باران خسروی

    همسرم قبل از اینکه باهاش ازدواج کنم من رو می زد. حدود دو سال باهاش دوست بودم و بعد تصمیم به ازدواج گرفتیم. اما هیچ وقت به نظرم نرسید این زنگ خطری است، که نباید با این مرد ازدواج کنم. همیشه فکر می علت خشونتش به خاطر کارها یا رفتارهای عجیبی است که من دارم. از بچگی، ازنظر بقیه من رفتار و اخلاق عجیب غریبی داشتم. همین فلسفه رو هم توی هجده سال ازدواج در نظر گرفتم. همیشه تقصیر و اشتباه من بود و اگر می تونستم تغییر کنم، لابد شدت ضربات فیزیکی و خشونت کمتر می شد، گرچه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.

شدت ضربات فیزیکی و خشونت هرروز بیشتر می شد و اخلاق های من هم هرروز بدتر می شد. درنتیجه فکر می فایده ای نداره و من مسوول همه این خشونت ها هستم. کم کم دیگران ترکم ، فامیل های نزدیک، دختر ها و دختر هام، با من قطع رابطه و دوستای نزدیک چندین و چندساله ام دیگه تمایلی به تماس یا رفت وآمد با من نداشتن. بچه های خودم هم همیشه من رو مقصرمی دانستن و حتی دخترم یک بار به من گفت “روانی”!

می تونم بگم خانواده شوهرم هم از همون اول من رو دوست نداشتن و با ازدواجمان مخالف بودن، چون من یک سال ونیم از پسرشون بزرگ تر بودم. خانواده خودمم همیشه به اخلاق های من ایراد می گرفتن، به ویژه مادرم. می گفت “اگه اخلاقت رو بهتر کنی و جواب شوهرت رو ندی حتما شوهرت هم تغییر می کنه!”

من اخلاق های خاصی  داشتم، نه این قدر خاص که بگم از آدم های معمولی متفاوتم. خودم فکر می اخلاق های خاص من اخلاقیه که ممکنه تو بیشتر افراد جامعه دیده بشه. مثلا در گذشته خیلی حساس بودم و هر کی به من چیزی می گفت زود بهم برمی خورد و گاهی قهر می ، اما درنهایت توی دلم هیچی نمی موند و معمولا هم زود آشتی می .  یا با هر ی به قول معروف نمی ساختم، اما باید بگم درعین حال دختر خیلی شادی بودم. گاهی از نظر دیگران خوشحالی و شادیم بیش ازحد بود، گرچه که به مرور زمان بعد از ازدواجم دیگه در اون حد شاد نبودم.

اوایل بعد از به دنیا اومدن دختر اولم فکر می افسردگی بعد از زایمان گرفتم، اما با مرور زمان هم تغییر ن و بعد از چندین سال ازدواج، تبدیل به یه آدم غمگین و ناراحت شدم که هیچ چیزی شادش نمی کنه. با خودم فکر می این خصلت زندگی و بزرگ سال شدنه، آخه من یک مادر شاغل تمام وقت بودم با یک کار پراسترس. یک پسر دارم و یک دختر، و بعد از اون هاهم یک سقط داشتم وبچه سوم رو هیچ وقت نفهمیدم دختر بود یا پسر.

یه روز خیلی خسته بودم، از سرکار اومدم دیدم بچه ها خونه رو حس به هم ریختن و شوهرم نه تنها بهشون چیزی نگفته، بلکه یک انگشتشم بلند نکرد که کمکم کنه. منم باردار بودم باح های وخیم بارداری، خسته بودم و بی اعصاب. با شوهرم جروبحث ، مشاجره امون طول کشید و طبق معمول ختم شد به زدوخورد فیزیکی. این طور بود که به خونریزی افتادم و بچه ام همون شب توی بیمارستان سقط شد.

