدنه جامعه، خصوصا ن و ک ن دارند و اگر زنی در مقابل این قوانین قد علم کرد، او را یاغی و دارای مناسبت های «غیراخلاقی» می دانند.

در ایران نه تنها قانون مشخص و خاصی برای قربانی خشونت خانگی وجود ندارد و موارد مراجعه کننده به قانون تحت لوای قانون جزای عمومی ارزی می شود، بلکه قوانینی همچون اجازه پدر برای ازدواج، اجازه همسر برای وج از کشور، قوانین مرتبط با طلاق و حضانت، قانون ارث، قانون دیه، قانون ازدواج با دخترخوانده و مسئله به رسمیت شناختن نه سال سن برای مسئولیت کیفری دختران، بستر لازم را برای بروز خشونت خانگی فراهم می کنند.

«شیما قوشه»، دادگستری است که غالبا پرونده مرتبط با ن قربانی خشونت خانگی را به عهده می گیرد. او در مورد خلا قانونی به نام «قانون خاص خشونت خانگی» به ایسنا می گوید:

«در مورد خشونت بر ن قانون خاصی نداریم و در هنگام رخ دادن چنین اتفاقاتی، باید به قانون جزای عمومی مراجعه کنیم . در فرهنگ ما همیشه از خانه به عنوان نهادی امن یاد شده و خانه همواره به عنوان جایی که امنیت خانواده را تامین می کند، مطرح است. به نظر من با ی که در چنین فضایی دست به خشونت می زند، باید با شدت بیشتری برخورد کرد. در قانون جزا، عموما خشونت باید اثبات شود، اما در مورد خشونت خانگی قضیه متفاوت است و نباید نیازی به اثبات داشته باشد؛ زیرا در خانه ی برای شهادت وجود ندارد. شهادت ک ن هم عموما مورد تایید نیست و حتی بهتر است ک ن وارد این پروسه نشوند؛ بنابراین اثبات خشونت با قوانین کنونی دشوار است. اما با نگاه ویژه به این نوع خشونت ها در قانون خشونت خانگی، می شود مسیر رسیدگی به این پرونده ها را تسهیل کرد.»

 همه مشکل اما عدم وجود قانون خاص و مرتبط با خشونت خانگی نیست. بخشی از مشکل این است که قوانین موجود نیز زمینه های بروز خشونت را فراهم می کنند، ن قربانی در بهترین شکلش به سکوت و مدارا و حفظ چهارچوب خانواده دعوت می شوند و قوانین ، سنت ها و پلیس به عنوان بازوی اجرایی این قوانین، ن قربانی را انکار می کنند.

[بیشتر بخوانید: کار با پلیس برای مقابله با خشونت علیه ن و دختران]

«مهدی آقازمانی»، جامعه شناس، در گفت و گو با خانه امن بر این باور است که انتظار تلاش از سوی حاکمیت برای اصلاح بنیادین قانون، انتظاری بیهوده است.

«از آن جایی که قوانین موجود، بر پایه اصول شریعت بنا گذاشته شده اند، تلاشی برای پایه ریزی و سیاستگذاری مدون و امروزی برای قدرتمند ن و کاهش خشونت خانگی نمی کند.»

او روح قانون فعلی در ایران را برگرفته از روح شریعت ی می داند: « قوانین برآمده ازشریعت ی، منطبق بر نیازهای مندرج در جامعه در ۱۴۰۰ سال پیش طراحی و تدوین شده اند. برخی حتی شرایط و قواعد ی مندرج در فقه ی را روایت و ترجمه ای از کتاب های یهودی و جریان قانون گذاری در جامعه یهودی با سابقه ۲۴۰۰ ساله می دانند. و طبعا این قوانین نمی تواند در دنیای امروزی کارکرد مناسبی داشته باشد.»

به گفته این جامعه شناس: «قوانینی که در ۱۴۰۰ سال پیش به عنوان شریعت ی تدوین شده و کماکان هم مورد استفاده قرار می گیرند، قوانینی برای کنترل یک جامعه بدوی، آنهم در منطقه ای با مختصات و فرهنگ صحرایی به نام عربستان هستند و در یک جامعه مدرن امروزی با مختصات عصر دیجیتال، هیچ همخوانی و هماهنگی ندارند.»

«نادیا» به خانه امن می گوید: « رئیس کلانتری نارمک، مرد چاق و قد کوتاهی بود که بین دو دندان جلویی اش فاصله داشت، مردی به نام سرگرد یحیوی. مرا که روی نیمکت دید پوزخندی زد و گفت باز هم تو اینجایی؟ احساس ترجیح می دهم بمانم و زیر ضربات شوهرم بمیرم تا با چنین تحقیری مواجه شوم.»

«زهرا روان آرام» دادگستری و مشاور مرکز دادگستری یکی از استان های جنوبی، از مراجعینش یاد می کند، قربانیانی که تحت خشونت خانگی بوده و به شدت عصبانی و دلخورند از این که قوانین تی  به صراحت از آنها حمایت نمی کند.

او می گوید ، ما در مواردی محدود قوانین مدنی حمایتگر هم داریم اما این قوانین به شدت مهجورند و با بی مهری مواجه شده اند.

 او به ماده ۱۱۰۳ قانون مدنی اشاره می کند که  بر اساس آن زن و شوهر به حسن معا با همدیگر توصیه شده اند، یا قانون ۱۱۱۵ که  به موجب آن زنی که در معرض ضرر جانی یا مالی باشد، می تواند خانه را ترک کرده و در عین حال هم درخواست نفقه کند.

به گفته خانم روان آرام، زن هایی که تحت خشونت خانگی قرار گرفته اند نباید به خاطر بی توجهی مراجع قضایی از شکایتشان دست بردارند. آنها حتما باید در مورد اعمال خشونت پافشاری کرده و حکم دادسرا بگیرند.

به توصیه این ، قربانیان خشونت خانگی نباید از تهمت خودزنی، کتک کاری به قصد دفاع و انکار همسر بهراسند چرا که تجربه نشان داده ، بسیاری مردان به خشونتی که مرتکب شده اند اقرار نمی کنند اما ن می توانند از صوت و صدای ضبط شده همسرشان یا شهادت همسایگان در دادگاه به عنوان «اماره» استفاده کنند. اماره نوعی شهادت است که ارزش آن از شهادت رسمی کمتر است.

این مشاور توصیه می کند که قربانی باید تلاش کند نسبت به اتفاق افتاده تمرکز کند، هر گونه تناقض ناشی از شوک شرایط دشوار اولیه و یا ترس از حضور آزاررسان یا تهدیدهایی که آزار رسان محتملا در راهروهای دادگاه انجام می دهد، می تواند نظر قاضی را نسبت به بروز خشونت خانگی تغییر دهد.

او اظهار خوشحالی می کند از این که محتوای قوانین تصویب شده در چند سال اخیر، توجه بیشتری به مقوله خشونت خانگی دارند و قانونگذار تلاش کرده تا به قوانینی عنایت کند که در مقابل خشونت خانگی را ارهایی بیش از گذشته ارائه می دهند.

 



برچسب ها : وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد - خشونت ,خانگی ,قوانین , ن ,خانه ,مورد ,خشونت خانگی ,بروز خشونت , ن قربانی ,شریعت ی ,مورد خشونت ,بروز خشونت خانگی ,قربانی خشونت خانگی
وقتی قانون پشت سر قربانی نمی ایستد
توصیه های برای خندیدن و شاد بودن

پست ' توصیه های برای خندیدن و شاد بودن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست توصیه های برای خندیدن و شاد بودن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

توصیه های برای خندیدن و شاد بودن


* آدم سالم روزی یک ساعت میخنده !


* ﺗﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯿﺪ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻭ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﺻﻼ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﯽ ﺗﻮﻥ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺟﺪﯼ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﯾﺪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺯﺷﺘﻪ ﻭ ﻣﺜﻼ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺻﻼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺨﻨﺪﻩ ﯾﺎ ﭘﺴﺮ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻪ!!!

ﺍﯾﻨﺎ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺳﺖ ﻓﺎﺟﻌﻪ...

ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺑﻪ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻏﻢ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ , ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﺪ ﺑﮑﻨﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺁﺩﻣﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻭﻧﻪ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺴﺖ , ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ , ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺑﺮﺍ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ , ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻧﺨﻨﺪﯾﺪ ﭘﺎﺷﯿﺪ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ , ﺑﺮﯾﺪ ﮔﻢ ﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﭽﻪ

ﻫﺎﯼ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻥ ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻠﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺍﻭﻥ ﻓﻼﻧﯽ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻭ ﻗﺒﺮﺳﺘﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻭﻟﻤﻮﻥ ﮐﻨﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻧﻬﺎﯼ ﻣﺘﺨﺼﺼﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ.

ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﺧﺘﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺏ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﺩﺏ ﺑﺮﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺯﻭﺩ ﭘﺎﺷﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﯿﺪ ﺑﺮﯾﺪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮐﻨﯿﺪ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﻭ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﯾﺪ !


هلاکویی




برچسب ها : توصیه های برای خندیدن و شاد بودن - ﺑﺮﯾﺪ ,ﻣﯿﮕﯿﻢ ,ﻭﻗﺘﯽ ,ﺑﺮﺧﯽ ,ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ
توصیه های برای خندیدن و شاد بودن
گذر یک برگ

پست ' گذر یک برگ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست گذر یک برگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

گذر یک برگ

این روزها مدام در فکر م هستم و سخت امیدوارم حالشان خوب باشد... 


تقدیم به ابوتر عزیز 


اواسط پاییز بود که با وزش بادی تند، یک برگ خشک نارنجی از بلندترین درخت کوچه جدا شد. بارها به همه ی اطرافیانش گفته بود که یک روز به تمام اهالی آن کوچه سر خواهد زد و از هر روزنی که شد، درون خانه ها سرک خواهد کشید و آدمهای آنجا را خواهد شناخت... اینرا کلاغ خبرچین به گوش باد رسانده بود!

در ابتدا کمی وحشت کرد و از کنده شدن از شاخه ای که تمام عمرش به آنجا چسبیده بود، هُری توی دلش ریخت! شاید هم از سرعت سرازیر شدن به زمین و خاک بود، درست اینرا نفهمید.

باد او را برد تا دم در اولین خانه و با دَوَرانی که به خود داد، او را از زمین بلند کرد و به پنجره رساند. پنجه هایش را به دور یکی از میله های روی آن انداخت و خودش را ثابت نگه داشت تا خوب درون اتاق یا خانه را ببیند.

صبح هنوز تر و تازه بود، دخترک ده – یازده ساله ای روی تخت خو ده و موهای بلند کم پشتش روی بالش پخش شده و پتویی که نقش چند گل لاله ی قرمز داشت، از روی پاهایش کنار رفته بود. یک صندلی ننویی چوبی با بالش های کوچک صورتی کنار تخت، و یک شال نارنجی روی دسته ی آن بود که ریشه های بلندی داشت. روی دیوار های اتاق را دو قاب که یکی نقاشی بچه گانه ای از گل و خورشید و یک کلبه و زن و مرد که دست بچه ای را در دست داشتند، و یک ع  خانوادگی پوشانده بودند. دخترک یک قفسه کتاب سفید رنگ داشت و یک عروسک که لباس سیندرلا پوشیده و درون یک تخت اسباب بازی صورتی رنگ خو ده بود.

روی دیوار کنار در یک ساعت دیواری به شکل جغد، با رنگهای زرد و سیاه خودنمایی می کرد... برگ یاد جغد را در خاطره هایش داشت، اما با رنگی دیگر!

در باز شد و زنی با روبدوشامبر ساتن بنفش کمرنگی وارد شد. او باید "مادر" باشد! اول پتو را روی پاهای لاغر دخترک، و بعد دستی به ناز روی موهای او کشید و صورتش را بوسید. در همین حال، مردی وارد شد و در حالیکه کراواتش را به گردن مرتب می کرد، آرام روی دخترک خم شد و او را بوسید. بعد هر دو پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدند.

باد، برگ را با خود برد و چرخاند تا به دری چسباند! مدت کوتاهی نگذشته بود که در باز و پیرمردی برای برداشتن رو مه بروی زمین خم شد. برگ از روی در که حالا از دسترس باد دور شده بود، به درون خانه افتاد و همراه با بسته شدن در، به روی موزاییک سرد خانه لغزید.

صدای کتری، پیرمرد را بطرف آشپزخانه کشاند و برگ که به پشت افتاده بود، تا آنجا که می شد به اطراف نگاهی کرد. چراغ سقف هفت شاخه، اما فقط یک لامپ داشت! دور تا دور این هفت شاخه را، مهره های بلوری بشکل قطره های آب پوشانده بودند. گوشه ای از سقف چکه کرده و در سمت دیگر، عنکبوتی در حال خانه یا تله ساختن بود و هی تار می تنید.

وسعت دید برگ محدود بود، سعی کرد برگردد، اما مقدور نبود. دلش می خواست پیرمرد را بیشتر بشناسد، آیا تنهاست؟ آیا او هم بچه دارد؟ بعد از خوردن نان و چای اش چه خواهد کرد؟ هیجان اینکه  می تواند شاهد ماجرای یک روز زندگی انسانی باشد، داشت به ناامیدی مبدل می شد که صدای چرخیدن کلید درِ خانه بگوش رسید و بعد زنی با یک نان داغ و یک بطری شیر وارد شد. اما در را پشت سرش نبست. بطرف میز آشپزخانه رفت و نان و شیر را روی آن گذاشت. بعد همچنان که برای بستن در بر می گشت، برگ را با نوک پا بیرون راند و در را بهم زد!

برگِ از خود وارفته را باد با خود به آن طرف کوچه برد، پشت کوچکترین خانه ای که آنجا بود. چندی پیش که میان برگها پچپچه افتاد، او بگوشش رسیده بود اهالی این خانه پسری داشتند که مدام با یک ماشین دراز و سفید که یک چراغ با دو رنگ نور قرمز و آبی دارد و مدام دور خودش می چرخد، با سر و صدای عجیب و ناراحت کننده ای از کوچه می رفته و بعد از یکی دو روز، آرام و بی سر و صدا، با مادر و پدرش بر می گشتند. تا یک روز که فقط پدر و مادر با چشم گریان بر می گردند. از آن ببعد دیگر هیچ مادر خانه را ندید که از خانه خارج شود و مرد رفته رفته کمرش خم شد و دیگر هرگز به همسایه ها با لبخند سلام نکرد!

در بسته بود و پنجره در ارتفاعی بلند از زمین قرار داشت. برگ به دیوار چسبیده بود و منتظر چرخش دورانی باد شد تا به دریچه رسید. یک ی توری سفید، داشت با باد بازی می کرد. برگ به چسبید و با اولین بازدم باد به خانه، پنجه هایش را از لابلای تور رها کرد و به کف اتاق افتاد!

اینبار روی فرود آمده بود و می توانست دور و بر خودش را خوب ببیند. یک مبل کهنه و رنگ و رو رفته ی قهوه ای رنگ که روی دسته هایش نخ نما شده بود وسط اتاق نشیمن بود. یک میز چوبی پایه کوتاه که رویش یک گلدان با گلهای پلاستیکی خاک گرفته بود روبروی مبل قرار داشت. یک خ ر که جوهرش پس داده شده با یک دفتر تلفن و لیوان آب ی نیمه تمام و یک شیشه ی قرص روی آن بود. تلویزیون زهوار دررفته ای کنار دیوار و روبروی میز بود که گویی سالهاست روشن نشده!

ساعت شماطه دار هشت بار دینگ دینگ کرد و مردی که خم بود و ریش و سبیل داشت، آرام وارد شد و دری که از آن آمده بود را نیمه باز گذاشت. پیراهن سفید، شلوار مشکی با راه راه نازک سفید و یک جلیقه ی سیاه پوشیده بود و عینکش را با دستمال سفیدی تمیز می کرد. عینک را با آرامی روی بینی اش جا داد، دستمال را مچاله در جیبش گذاشت و روی مبل نشست. مدت کوتاهی گذشت و او هیچ کاری نمی کرد. برگ نمی فهمید که چرا او به زمین خیره شده و فقط گاهی نفس های بزرگ می کشد! به طرف دیگری نگاه کرد، روی تاقچه ی زیر پنجره، یک قاب ع از پسر سه چهار ساله ای بود که یک روبان سیاه رویش پاپیون خورده بود. انگار آن ع سالها آنجا مآوا گرفته بود... کنار ع ، یک شمعدانی با شمع نیمه سوخته ی سفید قرار داشت و یک آینه ی قاب نقره ای که آنهم خاک گرفته بود. روبروی آینه یک تسبیح قهوه ای رنگ به دور خودش پیچیده بود و بیننده را به مهمانی انگشتان می خواند.

زن پریشانی در حالیکه با خودش می کرد از اتاق دیگری وارد نشیمن شد و سرش را به علامت مخالفت با چیزی که می توانست هر چیزی باشد تکان می داد. مرد انگار عادت داشت چون حتا به طرف او برنگشت! در همین حال، زن برگ را دید و آن را با احتیاط برداشت، را با انگشتان ظریف و نازکش گرفت و آن را به باد سپرد. او لحظاتی پرواز کوتاه برگ را نظاره و پشتش را به دریچه کرد و از نگاه دور شد!  

روی برگ، قطره ای بجا مانده بود که به فکرش رسید که شاید شبنم باشد!

باد تند شده بود و او اینبار تا ته کوچه رفت. کوچه بن بست بود و آ ین دریچه نیمه باز. برگ به دیواره ی کنار آن چسبید و پنجه هایش را در دیوار فرو برد تا بتواند هر چه می تواند بیشتر بماند... سرک کشید و مردی را دید که ریش باریک و کوتاهی، فقط قسمت چانه اش را گرفته و عینک زده بود. سیگار می کشید و با سر انگشتانش، معلوم نبود ریشش را ناز می کند یا چانه اش را می خاراند!

یک میز تحریر گوشه ی اتاق قرار داشت که رویش یک بسته کاغذ و چند دفتر بود. مقداری گیره ی کاغذ، یک جا قلمی که چند خ ر درونش بود، یک قاب ع کوچک و یک زیر سیگاری پر از ته سیگارهای سر سیاه!

مرد یکباره با حرکت تندی صندلی را از کنار پنجره برداشت، جلوی میز گذاشت و نشست. دفتری را باز کرد، خ ری برداشت و بعد از پک محکمی به سیگار شروع به نوشتن چیزی کرد.

برگ نگاهی به اطراف اتاق کرد، دور اتاق تا جایی که می شد با قفسه های چوبی پوشیده شده بود که پر از کتاب های کوچک و بزرگ بودند. روی سر کتابخانه ها هم تا آنجا که می شد کتاب چیده شده بود. یک تابلو رنگ و روغن نه چندان بزرگ جلب توجه می کرد... برگ باز هم نگاه کرد... پشت مرد به او بود که روی نوشتارش خم شده و انگار در این جهان نبود! دود سیگار را از بالای سرش می دید که به هوا می رفت...

در گوشه ی دیگر اتاق، روی یک میز کوچک، مجسمه ی زیبای یک ققنوس خودنمایی می کرد...


برگ خودش را به هوا سپرد تا ببیند او را به کجا خواهد برد؟ باد او را روی زمین انداخت و کمی با او بازی کرد و ید.

در خانه ای باز شد و دو دختر هشت و ده ساله بیرون آمدند. دستشان در دست هم بود و دختر بزرگتر چیزی تعریف می کرد و خواهرش را می خنداند. بعد پنجه هایشان را در هم قلاب د و نوک پاهایشان را جلوی پای هم گذاشتند و هی چرخیدند و همزمان مضمون موزونی می خواندند که یکدفعه دست هایشان از هم باز شد و دختر کوچکتر به زمین خورد و خیلی زشت و بلند گریه کرد!

مردی از در همان خانه بیرون آمد و بدون هیچ سوال یا شنیدن توضیحی، سیلی کوچکی که برای خواهر دوم بزرگ بود بصورت او زد. دست دخترکش را گرفت و خواهر بزرگتر را که دستش روی صورتش بود و بغض داشت را رها کرده و به داخل خانه رفتند.

دختر روی پله ی پشت در نشست و با یک تکه سنگ کوچک، ع دریایی را کشید که رنگ نداشت. کمی بعد دخترک از خانه بیرون آمد و کنار او نشست، دختر دستش را روی شانه ی کوچک او گذاشت و خودش را به او چسباند و بوسیدش. بعد چشم هایش را گرفت تا خواهرش برود و قایم شود که او تا بیست بشمارد و به دنبالش برود تا پیدایش کند...

برگ را باد با خود برد و سالیان درازی گذشت. بعدها از هم شاخه ای هایش شنید که آن دختر گم شد و دیگر هیچوقت پیدا نشد!


پایان




برچسب ها : گذر یک برگ - خانه ,اتاق ,زمین ,هایش ,بود، ,دختر ,قرار داشت ,پنجه هایش ,خانه بیرون ,پوشانده بودند ,درون خانه
گذر یک برگ
یه سوال هنری

پست ' یه سوال هنری ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یه سوال هنری ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یه سوال هنری


کی می دونه این تابلو اسمش چیه و نقاش اش 

کی هست؟







برچسب ها : یه سوال هنری
یه سوال هنری
وقتی که درخت یاس آبی شد!

پست ' وقتی که درخت یاس آبی شد! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست وقتی که درخت یاس آبی شد! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

وقتی که درخت یاس آبی شد!


باران می بارد،

پنجره ها را باز می کنم

و دیوار حیاط را

که با یاس ها پوشیده شده اند

تماشا می کنم...

یاد مادرم می افتم

که هر روز صبح

به سراغ درخت می رفت

تا قبل از خورشید

به یاس ها سلام کند...

یادش بخیر

با همان چادر گلدار

و آن جا سفید

که همیشه پر گل بود

تا زمانی

که او رفت

و درخت یاس خانه

آبی شد...

 

 

 



برچسب ها : وقتی که درخت یاس آبی شد! - درخت
وقتی که درخت یاس آبی شد!
با هم یاد بگیریم...

پست ' با هم یاد بگیریم... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست با هم یاد بگیریم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

با هم یاد بگیریم...


تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی ید را

تنهایی خو دن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود از همه این چیزها جا نمانی


به خاطر خودت میگویم

ساز بزن که انگشتانت به وقت نبودنش چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد که بتوانی بی و بی یار هم مست شوی


 به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار که کاشانه ات آرامشکده ات باشد


به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی عادت کن

که آشپزی به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری


به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی، که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود


 به خاطر خودت میگویم

ورزش کن ، کتاب بخوان ، بنویس ، موسیقی گوش کن ، ب

که انرژی نهفته در درونت را به سمت درستی هدایت کنی


به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست، که یادت باشد زندگی شوخی به اشتباه جدی گرفته شده ماست


به خاطر خودت میگویم

خودت را ببخش، که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری، حق دوباره شروع را


به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن که نترسی که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش که ی نتواند آنقدر بزرگ شود که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند، که تو مالکیت بی قید و شرطت را بی قید و شرط واگذار نکنی


 به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود


که از حالا برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آ ایمر نشوی.


# _احمد_حلت




برچسب ها : با هم یاد بگیریم... - خودت ,خاطر ,یادت ,میگویمخودت ,راتنهایی ,رفتن ,خاطر خودت ,خودت میگویمخودت ,یادت نرودخودت ,آشپزی ,رفتن راتنهایی
با هم یاد بگیریم...
با هم یاد بگیریم...

پست ' با هم یاد بگیریم... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست با هم یاد بگیریم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

با هم یاد بگیریم...


تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی ید را

تنهایی خو دن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود از همه این چیزها جا نمانی


به خاطر خودت میگویم

ساز بزن که انگشتانت به وقت نبودنش چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد که بتوانی بی و بی یار هم مست شوی


 به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار که کاشانه ات آرامشکده ات باشد


به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی عادت کن

که آشپزی به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری


به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی، که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود


 به خاطر خودت میگویم

ورزش کن ، کتاب بخوان ، بنویس ، موسیقی گوش کن ، ب

که انرژی نهفته در درونت را به سمت درستی هدایت کنی


به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست، که یادت باشد زندگی شوخی به اشتباه جدی گرفته شده ماست


به خاطر خودت میگویم

خودت را ببخش، که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری، حق دوباره شروع را


به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن که نترسی که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش که ی نتواند آنقدر بزرگ شود که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند، که تو مالکیت بی قید و شرطت را بی قید و شرط واگذار نکنی


 به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود


که از حالا برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آ ایمر نشوی.


# _احمد_حلت




برچسب ها : با هم یاد بگیریم... - خودت ,خاطر ,یادت ,میگویمخودت ,راتنهایی ,رفتن ,خاطر خودت ,خودت میگویمخودت ,یادت نرودخودت ,آشپزی ,رفتن راتنهایی
با هم یاد بگیریم...
تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم

پست ' تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم


رومینا پاور و آلبانو زوج معروف ایتالیا در دهه هفتاد میلادی اوج محبوبیت خود را با بازی در   عاشقانه "جوانان زیر آفتاب"در کنار زوج چیچو،فرانکو تحربه د و بعد هم با همین ترانه ی جاودانه ی "فیلیچیتا"به معنای خوشبختی

اما بعدها این دو زندگی  تلخی را تجربه د. یک تراژدی هولناک

دختر نوجوان آنها یده شد و هرگز پیدا نشد

رومینا پاور سالها در آسایشگاه روانی بود 

و آلبانو بعد از جدائی از او۰۰۰و

 بعد از ۳۳ سال این دو دوباره روی صحنه رفتند و بار دیگر ترانه فیلیچیتا را اجرا د.

https://telegram.me/joinchat/bke2kzzdqv_c105tsf86ra


برگردان فارسی ترانه 


خوشبختی

 اینه که دستای یکی رو بگیری و به دوردستها  بری


خوشبختی 

معصومیت تو در این آشفته بازاره


خوشبختی

 اینه که شادی های ک نه رو از خودت دریغ نکنی


خوشبختی

 یه بالش پَر نرمه

رودخونه ایه که میره و میره 

و اون دوردستها زیر بارون

از آبشار میریزه پایین


خوشبختی

روشن نگه داشتن کور سوی صلحه


خوشبختی

 یه گیلاش و یه ساندویچه


خوشبختی

 گذاشتن یه یادداشت برای تو رو دراور خونه ست


خوشبختی

 خوندن دونفره ی آهنگیه که من دوست دارم 


نگاه کن آوازه ی عشق ما تا آسمونا رفته

درست مثل تصوری که از خوشبختی داریم


ببین که خورشید هم گرمتر شده

چون میدونه چطور باید به خوشبختی لبخند زد


خوشبختی 

نورمحسورکننده شبهای مهت ه

یه کارت تبریک پراز قلبهای رنگارنگه

خیلی چیز پیچیده ای نیست


خوشبختی 

گذاشتن دستهات روی قلبیه که پر از عشق توه


خوشبختی 

دیدن طلوع خورشید و انتظار کشیدن برای طلوع دوبارشه


خوشبختی

 شبها  قدم زدن تو ساحله وقتی موجها به پاهات میخورن 


نگاه کن آوازه ی عشق ما تا آسمونا رفته

درست مثل تصوری که از خوشبختی داریم


ببین که خورشد هم گرمتر شده

چون میدونه چطور باید به خوشبختی لبخند زد


برگردان:

آناهیتا_سمیعی




برچسب ها : تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم - خوشبختی ,چطور باید ,خوشبختی لبخند ,میدونه چطور ,شدهچون میدونه ,خوشبختی داریمببین ,گرمتر شدهچون میدونه
تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم
سفرنامه 4

پست ' سفرنامه 4 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 4 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 4

صبح زود به فرودگاه رفتم و عازم شیراز شدم. همسر شهین منتظرم بود و بعد از ناهار به کمی تا مقداری مهمان بازی گذشت. نوه ی او شیرین و زیبا و دوست داشتنی است. با من حس خو کرده بود و از برگشتنم خیلی خوشحال بود. کمی بازی و قصه و بعد از خستگی در آغوش هم خوابمان برد. 



دو روز بعد به خانه ی برادرم رفتم که عالی گذشت. با هم شب ها برای شام بیرون می رفتیم و عصرها به ید می گذشت و دیدن باغ ارم و جاهای دوست داشتنی و پر از خاطره...






یک روز هم همگی برای یدن هدیه ی خانه نویی آنها و یدن سوغاتی برای سیدنی به شب رسید. شب را مهمان من بودند و یادآوری خاطرات، باز هم خوش و شیرین بود. تنها چیزی که دلم می خواست و نشد، رفتن دوباره به خانه ی مادری بود که میسر نشد. خواهر و برادر بزرگم قهر کرده بودند که نه حوصله ی توضیح داشتم نه گله گی های الکی و بیمورد. حرف و حرفک ها انگار تمامی ندارند اگر به آنها بها بدهی.

بخاطر همین حرف های نامطلوب، وقتی زن داداشم پیشنهاد کرد که به دشت ارژن که در شیراز هست برویم که کوه و آبشار زیبایی هست، استقبال و همگی راهی شدیم. چهار خانواده بودیم و شلوغ... خیلی خوش گذشت. جای شما خالی و سبز.



با برادرم





برچسب ها : سفرنامه 4 - گذشت ,خانه ,دوست داشتنی
سفرنامه 4
سفرنامه 5

پست ' سفرنامه 5 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 5 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 5

با نگین که از سفر برگشته بود قرار گذاشتیم با دختر گلش به دیدن مینو برویم و اگر بتواند با هم به جایی برویم. اما مینو بخاطر شرایط جسمانی اش پیشنهاد کرد برای عصرانه به خانه ی قشنگشان برویم. و رفتیم.

آن روز خیلی با هم خندیدیم. دیدن نگین و دخترش مثل همیشه پر از لطف و صفا بود. 

عروس گل مینو، پذیرایی را با آش رشته ی بسیار لذیذی کامل کرد و ما با گرفتن چند ع که متآسفانه بخاطر اینکه از آنها اجازه ندارم، نمی توانم اینجا به نمایش بگذارم، با آنها خداحافظی کردیم. قرار شد یکبار دیگر نگین و برادرش که قبلآ سعادت دیدارشان را در سفر های قبلی ام داشتم، دیدار دیگری داشته باشیم که بخاطر جور نبودن شرایط نگین، منتفی شد.

