چرا پذیرفتن بعضی واقعیات اینقدر سخت است؟!

بخصوص چیزهایی که باید منتظرش می بودیم:

مثل  تغییر یک رابطه که روزی بنظر می رسید با تمام رابطه های دیگر فرق دارد و همیشگی ست. 

مثل پیر شدن و از دست دادن شکل و قیافه و اندامی که یک روز شاداب و جوان بود.

 از دست دادن بمرور سلامتی با بالا رفتن سن و پیر شدن سلول های بدن و هورمون ها.

یا از دست دادن پدر و مادر و عزیزانی که می دانیم مثل خودمان ابدی نیستند و یک روز خواهند رفت... مگر نه اینکه همه و همه چیز یک روز رفتنی هستند؟

مگر نه اینکه همه چیز در این جهان میراست؟

پس چرا وقتی که برایمان اتفاق می افتد، اینقدر متعجب می شویم و به دنبال چراهایش می گردیم؟

چرا اینقدر افسردگی به سراغمان می آید و نمی خواهیم با آن زود کنار بیاییم و واقعیت هایی که وجود دارند را بپذیریم؟ چون چه بخواهیم چه نخواهیم، این واقعیات وجود دارند.