وقتی بچه بودم، یک اخلاقم رو خیلی دوست داشتم. همه می گفتن ستاره سر نترسی داره، از هیچ و هیچ چیز نمی ترسه. ازشنیدن این تعریف همیشه خوشحال می شدم، اما در طول ازدواج کم کم تبدیل به یک آدم ترسو، مضطرب و غمگین شدم. بعد از سقطم، کم کم شروع به کشیدن سیگار که همین هم باعث شد چندین بار از شوهرم کتک بخورم. خودش سیگار می کشید اما می گفت سیگار مال مرده که مسوولیت زیادی توی زندگی داره.

تبدیل به یک دروغگوی متخصص شدم، به راحتی می تونستم دلیل بیارم که چرا نمی تونم سر کار به موقع برسم، یا چرا با بقیه تعامل اجتماعی ندارم. در طول زمان کم کم آرایشگر خوبی هم شدم و به خوبی تمام کبودی های حاصل از کتک های شوهرم را می پوشاندم. یک بار بعد از کتک خوردن، به شوهرم گفتم فکر کنم یکی از استخوان های دستم ش ته، بهم گفت” راه بیمارستان رو بلدی، برو”.

ازش متنفر شدم و با تمام پوستم می تونستم تنفر رو حس کنم. از اون به بعد خوابای پریشونم شروع شد. توی خواب می کشتمش، هر شب به یک طریق، گاهی هم توی کشتن ناموفق بودم وتوی خواب هم کتک می خوردم. کم کم باعث شد حتی از خو دن بترسم. احساس متضادی داشتم، ی که توی خواب بهش ضربه می زدم،  تمام روز بعد احساس عذاب وجدان داشتم و سعی می باهاش مهربون باشم. ی هم که توی خواب کتک می خوردم، فردا شبش از خو دن دوباره می ترسیدم و در طول روز از هر حرکتی می ترسیدم و دوست نداشتم بخوابم، یا اگه نصف شب بیدار می شدم دیگه نمی خو دم. به همین دلیل همیشه در طول روز احساس خستگی و بی حوصلگی می .

کم کم دچار بی خو شدم واختلال خواب پیدا . این باعث شد روی اخلاقم هم تاثیر بگذارد. حس می مثل قبل نمی تونم خوب تمرکز کنم، اصلا تمرکز نداشتم و همین باعث می شد که هرروز یک اشتباه بزرگ انجام بدم. احساس می قدرت یادگیریم  را از دست دادم وخودمو مثل یک موجود خنگ می دیدم. همین وسط هم سر کار من رو مسوول یک پروژه جدید ، اما نتونستم از عهده اش بربیام و مدیریت اون پروژه رو از من گرفتن. چه قدر منتظر این لحظه بودم، بعد از دوازده سال کار توی اون شرکت لعنتی، اولین بار بود که این قدر از موقعیتم خوشحال بودم، اما انگار بدنم آماده پذیرش هیچ کار و فعالیت جدیدی نبود.

احساس سرخوردگی داشتم، همه رو مقصر می دونستم، از خودم خشمگین بودم، از شوهرم  و از بچه هام. انگار با یک خشم و تنفر همیشگی زندگی می . سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده بود و هرروز دچار یک بیماری می شدم. همیشه سرماخورده بودم، تابستان و زمستان فرقی نمی کرد.

کم کم دلم برای خودم می سوخت. شروع به خوندن توی اینترنت در مورد اختلال خواب و سعی از دلایلش رو بپرسم. خانوادگیم من رو به متخصص اعصاب ارجاع داد، اونم یک عالمه آزمایش انجام داد و در نهایت یک روانشناس خوب رو به من معرفی کرد. هیچ وقت از روانشناس ها خوشم نمی اومد و اوایل احساس خوبی نداشتم، اما الان می تونم بگم به روانشناسم معتادم. یک سال طول کشید تا بفهمم مشکل و ریشه همه این تغییرات و بیماری ها چیه.

نمی دونم که بتونم بعد هجده سال شوهرم رو به راحتی ترک کنم، اما دیگه مثل قدیم احساس خشم و نفرت ندارم. خوابام بهتر شده و می دونم که اگر به خودم کمک کنم و همین طوری به جلسات روان درمانیم ادامه بدم حتما می تونم در آینده تصمیم بهتری برای زندگیم بگیرم.