روزی دیگر با پسر شاعر و خوبم هانی در حافظیه قرار دیدار گذاشتیم. 

روبروی در ورودی با بلیط ها در انتظارم بود. به طرفش رفتم و در حالیکه شیشه ی عینکم در دستم جا مانده بود، با هیجان او را در آغوش گرفته و بوسیدم. 

نشستیم روی یک نیمکت سنگی قدیمی و او عینکم را درست کرد و به من یک دستنبند زیبای چرم هدیه داد... 

بعد هم با هم ع گرفتیم که فکر می کنم اشکالی نداشته باشد آن را بگذارم، اما تا اجازه نداده، دست نگه می دارم. 

 چند ع تکی نیز از من گرفت.

او عکاس ماهریست.






بعد از دیدار با هانی، همراه با لادن به دیدن پسر هایم رفتم و یک عالمه تجدید خاطرات کردیم. خندیدیم، گریستیم و یاد دوران کردیم.

چند روز بیشتر نمانده بود که آنهم با رفتن به خانه ی دختر ها و دیدن دوباره ی تنها ی پیرم گذشت.

شب آ همگی را در یک باغ بسیار زیبا به شام دعوت و با تشکر از همه ی آنها، قدر دانی ام را به زبان آوردم.

فردا عصر راهی تهران شدم... فکر نمی کنم برای هر مسافری، چیزی غم انگیز تر از خداحافظی باشد. اما میان گریه، وقتی برای وارد شدن به ترانزیت فرودگاه شدم، اعلام د که پروازمان تآخیر دارد... همه زیر خنده زدیم و به صندلی هایمان بر گشتیم... دلم برای علیرضا سوخت...

آ با علیرضای خوب و مهربان قرار گذاشته بودیم که سر راهش (به مهمانی، مرا هم از فرودگاه بر دارد!

که زحمت کشیده و خورد و خسته از سر کار به فرودگاه آمده بودو منتظر ماند تا من برسم. به خانه ی فرنگیس رفتیم. قرار بود یک عصرانه یا شام بسیار ساده تدارک ببیند اما...

پ ن:

یادم رفت بگم که هدیه ی دوم هانی جانم یک کتاب خوب بود. شرق بنفشه از طهریار مندنی پور

کتاب خوب دیگه ای که هدیه گرفتم از علیرضا بود بنام بادبادک باز از خالد حسینی

کلآ تو این سفر همه ی دوستان کتاب های خوبی بهم هدیه دادند:

فرنگیس: حافظ نفیسی بهم هدیه داد. گوشواره های گیلاس که مجموعه شعرای خودشه که بهترین سروده هاشه بنظر من. فکر می کنم کتاب طلا بازیاز حسین شربیانی و پاییز پدر سالار از گابریل گارسیا مارکز را هم او به من هدیه داد... از بس در عرض یک شب کتاب بارون شدم، یادم نیست کدوم رو کی بهم هدیه داد.

امین و زری بهم دیوان نفیسی از شمس تبریزی، چهار راه که چند داستان کوتاه قوی از امین هم جزوشونه، مارون از بلقیس سلیمانی رو اهدا د.

نسرینا کتاب های کلمات تنم را کبود کرده است که اولین کتاب اوست و چندین نقد در موردش نوشته شده و در عرض یکی دو ماه به چاپ دوم رسیده با ج خود ناشر، خودکشینهنگ ها و جزیره ای برای تبعید از مجید تیموری داستان نویس خوب کشورمون و از مهرناز عزیز ، سیب و درخت و دختر از تهمینه حدادی و ماهی های کف رودخانه از مهدی رجبی و سفر روح از مایکل نیوتون که روانکاو عزیزمون منیژه خوندنشو به همه ی مردم توصیه کرده و میکنه.


قدر دان همگی دوستان هستم.





برچسب ها : سفرنامه 5 - هدیه ,کتاب ,دیدن ,کردیم ,فرودگاه ,بخاطر
سفرنامه 5
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

پست ' سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

سفر امسال من بی نقص بود از لذت بردن هر روزه اش. می دونم که باور ی نیست اما چهار هفته غرق لذت بودن با عزیزانم و سیراب شدن از محبت های بی دریغشون، حسی غیر از این بهم نمیده.

اونقدر هر ی به نحوی به من حال داد بقول جوونا و بهم رسید، که برای اولین بار تو زندگی خودمو ول که هر ی به هر جایی منو ببره. دوستانم از یک طرف، اقوام و خانواده از طرف دیگه. 

همه سنگ تمام گذاشتند و ازشون  ممنونم. 

دیدن جاهای خوب و با صفا و پر خاطره، رفتن به جاهای باارزشی مثل تئاتر و کنسرت، آثار باستانی، خونه ی و ، خونه ی پدر و مادر مهربانو، ام، فرنگیس، برادر مهربانو، خونه ی امین و زری،  پسر ها و دختر ها و خونه ی برادرم که اوج لذت بود. 

اینکه هیچکدوم نذاشتن حتی از فرودگاهی تنها به مقصد برم یا برگردم که معطل بمونم یا احساس بی ی کنم. 

اینکه لبخنداشونو مدام بدرقه ی راهم می و یا طی بودنشون در کنارم نثارم د.



دست ها و آغوش های بی شیله پیله و گرمشون رو بهم هدیه می و مهم تر از همه اینکه اونقدر اعتماد داشتن که در خونه شون، این خصوصی ترین و امن ترین مکان زندگیشونو بروم باز و پذیرفتنم.

ناگفته نمونه که لطف دیگر و آ علیرضا در فرودگاه خیلی مزه داد و بدرقه ی امین. 


شما جای من بودید، دلتون تنگ اونهمه محبت نمیشد؟



توضیح اینکه: من اضافه بار نداشتم. برع هنوز دو کیلو هم کم داشتم. اما اجازه داشتم فقط یک محموله با خودم ببرم!!!

یکی از تابلو ها که دختر هنرمند مهربانو کشیده بود، روی تنه ی درختی بود و نمی تونستم بگم خب، قاب رو جدا می کنم و میذارمش تو چمدون. 


کاش میشد ع ای خونه های برادرام، فرنگیس و مینو جان رو هم بذارم اما معذورم.




برچسب ها : سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر - خونه
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر
مهم...

پست ' مهم... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست مهم... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

مهم...


چطور به ی که قربانی خشونت خانگیست کمک کنیم؟


http://tajavozmamnoo. /




برچسب ها : مهم...
مهم...
تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم

پست ' تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم


رومینا پاور و آلبانو زوج معروف ایتالیا در دهه هفتاد میلادی اوج محبوبیت خود را با بازی در   عاشقانه "جوانان زیر آفتاب"در کنار زوج چیچو،فرانکو تحربه د و بعد هم با همین ترانه ی جاودانه ی "فیلیچیتا"به معنای خوشبختی

اما بعدها این دو زندگی  تلخی را تجربه د. یک تراژدی هولناک

دختر نوجوان آنها یده شد و هرگز پیدا نشد

رومینا پاور سالها در آسایشگاه روانی بود 

و آلبانو بعد از جدائی از او۰۰۰و

 بعد از ۳۳ سال این دو دوباره روی صحنه رفتند و بار دیگر ترانه فیلیچیتا را اجرا د.

https://telegram.me/joinchat/bke2kzzdqv_c105tsf86ra


برگردان فارسی ترانه 


خوشبختی

 اینه که دستای یکی رو بگیری و به دوردستها  بری


خوشبختی 

معصومیت تو در این آشفته بازاره


خوشبختی

 اینه که شادی های ک نه رو از خودت دریغ نکنی


خوشبختی

 یه بالش پَر نرمه

رودخونه ایه که میره و میره 

و اون دوردستها زیر بارون

از آبشار میریزه پایین


خوشبختی

روشن نگه داشتن کور سوی صلحه


خوشبختی

 یه گیلاش و یه ساندویچه


خوشبختی

 گذاشتن یه یادداشت برای تو رو دراور خونه ست


خوشبختی

 خوندن دونفره ی آهنگیه که من دوست دارم 


نگاه کن آوازه ی عشق ما تا آسمونا رفته

درست مثل تصوری که از خوشبختی داریم


ببین که خورشید هم گرمتر شده

چون میدونه چطور باید به خوشبختی لبخند زد


خوشبختی 

نورمحسورکننده شبهای مهت ه

یه کارت تبریک پراز قلبهای رنگارنگه

خیلی چیز پیچیده ای نیست


خوشبختی 

گذاشتن دستهات روی قلبیه که پر از عشق توه


خوشبختی 

دیدن طلوع خورشید و انتظار کشیدن برای طلوع دوبارشه


خوشبختی

 شبها  قدم زدن تو ساحله وقتی موجها به پاهات میخورن 


نگاه کن آوازه ی عشق ما تا آسمونا رفته

درست مثل تصوری که از خوشبختی داریم


ببین که خورشد هم گرمتر شده

چون میدونه چطور باید به خوشبختی لبخند زد


#برگردان:

#آناهیتا_سمیعی




برچسب ها : تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم - خوشبختی ,چطور باید ,خوشبختی لبخند ,میدونه چطور ,شدهچون میدونه ,خوشبختی داریمببین ,گرمتر شدهچون میدونه
تقدیم به تمام عاشقان و به شیرین محبوبم
سفرنامه 5

پست ' سفرنامه 5 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 5 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 5

با نگین که از سفر برگشته بود قرار گذاشتیم با دختر گلش به دیدن مینو برویم و اگر بتواند با هم به جایی برویم. اما مینو بخاطر شرایط جسمانی اش پیشنهاد کرد برای عصرانه به خانه ی قشنگشان برویم. و رفتیم.

آن روز خیلی با هم خندیدیم. دیدن نگین و دخترش مثل همیشه پر از لطف و صفا بود. 

عروس گل مینو، پذیرایی را با آش رشته ی بسیار لذیذی کامل کرد و ما با گرفتن چند ع که متآسفانه بخاطر اینکه از آنها اجازه ندارم، نمی توانم اینجا به نمایش بگذارم، با آنها خداحافظی کردیم. قرار شد یکبار دیگر نگین و برادرش که قبلآ سعادت دیدارشان را در سفر های قبلی ام داشتم، دیدار دیگری داشته باشیم که بخاطر جور نبودن شرایط نگین، منتفی شد.

روزی دیگر با پسر شاعر و خوبم هانی در حافظیه قرار دیدار گذاشتیم. 

روبروی در ورودی با بلیط ها در انتظارم بود. به طرفش رفتم و در حالیکه شیشه ی عینکم در دستم جا مانده بود، با هیجان او را در آغوش گرفته و بوسیدم. 

نشستیم روی یک نیمکت سنگی قدیمی و او عینکم را درست کرد و به من یک دستنبند زیبای چرم هدیه داد... 

بعد هم با هم ع گرفتیم که فکر می کنم اشکالی نداشته باشد آن را بگذارم، اما تا اجازه نداده، دست نگه می دارم. 

 چند ع تکی نیز از من گرفت.

او عکاس ماهریست.






بعد از دیدار با هانی، همراه با لادن به دیدن پسر هایم رفتم و یک عالمه تجدید خاطرات کردیم. خندیدیم، گریستیم و یاد دوران کردیم.

چند روز بیشتر نمانده بود که آنهم با رفتن به خانه ی دختر ها و دیدن دوباره ی تنها ی پیرم گذشت.

شب آ همگی را در یک باغ بسیار زیبا به شام دعوت و با تشکر از همه ی آنها، قدر دانی ام را به زبان آوردم.

فردا عصر راهی تهران شدم... فکر نمی کنم برای هر مسافری، چیزی غم انگیز تر از خداحافظی باشد. اما میان گریه، وقتی برای وارد شدن به ترانزیت فرودگاه شدم، اعلام د که پروازمان تآخیر دارد... همه زیر خنده زدیم و به صندلی هایمان بر گشتیم... دلم برای علیرضا سوخت...

آ با علیرضای خوب و مهربان قرار گذاشته بودیم که سر راهش (به مهمانی، مرا هم از فرودگاه بر دارد!

که زحمت کشیده و خورد و خسته از سر کار به فرودگاه آمده بودو منتظر ماند تا من برسم. به خانه ی فرنگیس رفتیم. قرار بود یک عصرانه یا شام بسیار ساده تدارک ببیند اما...

پ ن:

یادم رفت بگم که هدیه ی دوم هانی جانم یک کتاب خوب بود. شرق بنفشه از طهریار مندنی پور

کتاب خوب دیگه ای که هدیه گرفتم از علیرضا بود بنام بادبادک باز از خالد حسینی

کلآ تو این سفر همه ی دوستان کتاب های خوبی بهم هدیه دادند:

فرنگیس: حافظ نفیسی بهم هدیه داد. گوشواره های گیلاس که مجموعه شعرای خودشه که بهترین سروده هاشه بنظر من. فکر می کنم کتاب طلا بازیاز حسین شربیانی و پاییز پدر سالار از گابریل گارسیا مارکز را هم او به من هدیه داد... از بس در عرض یک شب کتاب بارون شدم، یادم نیست کدوم رو کی بهم هدیه داد.

امین و زری بهم دیوان نفیسی از شمس تبریزی، چهار راه که چند داستان کوتاه قوی از امین هم جزوشونه، مارون از بلقیس سلیمانی رو اهدا د.

نسرینا کتاب های کلمات تنم را کبود کرده است که اولین کتاب اوست و چندین نقد در موردش نوشته شده و در عرض یکی دو ماه به چاپ دوم رسیده با ج خود ناشر، خودکشینهنگ ها و جزیره ای برای تبعید از مجید تیموری داستان نویس خوب کشورمون و از مهرناز عزیز ، سیب و درخت و دختر از تهمینه حدادی و ماهی های کف رودخانه از مهدی رجبی و سفر روح از مایکل نیوتون که روانکاو عزیزمون منیژه خوندنشو به همه ی مردم توصیه کرده و میکنه.


قدر دان همگی دوستان هستم.





برچسب ها : سفرنامه 5 - هدیه ,کتاب ,دیدن ,کردیم ,فرودگاه ,بخاطر
سفرنامه 5
پایانه!!!

پست ' پایانه!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پایانه!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پایانه!!!

یکی دیگر از روزهای خوبی که در تهران گذراندم، ناهاری بود که در خانه ی برادر مهربانو دعوت بودم که خیلی خوش گذشت و شب همگی به کنسرت سمفونی شهرداد   رفتیم که شب بسیار دلنشینی بود. غروب من، مهربانو، دختر و خواهر مهربانو، علیرضا، مهرناز و مهدی و فرنگیس به یک کافه تریای خوب و خوشمزه رفتیم و بعد همگی بجز علیرضا به دیدن کنسرت رفتیم... عالی بود. یک روز و شب م و کامل.

قبلآ یادم رفت بگویم که بعد از آن نمایشنامه ی ل کننده، وقتی من و مهربانو از سالن بیرون رفتیم، پسری ایستاده بود و همه را برای یک خیابانی دعوت می کرد. رفتیم. خیلی ها ماندند و هنرمندی آن دو جوان همه را به سر شوق آورد. بسیار هنرمندانه یدند وهمه با کف زدن ها و پرداختن مبلغی به دلخواه، آنها را تشویق کردیم. 

یک شب خوب دیگر نیز با دختر برادرم و دوستش در شیراز به دیدن نمایشنامه ی خواب در فنجان خالی رفتیم. بازی ها عالی بودند و سوژه برای من بسیار جالب بود. نقبی از زمان قاجار به زمان حال و دوباره برگشت... کارگردانی و گریم ها نیز بسیار خوب بودند. 



و اما شب آ در تهران هم سپری شد و من همراه زری و امین به گرمسار رفتم. بسیار گرم مرا در خانه ی پر از محبت و عشقشان پذیرا شدند و فردا را با هم بودیم. عصر مرا به کنار رودخانه ای وشان بردند و از آنجا به یک ارگ سنتی و آثار باستانی عهد صفوی.

بودن در آن محل حس و حال خاصی داشت. فکر اینکه زمانی اینجا قافله های سلطانی از راه می رسیده اند. خسته شترها و ها را به طویله می بردند و خود در حجره حجره ی این مکان جای می گرفتند و استراحت می د... و حالا تو بودی. روی همان آجر فرش های سکوها نشسته بودی... همهمه ها به من هجوم آورده بودند و شمعدانی های روز سکوها به طرز زیبا و مرتبی چیده شده بودند، مرا بیاد فرنگیس انداخت. همزمان زری بیاد افتاد و یکی از قرمز هایش را بینمان گذاشتیم و ع ی بیادگار گرفتیم. جالب اینکه متوجه شدیم گلدان ها همگی خشکند و تشنه. هر دو آنها را آب دادیم و با حالی خوش نشستیم کنار امین عزیزمان.



شکوه معماری آن زمان و قدمت بنا، حال و هوای مخصوصی به انسان منتقل می کرد که گفتنی نیست. باید بودید و حس می کردید...

مدتی نشستیم و چای خوردیم و حرف زدیم. مجسم کردیم که این شاه نشین را چه انی ن شدند و حجره های کناری ها را چه انی و...

و امین ع گرفت. 



شب ساعت دوازده و نیم به طرف فرودگاه حرکت کردیم. من و امین و سکوت لعنتی ّ زمان خداحافظی...

وسط راه صدایم زد: نسرین... خو !

یک لحظه خوابم برده بود... 

از آن پس آجیل خوردیم و حرف زدیم تا رسیدیم. از هم جدا شدیم و او رفت. 

به ترانزیت که خواستم وارد شوم، جلویم را گرفتند و آقایی گفت که باید وجی بدهم. گفتم دو پاسپورته هستم. گفت: اون شش سال پیش بود!

وقتی شیراز بودم، هشتاد و پنج هزار تومان پول ایرانی و مقداری دلار امریکا داشتم که به برادر زاده ی دانشجویم دادم و گفتم اینها به درد من نمی خورن. مادرش گفت شاید توی فرودگاه لازمت بشه با صراحت گفتم: نه!

حالا وجی چند بود؟ هفتاد و پنج هزار تومان!

دوباره به بیرون از ترانزیت برگشتم، جایی که با امین خداحافظی کرده بودم. صف بود و نگران اینکه پروازم را از دست بدهم ، فقط خوبی اش این بود که چمدان و تابلو ها را تحویل داده بودم و یک دستی بیشتر همراهم نبود. 

صد دلار به خانمی که پول عوض می کرد دادم. پشت سرش روی دیوار نوشته بود: دلار استرالیا : ید 2700 تومان و فروش 2750 تومان. 

شصت دلار به من پس داد و صد هزار تومان. 

گفتم فکر می سی دلار کافی باشه. گفت نه، کم میارید... آنقدر فکرم درگیر از دست دادن پرواز شده بود که نگفتم چطور حساب کردی که چهل دلار با قیمتی که پشت سرت نوشته، شد صد هزار تومان؟

مبلغ بسیار ناچیز بود اما کار این خانم نادرست بود.  توریست ها دقت بیشتری دارند و همین نکات باعث می شود روی ایرانی ها یا ملت های دیگر قضاوت کنند. برچسب همین موقع ها خورده می شود. 

نکته ی دیگری که فکر می کنم توریست ها را د ده کند، نبودن دستمال تو در دستشویی های فرودگاه بین المللی است. جای دستمال بود و از دستمال خبری نبود. همه که مثل ما ایرانی ها عادت به طهارت گرفتن ندارند. پس درخواست احترام را به نیازهای اولیه ی توریست ها بعنوان انی که پول وارد مملکت می کنند، فکر نمی کنم زیاده خواهی باشد. 

یکی دیگر از مسایل، کرایه گرفتن متفاوت تا ی ها باشد که دیگر وارد این مقوله نمی شوم.

اما چیزی شنیدم که از تعجب دهانم باز ماند. برای وارد شدن به حافظیه، دوهزار و پانصد تومان باید پرداخت. اما از توریست ها بیست هزار تومان دریافت می کنند!!!


یعنی اینکه:

ایران و ایرانی با فرهنگ چند هزار ساله اش، اینطور مهمانوازی اش را به رخ جهان می کشاند!

هیهات...




برچسب ها : پایانه!!! - تومان ,هزار ,دلار ,امین ,رفتیم ,ایرانی ,هزار تومان
پایانه!!!
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

پست ' سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

سفر امسال من بی نقص بود از لذت بردن هر روزه اش. می دونم که باور ی نیست اما چهار هفته غرق لذت بودن با عزیزانم و سیراب شدن از محبت های بی دریغشون، حسی غیر از این بهم نمیده.

اونقدر هر ی به نحوی به من حال داد بقول جوونا و بهم رسید، که برای اولین بار تو زندگی خودمو ول که هر ی به هر جایی منو ببره. دوستانم از یک طرف، اقوام و خانواده از طرف دیگه. 

همه سنگ تمام گذاشتند و ازشون تا آ عمر ممنونم. 

دیدن جاهای خوب و با صفا و پر خاطره، رفتن به جاهای باارزشی مثل تئاتر و کنسرت، آثار باستانی، خونه ی و ، خونه ی پدر و مادر مهربانو، ام، فرنگیس، برادر مهربانو، خونه ی امین و زری،  پسر ها و دختر ها و خونه ی برادرم که اوج لذت بود دیدن رفاهشون. 

اینکه هیچکدوم نذاشتن بجز یکبار از فرودگاهی تنها به مقصد برم یا برگردم که معطل بمونم یا احساس بی ی کنم. 

اینکه لبخنداشونو مدام بدرقه ی راهم می و یا طی بودنشون در کنارم نثارم د.



دست ها و آغوش های بی شیله پیله و گرمشون رو بهم هدیه می و مهم تر از همه اینکه اونقدر اعتماد داشتن که در خونه شون، این خصوصی ترین و امن ترین مکان زندگیشونو بروم باز و پذیرفتنم.

ناگفته نمونه که لطف دیگر و آ علیرضا در فرودگاه خیلی مزه داد و بدرقه ی امین. 


شما جای من بودید، دلتون تنگ اونهمه محبت نمیشد؟



توضیح اینکه: من اضافه بار نداشتم. برع هنوز دو کیلو هم کم داشتم. اما اجازه داشتم فقط یک محموله با خودم ببرم!!!

یکی از تابلو ها که دختر هنرمند مهربانو کشیده بود، روی تنه ی درختی بود و نمی تونستم بگم خب، قاب رو جدا می کنم و میذارمش تو چمدون. 




برچسب ها : سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر - خونه
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر
سفرنامه 5

پست ' سفرنامه 5 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 5 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 5

با نگین که از سفر برگشته بود قرار گذاشتیم با دختر گلش به دیدن مینو برویم و اگر بتواند با هم به جایی برویم. اما مینو بخاطر شرایط جسمانی اش پیشنهاد کرد برای عصرانه به خانه ی قشنگشان برویم. و رفتیم.

آن روز خیلی با هم خندیدیم. دیدن نگین و دخترش مثل همیشه پر از لطف و صفا بود. 

عروس گل مینو، پذیرایی را با آش رشته ی بسیار لذیذی کامل کرد و ما با گرفتن چند ع که متآسفانه بخاطر اینکه از آنها اجازه ندارم، نمی توانم اینجا به نمایش بگذارم، با آنها خداحافظی کردیم. قرار شد یکبار دیگر نگین و برادرش که قبلآ سعادت دیدارشان را در سفر های قبلی ام داشتم، دیدار دیگری داشته باشیم که بخاطر جور نبودن شرایط نگین، منتفی شد.

روزی دیگر با پسر شاعر و خوبم هانی در حافظیه قرار دیدار گذاشتیم. 

روبروی در ورودی با بلیط ها در انتظارم بود. به طرفش رفتم و در حالیکه شیشه ی عینکم در دستم جا مانده بود، با هیجان او را در آغوش گرفته و بوسیدم. 

نشستیم روی یک نیمکت سنگی قدیمی و او عینکم را درست کرد و به من یک دستنبند زیبای چرم هدیه داد... 

بعد هم با هم ع گرفتیم که فکر می کنم اشکالی نداشته باشد آن را بگذارم، اما تا اجازه نداده، دست نگه می دارم. 

 چند ع تکی نیز از من گرفت.

او عکاس ماهریست.






بعد از دیدار با هانی، همراه با لادن به دیدن پسر هایم رفتم و یک عالمه تجدید خاطرات کردیم. خندیدیم، گریستیم و یاد دوران کردیم.

چند روز بیشتر نمانده بود که آنهم با رفتن به خانه ی دختر ها و دیدن دوباره ی تنها ی پیرم گذشت.

شب آ همگی را در یک باغ بسیار زیبا به شام دعوت و با تشکر از همه ی آنها، قدر دانی ام را به زبان آوردم.

فردا عصر راهی تهران شدم... فکر نمی کنم برای هر مسافری، چیزی غم انگیز تر از خداحافظی باشد. اما میان گریه، وقتی برای وارد شدن به ترانزیت فرودگاه شدم، اعلام د که پروازمان تآخیر دارد... همه زیر خنده زدیم و به صندلی هایمان بر گشتیم... دلم برای علیرضا سوخت...

آ با علیرضای خوب و مهربان قرار گذاشته بودیم که سر راهش (به مهمانی، مرا هم از فرودگاه بر دارد!

که زحمت کشیده و خورد و خسته از سر کار به فرودگاه آمده بودو منتظر ماند تا من برسم. به خانه ی فرنگیس رفتیم. قرار بود یک عصرانه یا شام بسیار ساده تدارک ببیند اما...

پ ن:

یادم رفت بگم که هدیه ی دوم هانی جانم یک کتاب خوب بود. شرق بنفشه از طهریار مندنی پور

کتاب خوب دیگه ای که هدیه گرفتم از علیرضا بود بنام بادبادک باز از خالد حسینی

کلآ تو این سفر همه ی دوستان کتاب های خوبی بهم هدیه دادند:

فرنگیس: حافظ نفیسی بهم هدیه داد. گوشواره های گیلاس که مجموعه شعرای خودشه که بهترین سروده هاشه بنظر من. فکر می کنم کتاب طلا بازیاز حسین شربیانی و پاییز پدر سالار از گابریل گارسیا مارکز را هم او به من هدیه داد... از بس در عرض یک شب کتاب بارون شدم، یادم نیست کدوم رو کی بهم هدیه داد.

امین و زری بهم دیوان نفیسی از شمس تبریزی، چهار راه که چند داستان کوتاه قوی از امین هم جزوشونه، مارون از بلقیس سلیمانی رو اهدا د.

نسرینا کتاب های کلمات تنم را کبود کرده است که اولین کتاب اوست و چندین نقد در موردش نوشته شده و در عرض یکی دو ماه به چاپ دوم رسیده با ج خود ناشر، خودکشینهنگ ها و جزیره ای برای تبعید از مجید تیموری داستان نویس خوب کشورمون و از مهرناز عزیز ، سیب و درخت و دختر از تهمینه حدادی و ماهی های کف رودخانه از مهدی رجبی و سفر روح از مایکل نیوتون که روانکاو عزیزمون منیژه خوندنشو به همه ی مردم توصیه کرده و میکنه.


قدر دان همگی دوستان هستم.





برچسب ها : سفرنامه 5 - هدیه ,کتاب ,دیدن ,کردیم ,فرودگاه ,بخاطر
سفرنامه 5
پایانه!!!

پست ' پایانه!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پایانه!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پایانه!!!

یکی دیگر از روزهای خوبی که در تهران گذراندم، ناهاری بود که در خانه ی برادر مهربانو دعوت بودم که خیلی خوش گذشت و شب همگی به کنسرت سمفونی شهرداد   رفتیم که شب بسیار دلنشینی بود. غروب من، مهربانو، دختر و خواهر مهربانو، علیرضا، مهرناز و مهدی و فرنگیس به یک کافه تریای خوب و خوشمزه رفتیم و بعد همگی بجز علیرضا به دیدن کنسرت رفتیم... عالی بود. یک روز و شب م و کامل.

قبلآ یادم رفت بگویم که بعد از آن نمایشنامه ی ل کننده، وقتی من و مهربانو از سالن بیرون رفتیم، پسری ایستاده بود و همه را برای یک خیابانی دعوت می کرد. رفتیم. خیلی ها ماندند و هنرمندی آن دو جوان همه را به سر شوق آورد. بسیار هنرمندانه یدند وهمه با کف زدن ها و پرداختن مبلغی به دلخواه، آنها را تشویق کردیم. 

یک شب خوب دیگر نیز با دختر برادرم و دوستش در شیراز به دیدن نمایشنامه ی خواب در فنجان خالی رفتیم. بازی ها عالی بودند و سوژه برای من بسیار جالب بود. نقبی از زمان قاجار به زمان حال و دوباره برگشت... کارگردانی و گریم ها نیز بسیار خوب بودند. 



و اما شب آ در تهران هم سپری شد و من همراه زری و امین به گرمسار رفتم. بسیار گرم مرا در خانه ی پر از محبت و عشقشان پذیرا شدند و فردا را با هم بودیم. عصر مرا به کنار رودخانه ای وشان بردند و از آنجا به یک ارگ سنتی و آثار باستانی عهد صفوی.

بودن در آن محل حس و حال خاصی داشت. فکر اینکه زمانی اینجا قافله های سلطانی از راه می رسیده اند. خسته شترها و ها را به طویله می بردند و خود در حجره حجره ی این مکان جای می گرفتند و استراحت می د... و حالا تو بودی. روی همان آجر فرش های سکوها نشسته بودی... همهمه ها به من هجوم آورده بودند و شمعدانی های روز سکوها به طرز زیبا و مرتبی چیده شده بودند، مرا بیاد فرنگیس انداخت. همزمان زری بیاد افتاد و یکی از قرمز هایش را بینمان گذاشتیم و ع ی بیادگار گرفتیم. جالب اینکه متوجه شدیم گلدان ها همگی خشکند و تشنه. هر دو آنها را آب دادیم و با حالی خوش نشستیم کنار امین عزیزمان.



شکوه معماری آن زمان و قدمت بنا، حال و هوای مخصوصی به انسان منتقل می کرد که گفتنی نیست. باید بودید و حس می کردید...

مدتی نشستیم و چای خوردیم و حرف زدیم. مجسم کردیم که این شاه نشین را چه انی ن شدند و حجره های کناری ها را چه انی و...

و امین ع گرفت. 



شب ساعت دوازده و نیم به طرف فرودگاه حرکت کردیم. من و امین و سکوت لعنتی ّ زمان خداحافظی...

وسط راه صدایم زد: نسرین... خو !

یک لحظه خوابم برده بود... 

از آن پس آجیل خوردیم و حرف زدیم تا رسیدیم. از هم جدا شدیم و او رفت. 

به ترانزیت که خواستم وارد شوم، جلویم را گرفتند و آقایی گفت که باید وجی بدهم. گفتم دو پاسپورته هستم. گفت: اون شش سال پیش بود!

وقتی شیراز بودم، هشتاد و پنج هزار تومان پول ایرانی و مقداری دلار امریکا داشتم که به برادر زاده ی دانشجویم دادم و گفتم اینها به درد من نمی خورن. مادرش گفت شاید توی فرودگاه لازمت بشه با صراحت گفتم: نه!

حالا وجی چند بود؟ هفتاد و پنج هزار تومان!

دوباره به بیرون از ترانزیت برگشتم، جایی که با امین خداحافظی کرده بودم. صف بود و نگران اینکه پروازم را از دست بدهم ، فقط خوبی اش این بود که چمدان و تابلو ها را تحویل داده بودم و یک دستی بیشتر همراهم نبود. 

صد دلار به خانمی که پول عوض می کرد دادم. پشت سرش روی دیوار نوشته بود: دلار استرالیا : ید 2700 تومان و فروش 2750 تومان. 

شصت دلار به من پس داد و صد هزار تومان. 

گفتم فکر می سی دلار کافی باشه. گفت نه، کم میارید... آنقدر فکرم درگیر از دست دادن پرواز شده بود که نگفتم چطور حساب کردی که چهل دلار با قیمتی که پشت سرت نوشته، شد صد هزار تومان؟

مبلغ بسیار ناچیز بود اما کار این خانم نادرست بود.  توریست ها دقت بیشتری دارند و همین نکات باعث می شود روی ایرانی ها یا ملت های دیگر قضاوت کنند. برچسب همین موقع ها خورده می شود. 

نکته ی دیگری که فکر می کنم توریست ها را د ده کند، نبودن دستمال تو در دستشویی های فرودگاه بین المللی است. جای دستمال بود و از دستمال خبری نبود. همه که مثل ما ایرانی ها عادت به طهارت گرفتن ندارند. پس درخواست احترام را به نیازهای اولیه ی توریست ها بعنوان انی که پول وارد مملکت می کنند، فکر نمی کنم زیاده خواهی باشد. 

یکی دیگر از مسایل، کرایه گرفتن متفاوت تا ی ها باشد که دیگر وارد این مقوله نمی شوم.

اما چیزی شنیدم که از تعجب دهانم باز ماند. برای وارد شدن به حافظیه، دوهزار و پانصد تومان باید پرداخت. اما از توریست ها بیست هزار تومان دریافت می کنند!!!


یعنی اینکه:

ایران و ایرانی با فرهنگ چند هزار ساله اش، اینطور مهمانوازی اش را به رخ جهان می کشاند!

هیهات...




برچسب ها : پایانه!!! - تومان ,هزار ,دلار ,امین ,رفتیم ,ایرانی ,هزار تومان
پایانه!!!
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

پست ' سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر

سفر امسال من بی نقص بود از لذت بردن هر روزه اش. می دونم که باور ی نیست اما چهار هفته غرق لذت بودن با عزیزانم و سیراب شدن از محبت های بی دریغشون، حسی غیر از این بهم نمیده.

اونقدر هر ی به نحوی به من حال داد بقول جوونا و بهم رسید، که برای اولین بار تو زندگی خودمو ول که هر ی به هر جایی منو ببره. دوستانم از یک طرف، اقوام و خانواده از طرف دیگه. 

همه سنگ تمام گذاشتند و ازشون تا آ عمر ممنونم. 

دیدن جاهای خوب و با صفا و پر خاطره، رفتن به جاهای باارزشی مثل تئاتر و کنسرت، آثار باستانی، خونه ی و ، خونه ی پدر و مادر مهربانو، ام، فرنگیس، برادر مهربانو، خونه ی امین و زری،  پسر ها و دختر ها و خونه ی برادرم که اوج لذت بود دیدن رفاهشون. 

اینکه هیچکدوم نذاشتن بجز یکبار از فرودگاهی تنها به مقصد برم یا برگردم که معطل بمونم یا احساس بی ی کنم. 

اینکه لبخنداشونو مدام بدرقه ی راهم می و یا طی بودنشون در کنارم نثارم د.

دست ها و آغوش های بی شیله پیله و گرمشون رو بهم هدیه می و مهم تر از همه اینکه اونقدر اعتماد داشتن که در خونه شون، این خصوصی ترین و امن ترین مکان زندگیشونو بروم باز و پذیرفتنم.

ناگفته نمونه که لطف دیگر و آ علیرضا در فرودگاه خیلی مزه داد و بدرقه ی امین. 


شما جای من بودید، دلتون تنگ اونهمه محبت نمیشد؟



توضیح اینکه: من اضافه بار نداشتم، اما اجازه داشتم فقط یک محموله با خودم ببرم منتهی بیست و سه کیلو شامل دو تابلو بزرگ و یک چمدان نیمه پر میشد. یکی از تابلو ها که دختر هنرمند مهربانو کشیده بود، روی تنه ی درختی بود و نمی تونستم بگم خب، قاب رو جدا می کنم و میذارمش تو چمدون. اصلآ نمی فهمم وقتی میگن 23 کیلو بار، براشون چه فرقی میکنه یه تکه باشه یا دو تکه!!!؟




برچسب ها : سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر - خونه
سپاس بیکرانم نثار تمام عزیزان این سفر
سفرنامه 5

پست ' سفرنامه 5 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 5 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 5

با نگین که از سفر برگشته بود قرار گذاشتیم با دختر گلش به دیدن مینو برویم و اگر بتواند با هم به جایی برویم. اما مینو بخاطر شرایط جسمانی اش پیشنهاد کرد برای عصرانه به خانه ی قشنگشان برویم. و رفتیم.

آن روز خیلی با هم خندیدیم. دیدن نگین و دخترش مثل همیشه پر از لطف و صفا بود. 

عروس گل مینو، پذیرایی را با آش رشته ی بسیار لذیذی کامل کرد و ما با گرفتن چند ع که متآسفانه بخاطر اینکه از آنها اجازه ندارم، نمی توانم اینجا به نمایش بگذارم، با آنها خداحافظی کردیم. قرار شد یکبار دیگر نگین و برادرش که قبلآ سعادت دیدارشان را در سفر های قبلی ام داشتم، دیدار دیگری داشته باشیم که بخاطر جور نبودن شرایط نگین، منتفی شد.

روزی دیگر با پسر شاعر و خوبم هانی در حافظیه قرار دیدار گذاشتیم. 

روبروی در ورودی با بلیط ها در انتظارم بود. به طرفش رفتم و در حالیکه شیشه ی عینکم در دستم جا مانده بود، با هیجان او را در آغوش گرفته و بوسیدم. 

نشستیم روی یک نیمکت سنگی قدیمی و او عینکم را درست کرد و به من یک دستنبند زیبای چرم هدیه داد... 

بعد هم با هم ع گرفتیم که فکر می کنم اشکالی نداشته باشد آن را بگذارم، اما تا اجازه نداده، دست نگه می دارم. 

 چند ع تکی نیز از من گرفت.

او عکاس ماهریست.






بعد از دیدار با هانی، همراه با لادن به دیدن پسر هایم رفتم و یک عالمه تجدید خاطرات کردیم. خندیدیم، گریستیم و یاد دوران کردیم.

چند روز بیشتر نمانده بود که آنهم با رفتن به خانه ی دختر ها و دیدن دوباره ی تنها ی پیرم گذشت.

شب آ همگی را در یک باغ بسیار زیبا به شام دعوت و با تشکر از همه ی آنها، قدر دانی ام را به زبان آوردم.

فردا عصر راهی تهران شدم... فکر نمی کنم برای هر مسافری، چیزی غم انگیز تر از خداحافظی باشد. اما میان گریه، وقتی برای وارد شدن به ترانزیت فرودگاه شدم، اعلام د که پروازمان تآخیر دارد... همه زیر خنده زدیم و به صندلی هایمان بر گشتیم... دلم برای علیرضا سوخت...

آ با علیرضای خوب و مهربان قرار گذاشته بودیم که سر راهش (به مهمانی، مرا هم از فرودگاه بر دارد!

که زحمت کشیده و خورد و خسته از سر کار به فرودگاه آمده بودو منتظر ماند تا من برسم. به خانه ی فرنگیس رفتیم. قرار بود یک عصرانه یا شام بسیار ساده تدارک ببیند اما...

پ ن:

یادم رفت بگم که هدیه ی دوم هانی جانم یک کتاب خوب بود. شرق بنفشه از طهریار مندنی پور

کتاب خوب دیگه ای که هدیه گرفتم از علیرضا بود بنام بادبادک باز از خالد حسینی

کلآ تو این سفر همه ی دوستان کتاب های خوبی بهم هدیه دادند:

فرنگیس: حافظ نفیسی بهم هدیه داد. گوشواره های گیلاس که مجموعه شعرای خودشه که بهترین سروده هاشه بنظر من. فکر می کنم کتاب طلا بازیاز حسین شربیانی و پاییز پدر سالار از گابریل گارسیا مارکز را هم او به من هدیه داد... از بس در عرض یک شب کتاب بارون شدم، یادم نیست کدوم رو کی بهم هدیه داد.

امین و زری بهم دیوان نفیسی از شمس تبریزی، چهار راه که چند داستان کوتاه قوی از امین هم جزوشونه، مارون از بلقیس سلیمانی رو اهدا د.

نسرینا کتاب های کلمات تنم را کبود کرده است که اولین کتاب اوست و چندین نقد در موردش نوشته شده و در عرض یکی دو ماه به چاپ دوم رسیده با ج خود ناشر، خودکشینهنگ ها و جزیره ای برای تبعید از مجید تیموری داستان نویس خوب کشورمون و از مهرناز عزیز ، سیب و درخت و دختر از تهمینه حدادی و ماهی های کف رودخانه از مهدی رجبی و سفر روح از مایکل نیوتون که روانکاو عزیزمون منیژه خوندنشو به همه ی مردم توصیه کرده و میکنه.


قدر دان همگی دوستان هستم.





برچسب ها : سفرنامه 5 - هدیه ,کتاب ,دیدن ,کردیم ,فرودگاه ,بخاطر
سفرنامه 5
پایانه!!!

پست ' پایانه!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پایانه!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پایانه!!!

یکی دیگر از روزهای خوبی که در تهران گذراندم، ناهاری بود که در خانه ی برادر مهربانو دعوت بودم که خیلی خوش گذشت و شب همگی به کنسرت سمفونی شهرداد   رفتیم که شب بسیار دلنشینی بود. غروب من، مهربانو، دختر و خواهر مهربانو، علیرضا، مهرناز و مهدی و فرنگیس به یک کافه تریای خوب و خوشمزه رفتیم و بعد همگی بجز علیرضا به دیدن کنسرت رفتیم... عالی بود. یک روز و شب م و کامل.

قبلآ یادم رفت بگویم که بعد از آن نمایشنامه ی ل کننده، وقتی من و مهربانو از سالن بیرون رفتیم، پسری ایستاده بود و همه را برای یک خیابانی دعوت می کرد. رفتیم. خیلی ها ماندند و هنرمندی آن دو جوان همه را به سر شوق آورد. بسیار هنرمندانه یدند وهمه با کف زدن ها و پرداختن مبلغی به دلخواه، آنها را تشویق کردیم. 

یک شب خوب دیگر نیز با دختر برادرم و دوستش در شیراز به دیدن نمایشنامه ی خواب در فنجان خالی رفتیم. بازی ها عالی بودند و سوژه برای من بسیار جالب بود. نقبی از زمان قاجار به زمان حال و دوباره برگشت... کارگردانی و گریم ها نیز بسیار خوب بودند. 



و اما شب آ در تهران هم سپری شد و من همراه زری و امین به گرمسار رفتم. بسیار گرم مرا در خانه ی پر از محبت و عشقشان پذیرا شدند و فردا را با هم بودیم. عصر مرا به کنار رودخانه ای وشان بردند و از آنجا به یک ارگ سنتی و آثار باستانی عهد صفوی.

بودن در آن محل حس و حال خاصی داشت. فکر اینکه زمانی اینجا قافله های سلطانی از راه می رسیده اند. خسته شترها و ها را به طویله می بردند و خود در حجره حجره ی این مکان جای می گرفتند و استراحت می د... و حالا تو بودی. روی همان آجر فرش های سکوها نشسته بودی... همهمه ها به من هجوم آورده بودند و شمعدانی های روز سکوها به طرز زیبا و مرتبی چیده شده بودند، مرا بیاد فرنگیس انداخت. همزمان زری بیاد افتاد و یکی از قرمز هایش را بینمان گذاشتیم و ع ی بیادگار گرفتیم. جالب اینکه متوجه شدیم گلدان ها همگی خشکند و تشنه. هر دو آنها را آب دادیم و با حالی خوش نشستیم کنار امین عزیزمان.



شکوه معماری آن زمان و قدمت بنا، حال و هوای مخصوصی به انسان منتقل می کرد که گفتنی نیست. باید بودید و حس می کردید...

مدتی نشستیم و چای خوردیم و حرف زدیم. مجسم کردیم که این شاه نشین را چه انی ن شدند و حجره های کناری ها را چه انی و...

و امین ع گرفت. 



شب ساعت دوازده و نیم به طرف فرودگاه حرکت کردیم. من و امین و سکوت لعنتی ّ زمان خداحافظی...

وسط راه صدایم زد: نسرین... خو !

یک لحظه خوابم برده بود... 

از آن پس آجیل خوردیم و حرف زدیم تا رسیدیم. از هم جدا شدیم و او رفت. 

به ترانزیت که خواستم وارد شوم، جلویم را گرفتند و آقایی گفت که باید وجی بدهم. گفتم دو پاسپورته هستم. گفت: اون شش سال پیش بود!

وقتی شیراز بودم، هشتاد و پنج هزار تومان پول ایرانی و مقداری دلار امریکا داشتم که به برادر زاده ی دانشجویم دادم و گفتم اینها به درد من نمی خورن. مادرش گفت شاید توی فرودگاه لازمت بشه با صراحت گفتم: نه!

حالا وجی چند بود؟ هفتاد و پنج هزار تومان!

دوباره به بیرون از ترانزیت برگشتم، جایی که با امین خداحافظی کرده بودم. صف بود و نگران اینکه پروازم را از دست بدهم ، فقط خوبی اش این بود که چمدان و تابلو ها را تحویل داده بودم و یک دستی بیشتر همراهم نبود. 

صد دلار به خانمی که پول عوض می کرد دادم. پشت سرش روی دیوار نوشته بود: دلار استرالیا : ید 2700 تومان و فروش 2750 تومان. 

شصت دلار به من پس داد و صد هزار تومان. 

گفتم فکر می سی دلار کافی باشه. گفت نه، کم میارید... آنقدر فکرم درگیر از دست دادن پرواز شده بود که نگفتم چطور حساب کردی که چهل دلار با قیمتی که پشت سرت نوشته، شد صد هزار تومان؟

مبلغ بسیار ناچیز بود اما کار این خانم نادرست بود.  توریست ها دقت بیشتری دارند و همین نکات باعث می شود روی ایرانی ها یا ملت های دیگر قضاوت کنند. برچسب همین موقع ها خورده می شود. 

نکته ی دیگری که فکر می کنم توریست ها را د ده کند، نبودن دستمال تو در دستشویی های فرودگاه بین المللی است. جای دستمال بود و از دستمال خبری نبود. همه که مثل ما ایرانی ها عادت به طهارت گرفتن ندارند. پس درخواست احترام را به نیازهای اولیه ی توریست ها بعنوان انی که پول وارد مملکت می کنند، فکر نمی کنم زیاده خواهی باشد. 

یکی دیگر از مسایل، کرایه گرفتن متفاوت تا ی ها باشد که دیگر وارد این مقوله نمی شوم.

اما چیزی شنیدم که از تعجب دهانم باز ماند. برای وارد شدن به حافظیه، دوهزار و پانصد تومان باید پرداخت. اما از توریست ها بیست هزار تومان دریافت می کنند!!!


یعنی اینکه:

ایران و ایرانی با فرهنگ چند هزار ساله اش، اینطور مهمانوازی اش را به رخ جهان می کشاند!

هیهات...




برچسب ها : پایانه!!! - تومان ,هزار ,دلار ,امین ,رفتیم ,ایرانی ,هزار تومان
پایانه!!!
شریک خوشی هایم باشید

پست ' شریک خوشی هایم باشید ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شریک خوشی هایم باشید ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شریک خوشی هایم باشید

دو روز است که از سفر به ایران برگشته ام. تهران، شیراز و گرمسار بیاد ماندنی...

امین دوبار از من خواست سفرنامه ام را بنویسم. سعی می کنم هر روز هر چه را بخاطر دارم بنویسم و ع ی بگذارم از آن روزهای بیاد ماندنی.

این سفر، بهترین سفرم بعد از بیست و پنج سال گذشته بود. آنقدر به من خوش گذشت و همه سنگ تمام گذاشتند از محبت که سیراب و پر از انرژی مثبت برگشتم.

وقتی بلیطم صادر شد، پنج هفته وقت داشتم. به یکی از زن داداش ها و دوستانم خبر دادم و دختر ای که بیشتر دوستیم تا قوم و خویش.  همگی استقبال د اما یک هفته قبل از رفتن، به پشیمانی رسیدم. با یکی دو نفر از دوستانم مطرح و گفتند برای انی بیا که واقعآ دلتنگ تو اند و تو هم دوستشان داری... حرفشان منطقی بود و من راهی شدم. واقعآ چیزی نمانده بود که بلیطم را کنسل کنم. فکر می بسیار غمگین خواهم شد که آنهمه راه را بروم اما با خواهری قهر و برادری سرد روبرو بشوم.

وقتی با هیجان زیاد هواپیما بر روی آسمان شیراز رسید، نفس کشیدنم سخت شد. برادرم و خانواده اش، زری همسر برادرم ابراهیم و فرزندان و عروس و نوه اش و خواهر و برادر بزرگم نیز گفته بودند که خواهند آمد. 

شهین عزیزم و دختر های دیگرم هم. 

بخاطر اینکه پله های هواپیما بلند هستند، خواسته بودم که مرا با آسانسور پیاده کنند و همین باعث شد آ ین نفر باشم که هواپیما را ترک کند. همین کار باعث شد نسرین عجول و بی تاب را بی تاب تر کند و لادن، دختر برادرم فکر کند من از پرواز جا مانده ام!

مهمانداری کنارم ایستاده بود. زیبا و خوشرو. بند سبزی در دستانم بود و با آن بازی می . پرسید: خیلی وقته شیراز نیومدین؟ لبخندی زدم و جواب دادم، شش سال.

گفت این بند رو می خواید بدین بندازم دور.

خندیدم و گفتم: اونوقت شرط رو می بازم!

منتظر جوابم شد. گفتم:

با دختر برادرم شرط بستم که یک پاپیون سبز به سرم ببندم و از فرودگاه بیرون برم. 

خندید و گفت شرطتون چیه: گفتم:

گفته نامردی اگه نبندی. منهم گفتم نازنم اگه نبندم! 

هر دو خندیدیم. گفت پس بده ببندم سرت.

گفتم نه. از اینجا نه...  وقتی چمدونمو گرفتم خودم می بندم. گفت نه... بده برات خوشگل ببندم.

خودمونی شده بودیم و برام بست. با خنده ازش جدا شدم. خیلی گل بود.

وقتی چمدانم را تحویل گرفتم، زری و دخترها و داماد جدید را دیدم. همین ها بودند و تعجب اما باز خیلی خوشحال بودم. وقتی از بغل آ ین عشقم بیرون آمدم و نگار نوار سبز را دید، زد زیر خنده... که دیدم خواهرم پری و برادر میانی و خانواده اش آمدند. پشت سرشان دختر ها که یک ساعتی بیرون از سالن منتظر بودند وارد شدند... آن لحظه ها غیر قابل توصیفند.  همه از نوار سبز سرم تعجب کرده بودند.

اینم اولین ع و آغوش گرم نگار که شرط را باخت، در فرودگاه شیراز




چقدر به آغوش کشیدن عزیزان، لذتبخش هست... لمس و حس اینکه من اینهمه عزیز دارم که براشون وجود دارم. هستم. محبوبم و براشون جون میدم...

خواهرم اما آغوش سرد و متظاهری داشت... سعی خودم را متقاعد کنم که اشتباه کرده ام. اما مگر نه این است که حس آدم ها دروغ نمی گویند؟

من به این جمله ایمان کامل دارم. اما تصمیم گرفتم به آن احساس بها ندهم. هیچ چیز نباید این سفرم را اب می کرد. 

و نکرد.

قرار بود همگی به خانه ی زری برویم و شب شام مهمان او بودیم. دختر ها و خواهرم عذرخواهی د و نیامدند. و من بدون یک ذره دلخوری رفتم تا پر از عشق شوم. می دانستم با بودن آنها، سیراب خواهم شد. 


بقیه اش برای فردا



برچسب ها : شریک خوشی هایم باشید - دختر ,گفتم ,بودند ,برادرم ,آغوش ,بیرون ,دختر برادرم ,بیاد ماندنی
شریک خوشی هایم باشید
سفر نامه 2

پست ' سفر نامه 2 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفر نامه 2 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفر نامه 2

شب همگی خانه ی زری بودیم . آ شب،  برادرم و خانواده اش راهی شدند و صبح بعد از صبحانه به طرف حافظیه براه افتادیم. شیراز بزرگتر از همیشه شده بود و من دیگر هیچکدام از خیابان ها را نمی شناختم! 

اول روبروی آرامگاه سعدی توقف کردیم و لادن به فالوده ی دعوتمان کرد. بعد به باغ دلگشا رفتیم. بوی بهار نارنج ها، هر رهگذری را مست می کرد. موزه ی باغ دیدنی بود و اطرافش زیبا و پر از گل.

معماری و کاشی کاری ها که جای خود دارد. بی نظیر بودند.



بعد از دیدن گوشه به گوشه ی باغ و یدن بهار نارنج، به حافظیه ی محبوب همگان رفتیم. دم در آرامگاه، دو مدل چوبی از لباس محلی گذاشته بودند مخصوص ع گرفتن. خب... منهم گرفتم:

 

داخل محوطه، هنوز هم همان حال و هوای همیشگی به من دست داد. از دنیای بیرون خارج شدن... و می دانم که این حال و حس را، هر ی دارد. این فضای خوب و شاعرانه و ، فقط مختص به بزرگانی چون حافظ است و بس. کمتر از اینهم نمی شود انتظار داشت.سر آرامگاه به احترام سکوت حکمفرما بود و جالب اینکه هیچ احدی این سکوت را نمی ش ت. این عمل برایم باشکوه بود، بخصوص که توریست های خارجی نیز به احترام، از بقیه پیروی می د.

کمی ید صنایع دستی و خوردن یک لیوان عرق بیدمشک و نسترن، نیروی تازه ای بما داد و راهی خانه شدیم. آ مگر می شود شیراز بود و فالوده و عرق نخورد؟! هرچند دیگر اشتهایی برای ناهار نمانده بود. ولی کی اهمیت می داد؟

رفتیم و من یکراست به تخت ی که از لادن به من رسیده بود پناه آوردم که مدتها بود خواب درستی نداشتم. از هیجان... و حق داشتم.


اینم مردانه و خنده دار بخاطر پونی عزیز:







برچسب ها : سفر نامه 2
سفر نامه 2
سفرنامه 3

پست ' سفرنامه 3 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 3 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 3

شب به خانه ی دوست و یار همیشگی ام شهین رفتم. دختر ای که اول رفیقم بود، بعد قوم و خویش.

عصر با مینوی گل و دوست داشتنی تماس گرفتم. نگین هم قرار بود بیاید که بخاطر یک سفر کاری، تصمیم گرفتم بار اول و هر چه زودتر به تنهایی به دیدار این عزیز فرهیخته بروم. 

با خوشرویی برای شام دعوتم کرد که بخاطر کمبود وقت به عصرانه ای تغییرش دادم و با دختر ام رفتیم. در خانه ی آراسته و بزرگش را عروس زیبا و خوشرو و مهربانش همراه با پسر گل مینو برویم باز د. مینو از عقب می آمد و من با رفتن به آغوش اش ، دلم نمی خواست بیرون بیایم. آغوشی گرم و پر از مهر.

نشستیم و گفتیم و خندیدیم. مینو خیلی خیلی شوخ تر از نوشته های جدی اش هست. حتی مسایل مهم و جدی را نیز با طرز ماهرانه و ظریفی، به ظنز می کشد و طرف مقابل را به خنده وا می دارد. خنده هایش نیز بر جان دل می نشینند. 

عروس خوب و گل او مثل پروانه ای دور می چرخید و پسرش در کمال فروتنی و مهربانی، جای هر مهمانی را آسوده می کرد. 

کلآ اینکه ی در خانه اش را بروی یک بیگانه با اینچنین روی گشاده ای باز کند، جای تحسین دارد. و من چه خوشبخت بودم که همه، در این سفر با من چنین رفتاری داشتند.

نیم ساعتی در جوارش بودیم و با دریافت یک گردنبند فوق العاده ظریف و زیبا، خانه اش را ترک تا بار دیگر، برای مدت بیشتری و با نگین به خدمتش بروم. شاید حتی بیرون رفت و او را به گردشی راحت در باغ ارم که پله های کوتاهی دارد مهمان کرد.

بعد از آن به دیدن ی پیر و  پسر ی بیمارم رفتم و بعد خانه ی شهین و تعارف های خاص های قدیمی که اذیت کننده بودند. انگار حرف هایم را باور نمی کرد که: میل ندارم، گرسنه نیستم، نمی توانم، جا ندارم، همینجا راحتم و... 

جالب و خنده دار اینجا بود که بلافاصله یاد قولش می افتاد و می گفت: باشه... اصرارت نمی کنم! ولی هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یادآوری می کرد: یه ذره که می تونی، بخاطر تو درست ا... بخور!!! 

و من مثل یک بچه لج می یا گاهی فورآ یک ذره بر می داشتم تا از اصرار دست بردارد و مدام پشت هر بار تعارف، باید اضافه می : ترا بخدا هیچ چیز بخاطر من درست نکن یا نپزیا نیاور!

و باز...

فردا عازم تهران شدم. با مهربانو و دختر گل و هنرمندش، امین و همسرش زری و فرنگیس قرار تآتر داشتیم برای دیدن نمایشنامه ی خدای کشتار. 



از فرودگاه با هیجان دیدار آنها یکراست به طرف سالن تآتر تا ی گرفتم. هنوز چند دقیقه از رسیدنم نگذشته بود که ارغوانی، فرنگیس خودمان آمد. با دست هایی پر از هدیه... کتاب های برجسته، از جمله کتاب آ خودش که جای تحسین دارد.  این زن زیبا و شاعر که از جان و دل می توان دوستش داشت. می توان با او لذت دوستی را چشید و محبت را لمس کرد و مهربانی را تجربه کرد.

به کافه تریا رفتیم  و سفارش چای و شیرینی ایرانی دادیم که امین پیام داد: ما پشت دریم. رفتم و در آغوشش گرفتم. این پسر خوب من که با تمام وجود دوستش دارم و همسر زیبا و گلش زری که بسیار دوست داشتنی است. او را هم در آغوش کشیدم و هر سه به کافه تریا رفتیم تا با فرنگیس آشنا شوند. آنها نیز برایم چندین کتاب خوب از جمله کتاب داستان های کوتاه امین را آورده بودند. کت که مواقع بی خو ام را پر د و لذت بردم. به خودم بالیدم که دوستان فرهیخته ای دارم.

سرگرم گفتگو بودم که دستی بر شانه ام خورد. برگشتم، مهربانو بود... خدای من... بجز گریه از شوق دیدن اش کاری نتوانستم م... و دلم نمی خواست از بغلش بیرون بیایم. 

با مهربانو، آرامش داری. با مهربانو، پر از عشق می شوی. با او دنیای بیرون رنگ می بازد و دلت می خواهد همانجا بمانی.همین جای خاص و خوب و دوست داشتنی که دردها و مشکلات رنگ می بازند. هر مشکلی راه حلی پیدا می کند و می دانی که می توانی هر کاری که بخواهی انجام بدهی اما باید، باید، باید قدم درست برداری. و باید به فکر دیگران هم باشی. تو تنها نیستی، چه وقتی مشکلی داری و چه زمانی که مشکلات دیگران را برایت به روشنی باز می کند تا ببینی و بشنوی... 

مهربانو، اسم باسمایی دارد، در خانه و دلش همیشه برای مهر ورزیدن باز است.

نمایشنامه بسیار خوب و موفق بود. یک سوژه ی اجتماعی که در قالب یک متن کمدی پیاده شده بود. بازیگران عالی بازی د و همه ی تماشاچیان با خوشنودی سالن را ترک کردیم. هر ی به خانه ی خودش رفت و من مهمان مهربانو شدم. شش روز خوب و بیاد ماندنی در خانه ای که پر از تابلو ها و کارهای هنرمندانه ی دخترش بود. یکی از آن تابلو ها نصیب من شد که الآن در اتاق نشیمن جا خوش کرده و خانه مان را زیبا کرده. 



 اتاق دخترک او در اختیارم گذاشته شد. خیلی خیلی راحت و خوشحال بودم. قرار بود دو شب دیگر به دیدن یک کنسرت سمفونی برویم از . آنشب قرار بود مهرناز و علیرضا هم بیایند. اما امین و زری نتوانستند. 



مهرناز و دوستش با همان لبخند جادویی و قشنگ مهرناز، گرما را آوردند. دلنشین تر از همیشه با دست هایی پر از هدیه. کتاب و کتاب و شادی... 

علیرضا مثل همیشه مهربان، متین و مودب از راه رسید. دیدن و بودن با او همیشه خوب است. شاید بخاطر دید مثبت و خوبی که به زندگی دارد و ترا وا می دارد که بی شی که: هر کاری را می توانی انجام بدهی. به حرف و قضاوت دیگران اهمیت ندهی. زندگی خودت را ی وگرنه باخته ای. به وجودت افتخار کنی و از بودنت و زندگی لذت ببری و... 

مثل همیشه، دیدنش موجب شادی بود. حیف که برای کنسرت نماند و رفت. از او یک کتاب خوب و یک تابلوی بسیار زیبا دارم که آنهم دیوار دیگری از نشیمنم را مزین کرده است. هرگز محبت هایش را در این سفر فراموش نخواهم کرد.



روز بعد از اولین تئاتر، همگی به دعوت مهربانو به فشم رفتیم تا مهمان پدر و مادرش باشیم. 

خانواده ی مهربانو یکی از با محبت ترین خانواده هاییست که در عمرم دیده و شناخته ام. والدین و خواهر و برادرهایش با خانواده هایشان.

فقط آن روز یک نامردی دیدم که هرگز نمی بخشم...

تا رسیدن به عمارت ویلا، نود و یک پله را باید بالا می رفتیم  

از شوخی گذشته، آن روز یکی دیگر از فراموش نشدنی ترین روزهای خوب سفرم بود. بخصوص که با پسرهای گل فرنگیس بهتر و بیشتر آشنا شدم. هر دو هنرمند، پیانیست و گیتاریست و بسیار مودب و همزمان شوخ بودند و واقعآ جای گفتن دست مریزاد داشت. 

یک شب مانده به آ ، با مهربانو به دیدن یک تآتر دیگر رفتیم که افتضاح بود. ده دقیقه نگذشته، از و یکنواختی، خوابم برد! حتی اسم نمایشنامه که ترجمه ی کاری از اینگماربرگمن بود را فراموش کرده ام. اگر آنشب مهربانو آن تابلوی بامزه و بسیار جالب اتاق خیاطی را برایم به هدیه نمی ید، از او قهر هم می ... 



روز آ را به خانه ی مادر دوستم در سیدنی رفتم. هم بخاطر اینکه امانتی باید می رساندم و هم اینکه دیگر مهربانو باید به سر کار می رفت.

میان هفته یک روز منیژه، دوست محبوب و مشترک که می دانید روان درمان و مشاور خانواده هست تماس گرفتم و برای شب، با دعوت او به محل کارش رفتم که از آنجا مرا به یک پارک بسیار زیبا و مصفا برای شام برد. شبی در خور یک خاطره ی عالی و فراموش نشدنی. فکر نمی با دیدن او حس کنم بیشتر از آن که بدانم، دوستش دارم. آغوش او نیز رها نشدنی بود . مهربانی، خوشرویی و زیبایی را توآمآ داشت. چند ساعت با او بودن، مثل گذشتن چند ثانیه بود.

قرار بود دو روزی هم به شمال برویم با پونی عزیز و خانواده اش، هانی، نگین و همسرش و دختر برادر من و امین و زری و علیرضا با همسرش که برنامه ی هیچ بجز من و پونی و امین جور نشد. راستش مرا هم پشیمان د که روزهای بارانی شمال این فصل، جایی برای بیرون رفتن و دیدن مناظر زیبای شمال را نمی گذارد. این بود که کنسل شد.

بعدآ خبر سیل در همان زمانی که ما قصد سفر داشتیم و همان منطقه، جای غم و ناراحتی داشت.




برچسب ها : سفرنامه 3 - خانه ,دیدن ,مهربانو ,کتاب ,رفتیم ,بخاطر ,دوست داشتنی ,تریا رفتیم ,دوستش دارم ,انجام بدهی ,فراموش نشدنی
سفرنامه 3
سفرنامه 4

پست ' سفرنامه 4 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 4 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 4

صبح زود به فرودگاه رفتم و عازم شیراز شدم. همسر شهین منتظرم بود و بعد از ناهار به کمی تا مقداری مهمان بازی گذشت. نوه ی او شیرین و زیبا و دوست داشتنی است. با من حس خو کرده بود و از برگشتنم خیلی خوشحال بود. کمی بازی و قصه و بعد از خستگی در آغوش هم خوابمان برد. 



دو روز بعد به خانه ی برادرم رفتم که عالی گذشت. با هم شب ها برای شام بیرون می رفتیم و عصرها به ید می گذشت و دیدن باغ ارم و جاهای دوست داشتنی و پر از خاطره...






یک روز هم همگی برای یدن هدیه ی خانه نویی آنها و یدن سوغاتی برای سیدنی به شب رسید. شب را مهمان من بودند و یادآوری خاطرات، باز هم خوش و شیرین بود. تنها چیزی که دلم می خواست و نشد، رفتن دوباره به خانه ی مادری بود که میسر نشد. خواهر و برادر بزرگم قهر کرده بودند که نه حوصله ی توضیح داشتم نه گله گی های الکی و بیمورد. حرف و حرفک ها انگار تمامی ندارند اگر به آنها بها بدهی.

بخاطر همین حرف های نامطلوب، وقتی زن داداشم پیشنهاد کرد که به دشت ارژن که در شیراز هست برویم که کوه و آبشار زیبایی هست، استقبال و همگی راهی شدیم. چهار خانواده بودیم و شلوغ... خیلی خوش گذشت. جای شما خالی و سبز.



با برادرم





برچسب ها : سفرنامه 4 - گذشت ,خانه ,دوست داشتنی
سفرنامه 4
سفرنامه 5

پست ' سفرنامه 5 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 5 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 5

با نگین که از سفر برگشته بود قرار گذاشتیم با دختر گلش به دیدن مینو بریم و اگه بتونه با هم به جایی بریم. اما مینو بخاطر شرایط جسمانیش پیشنهاد کرد برای عصرانه به خونه ی قشنگشون بریم. و رفتیم.

اون روز خیلی با هم خندیدیم. دیدن نگین و دخترش مثل همیشه پر از لطف و صفا بود. 

عروس گل مینو، پذیرایی را با آش رشته ی بسیار لذیذی کامل کرد و ما با گرفتن چند ع که متآسفانه بخاطر اینکه از آنها اجازه ندارم، نمی توانم اینجا به نمایش بذارم، با آنها خداحافظی کردیم. قرار شد یکبار دیگر نگین و برادرش که قبلآ سعادت دیدارشونو در سفر های قبلم داشتم، دیدار دیگری داشته باشیم که بخاطر جور نبودن شرایط نگین، منتفی شد.

روزی دیگر با پسر شاعر و خوبم هانی در حافظیه قرار دیدار گذاشتیم. 

روبروی در ورودی با بلیط ها در انتظارم بود. به طرفش رفتم و در حالیکه شیشه ی عینکم در دستانم جا مانده بود، با هیجان او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. 

نشستیم روی یک نیمکت سنگی قدیمی و او عینکم را درست کرد و به من یک دستنبند زیبای چرم هدیه داد... 

بعد هم با هم ع گرفتیم که فکر میکنم اشکالی نداشته باشد آن را بگذارم، اما تا اجازه نداده، دست نگه می دارم. 

 چند ع از من گرفت.

او عکاس ماهریست.




برچسب ها : سفرنامه 5 - بخاطر ,بریم ,نگین
سفرنامه 5
سفر نامه 2

پست ' سفر نامه 2 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفر نامه 2 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفر نامه 2

شب همگی خانه ی زری بودیم . آ شب،  برادرم و خانواده اش راهی شدند و صبح بعد از صبحانه به طرف حافظیه براه افتادیم. شیراز بزرگتر از همیشه شده بود و من دیگر هیچکدام از خیابان ها را نمی شناختم! 

اول روبروی آرامگاه سعدی توقف کردیم و لادن به فالوده ی دعوتمان کرد. بعد به باغ دلگشا رفتیم. بوی بهار نارنج ها، هر رهگذری را مست می کرد. موزه ی باغ دیدنی بود و اطرافش زیبا و پر از گل.

معماری و کاشی کاری ها که جای خود دارد. بی نظیر بودند.



بعد از دیدن گوشه به گوشه ی باغ و یدن بهار نارنج، به حافظیه ی محبوب همگان رفتیم. دم در آرامگاه، دو مدل چوبی از لباس محلی گذاشته بودند مخصوص ع گرفتن. خب... منهم گرفتم:


 

داخل محوطه، هنوز هم همان حال و هوای همیشگی به من دست داد. از دنیای بیرون خارج شدن... و می دانم که این حال و حس را، هر ی دارد. این فضای خوب و شاعرانه و ، فقط مختص به بزرگانی چون حافظ است و بس. کمتر از اینهم نمی شود انتظار داشت.سر آرامگاه به احترام سکوت حکمفرما بود و جالب اینکه هیچ احدی این سکوت را نمی ش ت. این عمل برایم باشکوه بود، بخصوص که توریست های خارجی نیز به احترام، از بقیه پیروی می د.

کمی ید صنایع دستی و خوردن یک لیوان عرق بیدمشک و نسترن، نیروی تازه ای بما داد و راهی خانه شدیم. آ مگر می شود شیراز بود و فالوده و عرق نخورد؟! هرچند دیگر اشتهایی برای ناهار نمانده بود. ولی کی اهمیت می داد؟

رفتیم و من یکراست به تخت ی که از لادن به من رسیده بود پناه آوردم که مدتها بود خواب درستی نداشتم. از هیجان... و حق داشتم.


اینم مردانه و خنده دار بخاطر پونی عزیز:







برچسب ها : سفر نامه 2
سفر نامه 2
سفرنامه 3

پست ' سفرنامه 3 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفرنامه 3 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفرنامه 3

شب به خانه ی دوست و یار همیشگی ام شهین رفتم. دختر ای که اول همدم و همراهم بود و هست.

عصر با مینوی گل و دوست داشتنی تماس گرفتم. نگین هم قرار بود بیاید که بخاطر یک سفر کاری، تصمیم گرفتم بار اول و هر چه زودتر به تنهایی به دیدار این عزیز فرهیخته بروم. 

با خوشرویی برای شام دعوتم کرد که بخاطر کمبود وقت به عصرانه ای تغییرش دادم و با دختر ام رفتیم. در خانه ی آراسته و بزرگش را عروس زیبا و خوشرو و مهربانش همراه با پسر گل مینو برویم باز د. مینو از عقب می آمد و من با رفتن به آغوش اش ، دلم نمی خواست بیرون بیایم. آغوشی گرم و پر از مهر.

نشستیم و گفتیم و خندیدیم. مینو خیلی خیلی شوخ تر از نوشته های جدی اش هست. حتی مسایل مهم و جدی را نیز با طرز ماهرانه و ظریفی، به ظنز می کشد و طرف مقابل را به خنده وا می دارد. خنده هایش نیز بر جان دل می نشینند. 

عروس خوب و گل او مثل پروانه ای دور می چرخید و پسرش در کمال فروتنی و مهربانی، جای هر مهمانی را آسوده می کرد. 

کلآ اینکه ی در خانه اش را بروی یک بیگانه با اینچنین روی گشاده ای باز کند، جای تحسین دارد. و من چه خوشبخت بودم که همه، در این سفر با من چنین رفتاری داشتند.

نیم ساعتی در جوارش بودیم و با دریافت یک گردنبند فوق العاده ظریف و زیبا، خانه اش را ترک تا بار دیگر، برای مدت بیشتری و با نگین به خدمتش بروم. شاید حتی بیرون رفت و او را به گردشی راحت در باغ ارم که پله های کوتاهی دارد مهمان کرد.

بعد از آن به دیدن ی پیر و  پسر ی بیمارم رفتم و بعد خانه ی شهین و تعارف های خاص های قدیمی که اذیت کننده بودند. انگار حرف هایم را باور نمی کرد که: میل ندارم، گرسنه نیستم، نمی توانم، جا ندارم، همینجا راحتم و... 

جالب و خنده دار اینجا بود که بلافاصله یاد قولش می افتاد و می گفت: باشه... اصرارت نمی کنم! ولی هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یادآوری می کرد: یه ذره که می تونی، بخاطر تو درست ا... بخور!!! 

و من مثل یک بچه لج می یا گاهی فورآ یک ذره بر می داشتم تا از اصرار دست بردارد. و مدام پشت هر بار تعارف، باید اضافه می : ترا بخدا هیچ چیز بخاطر من درست نکن یا نپزیا نیاور!

و باز...

فردا عازم تهران شدم. با مهربانو و دختر گل و هنرمندش، امین و همسرش زری و فرنگیس قرار تآتر داشتیم برای دیدن نمایشنامه ی خدای کشتار. 

از فرودگاه با هیجان دیدار آنها یکراست به طرف سالن تآتر تا ی گرفتم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ارغوانی، فرنگیس خودمان آمد. با دست هایی پر از هدیه... کتاب های برجسته، از جمله کتاب آ خودش که جای تحسین دارد.  این زن زیبا و شاعر که از جان و دل می توان دوستش داشت. می توان با او لذت دوستی را چشید و محبت را لمس کرد. 

به کافه تریا رفتیم  و سفارش چای و شیرینی ایرانی دادیم که امین پیام داد: ما پشت دریم. رفتم و در آغوشش گرفتم. این پسر خوب من که با تمام وجود دوستش دارم و همسر زیبا و گلش زری که بسیار دوست داشتنی است. او را هم در آغوش کشیدم و هر سه به کافه تریا رفتیم تا با فرنگیس آشنا شوند. آنها نیز برایم چندین کتاب خوب از جمله کتاب داستان های کوتاه امین را آورده بودند. کت که مواقع بی خو ام را پر د و لذت بردم. به خودم بالیدم که دوستان فرهیخته ای دارم.

سرگرم گفتگو بودم که دستی بر شانه ام خورد. برگشتم، مهربانو بود... خدای من... بجز گریه از شوق دیدن اش کاری نتوانستم م... و دلم نمی خواست از بغلش بیرون بیایم. 

با مهربانو، آرامش داری. با مهربانو، پر از عشق می شوی. با او دنیای بیرون رنگ می بازد و دلت می خواهد همانجا بمانی.همین جای خاص و خوب و دوست داشتنی که دردها و مشکلات رنگ می بازند. هر مشکلی راه حلی پیدا می کند و می دانی که می توانی هر کاری که بخواهی انجام بدهی اما باید، باید، باید قدم درست برداری. و باید به فکر دیگران هم باشی. تو تنها نیستی، چه وقتی مشکلی داری و چه زمانی که مشکلات دیگران را برایت به روشنی باز می کند تا ببینی و بشنوی... 

مهربانو، اسم باسمایی دارد، در خانه و دلش همیشه برای مهر ورزیدن باز است.

نمایشنامه بسیار خوب و موفق بود. یک سوژه ی اجتماعی که در قالب یک متن کمدی بیان شده بود. بازیگران عالی بازی د و با خوشنودی همگی سالن را ترک کردیم. هر ی به خانه ی خودش رفت و من مهمان مهربانو شدم. شش روز خوب و بیاد ماندنی در خانه ای که پر از تابلو ها و کارهای هنرمندانه ی دخترش بود. یکی از آن تابلو ها نصیب من شد که الآن در اتاق نشیمن ام جا خوش کرده.  و اتاق دخترک او در اختیارم گذاشته شد. خیلی خیلی راحت و خوشحال بودم. قرار بود دو شب دیگر به دیدن یک کنسرت سمفونی برویم از . آنشب قرار بود مهرناز و علیرضا هم بیایند. اما امین و زری نتوانستند. 

مهرناز و دوستش با لبخند جادویی و قشنگش، گرما را آورد. دلنشین تر از همیشه با دست هایی پر از هدیه. کتاب و کتاب و شادی... 

علیرضا مثل همیشه مهربان، متین و مودب بود. دیدن و بودن با او همیشه خوب است. شاید بخاطر دید مثبت و خوبی که به زندگی دارد و ترا وا می دارد که بی شی که: هر کاری را می توانی انجام بدهی. به حرف و فکر دیگران اهمیت نده. زندگی خودت را وگرنه باخته ای. به وجودت افتخار کن و از بودنت و زندگی لذت ببرو... 

آغوش او نیز خوب و گرم بود و دیدنش موجب شادی. حیف که برای کنسرت نماند و رفت. از او یک کتاب خوب و یک تابلوی بسیار زیبا دارم که آنهم دیوار دیگری از نشیمنم را مزین کرده است. هرگز محبت هایش را در این سفر فراموش نمی کنم.  

روز بعد از اولین تئاتر، همگی به دعوت مهربانو به فشم رفتیم تا مهمان پدر و مادرش باشیم. 

خانواده ی مهربانو یکی از بهترین و با محبت ترین خانواده هاییست که در عمرم دیده و شناخته ام. والدین و خواهر و برادرهایش با خانواده هایشان.

فقط آن روز یک نامردی دیدم که هرگز نمی بخشم...

تا رسیدن به عمارت ویلا، نود و یک پله را باید بالا می رفتیم  

آن روز یکی دیگر از فراموش نشدنی ترین روزهای خوب سفرم بود. بخصوص که با پسرهای گل فرنگیس بهتر و بیشتر آشنا شدم. هر دو هنرمند، پیانیست و گیتاریست و بسیار مودب و همزمان شوخ بودند و واقعآ جای دست مریزاد داشت. 

یک شب مانده به آ ، با مهربانو به دیدن یک تآتر دیگر رفتیم که افتضاح بود. ده دقیقه نگذشته، از و یکنواختی، خوابم برد! حتی اسم نمایشنامه که ترجمه ی کاری از اینگماربرگمن بود را فراموش کرده ام. اگر آنشب مهربانو آن تابلوی بامزه و بسیار جالب اتاق خیاطی را برایم به هدیه نمی ید، از او قهر هم می ... 


میان هفته یک روز منیژه، دوست مشترک بعضی هامون که می دانید روان درمان و مشاور خانواده هست، تماس گرفتم و برای شب، با دعوت او به محل کارش رفتم و از آنجا مرا به یک پارک بسیار زیبا و مصفا برای شام برد. شبی در خور یک خاطره ی عالی و فراموش نشدنی. فکر نمی با دیدن او حس کنم بیشتر از آن که بدانم، دوستش دارم. آغوش او نیز رها نشدنی بود . مهربانی، خوشرویی و زیبایی را توآمآ داشت. چند ساعت با او بودن، مثل گذشتن چند ثانیه بود.


ع ها را بعدآ سعی می کنم بگذارم. مجبورم تکی ها را بگذارم چون اجازه از دیگران ندارم




برچسب ها : سفرنامه 3 - خانه ,مهربانو ,کتاب ,دیدن ,رفتیم ,بخاطر ,دوست داشتنی ,تریا رفتیم ,دوستش دارم ,انجام بدهی ,فراموش نشدنی
سفرنامه 3
سفر نامه 2

پست ' سفر نامه 2 ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفر نامه 2 ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفر نامه 2

شب همگی خانه ی زری بودیم . آ شب،  حجت و خانواده اش راهی شدند و صبح بعد از صبحانه به طرف حافظیه براه افتادیم. شیراز بزرگتر از همیشه شده بود و من دیگر هی چدام از خیابان ها را نمی شناختم! 

اول روبروی آرامگاه سعدی توقف کردیم و لادن به پالوده یا فالوده ی دعوتمان کرد. بعد به باغ دلگشا رفتیم. بوی بهار نارنج ها، هر رهگذری را مست می کرد. موزه ی باغ دیدنی بود و اطرافش زیبا و پر از گل.



بعد از دیدن گوشه به گوشه ی باغ، به حافظیه ی محبوب همگان رفتیم. دم در آرامگاه، دو مدل چوبی از لباس محلی گذاشته بودند مخصوص ع گرفتن. خب... منهم یکی گرفتم:


 



برچسب ها : سفر نامه 2
سفر نامه 2
شریک خوشی هایم باشید

پست ' شریک خوشی هایم باشید ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شریک خوشی هایم باشید ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شریک خوشی هایم باشید

دو روز است که از سفر به ایران برگشته ام. تهران، شیراز و گرمسار بیاد ماندنی...

امین دوبار از من خواست سفرنامه ام را بنویسم. سعی می کنم هر روز هر چه را بخاطر دارم بنویسم و ع ی بگذارم از آن روزهای بیاد ماندنی.

این سفر، بهترین سفرم بعد از بیست و پنج سال گذشته بود. آنقدر به من خوش گذشت و همه سنگ تمام گذاشتند از محبت که سیراب و پر از انرژی مثبت برگشتم.

وقتی بلیطم صادر شد، پنج هفته وقت داشتم. به یکی از زن داداش ها و دوستانم خبر دادم و دختر ای که بیشتر دوستیم تا قوم و خویش.  همگی استقبال د اما یک هفته قبل از رفتن، به پشیمانی رسیدم. با یکی دو نفر از دوستانم مطرح و گفتند برای انی بیا که واقعآ دلتنگ تو اند و تو هم دوستشان داری... حرفشان منطقی بود و من راهی شدم. واقعآ چیزی نمانده بود که بلیطم را کنسل کنم. فکر می بسیار غمگین خواهم شد که آنهمه راه را بروم اما با خواهری قهر و برادری سرد روبرو بشوم.

وقتی با هیجان زیاد هواپیما بر روی آسمان شیراز رسید، نفس کشیدنم سخت شد. برادرم و خانواده اش، زری همسر برادرم ابراهیم و فرزندان و عروس و نوه اش و خواهر و برادر بزرگم نیز گفته بودند که خواهند آمد. 

شهین عزیزم و دختر های دیگرم هم. 

بخاطر اینکه پله های هواپیما بلند هستند، خواسته بودم که مرا با آسانسور پیاده کنند و همین باعث شد آ ین نفر باشم که هواپیما را ترک کند. همین کار باعث شد نسرین عجول و بی تاب را بی تاب تر کند و لادن، دختر برادرم فکر کند من از پرواز جا مانده ام!

مهمانداری کنارم ایستاده بود. زیبا و خوشرو. بند سبزی در دستانم بود و با آن بازی می . پرسید: خیلی وقته شیراز نیومدین؟ لبخندی زدم و جواب دادم، شش سال.

گفت این بند رو می خواید بدین بندازم دور.

خندیدم و گفتم: اونوقت شرط رو می بازم!

منتظر جوابم شد. گفتم:

با دختر برادرم شرط بستم که یک پاپیون سبز به سرم ببندم و از فرودگاه بیرون برم. 

خندید و گفت شرطتون چیه: گفتم:

گفته نامردی اگه نبندی. منهم گفتم نازنم اگه نبندم! 

هر دو خندیدیم. گفت پس بده ببندم سرت.

گفتم نه. از اینجا نه...  وقتی چمدونمو گرفتم خودم می بندم. گفت نه... بده برات خوشگل ببندم.

خودمونی شده بودیم و برام بست. با خنده ازش جدا شدم. خیلی گل بود.

وقتی چمدانم را تحویل گرفتم، زری و دخترها و داماد جدید را دیدم. همین ها بودند و تعجب اما باز خیلی خوشحال بودم. وقتی از بغل آ ین عشقم بیرون آمدم و نگار نوار سبز را دید، زد زیر خنده... که دیدم خواهرم پری و برادر میانی و خانواده اش آمدند. پشت سرشان دختر ها که یک ساعتی بیرون از سالن منتظر بودند وارد شدند... آن لحظه ها غیر قابل توصیفند.  همه از نوار سبز سرم تعجب کرده بودند.

اینم اولین ع و آغوش گرم نگار که شرط را باخت، در فرودگاه شیراز




چقدر به آغوش کشیدن عزیزان، لذتبخش هست... لمس و حس اینکه من اینهمه عزیز دارم که براشون وجود دارم. هستم. محبوبم و براشون جون میدم...

خواهرم اما آغوش سرد و متظاهری داشت... سعی خودم را متقاعد کنم که اشتباه کرده ام. اما مگر نه این است که حس آدم ها دروغ نمی گویند؟

من به این جمله ایمان کامل دارم. اما تصمیم گرفتم به آن احساس بها ندهم. هیچ چیز نباید این سفرم را اب می کرد. 

و نکرد.

قرار بود همگی به خانه ی زری برویم و شب شام مهمان او بودیم. دختر ها و خواهرم عذرخواهی د و نیامدند. و من بدون یک ذره دلخوری رفتم تا پر از عشق شوم. می دانستم با بودن آنها، سیراب خواهم شد. 


بقیه اش برای فردا



برچسب ها : شریک خوشی هایم باشید - دختر ,گفتم ,بودند ,برادرم ,آغوش ,بیرون ,دختر برادرم ,بیاد ماندنی
شریک خوشی هایم باشید
شریک خوشی هایم باش

پست ' شریک خوشی هایم باش ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شریک خوشی هایم باش ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شریک خوشی هایم باش

دو روز هست که از سفر به ایران برگشته ام. تهران، شیراز و گرمسار بیاد ماندنی...

امین دوبار از من خواست سفرنامه ام را بنویسم. سعی می کنم هر روز هر چه را بخاطر دارم بنویسم و ع ی بگذارم از آن روزهای بیاد ماندنی.

این سفر، بهترین سفرم بعد از بیست و پنج سال گذشته بود. آنقدر به من خوش گذشت و همه سنگ تمام گذاشتند از محبت که سیراب و پر از انرژی مثبت برگشتم.

وقتی بلیطم صادر شد، پنج هفته وقت داشتم. به یکی از زن داداش ها و دوستانم خبر دادم و دختر ای که بیشتر دوستیم تا قوم و خویش.  همگی استقبال د اما یک هفته قبل از رفتن، به پشیمانی رسیدم. با یکی دو نفر از دوستانم مطرح و گفتند برای انی بیا که واقعآ دلتنگ تو اند و تو هم دوستشان داری... حرفشان منطقی بود و من راهی شدم. واقعآ چیزی نمانده بود که بلیطم را کنسل کنم. فکر می بسیار غمگین خواهم شد که آنهمه راه را بروم اما با خواهری قهر و برادری سرد روبرو بشوم.

وقتی با هیجان زیاد هواپیما بر روی آسمان شیراز رسید، نفس کشیدنم سخت شد. برادرم و خانواده اش، زری همسر برادرم ابراهیم و فرزندان و عروس و نوه اش و خواهر و برادر بزرگم نیز گفته بودند که خواهند آمد. 

شهین عزیزم و دختر های دیگرم هم. 

بخاطر اینکه پله های هواپیما بلند هستند، خواسته بودم که مرا با آسانسور پیاده کنند و همین باعث شد آ ین نفر باشم که هواپیما را ترک کند. همین کار باعث شد نسرین عجول و بی تاب را بی تاب تر کند.

مهمانداری کنارم ایستاده بود. زیبا و خوشرو. بند سبزی در دستانم بود و با آن بازی می . پرسید: خیلی وقته شیراز نیومدین؟ لبخندی زدم و جواب دادم، شش سال.

گفت این بند رو می خواید بدین بندازم دور.

خندیدم و گفتم: اونوقت شرط رو می بازم!

منتظر جوابم شد. گفتم:

با دختر برادرم شرط بستم که یک پاپیون سبز به سرم ببندم و از فرودگاه بیرون برم. 

خندید و گفت شرطتون چیه: گفتم:

گفته نامردی اگه نبندی. منهم گفتم نازنم اگه نبندم! 

هر دو خندیدیم. گفت پس بده ببندم سرت.

گفتم نه. از اینجا نه...  وقتی چمدونمو گرفتم خودم می بندم. گفت نه... بده برات خوشگل ببندم.

خودمونی شده بودیم و برام بست. با خنده ازش جدا شدم. خیلی گل بود.

وقتی چمدانم را تحویل گرفتم، زری و دخترا و داماد جدید را دیدم. همین ها بودند و تعجب اما باز خیلی خوشحال بودم. وقتی از بغل آ ین عشقم بیرو آمدم و نگار نوار سبز را دید، زد زیر خنده... که دیدم خواهرم پری و برادرم و خانواده اش آمدند. پشت سرشان دختر ها که یک ساعتی بیرون از سالن منتظر بودند وارد شدند... اون لحظه ها غیر قابل توصیفند. 

چقدر به آغوش کشیدن عزیزان، لذتبخش هست... لمس و حس اینکه من اینهمه عزیز دارم که براشون وجود دارم. هستم. محبوبم و براشون جون میدم...

خواهرم اما آغوش سرد و متظاهری داشت... سعی خودم را متقاعد کنم که اشتباه کرده ام. اما مگر نه این است که حس آدم ها هرگز به او دروغ نمی گویند؟

من به این جمله ایمان کامل دارم. اما تصمیم گرفتم به آن احساس بها ندهم. هیچ چیز نباید این سفرم را اب می کرد. 

و نکرد.

قرار بود همگی به خانه ی زری برویم و شب شام مهمان او بودیم. دختر ها و خواهرم عذرخواهی د و نیامدند. و من بدون یک ذره دلخوری رفتم تا پر از عشق شوم. می دانستم با بودن آنها، سیراب خواهم شد. 


بقیه اش برای فردا




برچسب ها : شریک خوشی هایم باش - گفتم ,دختر ,برادرم ,ببندم ,خواهرم ,خیلی ,بیاد ماندنی
شریک خوشی هایم باش
دردی که "من" ام!

پست ' دردی که "من" ام! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دردی که "من" ام! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دردی که "من" ام!

امروز بود 

که مادرم به منتهای درد من رسید...

 اشتباهی که خیالش را نداشت.

دردی که نمی خواست.

باری که توانش را نداشت.

و جرمی که هرگز در خیال پاسخش نبود...





برچسب ها : دردی که "من" ام!
دردی که "من" ام!
سفر

پست ' سفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفر

دارم با خانه ام خدا حافظی می کنم...

یک سفر خوب و قشنگ و پر از خاطره های شاد  را در ذهنم می پرورانم و امیدوارم به این وسیله، خستگی های پنج سال گذشته را از روانم بیرون بکشم. 

نیاز دارم به آغوش های باز، روزهای آفت و بدون درد، دیدن لبخند های آشنا و گرم...

 آرامش و تفریح و پیاده شدن موقت از ورطه ی هر چه درد و دلتنگی.

 

گوشه گوشه ی خانه را تمیز کرده ام تا وقتی خسته بر گشتم، بمن اخم نکند. بداند بفکرش بوده ام... راستی که هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. حتی برای تفریح هم که می خواهم ترکش کنم، دلم برایش تنگ می شود!


یک ماهی دورم و نمی دانم بتوانم در طی این مدت بسراغ این جعبه ی جادو بیایم یا نه؟ این است که نمی گویم خدا حافظ می گویم:

تا بعد.




برچسب ها : سفر - خانه
سفر
سفر

پست ' سفر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست سفر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

سفر

دارم با خانه ام خدا حافظی می کنم...

یک سفر خوب و قشنگ و پر از خاطره های شاد  را در ذهنم می پرورانم و امیدوارم به این وسیله، خستگی های پنج سال گذشته را از روانم بیرون بکشم. 

نیاز دارم به آغوش های باز، روزهای آفت و بدون درد، دیدن لبخند های آشنا و گرم و آرامش و تفریح و شنیدن و شنیدن و شنیدن...

 

گوشه گوشه ی خانه را تمیز کرده ام تا وقتی خسته بر گشتم، بمن اخم نکند. بداند بفکرش بوده ام... راستی که هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. حتی برای تفریح هم که می خواهم ترکش کنم، دلم برایش تنگ می شود!


یک ماهی دورم و نمی دانم بتوانم در طی این مدت بسراغ این جعبه ی جادو بیایم یا نه؟ این است که نمی گویم خدا حافظ می گویم:

تا بعد.




برچسب ها : سفر - شنیدن ,خانه
سفر
برگزیده از سایت خانه ی امن

پست ' برگزیده از سایت خانه ی امن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست برگزیده از سایت خانه ی امن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

برگزیده از سایت خانه ی امن

از درد هایی که می کشیم...ز

از دردهایی که می کشیم...


woman being kidnapped and abused a concept for domestic violence


صبا امیدوار

لبانش به هم دوخته شده بود ، نگاهش به سقف. دراز به دراز افتاده بود روی تخت.

  • چند س ه ؟ این را پرسید .
  • ۲۴ سال – این را سحر گفت .
  • خب بگو ببینم چی شده؟

سحر، با انگشت گوشه دامنش را بالا زد و گفت: «همیشه سیگارش رو، روی ران من خاموش میکنه. میگه یه شب منو میکشه و تو حیاط چالم میکنه. انقد می زنه که خودش دست درد میگیره .یه شب از همون شبای لعنتی وقتی که از زدن خسته شد و خو د ، زدم بیرون و رفتم کلانتری ، اونا هم منو فرستادن اینجا، پزشک قانونی ….»

تعدادشان کم نیست تازه ترین آمار پزشکی قانونی استان تهران، نشان می دهد که در شش ماه اول سال ۱۳۹۵، ۹ هزار و ۴۹۹ مورد همسرآزاری به این مرکز ارجاع شده است .یعنی روز ۵۲ پرونده همسرآزاری در پزشکی قانونی.

این عدد تنها پرونده ن تحت خشونتی است که سکوت را ش ته اند و به برای احقاق حق خود به دادسرا و کلانتری مراجعه د.

حسین رئیسی، و یکی از مشاوران حقوقی مرکز اسناد ایران می گوید، ن برای اثبات خشونت خانگی و معاینه پزشک قانونی به مراجعه به کلانتری و نامه دادسرا نیاز دارند. چرا که پزشکی قانونی فقط با نامه قضایی شخص را معاینه می کند.

این دادگستری می گوید: در حقیقت ن برای به دست آوردن بخشی از برابری ها یا رفع برخی از نابرابری ها به پزشکی قانونی مراجعه می کنند.

او می گوید: وقتی زنی تحت خشونت خانگی است ولی نمیتواند از حق طلاق استفاده کند، و از آن شرایط رها شود، چرا که قانون حق طلاق را به او نداده مجبور است برای به دست آوردن این حق به پزشکی قانونی مراجعه کنند.

چرا که بنا به ماده ۱۱۳۳ قانون مدنی اگر زنی یک یا دو برگه از پزشکی قانونی مبنی بر آزار و اذیت از سوی همسرش داشته باشد، می تواند عسر و حرج را ثابت کند و حکم طلاق را بگیرد.

این دادگستری یادآروی می کند: خشونت خانگی در ایران جرم انگاری نشده، و تنها خشونت فیزیکی و در مواردی خشونت اقتصادی جرم انگاری شده که آن هم مختص به ن نیست.

طبق گفته قرآن زدمش تا آدم شود

ایستاد مقابل قاضی و گفت: من را تکمین نمی کرد. طبق قانون زدمش تا از من حرف شنوی پیدا کند.

[درباره پیچ و تاپ های قانونی تمکین بیشتر بخوانید: ا ام به تمکین و خشونت خانگی، قانون چه می گوید؟]

مریم قربانی روانشناس می گوید: اگر چه همسرآزاری در بیشتر نقاط دنیا دیده می شود، اما در کشورهایی همچون ایران که پیشینه مردسالا رانه و ی دارند، از گستردگی بیشتری بر خوردار است.

او با اشاره به آیه ۳۴ سوره  نساء -آیه نشوز– می گوید: در این آیه به مردانی که به تعبیر قرآن  حقوق شوهرانشان را نادیده می گیرند، اجازه می دهد که همسران خور را تنبه کنند.

مریم قربانی می گوید: قرآن در ابتدا پند و اندرز نسبت به این ن را توصیه می کند و در گام دوم  دوری از بستر را و در نهایت اجازه زدن را صادر کرده است.

آمارهای پزشکی قانونی ایران بیانگر آن است، اکثر موارد همسرآزاری از سوی مردان و حدود سه درصد از همسر آزاری ها از سوی ن انجام می شود.

این روانشناس می گوید: از نگاه قانون مردان قیم ن هستند.از این رو  حقوقی بیشتر دارند و می توانند ن را حتی در حقوق اولیه همچون سفر، تحصیل، کار و غیره محدود کنند.

مریم قربانی می گوید: این گشاده دستی قانون در حقوق مردان باعث شده علاوه بر خشونت های اجتماعی خشونت های خانگی نیز به ن تحمیل شود . در نبود قانون علیه خشونت خانگی و جای خالی سیستم های حمایتگر، ن تحت خشونت منزوی تر می شوند و حتی برای احقاق حقوق خود کاری نمی کنند چرا که از تشدید خشونت ها می ترسند.

آمارهایی که زنگ خطراند

مدیرکل پزشکی قانونی استان تهران می گوید هر روز بیش از ۵۲ نفر آن هم فقط در تهران ، در پزشکی قانونی معاینه شده اند که ثابت کنند از سوی همسرانشان آزار و اذیت شده اند.

این آمار وقتی بزرگ تر می شود که در کنار آمار سال قبل  مقامات سازمان بهزیستی قرار می گیرد.

آماری که نشان می دهد سال های گذشته روزی ۲۵ تا ۳۰ نفر روزانه با اورژانس اجتماعی تماس می گرفتند و از همسرآزاری  گله می د.

مهرداد  درویش پور، جامعه شناس و فعال حقوق ن، اما این اختلاف آمار را ا اما به دلیل افزایش خشونت خانگی نمی داند . به گفته او ، میزان شکایت ها ا اما با بالا رفتن عدد خشونت ربطی ندارد.

این جامعه شناس مراجعه بیشتر و حرف زدن از خشونت خانگی را  بیانگر بالا رفتن دانش و آگاهی ن نسبت به خشونت توصیف می کند و می گوید: این که این آمار بالا رفته بدان معنا نیست که خشونت در گذشته کمتر بوده یا این روزها بیشتر است.

به گفته مهرداد درویش پور میزان خشونت ها به مراتب بالا تر از شکایت ها است، چرا که ن به دلایل وابستگی های احساسی ، اقتصادی و فرزندان، تمایلی به برملا خشونت ندارند.

او اما با اشاره به نی که جسارت شکایت را می شکنند می گوید: نسل ن امروز تحت تاثیر جهانی شدن و تبادل اطلاعات و آشنایی با آنچه حقوق جهانی بشر و حقوق ن مطرح است، تا حدودی با حقوق خود آشنا هستند، از این رو برای دستی به این حقوق تا جایی که می توانند حرکت می کنند.

مهر ماهی که گذشت حسین اسدبیگی، رئیس اورژانس اجتماعی بهزیستی ایران بیشترین استان های آسیب دیده در حوزه همسرآزاری به تفکیک جمعیت را استان های اردبیل، همدان، اسان جنوبی، کرمانشاه، گیلان و فارس عنوان کرد.

گر چه در ایران آمار دقیقی از میزان همسرآزاری وجود ندارد وهمواره آمار های پراکنده از خشونت های خانگی منتشر می شود، اما حقیقت این است که خشونت خانگی پدیده ای خزیده در خانه است، که جز با ش تن سکوت قربانی پا به آمار عمومی نمی گذارد.



مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

مشاوران خانه امن با شما در تماس خواهند بود

تلفن: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱ 

اگر نیاز به کمک بهزیستی دارید، اطلاعات بیشتر را اینجا ببینید.

 



برچسب ها : برگزیده از سایت خانه ی امن - خشونت , ن ,قانونی ,حقوق ,خانگی ,پزشکی ,پزشکی قانونی ,خشونت خانگی ,مریم قربانی ,خشونت های خانگی ,کنند مریم ,پزشکی قانونی مراجعه ,پزشکی قانونی است
برگزیده از سایت خانه ی امن
دردی که "من" ام!

پست ' دردی که "من" ام! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست دردی که "من" ام! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

دردی که "من" ام!

امروز بود، که مادرم به منتهای درد من رسید...

 اشتباهی که خیالش را نداشت.

دردی که نمی خواست.

باری که توانش را نداشت.

و جرمی که هرگز در خیال پاسخش نبود...





برچسب ها : دردی که "من" ام!
دردی که "من" ام!
وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا

پست ' وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا
57445911

 

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا با بیان اینکه وکلای کارگروه حمایت از ن زندانی این کانون هر هفته به زندان مرکزی مشهد می روند و به زندانیان مشاوره رایگان می دهند، گفت: این وکلا تا به امروز و در کمتر از ی ال وک ۱۶۰ زن زندانی را به صورت کاملا رایگان پذیرفته اند و حتی هزینه دادرسی را از جیب خود پرداخت کرده اند.

به گزارش ایسنا، مرضیه محبی در مراسم بزرگداشت روز م ع که در دانشکده حقوق آزاد ی مشهد برگزار شد با بیان اینکه وکلای کارگروه حمایت از ن زندانی کانون ن حقوقدان سورا وک بسیاری از ن بزه دیده، آسیب دیده و پرونده های مربوط به کودک آزاری را پذیرفته اند، اظهار کرد: وکلای ما موکلان خود را پس از انجام دادخواهی و طرح دعوا در دادگاه رها نمی کنند و پس از آن هم به عنوان یک کنشگر اجتماعی رابطه خود را با آنان ادامه داده و به توانمندسازی، بازگرداندن آنان به جامعه و رفع اثرات ناشی از انجام بزه می پردازند.

وی با اشاره به اینکه در سال گذشته موجبات ۳۸ زن زندانی را فراهم کرده ایم، ادامه داد: اغلب این ن با قرار بازداشت موقت حبس های طولانی مدت را تحمل کرده بودند، همچنین فرزندان زیر دو سال بعضی از ن به همراه مادر حبس می کشیدند.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا گفت: وکلای ما با عشقی زایدالوصف پرونده ها را پیگیری کرده اند، در بسیاری مواقع جزای نقدی با مشارکت سایر همکاران پرداخت شده و موجبات زندانیان را فراهم کرده اند، در موارد متعددی برای ن پس از از زندان مسکن تهیه کرده ایم و آنان را مورد حمایت مستمر خود قرار داده ایم تا آثار زندان، بزه و … از پیکر زندانیان حذف شود.

محبی یادآور شد: کانون ن حقوقدان سورا در سال گذشته با عشق و ایثار مثال زدنی حرفه وک را به همراه کنشگری اجتماعی انجام داده است.

وی اضافه کرد: امروز متاسفانه در تبلیغات عمومی عنوان می شود که ی است که پول می گیرد و معمولا هم کار درستی انجام نمی دهد.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا ادامه داد: ی است که پول می گیرد، اما این موضوع شاخصه اصلی او نیست، آماج رنج ها و دردهای موکلان است، او برای تحمل استمرار اضطر جانکاه از رنج و دردی که موکل متحمل می شود، قرارداد می بندد و این موضوع را امروز عده ای به روشنی درک نمی کنند.

محبی با اشاره به اینکه در شیوه نوینی از وک دادگستری، وکلا حرفه خود را به عنوان ابزار فعالیت اجتماعی به میان می آورند، خاطرنشان کرد: به عنوان کانون شه ورزی و دورزی جز به توسعه پایدار کشور و دستی به ساختارهای اجتماعی نوین نمی شد، اما این راه تنها با دانش اندوزی میسر نیست بلکه در میدان پرتنش عمل اجتماعی صلاح دانش از غلاف در می آید.

وی افزود: مقتضای دستی به توسعه ایجاب می کند که یان به مثابه دمندان، جامعه مدنی را همراه خود و مردم را به افق های روشن توانمندی هدایت کنند، سفر در جاده های توانمندسازی مردم از گذرگاه آگاه سازی، ایجاد اعتماد به فعالان اجتماعی و فراهم اسباب توسعه و دستی مردم به امکانات برابر می گذرد.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا با اشاره به اینکه توسعه همیشه از قاعده هرم اجتماع، اقتدار بخشیدن به مردم و سرکوب انواع خشونت آغاز می شود، عنوان کرد: برای رسیدن فهم مشترک، منش تک گویانه و آمرانه باید به گفت وگوی رو در رو با مردم تبدیل شود.

محبی تصریح کرد: توانمندسازی در بخشیدن لقمه ای نان، فراهم آوردن مسکن و اقامتگاه یا مرهم و مسکنی نیست بلکه توانمندسازی ایجاد حساسیت در مردم برای سرنوشت خود و برون افتادن آنان از ورطه تقدی ذیری است که با گشودن باب گفت وگو بر کرسی های روبرو ایجاد خواهد شد.

وی گفت وگو را راه رسیدن به فهم مشترک، تفاهم و ترمیم تفاهم های فروپاشیده گذشته دانست و افزود: امروز جامعه مدنی تنها با در پیش گرفتن این راه ممکن است در کنار مردم و در عین حال پیش قراول میدان کنش فعالان اجتماعی باشد.

محبی اظهار کرد: کانون ن حقوقدان سورا این رویکرد نوین را مد نظر قرار داده و گام اول توانمندسازی یعنی آگاه مردم و آوردن آنان به عرصه سخن را برگزیده است، ما در مساجد و مدارس حاشیه شهر با مردم سخن می گوییم.

منبع: ایسنا



برچسب ها : وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا - ن ,کانون ,مردم ,سورا ,حقوقدان ,اجتماعی ,کانون ن ,حقوقدان سورا , ن حقوقدان ,مدیرعامل کانون ,نیست بلکه ,وکلای کارگروه حمایت ,اینکه وکلای کارگروه ,ب
وک رایگان ۱۶۰ زن زندانی توسط کانون ن حقوق دان سورا
یک راه تازه

پست ' یک راه تازه ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یک راه تازه ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یک راه تازه
57445911

 

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا با بیان اینکه وکلای کارگروه حمایت از ن زندانی این کانون هر هفته به زندان مرکزی مشهد می روند و به زندانیان مشاوره رایگان می دهند، گفت: این وکلا تا به امروز و در کمتر از ی ال وک ۱۶۰ زن زندانی را به صورت کاملا رایگان پذیرفته اند و حتی هزینه دادرسی را از جیب خود پرداخت کرده اند.

به گزارش ایسنا، مرضیه محبی در مراسم بزرگداشت روز م ع که در دانشکده حقوق آزاد ی مشهد برگزار شد با بیان اینکه وکلای کارگروه حمایت از ن زندانی کانون ن حقوقدان سورا وک بسیاری از ن بزه دیده، آسیب دیده و پرونده های مربوط به کودک آزاری را پذیرفته اند، اظهار کرد: وکلای ما موکلان خود را پس از انجام دادخواهی و طرح دعوا در دادگاه رها نمی کنند و پس از آن هم به عنوان یک کنشگر اجتماعی رابطه خود را با آنان ادامه داده و به توانمندسازی، بازگرداندن آنان به جامعه و رفع اثرات ناشی از انجام بزه می پردازند.

وی با اشاره به اینکه در سال گذشته موجبات ۳۸ زن زندانی را فراهم کرده ایم، ادامه داد: اغلب این ن با قرار بازداشت موقت حبس های طولانی مدت را تحمل کرده بودند، همچنین فرزندان زیر دو سال بعضی از ن به همراه مادر حبس می کشیدند.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا گفت: وکلای ما با عشقی زایدالوصف پرونده ها را پیگیری کرده اند، در بسیاری مواقع جزای نقدی با مشارکت سایر همکاران پرداخت شده و موجبات زندانیان را فراهم کرده اند، در موارد متعددی برای ن پس از از زندان مسکن تهیه کرده ایم و آنان را مورد حمایت مستمر خود قرار داده ایم تا آثار زندان، بزه و … از پیکر زندانیان حذف شود.

محبی یادآور شد: کانون ن حقوقدان سورا در سال گذشته با عشق و ایثار مثال زدنی حرفه وک را به همراه کنشگری اجتماعی انجام داده است.

وی اضافه کرد: امروز متاسفانه در تبلیغات عمومی عنوان می شود که ی است که پول می گیرد و معمولا هم کار درستی انجام نمی دهد.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا ادامه داد: ی است که پول می گیرد، اما این موضوع شاخصه اصلی او نیست، آماج رنج ها و دردهای موکلان است، او برای تحمل استمرار اضطر جانکاه از رنج و دردی که موکل متحمل می شود، قرارداد می بندد و این موضوع را امروز عده ای به روشنی درک نمی کنند.

محبی با اشاره به اینکه در شیوه نوینی از وک دادگستری، وکلا حرفه خود را به عنوان ابزار فعالیت اجتماعی به میان می آورند، خاطرنشان کرد: به عنوان کانون شه ورزی و دورزی جز به توسعه پایدار کشور و دستی به ساختارهای اجتماعی نوین نمی شد، اما این راه تنها با دانش اندوزی میسر نیست بلکه در میدان پرتنش عمل اجتماعی صلاح دانش از غلاف در می آید.

وی افزود: مقتضای دستی به توسعه ایجاب می کند که یان به مثابه دمندان، جامعه مدنی را همراه خود و مردم را به افق های روشن توانمندی هدایت کنند، سفر در جاده های توانمندسازی مردم از گذرگاه آگاه سازی، ایجاد اعتماد به فعالان اجتماعی و فراهم اسباب توسعه و دستی مردم به امکانات برابر می گذرد.

مدیرعامل کانون ن حقوقدان سورا با اشاره به اینکه توسعه همیشه از قاعده هرم اجتماع، اقتدار بخشیدن به مردم و سرکوب انواع خشونت آغاز می شود، عنوان کرد: برای رسیدن فهم مشترک، منش تک گویانه و آمرانه باید به گفت وگوی رو در رو با مردم تبدیل شود.

محبی تصریح کرد: توانمندسازی در بخشیدن لقمه ای نان، فراهم آوردن مسکن و اقامتگاه یا مرهم و مسکنی نیست بلکه توانمندسازی ایجاد حساسیت در مردم برای سرنوشت خود و برون افتادن آنان از ورطه تقدی ذیری است که با گشودن باب گفت وگو بر کرسی های روبرو ایجاد خواهد شد.

وی گفت وگو را راه رسیدن به فهم مشترک، تفاهم و ترمیم تفاهم های فروپاشیده گذشته دانست و افزود: امروز جامعه مدنی تنها با در پیش گرفتن این راه ممکن است در کنار مردم و در عین حال پیش قراول میدان کنش فعالان اجتماعی باشد.

محبی اظهار کرد: کانون ن حقوقدان سورا این رویکرد نوین را مد نظر قرار داده و گام اول توانمندسازی یعنی آگاه مردم و آوردن آنان به عرصه سخن را برگزیده است، ما در مساجد و مدارس حاشیه شهر با مردم سخن می گوییم.

منبع: ایسنا



برچسب ها : یک راه تازه - ن ,مردم ,کانون ,سورا ,حقوقدان ,اجتماعی ,کانون ن ,حقوقدان سورا , ن حقوقدان ,مدیرعامل کانون ,نیست بلکه ,وکلای کارگروه حمایت ,اینکه وکلای کارگروه ,ب
یک راه تازه
برگزیده از سایت خانه ی امن

پست ' برگزیده از سایت خانه ی امن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست برگزیده از سایت خانه ی امن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

برگزیده از سایت خانه ی امن

از درد هایی که می کشیم...ز

از دردهایی که می کشیم...


woman being kidnapped and abused a concept for domestic violence


صبا امیدوار

لبانش به هم دوخته شده بود ، نگاهش به سقف. دراز به دراز افتاده بود روی تخت.

  • چند س ه ؟ این را پرسید .
  • ۲۴ سال – این را سحر گفت .
  • خب بگو ببینم چی شده؟

سحر، با انگشت گوشه دامنش را بالا زد و گفت: «همیشه سیگارش رو، روی ران من خاموش میکنه. میگه یه شب منو میکشه و تو حیاط چالم میکنه. انقد می زنه که خودش دست درد میگیره .یه شب از همون شبای لعنتی وقتی که از زدن خسته شد و خو د ، زدم بیرون و رفتم کلانتری ، اونا هم منو فرستادن اینجا، پزشک قانونی ….»

تعدادشان کم نیست تازه ترین آمار پزشکی قانونی استان تهران، نشان می دهد که در شش ماه اول سال ۱۳۹۵، ۹ هزار و ۴۹۹ مورد همسرآزاری به این مرکز ارجاع شده است .یعنی روز ۵۲ پرونده همسرآزاری در پزشکی قانونی.

این عدد تنها پرونده ن تحت خشونتی است که سکوت را ش ته اند و به برای احقاق حق خود به دادسرا و کلانتری مراجعه د.

حسین رئیسی، و یکی از مشاوران حقوقی مرکز اسناد ایران می گوید، ن برای اثبات خشونت خانگی و معاینه پزشک قانونی به مراجعه به کلانتری و نامه دادسرا نیاز دارند. چرا که پزشکی قانونی فقط با نامه قضایی شخص را معاینه می کند.

این دادگستری می گوید: در حقیقت ن برای به دست آوردن بخشی از برابری ها یا رفع برخی از نابرابری ها به پزشکی قانونی مراجعه می کنند.

او می گوید: وقتی زنی تحت خشونت خانگی است ولی نمیتواند از حق طلاق استفاده کند، و از آن شرایط رها شود، چرا که قانون حق طلاق را به او نداده مجبور است برای به دست آوردن این حق به پزشکی قانونی مراجعه کنند.

چرا که بنا به ماده ۱۱۳۳ قانون مدنی اگر زنی یک یا دو برگه از پزشکی قانونی مبنی بر آزار و اذیت از سوی همسرش داشته باشد، می تواند عسر و حرج را ثابت کند و حکم طلاق را بگیرد.

این دادگستری یادآروی می کند: خشونت خانگی در ایران جرم انگاری نشده، و تنها خشونت فیزیکی و در مواردی خشونت اقتصادی جرم انگاری شده که آن هم مختص به ن نیست.

طبق گفته قرآن زدمش تا آدم شود

ایستاد مقابل قاضی و گفت: من را تکمین نمی کرد. طبق قانون زدمش تا از من حرف شنوی پیدا کند.

[درباره پیچ و تاپ های قانونی تمکین بیشتر بخوانید: ا ام به تمکین و خشونت خانگی، قانون چه می گوید؟]

مریم قربانی روانشناس می گوید: اگر چه همسرآزاری در بیشتر نقاط دنیا دیده می شود، اما در کشورهایی همچون ایران که پیشینه مردسالا رانه و ی دارند، از گستردگی بیشتری بر خوردار است.

او با اشاره به آیه ۳۴ سوره  نساء -آیه نشوز– می گوید: در این آیه به مردانی که به تعبیر قرآن  حقوق شوهرانشان را نادیده می گیرند، اجازه می دهد که همسران خور را تنبه کنند.

مریم قربانی می گوید: قرآن در ابتدا پند و اندرز نسبت به این ن را توصیه می کند و در گام دوم  دوری از بستر را و در نهایت اجازه زدن را صادر کرده است.

آمارهای پزشکی قانونی ایران بیانگر آن است، اکثر موارد همسرآزاری از سوی مردان و حدود سه درصد از همسر آزاری ها از سوی ن انجام می شود.

این روانشناس می گوید: از نگاه قانون مردان قیم ن هستند.از این رو  حقوقی بیشتر دارند و می توانند ن را حتی در حقوق اولیه همچون سفر، تحصیل، کار و غیره محدود کنند.

مریم قربانی می گوید: این گشاده دستی قانون در حقوق مردان باعث شده علاوه بر خشونت های اجتماعی خشونت های خانگی نیز به ن تحمیل شود . در نبود قانون علیه خشونت خانگی و جای خالی سیستم های حمایتگر، ن تحت خشونت منزوی تر می شوند و حتی برای احقاق حقوق خود کاری نمی کنند چرا که از تشدید خشونت ها می ترسند.

آمارهایی که زنگ خطراند

مدیرکل پزشکی قانونی استان تهران می گوید هر روز بیش از ۵۲ نفر آن هم فقط در تهران ، در پزشکی قانونی معاینه شده اند که ثابت کنند از سوی همسرانشان آزار و اذیت شده اند.

این آمار وقتی بزرگ تر می شود که در کنار آمار سال قبل  مقامات سازمان بهزیستی قرار می گیرد.

آماری که نشان می دهد سال های گذشته روزی ۲۵ تا ۳۰ نفر روزانه با اورژانس اجتماعی تماس می گرفتند و از همسرآزاری  گله می د.

مهرداد  درویش پور، جامعه شناس و فعال حقوق ن، اما این اختلاف آمار را ا اما به دلیل افزایش خشونت خانگی نمی داند . به گفته او ، میزان شکایت ها ا اما با بالا رفتن عدد خشونت ربطی ندارد.

این جامعه شناس مراجعه بیشتر و حرف زدن از خشونت خانگی را  بیانگر بالا رفتن دانش و آگاهی ن نسبت به خشونت توصیف می کند و می گوید: این که این آمار بالا رفته بدان معنا نیست که خشونت در گذشته کمتر بوده یا این روزها بیشتر است.

به گفته مهرداد درویش پور میزان خشونت ها به مراتب بالا تر از شکایت ها است، چرا که ن به دلایل وابستگی های احساسی ، اقتصادی و فرزندان، تمایلی به برملا خشونت ندارند.

او اما با اشاره به نی که جسارت شکایت را می شکنند می گوید: نسل ن امروز تحت تاثیر جهانی شدن و تبادل اطلاعات و آشنایی با آنچه حقوق جهانی بشر و حقوق ن مطرح است، تا حدودی با حقوق خود آشنا هستند، از این رو برای دستی به این حقوق تا جایی که می توانند حرکت می کنند.

مهر ماهی که گذشت حسین اسدبیگی، رئیس اورژانس اجتماعی بهزیستی ایران بیشترین استان های آسیب دیده در حوزه همسرآزاری به تفکیک جمعیت را استان های اردبیل، همدان، اسان جنوبی، کرمانشاه، گیلان و فارس عنوان کرد.

گر چه در ایران آمار دقیقی از میزان همسرآزاری وجود ندارد وهمواره آمار های پراکنده از خشونت های خانگی منتشر می شود، اما حقیقت این است که خشونت خانگی پدیده ای خزیده در خانه است، که جز با ش تن سکوت قربانی پا به آمار عمومی نمی گذارد.



برچسب ها : برگزیده از سایت خانه ی امن - خشونت , ن ,قانونی ,حقوق ,پزشکی ,خانگی ,پزشکی قانونی ,خشونت خانگی ,مریم قربانی ,خشونت های خانگی ,کنند مریم ,پزشکی قانونی مراجعه ,پزشکی قانونی است
برگزیده از سایت خانه ی امن
امان از دست مردم این آبادی!!!

پست ' امان از دست مردم این آبادی!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امان از دست مردم این آبادی!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امان از دست مردم این آبادی!!!

دوستان صمیمی فقط می دانند که این روزها در هیجان سفری هستم و بس. 

شب ها خیلی دیر می خوابم و صبح ها بین سه و چهار بیدار می شوم و خوابم نمی برد. دلیلش، عشق رفتن و دیدن خانواده و دوستانم...

و این کم خو ها دارد روی حافظه ی پیرم اثر می گذارد و بس.

دیروز را برایتان تعریف کنم...

ساعت چهار بیدار شدم و به سر وقت چمدانی رفتم که دو هفته پیش شروع به پر شدن کرده بود. زیپ دوم را بسته بودم چون وسایل زیادی نداشتم و خیال سوغاتی یدن برای همه را هم نداشتم. به همه اعلام : بچه ها و بس. نمی توانم بیشتر از بیست کیلو چمدان داشته باشم و سه کیلو داخل هواپیما. اما چند روز پیش مجبور شدم بدون آنکه هنوز یک تکه از لباس های خودم را بگذارم، زیپ دوم را برای بزرگتر شدن چمدان باز کنم. 

همه ی لباس ها را یکی یکی لوله تا جای کمتری بگیرند و با زور زیپش را کشیدم. اینبار دیگر اسامی را روی هر تکه نوشتم و روی لیست افراد تیک زدم تا خیالم راحت باشد برای همه چیزی یده ام تا دلخوری پیش نیاید.

روزی که بلیطم اوکی شد به همسر زن داداشم خبر دادم و گفتم فقط برای بچه ها یادبودی می آوردم اما هر ی چیزی نیاز داشت بگوید. خواهم آورد. همه خوشحال شده بودند از آمدنم و گفته بودن: 

هیچ چیز نمی خواد بیاری فقط خودت بیا.

 همینکه اینقدر ج بلیط می کنی برامون کافیه اونم از اون همه راه!

ما چیزی لازم نداریم همه چی اینجا هست...

خب... خدا پدرتونو بیامرزه. حالا که اینقدر هوای منو دارید برای هر ی یه تاپ یا تی یا عینک یا کراوات وووو

یدم که تمام شد، فکر : دارم میرم پنج روز خونه ی زن داداشم بمونم، پس بذار این و اونو هم براش ب م. خب بعد او می بره خونه ی برادراش، اینم واسه چهار تا بچه .

تا ام پماد درد مفاصل خواست، بروی چشم. چه بهتر از اینکه مرهم درد ی باشی اونم یه تک ی پیر. دخترش چ خوب نمیبینه زیر ابروشو برداره، یه آینه ی بزرگنما... دوتا گلم کفش خواستن، یکی عینک و...

از چند روز پیش اعلام بدون تکه ای لباس برای خودم در چمدونم بسته نمیشه و نمی تونم هیچی دیگه ب م. چرا همون روز اول نگفتین؟!!!

اصلآ همش تقصیر خانم هست که شروع کرد!

دیروز با دو دوست خیلی قدیمی و فرهیخته و بسیار  بسیار عزیزم قرار دیدار و قهوه خوران داشتیم. زودتر رفتم تا دو سفارش کوچک دیگه رو ب م و بعد از دیدارشون به خونه بر گشتم که متوجه شدم کلیدم نیست... اول دلم سوخت برای جا کلیدی که مزدک کریسمس بهم هدیه داده بود.بعد رفتم جلوی جعبه ی پستی که یادم بود آ ین بار قبل از اینکه برم برای قرارمون، اونو باز و یکی از بسته های سفارش شده توش بود و فکر شاید بعدش که همسایه با اصرار منو سوار کرد ببره به ایستگاه اتوبوس برسونه، از دستم افتاده و من نفهمیدم که با کمال تعجب دیدم در صندوق پستی بازه! چیزی که سابقه نداشت...

برگشتم توی راه پله ها نشستم و تلفن به مزدک. بر نداشت. براش پیام گذاشتم که: کممممممک!

سرد بود... در ساختمان رو بستم و نشستم توی راه پله ها و به همسایه طبقه بالا زنگ زدم که روزی دو سه بار سگ هایش را برای قدم زدن بیرون می برد. ندیده بود.

مزدک در خانه را باز کرد و گفت: من خونه ام، حالم خوب نبود زود برگشتم.

روی یک تکه کاغذ نوشتم:

اگر دسته کلیدی را پیدا کردید، متعلق به من در پلاک هشت هست. شماره تلفنم را هم زیر آن نوشتم و بردم روی تخته ی اعلانات با سنجاق چسباندم و به خانه آمدم و سه باره کیفم را بیرون ریختم که...

یک انگشتر ظریف یاقوت داشتم که ماهها سر جایش نبود. و وقتی چیزی در خانه ی ما سر جای خودش نباشد، من دیگر نمی دانم کجا را بگردم! آن بود. خوشحال بدستم و به جستجو ادامه دادم... و همزمان فکر می : چرا در جعبه ی پستی  باز بود؟

باید فردا صبح زنگ می زدم بیایند و کلید در خانه را عوض کنند اما آیا امشب امن بودیم؟ 

به دوستی که ظهر ملاقات کرده بودم زنگ زدم . برای هر دو کادو هایی برده بودم برای عیدانه. پرسیدم دسته کلیدی توی کیف کاغذی نبود؟ گفت نه. 

تصمیم گرفتم بروم و یک بار دیگر دور جعبه ی پستی را نگاه کنم. پایم را که از خانه بیرون گذاشتم، چیزی زیر پایم قلمبه شد... 

ی کلیدها را پیدا کرده بود، امتحان کرده بود که کلید به کدام شماره ی پلاک می خورد و بعد آمده بود بالا و پشت در، آن را زیر موکت کفش پاک کنی گذاشته بود و رفته بود!!!!

یه جعبه ی کوچک طلا و جواهر دارم، روی میز ناهار خوری گذاشته بودم تا وقتی برگردم، ترتیبشان را بدهم.... اگر آدم ناتویی بود می توانست راحت داخل شود، همان را بردارد و تمام!

حالم از این کارش دگرگون شد و رفتم یادداشتم را از روی تخته ی اعلانات برداشتم.

حالا می خواهم روی یک مقوا بنویسم: هر که بودی، ازت متشکرم. روزم را ساختی . 

بی شک آن را خواهد دید. 




برچسب ها : امان از دست مردم این آبادی!!! - چیزی ,خانه ,پستی ,خونه ,کرده ,بسته ,دسته کلیدی ,اعلام ,چهار بیدار
امان از دست مردم این آبادی!!!
با بهترین آرزوها

پست ' با بهترین آرزوها ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست با بهترین آرزوها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

با بهترین آرزوها

nuwruz


تحویل سال ۱۳۹۶ در ایران

ساعت ۱۳ و ۵۸ دقیقه و ۴۰ ثانیه روز دوشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ هجری شمسی, مطابق با ۲۱ جمادی الثانیه ۱۴۳۸ هجری قمری و ۲۰ مارس ۲۰۱۷ میلادی



برچسب ها : با بهترین آرزوها
با بهترین آرزوها
پنج!!!

پست ' پنج!!! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پنج!!! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پنج!!!

پرستاری در یکی از بیمارستان های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بیماران در آ ین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.


به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده « ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»

این پرستار به نام «برونی ویر» آ ین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کت نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ».

«برونی ویر» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می کنند و انی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.


۱- ای کاش شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می که حقیقتا تمایل من بود و نه به شیوه ای که دیگران از من انتظار داشتند.

این موضوع یکی از عمده ترین موارد پشیمانی درمیان اکثر افراد بوده است.
وقتی که لحظات پایانی زندگی فرا می رسد بسیاری از افراد به خوبی درمی یابند که بخش عمده ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آنها درمی یابند که دلیل مرگ آنها تا حد زیادی به تصمیم هایی که در طول زندگی گرفته اند بستگی داشته است. سلامت شاید بزرگترین منبع و  انتخاب است و معمولا افراد تا زمانیکه زندگی آنها به خطر نیافتاده قدر این نعمت را نمی دانند.


۲- ای کاش اینقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.

معمولا بیماران مرد از این نکته شکایت داشتند. آنها دوران کودکی فرزندان و همدهمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند.
ولی در مورد نسل قدیم که درصد کمتری از ن شاغل بوده اند این موضوع کمتر در میان بیماران زن رایج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آنها صحبت شده از سپری ساعات و روزهای طولانی در محیط کار پشیمان بودند.


۳- ای کاش شهامت بیان احساسات خود را داشتم.

بسیاری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و یا در شرایط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت آمیز با دیگران از بیان صریح احساسات خود طفره می روند.
به همین خاطر زندگی آنها از آن چیزی که واقعا باید باشد فاصله می گیرد و یا آنها هیچگاه آن ی نخواهند شد که آرزو و یا توانایی آن را داشته اند.
بسیاری از افراد تحت تاثیر تلخکامی و یا ناکامی های ناشی از مماشات با دیگران و محیط ، به بیماری های جدی مبتلا می شوند.

۴- ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم.

خیلی از افراد تا لحظات پایانی عمر قدر دوستان خوب و یا حفظ تماس با دوستان قدیمی را نمی دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پیدا این دوستان قدیمی فراهم نیست. بسیاری از افراد چنان در زندگی خود غرق می شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و یا کلا حذف می کنند. بسیاری در لحظات پایان عمر خود از اینکه برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قایل نبوده اند دچار پشیمانی می شوند.

۵- ای کاش به خودم اجازه می دادم که شادتر باشم.

این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است. بسیاری سالیان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای همیشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسیاری به اصطلاح « آرامش» ناشی از تکرار الگو و عادات همیشگی را بر تغییر ترجیح داده بودند. و این هراس از تغییر هم جنبه های فیزیکی و هم جنبه های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می شود.

رو مه «گاردین» در پایان این فهرست خلاصه از پنج مورد پشیمانی بزرگ در لحظات پایانی زندگی، از خوانندگان خود می خواهد تا عمده ترین مورد پشیمانی خود را بازگو کرده و بگویند برای تغییر روند زندگی و پرهیز از پشیمانی های بزرگ در آ راه، چه تدبیر و چه تغییری را در نظر خواهند گرفت.



برچسب ها : پنج!!! - افراد ,زندگی ,بسیاری ,پشیمانی ,عمده ,بودند ,لحظات پایانی ,زندگی آنها ,داده بودند ,عمده ترین ,اکثر افراد
پنج!!!
کمدی _ تراژدی

پست ' کمدی _ تراژدی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کمدی _ تراژدی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کمدی _ تراژدی

خواستن، توانستن است!


  اون زمونای دور که شما هنوز تو شکم مادرتون هم نبودید، عنوان این پست در عرض شش سال ابت نظام خیلی قدیم، (بگو تقریبآ پنجاه سال پیش و نترس/ شش سال ابت می خوندیم شش سال هم دبیرستان) حداقل شش بار موضوع انشامون می شد، یا: علم بهتر است یا ثروت؟ همونی که همه اگه کج می نشتسیم ولی راستشو می گفتیم، جواب ثروت بود... اونم کلااان! 

منتهی کی جرئت داشت راستشو بنویسه؟... خانم معلم یه صفر کله گنده بهت می داد و می گفت برو گوشه ی کلاس وایسا یکی از پاهاتو هم بگیر بالا تا زنگ بخوره!!! (راست میگما) محض همینم ترجیحآ می نوشتیم: 

واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت می باشد زیرا... و بعد دروغا  رو ردیف می کردیم پشت سر هم. اما می رفتیم تو رویای پولدار شدن، چون خودتون هم می دونید که هیشکی نمی تونه دست درازی به رویاهامون ه. اونا تنها دارایی ما هستن که فقط مال خودمونه!

این "خواستن، توانستن است" هم مثل همونه... خواستن تو دنیای امروزی کجاش توانستنه؟! والا اگه  باشه.

یه مدتی هر کی ازم اینو می پرسید، جواب می دادم: 

اگر شرایط جور باشد!

 یا: 

اگر خدا بخواهد! (با همین لحن کت و فا )

 ولی هیچوقت تو زندگیم واقعن تجربه اش ن . هیچوقت نشد یه چیزی رو بخوام و اونجوری که دلم می خواست بدستش بیارم... چیزیو می گم که قابل عرض باشه ها! نه اینکه بخوام برم د بقالی و ماست ب م و نتونم...


البته بگذریم از این موضوع که باید همیشه کاررآیی های وجودمون رو به چالش بکشیم و تلاض کنیم به هودف و خواسته هامون برسیم. وگرنه که تبدیل می شیم به یه تکه گوشت بی مصرف. می دونید منظورم چیه.

خیلی ها رو سراغ داریم با دست خالی و بدون داشتن کوچکترین شرایط به جاهای بالایی رسیدن، در سن بالای میانسالی به درجات بالای تحصیلی رسیدند چون همتشو داشتن وووو 

منظورم اونا نیستن.

چون بر این باورم که اگر آدم هدف مشخصی داشته باشه و روش متمرکز کنه، صد درثد بهش میرسه. شاید با قیمت سنگین اما شدنیه. 


امیدوارم این چن روز دیگه ی سال 95 هر چه زودتر گورشو گم کنه که سال گندی بود. و آرزو می کنم برای تمام مردم سرزمینم که سالی توآم با سلامتی، شادی و موفقیت داشته باشند. 

اصلآ برای کل مردم جهان.




برچسب ها : کمدی _ تراژدی - باشه ,خواستن، توانستن
کمدی _ تراژدی
امان از بی دقتی!

پست ' امان از بی دقتی! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امان از بی دقتی! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امان از بی دقتی!

دیروز صبح با ح سرماخوردگی بیدار شدم و هر لحظه بدتر می شدم. طوری که بعد از دو ساعت خارش گلو و دردی که قورت دادن آب دهان رو هم سخت می کرد رسید. فکر استراحت کنم و فقط تونستم آش رشته ای بار بگذارم و روی مبل بیافتم. اما نمی تونستم راحت نفس بکشم. رفتم از توی ک نت ، دهان شوی رو برداشتم و قرقره . انگار گلوم بی حس شد...

تا عصر چند بار این کار رو تکرار و مزه ی تندشو نادیده گرفتم... بخودم عهد بستم بار دیگه بدون طعم شو ب م.

ساعت پنج بود که دیگه اصلآ نمی تونستم نفس بکشم و تب و لرز بدی بسراغم اومده بود. 

پسرم از سر کار برگشت و از او خواستم بره برام پرتقال و شربت و سرفه ب ه چون سرفه ها هم بی امان بودند.

وقتی برگشت اوضاعم طوری شده بود که باید می رفتم و خستگی مزدک هم برام مهم نبود!

خلاصه کنم که فکر می آنفولانزا گرفتم اما که ایرانی هم بود بهم گفت یه چیزی خوردهی که بهش حساسیت داشتی!

ولی چیز جدیدی نخورده بودم!!!

توی راه برگشتن به خونه یادم آمد که من تاریخ انقضای دهان شور رو چک ن . تا رسیدم نگاه : تاریخ مربوط به سه سال پیش بود!!!! و بخاطر فاسد شدنش راه هوای حنجره ام داشت بسته میشد!

اینا رو تعریف که مواظب باشید. البته من کم دقتی و شاید شما براتون هیچوقت پیش نیاد.

ب تا صبح جهنمی بود اما الآن صبح حالم بهتره. 

فقط مقداری سر درد، کمی گرفتگی بینی و مقدار زیادی احساس نادان بودن چاشنی اش کنید 


 



برچسب ها : امان از بی دقتی! - تونستم ,دهان
امان از بی دقتی!
چهار شنبه سوری تون مبارک

پست ' چهار شنبه سوری تون مبارک ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست چهار شنبه سوری تون مبارک ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

چهار شنبه سوری تون مبارک


 ولی شما رو بخدا وسایل منفجره و ترقه ن ید و استفاده نکنید.

نه توی سنت هامون هستن

هم خطرناکه براتون و هم اینکه مآمورین آتش نشانی کمی آرامش خواهند داشت


سال جدید خوبی رو برای همگی مردم جهان آرزو می کنم





برچسب ها : چهار شنبه سوری تون مبارک
چهار شنبه سوری تون مبارک
یاد خوبان گرامی باد

پست ' یاد خوبان گرامی باد ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یاد خوبان گرامی باد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یاد خوبان گرامی باد

سال گند نود و پنج، گم شی و دیگه هرگز پیدا نشی

بخصوص ده روز گذشته با از دست دادن هنرمندان خوب ایران

علی معلم 

و 

افشین یداللهی



رفتی که خاطراتِ تو را زیر و رو کنم

رفتی که با توّهُمِ تو گفت وگو کنم


بی آفتابِ سایه ی تو، خانه، خانه نیست

آواره می کنی که تو را جست و جو کنم؟


رفتی و عشق رفت و جنون رفت و عقل رفت

دیگر چه مانده تا هوسِ آبرو کنم؟


من، بی تو، بی منم، بمِ ویران، بدونِ ارگ

غیر از "تو"ی محال چه را آرزو کنم؟


بسطامی ام که حنجره ام زیرِ بم گرفت

باید سکوتِ ز له را های و هو کنم


تاریخِ خشت بر سرم آوار شد، نخواه

عادت به خشتِ تازه و این رنگ و بو کنم


من را دچارِ لطفِ ی جز خودت نکن

ترجیح می دهم، به خیالِ تو خو کنم




برچسب ها : یاد خوبان گرامی باد
یاد خوبان گرامی باد
شیر

پست ' شیر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شیر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شیر
از زمانی که نمونه ای از این را در ابتدای اجرای برنامه ی اسکار دیدم، دلم می خواست آن را ببینم. معمولآ طرفدار دیدن های داستان های واقعی ام، و دیروز موفق شدم با دوستانم به دیدن آن بروم.
 این داستان واقعی زندگی پسر بچه ی نه ساله ای بود که در یکی از ای گمنام هند (که حتی نام آن در نقشه ها هم نبوده و پلیس نتوانست آن را بشناسد) اشتباهی و خواب آلود وارد یک قطار که راهی کلکته بود شده و در آنجا گم می شود. بخصوص که زبان گویش او با زبانی که در کلکته صحبت می شد فرق داشت. وی درگیر حوادثی می شود و بعد از چند ماه دربدری سر از استرالیا در می آورد. تا آنجا که بطور خلاصه در حدود بیست سال از خانه ی خود دور می شود و خانه ی اصلی خودش را گم می کند.
روالی که این پسر بچه در زندگی طی می کند و بعضی دیالوگ ها، با فکر و جان شنونده بازی و او را منقلب می کند. از جمله، دیدن صحنه های شکار ک ن فقیر و بی پناه برای بوجود آوردن بچه های کار زیر نگاه بی حمایت پلیس!
 یا کودک آزاری و به یک پسر بچه در پرورشگاه، امان تماشاچی را می برد و او را چه اهل اشک ریختن باشد چه نباشد، به گریه می اندازد. طوری که به راحتی می توان صدای هق هق ردیف های بعدی را شنید...
بازی فوق العاده ی بچه های هندی، هر تماشاگری را به تحسین وا می دارد. بخصوص هن یشه ی اصلی نُه ساله و بسیار زیبای ، سارو. 

نتیجه تصویری برای شیر ۲۰۱۶ جوایز

تا تقریبآ انتها، تم بسیار غمگینی دارد اما ترا امیدوار می کند که هنوز هم انسان هایی با قلب های بزرگ وجود دارند که همیشه دستی برای دراز و گرفتن دست نیازمندان دارند، آنهم به انتخاب نه به اجبار. بخصوص این مورد زمانی چشمگیر می شود که پسر داستان از مادر خوانده اش تشکر می کند که بخاطر بچه دار نشدن، او را به فرزندی پذیرفته است و مادر می گوید:
ما بچه دار می شدیم، اما انتخاب کردیم که دیگر ی به دنیا اضافه نکنیم چون هم من هم پدرت عقیده داریم که زمین به اندازه کافی جمعیت دارد. ما انتخاب کردیم که بجای حامله شدن، بچه های بی س رست را به فرزندی قبول کنیم و از این بابت همیشه خوشحالیم.
نکته ی احساسی بسیار قوی دیگر در این که مدام شما را با آن درگیر می کند، غربت و تنهایی درونی فردیست که از کشوری به کشور دیگری رفته و هرگز احساس نمی کند در خانه ی اصلی خودش هست. این مورد را من با تمام وجودم لمس . از خانه و اصل  خود دور بودن. گم شدن حتی در نهایت رفاه و آرامش، احساس غریبه بودن...
گفتن این نکات قدر ناشناسی از زندگی در یک محیط خوب و راحت نیست، حقیقتی است که وجود دارد... همه ی مهاجرین مثل هن یشه ی اصلی که همان پسر بچه هست، مدام به دنبال بازگشتیم. بازگشت به محیطی که شاید پر از کمبود باشد، اما ریشه ی ماست، خانه ی اصلی...
 از جوانب مثبت گفتم، اجازه بدهید این را هم اضافه کنم که بنظرم یک اشکال داشت. دوران بزرگ شدن سارو و پسر دومی که بخصوص مشکلات روحی داشت را گذشته بودند. در صورتی که این میان بزرگترین چالش زندگی پسر بچه و هم دو انسانی بود که این طفلان را به فرزندگی پذیرفته بودند. و این موضوع و مدت  نمی توانسته سال های آسانی بوده باشند. 

نتیجه تصویری برای هن یشه شیر سارو

این پسر بچه و داستان زندگی او مرا یاد و هن یشه ی قدرتمند "باشو غریبه ی کوچک" انداخت. 
این پسر بچه نیز هنرمند واقعآ توانایی بود که بنظرم سزاوار اسکار بود.



برچسب ها : شیر - ,خانه ,اصلی ,زندگی ,داستان ,بخصوص ,انتخاب کردیم ,اصلی خودش
شیر
قوقولی قوقوووو...

پست ' قوقولی قوقوووو... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست قوقولی قوقوووو... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

قوقولی قوقوووو...

سال  آینده، سال وس است

و وس، سمبل وفاداری و وقت شناسی!

ما ایرانیا کم و بیش وفاداریم ولی در مورد وقت شناسی افتضاح!

وس جان مددی





برچسب ها : قوقولی قوقوووو...
قوقولی قوقوووو...
امان از بی دقتی!

پست ' امان از بی دقتی! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست امان از بی دقتی! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

امان از بی دقتی!

دیروز صبح با ح سرماخوردگی بیدار شدم و هر لحظه بدتر می شدم. طوری که بعد از دو ساعت خارش گلو و دردی که قورت دادن آب دهان رو هم سخت می کرد رسید. فکر استراحت کنم و فقط تونستم آش رشته ای بار بگذارم و روی مبل بیافتم. اما نمی تونستم راحت نفس بکشم. رفتم از توی ک نت ، دهان شوی رو برداشتم و قرقره . انگار گلوم بی حس شد...

تا عصر چند بار این کار رو تکرار و مزه ی تندشو نادیده گرفتم... بخودم عهد بستم بار دیگه بدون شعم شو ب م.

ساعت پنج بود که دیگه اصلآ نمی تونستم نفس بکشم و تب و لرز بدی بسراغم اومده بود. 

پسرم از سر کار برگشت و از او خواستم بره برام پرتقال و شربت و سرفه ب ه چون سرفه ها هم بی امان بودند.

وقتی برگشت اوضاعم طوری شده بود که باید می رفتم و خستگی مزدک هم برام مهم نبود!

خلاصه کنم که فکر می آنفولانزا گرفتم اما که ایرانی هم بود بهم گفت که چیزی خورده ام که بهش حساسیت داشتم!

چیز جدیدی نخورده بودم!!!

توی راه یادم آمد که من تاریخ انقضای دهان شور رو چک ن . تا رسیدم نگاه : تاریخ مربوط به سه سال پیش بود!!!! و بخاطر فاسد شدنش راه هوای جنجره ام داشت بسته میشد!

اینا رو تعریف که مواظب باشید. البته من کم دقتی و شاید شما براتون هیچوقت پیش نیاد.

ب تا صبح جهنمی بود اما الآن صبح حالم بهتره. 

مقداری سر درد، کمی گرفتگی بینی و مقدار زیادی احساس نادان بودن چاشنی اش کنید 


 



برچسب ها : امان از بی دقتی! - تونستم ,دهان
امان از بی دقتی!
پاییز از راه رسید!

پست ' پاییز از راه رسید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پاییز از راه رسید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پاییز از راه رسید!

امروز در استرالیا اولین روز پاییزه. رفتن گرما و رسیدن رنگ های زرد و نارنجی و قرمز... 

فصل شروع باران های تند و نسیم های خنکی که روحت را آرامش می دهد. برای من همینکه گرما گورش را گم کند خبر خوشی ست! دیدن زیبایی های پاییز که جای خود را دارند.


نتیجه تصویری برای پاییز در استرالیا





برچسب ها : پاییز از راه رسید!
پاییز از راه رسید!
پرونده ی اسکار دوم. هشت

پست ' پرونده ی اسکار دوم. هشت ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پرونده ی اسکار دوم. هشت ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پرونده ی اسکار دوم. هشت

_منصوره_کیانی_د ردی. تهران 


ساعت ١٢ شبه، توی سینما فرهنگ، آ ین ردیف، دنبال فروشنده و چیزی که می فروشه می گردم! از ابتدای تا انتها.

  با صحنه های تاتر شروع می شه و حس خیلی خوبی به من می ده، بعدتر روبرو می شم با مامان صدرا که انگار حقش نیست که محکوم بشه به چیزی که نیست، و بعد به رعنا می شه... از نظر من به عنوان یک روانپزشک رعنا بعد از این اتفاق دچار "اختلال حاد پس از سانحه " می شه با تمام علایمش. غمگین می شم ، گریه می کنم، انگار به من  شده، انگار تکه ای از روح و روانمو کندن، منتظر می شم ببینم پایان چیه؟

 عماد مثل یک تکیه گاه پیش رعنا می مونه و روان شناسانه کمک می کنه که رعنا " خوب شه"، با طی طریقی که عماد به عنوان عاشق- همسر می کنه و یه جاهایی رعنا را به زور هل می ده توی این مسیر دشوار و رنج آور ، رعنا را مثل یک درمانگر، درمان می کنه و مشکل رعنا تبدیل به یک " #اختلال استرس پس از سانحه "نمی شه، یادم میفته به حرف یکی از ام که " هنرمندا همیشه یه قدم جلوتر از روانکاوا هستن !" 

 عماد هنرمندانه، عاشقانه و طبیبانه به رعنا کمک می کنه که  مسیری را طی کنه که هم سخته و هم بعضی جاها بیننده را رنج می ده، اما منجر به ادغام تجربه ی مورد قرار گرفتن با تجربه های دیگه ی #زندگی رعنا می شه! و این یعنی معالجه!

یادم به "قیصر "میافته، چقدر غصه دار می شد آدم وقتی می دید سرنوشت دختری که بهش شده، خودکشی و مرگه، اونجا تجربه ی مورد قرار گرفتن اصلا نمی تونست در تجربه های دیگه ی زندگی ادغام بشه، اونجا انگار ی که بهش شده بود آن قدر ناپاک شده بود که باید حتما خودشو می کشت ، اما اینجا توی" فروشنده "، مرگ یدار نداره، آدما  دنبال زندگی ان ،با تمام ناملایمات و سختی اش ! به عنوان یک زن احساس امنیت ، "فروشنده " به آدم امید می داد ، من امید یده بودم!

 توی "فروشنده" هر چی نسلا سن شون کمتر بود ، قدفهمشون  بلندتر بود، صدراکوچولو پسر با مزه ای بود که قانون پدر را مز مزه نه، با تمام وجود هضم کرده بود! اون جا که ازش خواسته شد ماکارونی؛ خوشمزه ترین غذا برای بچه های ایرانی؛ را نخوره، و دربست قبول کرد.

 روی پله ی دوم عماد ایستاده، گاهی شک می کنیم که غیرتی شده؟ خشمگینه؟ عصبانیه؟ که با پیرمرد این طور رفتار می کنه؟ یا نه فقط عاشقه؟ #عاشق زنش و داشته هاش، عاشق سر زندگی زنش و حالا که روی سر زندگی و زنش غبار مرگ پاشیده شده باید کاری ه و اونا را زنده کنه، و تمام تلاشش که یه جاهایی رنگ بی رحمی و سنگدلی به یه پیرمرد را به خودش می گیره،

فقط تلاشی برای زندگی خودشه و ی که دوستش داره.

 اما روی پله ی سوم پیرمردی ایستاده که در انکاری ابدیه، مسولیت خطای خودشو نمی پذیره و می خواد که نقش قربانی رو داشته باشه و آدما بهش رحم کنن چون پیر و بیماره، و نباید آبروش پیش همسر و بچه هاش بره، آدم خیلی برای پیرمرد ناراحت می شد، واقعا نمی دونم چی بگم، مرگ پیرمرد ( اگر مرده باشه)، دردناک بود و بیننده را شاکی می کرد و غمگین، از اون همه فشاری که عماد روی پیرمرد و روح و روانش وارد می کرد. شاید مثل همون کاری که پیرمرد با همسر عماد کرده بود! ما که ندیده بودیم، پیرمرد با رعنا چیکار کرده بوده؟

از" قیصر" تا ( مرگ" فروشنده " )!، از سال ١٣٤٨ تا سال ١٣٩٤، ما ایرانی ها چقد بزرگ شدیم، چقد صبور شدیم، چه مسیر رو به جلوی روشنی داریم، خشم مون نه توی تیغه ی چاقو که توی حرفامون ریخته می شه، انتقاممون با نابود نیست، با کشف و سوال و جوابه، ما میل به زندگی پیدا کردیم!

می خوایم برای خودمون یه کاری ، مرگ برامون اص نداره، می خوایم اب شده ها را تعمیر کنیم، دور نندازیم.

انگار باورمون شده که تن هایی که بهشون می شه قابل شسته شدن و دوباره تمییز شدنن، لازم نیست اونا را نابود کنیم.

ساعت نزدیک ٢ بامداده، گروه موسیقی بیرون سینما منتظر دستایی هستن که توی جیب ها و کیف ها برن تا پولی بیرون بیارن.

من به مام رعنای وطن فکر می کنم، به این که هنوز رعناست، به این که های بسیاری را تاب آورده، به اینکه نمی خواد خودشو بکشه و می خواد زنده بمونه. و به این که ما ملت خوب ایران داریم آماده می شیم که باور کنیم که خوبی ها و بدی ها در کنار هم بقا پیدا می کنن و دامن هم را آلوده نمی کنن! جلد گیتار پر از پوله و آدما همه توی فکر، روزی نو آغاز شده.


از "قیصر " تا مرگ" فروشنده "، آقای کیمیایی، آقای اصغر فرهادی، تمام ایرانی های عزیز ، آقای کیارستمی، اسکار دوم مبارک.


#تجربه های_روان پزشکانه




برچسب ها : پرونده ی اسکار دوم. هشت - رعنا ,پیرمرد , ,زندگی ,فروشنده ,تمام ,قرار گرفتن ,دیگه ی زندگی , قرار ,مورد ,تجربه ی مورد
پرونده ی اسکار دوم. هشت
باز هم اصغر فرهادی...

پست ' باز هم اصغر فرهادی... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست باز هم اصغر فرهادی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

باز هم اصغر فرهادی...


برنده شدن و اسکار گرفتن "فروشنده" توسط اصغر فرهادی، بِ مرا رنگی سبز و زیبا زد. بخصوص که این روزها، حالم بسیار بد است و دلتنگ رنگ این دنیای بی پدر و مادرم.

شادی و افتخار مضاعفم نیامدن عمدی اصغر فرهادی به برنامه ی اسکار بود در اعتراض به تصمیم میمون دیوانه ی جدید دنیای سیاست و رئیس جمهوری های دنیا به سد و جلوگیری از ورود مردم هفت کشور دنیا از جمله ایران. و این اشکی به شادی به چشمانم نشاند. 

دو هنرمند دیگر به نیابت از طرف او آمده و اسکار را دریافت د و پیام اصغر فرهادی را خانم انوشه انصاری خواند و تمام حاضران تشویقش د. 

ع زیر  بعد از گرفتن اسکار است که فیروز نادری نیز در کنار اوست.





برچسب ها : باز هم اصغر فرهادی... - اسکار ,اصغر ,فرهادی ,اصغر فرهادی
باز هم اصغر فرهادی...
پاییز از راه رسید!

پست ' پاییز از راه رسید! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست پاییز از راه رسید! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

پاییز از راه رسید!

امروز در استرالیا اولین روز پاییزه. رفتن گرما و رسیدن رنگ های زرد و نارنجی و قرمز... 

فصل شروع باران های تند و نسیم های خنکی که روحت را آرامش می دهد. برای من همینکه گرما گورش را گم کند خبر خوشی ست! دیدن زیبایی های پاییز که جای خود را دارند.


***


دیروز یک عمل بسیار کوچک داشتم اما مانده ام در یک علامت سوال:

من زیادی دارم پیر و فرسوده می شوم و کم طاقت، یا بدن اینهمه حساس هست؟

ی ال پیش متوجه یک بیماری جدار روده شده بودم و مدام فکر می بگذارم باشد، مهم نیست... راستش از رفتن به اتاق عمل دیگر داشت حالم بهم می خورد. درد بعد از عمل یک طرف، تنهایی و بی ی بعد از آن یک طرف دیگر اذیتم می کرد. بخصوص که داروی بیهوشی، چندان رابطه ی خوبی با افسردگی ندارد. نداشته باشی هم، آن را برایت می آورد... لابد می خواهد یادت نرود که وقتی بدنت را زیر چاقو می بری، به او ضربه می زنی! نمی دانم...

از دیروز که بخانه آمده ام، مدام ح تهوع و درد دارم. نه می توانم بشینم از ضعف، نه می توانم بخوابم از درد! فقط باید آرام راه بروم... گویا ممکن است تا ده روز طول بکشد.

اینرا هم نوشتم که ماستان کنم بیشتر مواظب سلامتی تان باشید. هر چند این درد من دست خودم نبود و پیش آمد.




برچسب ها : پاییز از راه رسید!
پاییز از راه رسید!
فروغ فرخزاد

پست ' فروغ فرخزاد ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فروغ فرخزاد ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فروغ فرخزاد
من از شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
 و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی
 برای من ای مهربان 
چراغ بیاور و یک دریچه
 که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم



برچسب ها : فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد
باز هم اصغر فرهادی...

پست ' باز هم اصغر فرهادی... ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست باز هم اصغر فرهادی... ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

باز هم اصغر فرهادی...


برنده شدن و اسکار گرفتن "فروشنده" توسط اصغر فرهادی، بِ مرا رنگی سبز و زیبا زد. بخصوص که این روزها، حالم بسیار بد است و دلتنگ رنگ این دنیای بی پدر و مادرم.

شادی و افتخار مضاعفم نیامدن عمدی اصغر فرهادی به برنامه ی اسکار بود در اعتراض به تصمیم میمون دیوانه ی جدید دنیای سیاست و رئیس جمهوری های دنیا به سد و جلوگیری از ورود مردم هفت کشور دنیا از جمله ایران. و این اشکی به شادی به چشمانم نشاند. 

دو هنرمند دیگر به نیابت از طرف او آمده و اسکار را دریافت د و پیام اصغر فرهادی را خانم انوشه انصاری خواند و تمام حاضران تشویقش د. 

ع زیر  بعد از گرفتن اسکار است که فیروز نادری نیز در کنار اوست.




برچسب ها : باز هم اصغر فرهادی... - اسکار ,اصغر ,فرهادی ,اصغر فرهادی
باز هم اصغر فرهادی...
موقعیت ناخوشایند!

پست ' موقعیت ناخوشایند! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست موقعیت ناخوشایند! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

موقعیت ناخوشایند!

ب با دوست قدیمی ام سوزان به دیدن یک نمایشنامه ی ایرانی رفتیم بنام موقعیت ناخوشایند خلاصه ی موضوع بر سر خیانت زن و شوهری متآهل و فامیل بود که بنیاد داستان از اتفاقی که یکی دو سال پیش در سیدنی افتاد نشآت می گرفت. ده سالی میشد به تئاتر نرفته بودم و امیدوار بودم یک نمایشنامه ی خوب و قوی را به تماشا بنشینم.

در تبلیغات بلیط ذکر شده بود که سر ساعت هفت و پنجاه دقیقه در سالن اصلی بسته خواهد شد. آ بیشتر ایرانی های اینجا دیر رفتن به هر جایی که دعوتند را شیک می دانند!!! (؟) بخاطر همین هم در برنامه های نمایشی اینجا، صاحب مجلس به انی که به آنها احترام گذاشته و سر وقت رفته اند، بی احترامی می کنند و معمولآ بین نیم تا یک ساعت تآخیر، برنامه شان را شروع می کنند. شاید هم بخاطر تشویق دیر آمده ها که: باز هم از این کارها ید، هواتونو داریم!

بهرحال دیدن این نوشته برایم خوشایند بود. 

وارد سالن کوچک ساختمان که شدیم، متوجه شدم که نیمی از مردم به طرز لباس پوشیدنشان برای آمدن به تئاتر، هیچ اهمیتی نداده اند. گویی به سینما یا حتی پارک آمده بودند... شاید از سر کار آمده بودند، نباید مردم را ندانسته قضاوت کنم. اما بعضی حتی در نظر نمی گرفتند که در یک مکان عمومی هستند و باید تُن صدایشان را پایین بکشند.

 مردی کنارم نشست و با صدای بلندی که انگار دلش می خواست تمام مردم او را بشنوند، شروع به شوخی های آنچنانی که چرا گذاشتی پسرت هم بسوزه وووو  با مردی که داشت به او خبر ازدواج پسرش را می داد و خنده های زورکی، و بخصوص بلندتر از حد متعارف در یک سالن عمومی! ایشان یکی از هن یشه های تئاتر بود که من قبلآ دو کار از ایشان دیده بودم، یکی از آنها نمایشی بود که با استفاده از شعرهای فروغ با همسر خواهرش و یک خانم دیگر به صحنه آوردند و جالب بود. این مرد حدود شصت سال سن دارد، موهای خا تری اش را تقریبآ از ته زده بود و یک پیراهن و پوشیده بود و کفشی تابستانه و بسیار راحت.

روی یک بُرد ع هن یشه ها و کارگردان و گریمور و نور پرداز وووو با چند سطری از آنهایا درباره شان به چشم می خورد. که بعضی از آنها بسیار نکته سنجی کرده بودند و بعضی به طنز و دیگری به گزارشی کوتاه بسنده کرده بودند که بهرحال برای من جالب بود. بروشوری در کار نبود که شاید بخاطر هدر ندادن کاغذ و در نتیجه درختان بی زبان بود. 

خوشبختانه با ورود به سالن و انتخاب خوب سر ردیف اول و جلو، از این هنرمند فاصله گرفتیم. 

سالن بیش از حد سرد بود که چند نفر اعتراض د! اما با عذرخواهی از اینکه سیستم خنک کننده مرکزیست و کاری نمی توانند انجام دهند، نمایش با خاموش شدن چراغ ها شروع شد. 

ابتدای نمایشنامه ضعیف و کلیشه ای بود و جریان دور و بر یک خواهر و برادر و همسرانشان دور می زد که برادر و همسرش از ایران به استرالیا آمده و بزودی مرد میزبان عاشق زن برادر همسرش می شود و او نیز احساسی متقابل پیدا کرده و بهمراه او می رود. 

همسر زنی که رفته با عصبانیت به خانه ی شوهر خواهرش می رود و با ضرب چاقو هر دو را مضروب می کند که مرد در راه بیمارستان میمیرد.

بازی ها خوب بود بخصوص مرد میزبان بسیار با نقش اش اخت شده بود و طبیعی بازی می کرد. 

نمایشنامه به کنار، نتوانستم به اینکه ما ایرانی ها همیشه یا از اینور بام می افتیم یا آنور، به یک علامت سوال نرسم که:   چرا؟!




برچسب ها : موقعیت ناخوشایند! - سالن ,آمده ,بعضی ,کرده ,برادر ,بودند ,کرده بودند ,موقعیت ناخوشایند
موقعیت ناخوشایند!
ما آدم های گرفتار

پست ' ما آدم های گرفتار ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست ما آدم های گرفتار ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

ما آدم های گرفتار

به یک دلیل شخصی، چند روزی نبودم و نتونستم بخاطر دسترسی نداشتن به وبلاگ ی برم  یا مطلب جدیدی بذارم.

فقط توی مبارزه با کودک آزاری، مطالبی کپی و پیست . 

حالا برای دو روز خانه هستم و بعد دوباره برای دو هفته نخواهم بود




برچسب ها : ما آدم های گرفتار
ما آدم های گرفتار
بنفشه ها

پست ' بنفشه ها ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بنفشه ها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بنفشه ها

اگر در شیراز زندگی می کنید، این آدرس کانالیه که خانم هنرمندی کارهای دستی قشنگشو با قیمت ارزونی می فروشه تا مشکل مالی که براش پیش اومده برطرف کنه.

باید آفرین گفت به همت چنین انی و بنظرم کارهاش خیلی ظریفه و برای هدیه دادن خیلی مناسبه یا حتا تزئین بالکنی 


@banafshehparhiz




برچسب ها : بنفشه ها
بنفشه ها
برگزیده از کانال زندگی بهتر

پست ' برگزیده از کانال زندگی بهتر ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست برگزیده از کانال زندگی بهتر ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

برگزیده از کانال زندگی بهتر

ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ روانی ﭼﯿﺴﺖ؟


از کتاب ﭘﯿﺸﮕﻮﯾﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ - نوشته ﺟﯿﻤﺰ ﺭﺩﻓﯿﻠﺪ


بسیاری از ما ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻢ می آوریم ، درواقع دچار ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﻧﺮﮊﯼ هستیم اما ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎ، ﻃﺒﯿﻌﺖ، ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ، نور ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ، ﻭﺭﺯﺵ، ﻣﺪﯾﺘﯿﺸﻦ ﻭ غیره.. ناخودآگاه ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ می زنیم ﻭ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺮﮊﯼ می ﮕﯿﺮﯾﻢ .


ﺭﺍﻫﻬﺎﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﭘﺎﮎ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ :

١ - ﺧﻮﺍﺏ

٢ - غذاى ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ

٣ - ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ

٤ - ﺗﻔﺮﯾﺢ

٥ - ﻣﺪﯾﺘﯿﺸﻦ 

٦ - ﻃﺒﯿﻌﺖ ، ﻧﻮﺭﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ، ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ ، ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ


ﺭﻭﺵ ﺩﺭﺳﺖ ، ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻫﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﻌﯽ می ﮑﻨﯿﻢ از دیگران ،  ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﮐﻨﯿﻢ .


معمولا ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺮﯾﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺴﺖ و ﭼﻬﺎﺭ نوع ﺭﻓﺘﺎﺭ را شامل می شود : 


١ - ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻇﺎﻟﻢ : ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﺎ تهدید و ﺍﺭﻋﺎﺏ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻭ ﺗﺮﺳاندن دیگران ﻭ رفتارهای پرخاشگرانه ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺮﮊﯼ می ﮕﯿﺮﻧﺪ .


٢ - ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻈﻠﻮﻡ : ﺑﺎ ﻣﻈﻠﻮﻡ ﻧﻤﺎﯾﯽ ﻭ ﺩﺭﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ گفتن ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ها و ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯾﻬﺎی خود ، ﻣﺎ ﺭا ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ می کنند و در پایان می گویند : ﺳﺒﮏ ﺷﺪﻡ ﺑﺎ تو ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ . هدف ﺍﯾن افراد ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ، ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﻤﮏ گرﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. زیرا ﺷﻤﺎ ﻫﺮﭼه ﺑﮕویید ،  آنها ﮐﺎﺭ ﺧﻮد را خواهند کرد و ﻓقط می ﺨﻮﺍهند ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﻧﺮﮊی خود را ﺑﺎ ﺟﻠﺐ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺒﺮﺍﻥ کنند .


٣ - ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﺮﻏﺮﻭ : ﺑﺎ ﻧﻖ ﺯﺩﻥ ، ﺍﯾﺮﺍﺩﮔﯿﺮﯼ ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩﻥ ، ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ می کنند ﻭ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﻢ نظیر ﺩﻭ گروه ﻗﺒﻠﯽ بسیار است  .


٤ - ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻨﺰﻭﯼ : ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺍﻧﺮﮊی هستند ﻭ معمولا ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺁﺳﯿﺐ ﺭﻭ ﻣﯿﺘﻮانند ﺑﺰﻧند  . ﻗﻬﺮ می ﮑﻨﻨﺪ ﻭ سکوت می کنند ﻭ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ می ﺨﻮاهند ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ کنند ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﮕﯿﺮند.


ﺣﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩمان ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﻢ تا مجبور به ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ نشویم ﻭ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭼﻪ ﻣﻮﺿﻌﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ.


 ﯾﺎﺩﻣان ﺑﺎﺷد ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﺍﺩ می ﺰﻧﯿﻢ ﯾﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻏﺮﻏﺮ می کنیم ، می خواهیم بیهوده ﺩﺭﺩﻝ ﮐﻨﯿﻢ ﯾﺎ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭ بهانه ﮔﯿﺮﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﯾﺎ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﯿﻢ ، ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺧﻮﺩمان بگوییم  :

ﻣﻦ انرژی ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩه ام و ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﭘﺲ ﺩﺯﺩﯼ نمی کنم و ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺳﺎلم ﮐﻤﺒﻮﺩﻡ ﺭا ﺟﺒﺮﺍﻥ می کنم .


ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻠﻮﺕ ﮐﻨﯿﻢ ، ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻣﻮﺯﯾﮏ ﺷﺎﺩ یا کمی ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ یا دقایقی ﻣﺪﯾتیشن و عبادت ... ﺷﺎﯾﺪ هم ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﯾﺎ ﻏﺬﺍ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﮔﺎﻩ ﺷﺪﻥ ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﻤﮏ ﺭﻭ به ما می کند . 


ﺣﺎﻻ ﻗﺪﻡ ﺩﻭﻡ این است که بدانیم ﺩﺭ مواجهه با افرادی ﮐﻪ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭند ، ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ :


این افراد همانگونه که پیشتر توضیح داده شد ،  انرژی ﮐﻢ ﺁﻭﺭده اند و بطور ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻣﻤﮑن است ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ باشند ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﮑﺎﻧﯿﺴﻢ ﻫﺎﯼ منفی ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ، انرژی حیاتی از دست رفته خود را جبران کنند ﻭ احتمالا چنین را اری در ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ شان ﻣﺮﺳﻮﻡ شده است . 


ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻩ ﺷﺪﯾﻢ، ﻭﺍﺭﺩ این ی یا داد و ستد نا صحیح انرژی نمی شویم  . ﺍﮔﺮ ﮔﻮﺵ ﺷﻨﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشند ، ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺑﺮایشان به آرامی ﺷﺮﺡ می دهیم ﮐﻪ ﮐﺎر نادرست آنها چه تاثیر منفی و نامطلوبی روی ما دارد .


چنانچه ﺗﺸﺨﯿﺺ دادیم که در برابر پذیرش این واقعیت ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ می کنند ﻭ توضیح بیشتر بی فایده است ، ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺎﺯﯼ آنها نشویم و انرژی حیاتی خود را ج چنین افرادی نکنیم ، ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮین ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻥ این افراد ﺍﺯ این  ﻣﮑﺎﻧﯿﺴﻢ ﻫﺎﯼ نادرست ﺍﺳﺖ .


ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺣﺘﻤﺎ در ابتدا ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ببینند مکانیسم دفاعی آنها ﺟﻮﺍﺏ نمی دهد ناراحت و عصبی می شوند ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺘﻬﻢ ﺑﻪ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻭ بی تفاوتی می کنند  ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﮐﻪ می دانیم ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻔﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻧﯿﺴﻢ چه واکنشی را انتخاب نموده ایم ، ﺑﺪﻭن ﻭرود به این ﺑﺎﺯﯼ ، ﮐﺎﺭ صحیح ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دهیم 

.

‏( ﺍﻟﺒﺘﻪ آسان ﻧﯿﺴﺖ در ﺟﻤﻌﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ افراد ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ مدل رفتاری خاصی عادت داشته اند ، ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﯿﺪ . ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻥ، نیاز به ﺷﺠﺎﻋﺖ، ﺁﮔﺎﻫﯽ ﻭ ﺷﻬﺎﻣﺖ دارد ... ‏)


از کتاب ﭘﯿﺸﮕﻮﯾﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ - نوشته ﺟﯿﻤﺰ ﺭﺩﻓﯿﻠﺪ




برچسب ها : برگزیده از کانال زندگی بهتر - ﺍﻧﺮﮊﯼ ,ﮐﻨﯿﻢ ,ﺩﺯﺩﯼ ,ﺍﻓﺮﺍﺩ ,افراد ,انرژی ,ﺩﺯﺩﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ ,ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﻧﺮﮊﯼ ,ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺍﻧﺮﮊﯼ ,ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺮﮊﯼ ,انرژی حیاتی ,ﭘﯿﺸ
برگزیده از کانال زندگی بهتر
بنفشه ها

پست ' بنفشه ها ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست بنفشه ها ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

بنفشه ها

اگر در شیراز زندگی می کنید، این آدرس کانالیه که خانم هنرمندی کارهای دستی قشنگشو با قیمت ارزونی می فروشه تا مشکل ملی که براش پیش اومده برطرف کنه.

باید آفرین گفت به همت چنین انی و بنظرم کارهاش خیلی طریفه و برای هدیه دادن خیلی مناسبه یا حتا تزئین بالکنی 


@banafshehparhiz



برچسب ها : بنفشه ها
بنفشه ها
یه ع زیبا

پست ' یه ع زیبا ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست یه ع زیبا ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

یه ع زیبا

این ع زیبا واقعن دیدن داره بنظرم


http://medadrangiam. /




برچسب ها : یه ع زیبا
یه ع زیبا
معامله ی هوا!

پست ' معامله ی هوا! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست معامله ی هوا! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

معامله ی هوا!

دو سه هفته ایه هوای سیدنی اونقدر گرم و نکبت شده که نه حال می مونه نه حوصله ی هیچ کاری.

آخه این چه وضعیه؟! واقعآ نفس گیره و اونوقت شما نشستید پشت پنجره برف تماشا می کنین؟ این انصافه؟

اصلآ بیاید نصف سرما بدین و نصف گرما رو بگیرید... البته بمیرم برای انی که تو ای بومی زندگی می کنند..

قراره از امروز یه ذره هوا خنک بشه، نشد منم و... 

نه هیچی!

بلوف نزنم سنگین ترم.




برچسب ها : معامله ی هوا!
معامله ی هوا!
گردشی در زمین!

پست ' گردشی در زمین! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست گردشی در زمین! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

گردشی در زمین!

صبح ها برای پیاده روی به طرف پارک پشت خانه می روم. یک پارک فوق العاده زیبا و سبز و بزرگ.

امروز با من بیایید تا با آدم هایی که تقریبن هر روز در راه می بینم آشنا شوید. 

البته باید ساعت هفت از خانه بیرون برویم چون امروز کمی دیرم شده..، آدم های ساعت شش و بعد شش و نیم متفاوتند و عادات دیگری دارند. 

وقتی به سر کوچه مان رسیدم، پیرزن و پیرمرد ایتالیایی را دیدم که گویا زودتر از من از خانه بیرون زده بودند و حالا داشتند بر می گشتند. مرد همیشه حدود چهار متر جلوتر حرکت می کند و زن بی خیال راه خودش را می رود. زن را دوست دارم.

جالب ترین چیزی که امروز از آنها دیدم این بود که پیرمرد کمی صورتش را بطرف همسرش برگرداند و چیزی گفت. من م ن فاصله ی آنها بودم و حداقل حدس زدم که فاصله به اندازه ای نبود که زن بشنود. مرد حتا بلند حرف نمی زد. اما زن جوابش را داد!!!

طولانی تر از آن بود که فکر کنم دارد مثل من غر می زند که:

ـ  من از این فاصله چطور بشنوم ؟

بی اختیار خنده ام گرفت که حاصل یک عمر زندگی در کنار دیگری باید هم همین باشد لابد! زن از تُن صدای مرد شاید حدس زد چه می گوید. یا شاید از روی ساعات عادت مرد حدس زده بود سراغ صبحانه را می گیرد، نمی دانم!

به پارک رسیدم. روزهای گرم تابستان و بی بارانی، سبز های قشنگ چمن ها و درخت ها را رنگ پرانده بود... 



وارد پارک که شدم، زن چینی با سگ کوتوله ی سیاهش از روبرو می آمد. از سگ های سیاه بزرگ می ترسم، همیشه می ترسیدم و نمی دانم چرا. لبخندی رد و بدل کردیم و گذشت. باز هم بی آنکه قلاده ی سگش را کمی بکشد تا به طرف آدم روبرو نرود. 

به پل چوبی زیبای آنجا نزدیک شدم و دلم برای چمن های تشنه سوخت... کاش امروز باران خوبی ببارد... 



بین این پل و برکه ای که از پشت درخت ها می گذرد، چند نیمکت برای استراحت و چند وسیله ی بازی برای بچه هاست. پیرمرد چینی نشسته بود، تسبیح بلندش را می چرخاند و چیزی زیر لب می گفت. شاید دعا می کرد، شاید لالایی هایی که شب ها برای نوه اش می کند... راستی نوه اش کو؟ او هر صبح با نوه ی اش که دختری چهار ـ پنج ساله هست می آیند. دخترک یک دوچرخه ی صورتی دارد که یک سبد سفید کوچک جلوی آن قرار دارد...

مردی با لبخند و گفتن صبح بخیر از کنارم می گذرد. او هم سگی دارد اما هر وقت به ی می رسد، کمی و به آرامی قلاده ی سگ را می کشد تا سگ هجوم نبرد و برای گرفتن یک لحظه محبت، آدم ترسویی مثل مرا نراند... 



روزتان خوش

روزگارتان خوش تر





برچسب ها : گردشی در زمین! - پارک ,شاید ,فاصله ,پیرمرد ,خانه ,چیزی ,خانه بیرون
گردشی در زمین!
تنوین

پست ' تنوین ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تنوین ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تنوین

مدت دو سال من اشتباه بدی در نوشتن  می و متوجه نبودم. فکر می نوشتن تنوین چون عربیه نباید بنویسمشون. برای مثال، مثلآ رو می نوشتم: مثلن. 

خب، از یه طرف حرفم درست بود ولی از طرفی متوجه عمق قضیه نبودم تا دیروز.

دوستی بهم گفت اگر خاطرات و داستان هاتو درست ویرایش املایی کنی، من کمکت می کنم تا بدون اینکه پول نشر کتاب بدی، توی اینترنت همه چاپ بشن چون قلمت خوبه. بعد هم بصورت گویا با صدای خودت یا دیگری با قیمت ارزون برای فروش گذاشته میشه. در کنارش درآمد کوچکی پیدا می کنی که می تونی در اختیار موسسه خیریه ی محک که دوست داری بذاری.

گفتم مثل چی؟ گفت تنوین ها رو نابود ت!

گفتم خب سعی می کنم فارسی بنویسم!

توضیح داد که نه! 

درسته مقداری زبان عربی وارد زبان فارسی شده ولی اونقدر جا افتاده که اگه همه بخوان کار تو رو ن، دیگه در آینده ی نمی تونه حتا حافظ رو بخونه یا شعرا و حکمای بسیار دیگه ای رو. دیدم حرف حق جواب نداره. 

امروز به دوستم گفتم کمکم کن و از این ببعد هر وقت حتا (فکر کنم همینم باید بنویسم حتی) توی چت امون دیدی من تنوین بکار نبردم بهم گوشزد کن تا این عادت نادرست رو بذارم کنار.

او می گفت عرب ها هم بعضی از کلمات فارسی رو تو زبون خودشون بردند و شکل عربی بهش دادن و کلآ نباید اشکالی داشته باشه ما هم از بعضی از کلمات اونا استفاده کنیم.

می دونید چرا حرفشو راحت قبول ؟

چون من همیشه هر کی می پرسه رویای بزرگت چیه میگم، یه کره ی زمین داریم و بنظرم باید یه زبان، یه آیین و مذهب و بدون مرز باشیم . اونطوری دیگه جنگی هم نبود، مشکلات سفر و ویزا نبود و همه ی دنیا راحت با هم تماس می گرفتن و حرف می زدند.

خب، پس عیبی نمی بینم زبان های فارسی و عربی و مملکتای دیگه ی این خاک با هم مشترکن از کلمات استفاده کنند. 


شما چی فکر می کنید؟




برچسب ها : تنوین - تنوین ,فارسی ,کلمات ,عربی ,زبان ,گفتم
تنوین
فردا روز دیگریست!

پست ' فردا روز دیگریست! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فردا روز دیگریست! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فردا روز دیگریست!

با درودی و سلامی دیگر

مدتی مشغول ویرایش دوباره ی خاطراتم شدم و همان باعث شد دوباره یادهایی که ترجیحن آنها را دفن کرده بودم، زنده شوند. 

سالها بود که دیگر نه به آن روزها و سالها فکر می و نه دیگر اذیت می شدم. به جز یک موضوع: نداشتن رابطه ی پسرم با پدرش.

شاید چون خودم هرگز با پدرم رابطه ی نداشتم و مدام احساس کمبود می . 

بهرحال چه بهتر که هر بچه ای با جفت والدینش بزرگ شود، رشد کند و ریشه اش جوانه بزند. اما خب، وقتی به هر دلیلی نشود، نمی شود دیگر... کاری اش هم نمی توان کرد.

بارها موقع ویرایش یا نوشتن آن دوران به بغض نشستم و اشک ریختم اما پسرم چه؟ 

از آن آدم هایی است که غم را توی خودش می ریزد و ت است... چقدر زجر کشید و حتا شاید الآن هم ناراحت هست و چیزی نمی گوید!

باید از او بپرسم... بپرسم؟

نه!؟

نپرسم!


کاش دنیا رنگ بهتری داشت...




برچسب ها : فردا روز دیگریست!
فردا روز دیگریست!
گردشی در زمین!

پست ' گردشی در زمین! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست گردشی در زمین! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

گردشی در زمین!

صبح ها برای پیاده روی به طرف پارک پشت خانه می روم. یک پارک فوق العاده زیبا و سبز و بزرگ.

امروز با من بیایید تا با آدم هایی که تقریبن هر روز در راه می بینم آشنا شوید. 

البته باید ساعت هفت از خانه بیرونمی رفتیم چون امروز کمی دیرم شده..، آدم های ساعت شش و بعد شش و نیم، متفاوتند و عادات دیگری دارند. 

وقتی به سر کوچه مان رسیدم، پیرزن و پیرمرد ایتالیایی را دیدم که گویا زودتر از من از خانه بیرون زده بودند و حالا داشتند بر می گشتند. مرد همیشه حدود چهار متر جلوتر حرکت می کند و زن بی خیال راه خودش را می رود. زن را دوست دارم.

جالب ترین چیزی که امروز از آنها دیدم این بود که پیرمرد کمی صورتش را بطرف همسرش برگرداند و چیزی گفت. من م ن فاصله ی آنها بودم و حد اقل حدس زدم که فاصله به اندازه ای نبود که زن بشنود. مرد حتا بلند حرف نمی زد. اما زن جوابش را داد!

بی اختیار خنده ام گرفت که حاصل یک عمر زندگی در کنار دیگری باید هم همین باشد لابد! زن از تن صدای مرد شاید حدس زد چه می گوید. یا شاید از روی ساعات عادت مرد، نمی دانم!

به پارک رسیدم. روزهای گرم تابستان و بی بارانی، سبز های تیره را رنگ پرانده بود... 



وارد پارک که شدم، زن چینی با سگ کوتوله ی سیاهش از روبرو می آمد. از سگ های سیاه بزرگ می ترسم، همیشه می ترسیدم و نمی دانم چرا. لبخندی رد و بدل و گذشت. باز هم بی آنکه قلاده ی سگش را کمی بکشد تا به طرف آدم روبرو نرود. به پل چوبی زیبای آنجا نزدیک شدم و دلم برای چمن های تشنه سوخت... کاش امروز باران خوبی ببارد... 



بین این پل و برکه ای که از پشت درخت ها می گذرد، چند نیمکت برای لستراحت و چند وسیله ی بازی برای بچه هاست. پیرمرد چینی نشسته بود، تسبیح بلندش را می چرخاند و چیزی می کرد. شاید دعا، شاید لالایی هایی که برای نوه اش می خواند شب ها... راستی نوه اش کو؟ او هر صبح با نوه ی اش که دختری چهار ـ پنج ساله هست می آید. دخترک یک دوچرخه ی صورتی دارد که یک سبد سفید کوچک جلوی دو چرخه اش قرار دارد...

مردی با لبخند و گفتن صبح بخیر از کنارم می گذرد. او هم سگی دارد اما هر وقت به ی می رسد، کمی و به آرامی قلاده ی سگ را می کشد تا سگ هجوم نبرد و برای یک لحظه محبت، آأم ترسویی مثل مرا نترساند... 





برچسب ها : گردشی در زمین! - پارک ,شاید ,چیزی ,پیرمرد ,خانه
گردشی در زمین!
فردا روز دیگریست!

پست ' فردا روز دیگریست! ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست فردا روز دیگریست! ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

فردا روز دیگریست!

با درودی و سلامی دیگر

مدتی مشغول ویرایش دوباره ی خاطراتم شدم و همان باعث شد دوباره یادهایی که ترجیحن آنها را دفن کرده بودم، زنده شوند. 

سالها بود که دیگر نه به آن روزها و سالها فکر می و نه دیگر اذیت می شدم. به جز یک موضوع: نداشتن رابطه ی پسرم با پدرش.

شاید چون خودم هرگز با پدرم رابطه ی نداشتم و مدام احساس کمبود می . 

بهرحال چه بهتر که هر بچه ای با جفت والدینش بزرگ شود، رشد کند و ریشه اش جوانه بزند. اما خب، وقتی به هر دلیلی نشود، نمی شود دیگر... کاری اش هم نمی توان کرد.

بارها موقع ویرایش یا نوشتن آن دوران به بغض نشستم و اشک ریختم اما پسرم چه؟ 

از آن آدم هایی است که غم را توی خودش می ریزد و ت است... چقدر زجر کشید و حتا شاید الآن هم ناراحت هست و چیزی نمی گوید!

باید از او بپرسم... بپرسم؟

نه!؟

نپرسم؟


کاش دنیا رنگ بهتری داشت...




برچسب ها : فردا روز دیگریست!
فردا روز دیگریست!
maybe tomorrow never comes

پست ' maybe tomorrow never comes ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست maybe tomorrow never comes ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

maybe tomorrow never comes

دارم سعی میکنم حتا شده برای یک هفته طوری زندگی کنم که انگار امروز، آ ین روز زندگیست!

تجربه اش را دارم و می دانم که اوقات خوبی خواهم داشت و حداکثر لذت را از زندگیم خواهم برد. حتا اگر هیچ کار بخصوصی نکنم...

میگید نه؟

امتحان کنید!




برچسب ها : maybe tomorrow never comes
maybe tomorrow never comes
شهر رنگی

پست ' شهر رنگی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست شهر رنگی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

شهر رنگی

رفیقم چند مداد رنگی بدستم داده تا با اونا یه شهر خیلی قشنگ و تمیز و رنگارنگ باهاش بکشم.

شهر رو پر از درختای گل سرخ و یاس . خونه های بزرگ و نوساز که همگی توشون پر از آدمای شاد و خوش قلبه. 

کشیدن ع ماشین برام مشکل بود، اصلن دوست دارم اهالی این شهر همش و همه جا پیاده برن و بیان... چی میشه؟ هیچی... خیلی هم بهتره.

نگران نباشید، هیچ تو این شهر دیرش نمیشه. همه هر جا بخوان برن، به موقع می رسن آخه شهر کوچکه و مهربون.

صدای خنده ی جوونا از تمام پنجره ها بیرون میاد و قشنگترین موسیقیه...


بقیه ی شهر رو شما به تصویر بکشید و کامل کنید اگه دوست دارید.



یاد رفقای قدیمی هم بخیر:

خاتون، علیرضا، فرهود، کامران و کتایون، خان ، فرنگیس و آقا نوید و...

و همچنین یسنا و فاطمه و رضا و ماه خانم




برچسب ها : شهر رنگی
شهر رنگی
تقدیم به رفقای باصفای قدیمی:

پست ' تقدیم به رفقای باصفای قدیمی: ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست تقدیم به رفقای باصفای قدیمی: ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

تقدیم به رفقای باصفای قدیمی:


نقاشی

 

می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه!

بدون اینکه هیشکی ببینه، دردامو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه اصلی ترند!

پایین کوه ها کلی گل آفتاب گردون و شقایق بکشم. سمت راست کاغذم، یه کلبه ی چوبی که فقط مال من باشه. باید یادم باشه که یه دودکش براش بذارم که معلوم بشه شومینه هم داره! هر طرف خونه یه پنجره داشته باشه که با هایی پر از گلهای ارغوانی و تمشک پر شده باشه. هر دو پنجره رو به آسمون باز بشن... راستی یادم نره یه تکه ابر کوچولو هم سمت راست بذارم! در خونه هم حتمآ چوبی باشه که وقتی دوستام میان که بهم سر بزنن، تق تق صدا بده... آخه من فکر می کنم تق تقِ صدای چوب، وقتی که یه آشنای خوب و صمیمی می خواد وارد حریم ات بشه، از هر ص قشنگتره.

اون پایین صفحه یه رودخونه باید باشه که صدای شر شر آبش رو حس کنی. تو آبش هی ماهی می کشم، زرد و نارنجی و سرخ! روون بودن رود رو با کشیدن کلی موج نشون میدم... ولی هیچ موجی رو روی ماهیها نمی کشم، می ترسم دردشون بیاد... یا دیده نشن.

بعد یه صندلی که زیرش بجای پایه های ثابت دوتا چوب هلالی باشه می کشم و اونو دم در خونه میذارم و روش می شینم. کتاب فروغ فرخزاد رو تو دستام می گیرم و تن به آفتاب می دم تا گرمم کنه... کتاب رو باز می کنم و می خونم:

"آفتاب زمستان تنبل است"

ولی لج می کنم و اونقدر می شینم تا گرمم بشه.

با یه لبخند شیطنت آمیز!

***

 

دیروز علیرضا اومد و یه تاب دو نفره واسه نقاشیم آوُرد که زنجیرش تا آسمون می رسید. اونو سمت چپ کلبه گذاشت و بعد با کمک آقا نوید، آقا کامران، خان ، پسر های گلم نهانی و هانی به پشت کلبه رفتن و با یک درخت خشک شده ی تنومند برگشتن!

یه طرف درخت رو با اره صاف ب و سمباده . بعد اونو وارونه روی زمین گذاشتن و ده سوراخ بزرگ و به اندازه ی پهنای یه درخت دیگه روی اون کندن. ده تکه ی کوتاه و پهن رو بجای پایه های اون، با چسب چوب چسبوندن درون همون کَندگی ها و گذاشتنش درست جلوی کلبه. 

باز درخت پهن و خشک شده ای رو ب د، بیست تکه و بجای صندلی دور میز گذاشتن. 

من هانیل رو به داخل کلبه دعوت . نشونش دادم که کلبه ی من پله نداره و روی زمین پهن شده چون اونو یه دختر چهار ساله کشیده. پشت هر پنجره رو نشون فرنگیس دادم که پر از گلای شمعدونی بود. ارغوانی و سرخ و سفید و سرخ . او جیغ کشید و مثل بچه ها، مدام بالا می پرید. کتایون جعبه ی شکلاتی رو روی میز گرد با یه رومیزیه نارنجی گوشه ی کلبه گذاشت که هر چی از اون می خوردی تموم نمی شد!

مهربانو و عسلک با ورودشون همه جا رو پر از نشاط ... مهربانو بازم یه پانچوی زیبا پوشیده بود که پایینش پر از ریشه ریشه بود و تو می تونستی سالها بشینی کنارش و اونا رو بهم ببافی! خورشید مثل مهربانو می خندید!

ما خانما دست به دست هم دادیم، غذا و دسر و چای رو آماده کردیم.

فاطمه دفتر شعرش رو آورده بود و با دخترکش ملودی کنار رود نشسته بودن و به ماهیها نگاه می . با وجود انواع بازیها و خوردن یه عالمه بستنی و شکلات، لباس ملودی تا شب حتا یک لکه هم بخودش نگرفت! رضا، پدر ملودی مجبور شده بود که بره سر کار و نیومده بود.

نگین مثل همیشه با آب و تاب تعریفای خوب خوب می کرد و لبخند پر از مهری چاشنی حرفهاش بود. یسنا مثل همیشه ت و آروم، دستاش رو روی بهم قفل کرده، پاهاش رو روی هم انداخته بود و لبخند می زد... کمرنگ!

رفیعه داشت روحیه می داد و مهربونی می کرد. او باز هم آبی پوشیده بود. آبی آسمونی و کمرنگ... مثل دلش.

رویا یه قاب ع خالی رو که روی دیوار مونده بود برداشت و نگاهی به من کرد. لبخندی نثارش و او قاب رو با شیطنت و لبخندی شیرین روی صورتش گذاشت... من صاحب قشنگ ترین تابلو دنیا شده بودم.

تو دل دیوار روبرو، یک شومینه بود که چند تکه چوب منتظر آتیش بودن و روبروش یه مبل راحتی گرم و نرم. بالای شومینه یه تاقچه ی باریک و روش یه دفتر باز بود، یه قلم، یه شمعدون و شمعی نیمه سوخته با یه آینه ی کوچولو. یه قاب ع هم بود که مزدک توش داشت لبخند می زد. او می دونست همیشه با اون لبخند، زندگی رو برام شیرین می کنه و درد ها رو می بره به یه دنیای دیگه.

کنار مبل راحتی، یه میز خیلی کوچیک بود با رومیزی خا تری که روش چند کتاب نخونده بود، هفت شیشه ی قرص، ع ی از یه اخم و تنهایی و یه دستمال مچاله شده ی نم.

هانیل از کلبه ی من خوشش اومد. از همه چیز بجز محتویات روی اون میز خیلی کوچیک.

الهام با سر و صدا از راه رسید و کلبه رو پر از شادی کرد. دستش از دست همسرش نوید بیرون نمی رفت. قرار هم نبود!

داشت غروب می شد و آسمون نیلگون. خانم ماه می دونست که چی کم دارم. داشت بیرون کلبه، روی صفحه ی آسمون ستاره های کرمان رو می کشید. تا هر چه دلم بخواد!

با او تا کویر دویدم، روی شنها وول خوردیم و بعد هر دو ت روی شنها کنار دست هم دراز کشیدیم و فقط نگاه کردیم... تمام آسمون و ستاره هاش مال ما بود! کافی بود دست دراز کنیم و ستاره ها را بچینیم.

 آقا نوید در حالیکه تمام محتویات روی میز کوچیک رو تو همون رومیزی خا تری مثل توبره ای ریخته بود، از در رفت بیرون. اونا رو باهم تو چاله ای که علیرضا کنده بود انداخت و خان با پاهاش، خاک کنده شده را از دور چاله ریخت رو همش.

 

6 آذر 90

 



برچسب ها : تقدیم به رفقای باصفای قدیمی: - کلبه ,باشه ,آسمون ,درخت ,لبخند ,صفحه ,رومیزی خا تری ,خیلی کوچیک ,کلبه گذاشت ,بجای پایه
تقدیم به رفقای باصفای قدیمی:
اززبان یک زن

پست ' اززبان یک زن ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست اززبان یک زن ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

اززبان یک زن

منبع: کانال زندگی بهتر


ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ، ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺷﯿﮑﯽ، ﺳﺲ ﺳﺎﻻﺩ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﻢ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﮔﻔﺘﻢ:

" ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ و خندیدم "!

 ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺧﻼﻗﺖ،ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﻮﻫﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯽ!!!

ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻏﺶ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ.ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﻓﮑﺮ! 

ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﻤﺴﯽ ﺧﺎﻧﻢ، ﺗﻮﯼ ﺩﻭﺭﻩﯼِ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻋﺎﯼِ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ،ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯽﺩﻫﺪ، ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ!

ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ،ﻓﻮﻕﻟﯿﺴﺎﻧﺲ،ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﻭ ﺑﻮﺗﺎﮐﺲ ﮐﺮﺩﻩ ﺷﻨﯿﺪﻡ!

ﺯﻧﯽ ﮐﻪ "ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺳﯿﻤﯿﻦ" ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﻭ ﺑﻪ ﺳﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩﯼِ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺴﻠﻂ ﺍﺳﺖ!!! 

ﺍﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺘﻮﯼِ ﻫﺎﺷﻮﺭﯼ ﺍﺑﺮﻭﯾﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﻮﺩ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﻫﻤﺴﺮ "ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﯽ" ﻧﯿﺴﺖ،

ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ ﻧﯿﺴﺖ،

ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﯼ ﭼﺸﻢ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﯿﺴﺖ، 

ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺩﻥ ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﯿﺴﺖ،

ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ " ﺳﺎﻋﺖ ۸ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺵ ِ " ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ!!! 

ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﺳﺘﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺴﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ! 

ﭘﺲ ﺑﺤﺚ ﻧﮑﺮﺩﻡ!

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻃﺮﺯ ﺗﻔﮑﺮﺵ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ!

ﻓﻘﻂ ﮔﻔﺘﻢ:

ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻢ...

ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﻣﻦ "ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻧﻢ" ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪﯼِ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮐﻔﺶ ﻭ ﺧﺎﺭﺍﻧﺪﻥ ﮐﻒِ ﭘﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ!

 ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﮐﺜﺮ ﺟﻤﻊﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ،

ﻣﺘﺎﻫﻞﻫﺎ ﯾﺎ ﭘﺰ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﯾﺎ ﻣﯽﻧﺎﻟﻨﺪ، ﻣﺠﺮﺩﻫﺎ ﯾﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﯾﺎ ﺑﻐﺾ ﮐﺎﺕ ﮐﺮﺩﻥ! 

ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻻﯾﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﻃﻼﻕ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ. 

ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﯾﺶِ

 "ﻣﻦ ﭼﻘﺪ ﺑﺎﮐﻼﺳﻢ" ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ! 

ﺩﺭﻭﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺗﺮﺳﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯽ".

ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﮔِـﻦ،

ﮐﻔﺶ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺑﻠﻨﺪ،

ﺍﺳﭙﺮﯼ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩﯼِ ﻣﻮ،

ﺭﮊﯾﻢﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ...

ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ.

ﻣﺎ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ،

ﻧﺎﻣﺰﺩﯼ،

ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ،

 ﺩِﻣـﻮﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ،

ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﻢ ﻓﻼﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ،

ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﻢ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻣﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ،

ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪﯼِ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻮﺩ،

ﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ!!! 

ﻣﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺷﯿﮏ ﺑﺎﺷﯿﻢ،

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﭘﺰ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﯿﻢ، ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﭼﺸﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥﻫﺎﯾﻤﺎﻥ،

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﺎﻧﯿﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!

ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ، ﯾﮏ ﭘﻮﻝ ﺳﯿﺎﻩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺍﺭﺯﺩ....!!!!

/یه نفر میگفت که چرا ن ایرانی به خودشون نمیرسند

ایا انها راه را به اشتباه نرفته اند ؟ ایا مفهوم واقعى زیبایى رو درست درک کرده اند؟

شاید باید به انها متذکر شد که به خود رسیدن به معنى هر ماه عوض رنگ مو و کاشتن مژه و ناخن و ا تنشن نیست. به معنى تزریق ژل و بوتا و تاتو و کاشت گونه نیست.اینها نه تنها موجب زیبایى نمیشوند چه بسا مصداق بارز نازیبایى هستند.

به خود رسیدن یعنى ورزش ، نوشیدن اب ، تغذیه صحیح .یعنى بعد از چهل سالگى و بعد از زایمان مراقب هیکلت باشى و لباس شیک و مد روز بپوشى. یعنى کتاب بخوانى ،موزیک گوش کنى ، ببینى و مسافرت برى .یعنى با بچه هات کارتون ببینى و سربه سرشون بذارى ،یعنى با شوهرت  زیر  باران قدم بزنى حرف بزنى و از ته دل بخندى.مراقب سلامت پوست ، مو و دندانت باشى و همیشه اراسته و شکیل به نظر برسى.

به خود رسیدن یعنى ارزش دادن به خود یعنى وقت صرف براى خود .یعنى بالا بردن اطلاعات یعنى بالا بردن اعتماد به نفس.

چرا اینقدر مفهوم زیبایى در ایران تغییر کرده ؟

ماهرانه زندگی کن...

قدرتمند و پر انرژی...

خودت را برای تغییر و تبدیل به هرآنچه بهترین تو میباشد آماده کن.

خالق همه ی زیبایی هایی باش که آینه وجود پروردگارت میشود.

وقتی خداوند به تو حیات بخشیده پس حق نداری خودت را دست کم بگیری.

تو یک تکه از پازل آفرینشی که اگر نبودی پازل هرچقدر هم بزرگ، اما کامل نبود.


خاص بودن حق شماست



برچسب ها : اززبان یک زن - یعنى ,زیبایى ,ﺗﻨﻬﺎ ,ﻫﻤﯿﻦ ,یعنى بالا ,بالا بردن ,رسیدن یعنى ,ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ,ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻧﻢ
اززبان یک زن
life as a house

پست ' life as a house ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست life as a house ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

life as a house

این نام ی بود که ب دیدم. خوبی بود و اگه تونستید ببینیدش. یه که پونزده سال پیش ساخته شده ولی من ندیده بودمش. باید بگم اسمش آدمو به فکر وا می داشت. 

فکر گاهی شعاری بیش نیست. زندگی به عنوان یک خانه...  اینکه زندگی رو مثل خونه میشه ساخت. هر جوری که آدم دلش بخواد... کوچیک، بزرگ، لو ، قدیمی، پر از پنجره های شیشه ای یا...

ولی مشکلاتی که هستن چی؟

شرایط مالی و توانایی های جسمی چی؟

محیط و آدمای اطراف؟

و همه ی اینا به اضافه ی مسائل حاشیه ای مثل درگیری نوجوانان با ، برخورد با اولین نشانه های هورمونی و روابط مربوط بهش و مهمتر از همه، طرز برخورد اونا با پدر و مادرا چقدر می تونه زندگیشونو تغییر بده، که  توی این مطرح شد و تمام این موارد می تونن توی زندگی هر انسانی وجود داشته باشه یا بوجود بیاد.

 نتیجه یک پایان خوب و مفید و ایده آل بود. نه چندان شاد، اما... 

هسته ی داستان مربوط به معماری بود که متوجه سرطان پیشرفته ای در بدنش میشه و مدت کمی وقت داره تا کاری کنه که بیست سال عقب افتاده بود و او تصمیم می گیره این کار رو با پسرش انجام بده که داره زندگیش به تباهی و نابودی نزدیک میشه... بقیه رو تعریف نمی کنم شاید بخواید و بتونید ببیندش. 


روز و روزگارتون خوش


 life-as-a-house.jpg

روی آدرس زیر کلیک کنید تا را در یوتیوپ ببینید

البته اگه مجازید!


https://www.youtube.com/watch?v=pkypbqhm33i




برچسب ها : life as a house - میشه ,زندگی ,
life as a house
کد پستی

پست ' کد پستی ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کد پستی ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کد پستی

یکی از موردات عجیب و غریب شهر هرت... ببخشید ایران، کد پستی هاشه. خدا ی چند نفرتون کد پستی تونو از حفظید؟!

ده تا شماره دنبال هم که چی بشه؟!

یادمه اول پنج تا بود 75179... خوب یادم مونده ها!!! این کد پستی منطقه ی ما در شیراز بود. خب، 71 که کد شیرازه پس می موند سه تا شماره که کاری نداره حفظ ش. ولی نمی دونم این اعجوبه ها چی فکر که این شماره رو هی از خودش زاییدن تا رسید به یه هزا ا!

لابد فکر که شاید مردم از رو دست هم تقلب کنن و یه دفه مثلن نامه ها اشتباهی بره خونه ی یکی دیگه تو یه شهر و ده دیگه! 

پس کد اینجا بقول جوونای ایرانی باقلواست. مثلن ولایت ما: 2 که کد سیدنیه، 099 کد منظقه ی ما. همین!  2099

لطفن یکی وقت بذاره به من بگه دلیل اینکه در ایران اینقدر کد پستیا رو طولانی چیه که همه یا باید تو مبایلشون ثبتش کنن یا رو یه تکه کاغذ تو جیبشون باشه؟!

وقت هم نذاشتین عیب نداره، یه مسئله ی دیگه بی جواب بمونه به هیچ جای دنیا بر نمی خوره.


روز و روزگارتون خوش

 این ع های فوق العاده زیبای دوست هنرمند و نکته بینمان پونی عزیز را ببینید و لذت ببرید

بخصوص اولی که بنظرم شگفتی در کنار هم بودن نرم ترین و سخت ترین جزوی از طبیعت است


http://pppooonnnyyy. /





برچسب ها : کد پستی - پستی ,شماره
کد پستی
"قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران

پست ' "قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست "قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

"قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران
سلسله بحث های عصر ایران درباره آموزش و پرورش ایران 
 
 
جعفر محمدی*
عصر ایران - در ادامه سلسله بحث هایی که درباره آموزش و پرورش در ایران آغاز کرده ایم، امروز می خواهیم یک  نکته اساسی دیگر در نقد نظام آموزشی کشورمان را ذکر می کنیم و آن، "قتل کودکی" است.

نظام آموزشی ایران از 7 سالگی ک ن رسماً پذیرای آنهاست. این سن، اوج دوران کودکی است. کودک در این دوره به شدت نیازمند تفریح، بازی، دوست ی بین گروه همسالان، کشف و شهود و ... است.


اما ما در مدارس چه می کنیم؟ به بچه هفت ساله، دستکم 5 کتاب می دهیم که باید همه آنها را بخواند و امتحان دهد.
کودک 7 ساله، باید نظم پادگانی مدرسه را رعایت کند، ساعت های متمادی در کلاس بنشیند و ت باشد، دقایق معدودی را به هواخوری برود ، مدام با استرس امتحان دهد و با همکلاسی هایش رقابت درسی کند چرا که هر لحظه در معرض مقایسه است و ممکن است تحقیر و حتی تنبیه شود.

طبیعی است که در چنین فضایی پادگانی و بسته ای، کودک لحظه شماری می کند که ساعات طولانی مدرسه پایان یابد و او به خانه برود. 

اما زنگ آ مدرسه، پایان رنج های تحمیلی بر کودک نیست. او در حالی مدرسه را ترک می کند که کلی "مشق" دارد که باید در خانه بنویسد. او مجبور است بخش مهمی از زمانش در خانه را به جای تعامل با اعضای خانواده و گروه دوستانش، به انجام "تکلیف" بپردازد و همواره در اضطراب و دو دلی باشد که الان برنامه مورد علاقه اش در تلویزیون را ببیند یا تمرین املا کند یا الان با همسالانش بازی کند یا تکالیف ریاضی اش را حل کند؟

حتی عید نوروز هم که می شود دست از سر بچه بر نمی دارند و با دادن پیک نوروزی که باید صفحه به صفحه آن را پر کند به او یادآور می شوند که حق نداری از تعطیلاتت لذت کامل را ببری. گو این که کودکی ک ن ایرانی، با ورودشان به مدرسه تمام می شود. 


همین است که وقتی آ ین امتحان داد ماه داده می شود، دانش آموزان، از اول ابت تا پایان دبیرستان و پیش ی، چنان خوشحال می شوند که گویا دوران محکومیت شان به سر آمده است!

اما بسیاری از کشورها و مشخصاً فنلاند به عنوان دارنده برترین سیستم آموزشی جهان، ک ن را به اسارت نمی گیرند و کودکی شان را نمی کشند. 
مدارس ابت برای ک ن فنل و سیستم های آموزشی مشابه، محلی برای شادی، همگرایی، بروز هیجان و انرژی، علاقه مندی به محیط های آموزشی و نیز آموزش های غیر مستقیم است. مثلاً یاد می گیرند که باید به هم کمک کنند، با یکدیگر مشارکت نمایند و اندک اندک نیز تعلیمات رسمی مانند آموزش الفبا نیز به آنها ارائه می شود.


ساعات آموزشی نیز بسیار کوتاه است به طوری که یک دانش آموز اول ابت در فنلاند روزانه تنها سه ساعت را در مدرسه می گذراند.
نکته مهم دیگر این است سیستم های آموزشی مدرن، چیزی به نام تکلیف شب ندارند. ارائه تکلیف شب، اعتراف ضمنی به این است که آنچه در ساعات طولانی مدرسه ارائه می شود، ناکافی و ناکارآمد بوده است و الا چه نیازی هست به مشق های مشقت بار خانگی؟!

آیا وقتی کارمندان از محل کارشان بیرون می آیند، باز هم در خانه کار اداری باید انجام دهند که دانش آموزان به ویژه در مقطع ابت مجبور به انجام تکالیف مدرسه در خانه باشند؟!

اصلاً یکی از علل "کتاب نخوانی" ما ایرانی ها ، همین سیستم آموزشی است که با تحمیل کتاب ها و مطالعات اجباری و بیهوده، ما را کتاب زده و کتاب گریز کرده است.

همه این عوامل، باعث می شوند که ک ن ایرانی به واسطه محکومیت در مدارس پادگانی، کودکی نکنند یا دستکم کمتر کودکی کنند و این در حالی است که به دلیل گسترش فرهنگ آپارتمان نشینی که محدودیت های متعددی را بر ک ن تحمیل می کند، مدارس باید به طور جدی تری بستری برای کودکی ک ن باشند.

تا مدارس ما پادگانی اداره می شوند و ک ن باید همانند سربازانی کوچک رفتار کنند، اوضاع همین است که است. 
  «جایگزینی تفریحات و بازی های شاد و هدفمند و آموزش های غیر مستقیم با سیستم مستقیم کنونی»، «کاهش ساعات حضور در مدرسه» و «حذف تکلیف شب» سه رویکردی هستند که برای تحول در دوران ابت لازم است تا بر مبنای آن، سایر تحولات در نظام آموزشی شکل گیرد.

این ها، کارهای سختی نیستند و برای تحقق شان فقط یک «اراده جدی و ایران دوستانه» ، لازم است. تردید نکنید که آینده ایران ما و آینده فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما، در گرو این اصلاحات است. 


برچسب ها : "قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران - آموزشی ,ک ن ,کودکی ,مدرسه ,آموزش ,ابت ,نظام آموزشی ,کودکی ک ن ,سیستم آموزشی ,طولانی مدرسه ,ساعات طولانی ,ساعات طولانی مدرسه ,نظام آموزشی ا
"قتل کودکی" در نظام آموزشی ایران
کپی از اون وبلاگ

پست ' کپی از اون وبلاگ ' به صورت خودکار از وبلاگ یک روز نو دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 24 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای پست کپی از اون وبلاگ ندارد.

درخواست حذف وبلاگ

کپی از اون وبلاگ
جعفر محمدی
عصر ایران - نه مردم ایران و نه هیچ مردم دیگری، هیچگاه اجازه نداده اند که ک ن شان در مدارس تحت آزار سیستماتیک قرار بگیرند؛ اگر هم موردی بوده، استثنایی ناشی از خلاف شخصی بوده است و هیچگاه آموزش و پرورش ک ن را تحت چنین آزاری قرار نداده است.

با این حال، کودک آزاری های دیگر موجود در آموزش و پرورش ما ، با مخالفت و مقاومت مردم و مشخصاً والدین دانش آموزان مواجه نشده است یا با سال ها تأخیر، این اعتراضات شکل گرفته اند.

در تقسیم بندی کودک آزاری، معروف ترین و هولناک ترینش همان کودک آزاری است که هیچ در مخالفت و مقابله با آن، تردیدی به خود را نمی دهد اما سه نوع دیگر از کودک آزاری وجود دارد که در مدارس تجربه شده یا می شود.

کودک آزاری سیستماتیک در نظام آموزشی ایران!
دومین نوع از کودک آزاری، کودک آزاری جسمی است که طی آن، کودک توسط بزرگسالان تنبیه بدنی می شود. سال های سال، ترکه، شلنگ یا خط کش چوبی و حتی ف ی جزو ابزار انفکاک ناپذیر معلمان و ناظم ها و مدیران مدارس بود. ک ن هم محکومانی بودند که به هر علتی باید مدام کتک می خوردند، از نمره کم تا دویدن در حیاط مدرسه و از شیطنت های کوچک تا فراموش دفتر مشق.

پدر و مادرها هم مشکلی با این وضعیت نداشتند و حتی گاه از معلمان و مسوولان مدرسه می خواستند که بچه هایشان را تنبیه بدنی کنند تا "آدم شوند"!

سال ها گذشت تا هم آموزش و پرورش فهمید که نباید ک ن و نوجوانان را کتک زد و هم والدین به آن حد از بلوغ رسیدند که در برابر انی که فرزندان شان را "آزار جسمی" می کنند، بایستند و حتی شکایت قضایی هم ند.

امروزه کودک آزاری جسمی، دیگر در مدارس ایران رسمیت ندارد و اگر آموزش و پرورش متوجه شود که معلمی دانش آموزان را کتک می زند، با او برخورد می کند.

اما نوع سوم کودک آزاری، "کودک آزاری روحی" است. ممکن است کودکی به دلیل دیر رسیدن به مدرسه توسط مدیر یا ناظم تحقیر شود یا معلمی به خاطر نمره پایین یک دانش آموز، شخصیت او را پیش همکلاسی هایش د نماید و هزاران مورد مشابه دیگر.
کودک آزاری روحی، هم اکنون در نظام آموزشی ما رواج دارد و کمتر ی متوجه عوارض ویرانگر این نوع از کودک آزاری در ساختار شخصیتی ک ن است.

نوع چهارم از کودک آزاری که موضوع خاص بحث حاضر است، کودک آزاری آموزشی است. این کودک آزاری به دو نوع تقسیم می شود: "محروم ک ن از آموزش" گونه نخست این نوع از کودک آزاری است که بدان توجه می شود؛ هم حکومت ها در صدد گسترش چتر آموزشی بر سر همه ک ن هستند و هم اکثر قریب به اتفاق والدین، آموزش ک ن و فرستادن آنها به مدرسه را وظیفه خود می دانند.

اما نوع دوم از کودک آزاری آموزشی که رواج بسیار دارد و از طرف سیستم تی و خانواده ها به شدت حمایت می شود، "بمباران مغز کودک با انبوه مطالب آموزشی" است.
ک ن بیچاره مان را در نظر بگیرید: آنها در تمام دوران کودکی شان، به جای کودکی و آموختن درس زندگی و مهیا شدن برای زیستن در عصر جدید، ناگزیرند با هزاران آموزه غیرضروری دست و پنجه نرم کنند؛ آنها نیمی از روز را از این کلاس به آن کلاس می روند، از علوم به ریاضی، از ریاضی به جغرافیا، از جغرافیا به ادبیات، از ادبیات به زبان خارجی، از زبان خارجی به دینی و همین طور الی آ و هر روز و هر سال!
نیم دیگر روز را نیز باید به مرور آنچه یاد گرفته اند، انجام تکلیف و آماده شدن برای امتحانات بگذرانند. گویی آنها محکومان به فشار و استرس هستند! این، مصداق بارز کودک آزاری است، کودک آزاری آموزشی.

این نوع از کودک آزاری، هر چند در زمره انواع کودک آزاری ها ( ، جسمی،روحی و آموزشی) است اما نه تنها ی در برابر آن قد علم نمی کند و فریاد نمی کشد، بلکه مجموعه ت و مردم، یکصدا از آن حمایت می کنند و هر روز ساز و کارهای جدیدی برای تشدید این کودک آزاری تمهید می کنند. به عنوان مثال، مسابقات چهارجو در مدارس و به ویژه در دوران ابت ، تا چند سال پیش رواج نداشت ولی اکنون با حضور موسسات کنکور در نظام آموزشی و تحمیل انواع کتاب های منتشره توسط آنها ب