امروز،  بیست و هفت سال گذشته از آن روز های ابری که در انتظار آفت بودم که جانم را گرم تر کند. (منظورم دوران حامگی بدیست که داشتم)

در چنین روزی، قرار بود پسرم بدنیا بیاید اما انگار نمی خواست. او هم مثل همه ی ما با خواسته ی دیگرانی آمده بودند که انگار حکم یک لیوان آب خنک در تابستانی طولانی و گرم داشتند و گاهی یک نان خور اضافه و ناخواسته و اتفاقی!

دو هفته بود بخاطر فشار خون بسیار بالا و در حد خطر، در بیمارستان بستری بودم. بعد از معاینه لبخندی زد و گفت: مجبورم فردا به زور بدنیایش بیاورم. حالش خوب است اما وضعیت فشار خون تو، جان هر دوتان را به خطر انداخته. آماده ای؟

و من خسته از نه ماه طولانی و پر از بالا و پایین هایی که بسرم آمده بود، فقط می خواستم این دوران تمام شود و فرزندی که همیشه دلم می خواست را در آغوش بگیرم. دلم می خواست پر از عشق اش کنم و به او یاد بدهم که دنیای بهتری بسازد... سهمی از دنیای بهتر ساختن را منظورم هست.

از م مرخصی خواستم که برای چند ساعتی به خانه بروم و برگردم. گفت اگر قول می دهی با تا ی بروی و دو ساعته برگردی، می گذارم ولی اگر می خواهی بروی کارهای سنگین انجام بدهی و با استرس برگردی، نه. 

قول دادم چون بار آ که مسعود به دیدنم آمده بود، موهایش بلند شده بود و پیراهنش اطو نداشت. وقتی به دیدنم می آمد خج می کشیدم. ضمن آنکه همیشه به تمیز بودن خانه ای که در آن زندگی میکنم، اهمیت می داده ام. می دانستم دو هفته خاک بر روی همه چیز نشسته. نمی خواستم بعد از آنهمه مکافات، فرزندم را به خانه ای که انرژی مثبتی در آن نمانده وارد کنم. 

از بیمارستان که خارج شدم، بیست دلار بیشتر در کیفم نبود. کمی منتظر شدم و با اتوبوس به خانه رسیدم. در راه تصمیم گرفته بودم ناهار را باقالی قاطق که غذای محبوب مسعود بود درست کنم. شوید و تخم مرغ و سبزی خوردن یدم و به خانه رفتم. مسعود خواب بود. گونه اش را بوسیدم، لباس های روی صندلی را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و در را آهسته بستم.

های توری نشیمن بوی سیگار گرفته بود، کندم و در ماشین لباسشویی انداختم و مشغول سبزی پاک شدم و عذا پختن. را آویزان و تو و آشپزخانه را شستم و گرد گیری را تمام کرده بودم که مسعود با بوی غذا بیدار شد. نزدیک ظهر بود. موهایش را کوتاه و به رفت و من با خیال راحت جارو کشیدم.

هر کاری را بخاطر رعایت حال مزدک بسیار آرام انجام دادم. 

مسعود تر و تازه آمد و ناهارمان را خوردیم. فقط یک چیز در اتاق مزدک انجام نشده بود. .

به پاساژ نزدیک خانه رفتیم و از یک پارچه فروشی چینی پارچه ای با نقش چند س که مشغول بودند یدیم و در آنجا بود که زن پارچه فروش گفت: کی پسرتان بدنیا می آید؟ 

گفتم سونو گفته دختره و فردا بدنیا می آید. گفت نه، فرزند شما پسر هست!

حس خودم هم همین را می گفت. هرچند دلم می خواست فرزند اولم دختر باشد.

مسعود با خوشحالی از نظر پارچه فروش به سر کار رفت و من راهی خانه شدم. را دوختم و روی لبه ی تخت گذاشتم تا شب مسعود آن را آویزان کند. با خوشحالی از آن که چهار روز دیگر او را به این اتاق می آورم و زندگیمان رنگ بهتری می گیرد. 

لباس های مسعود خشک شده بود، آنها را اطو و در کمد گذاشتم. بقیه ی غذا را در یخچال گذاشته و ظرف ها را شستم و با پولی که مسعود به من داده بود، با تا ی به بیمارستان برگشتم.

با وجود خستگی، حس بسیار خوبی داشتم. به یک حس خوب و مثبت که:  همه چیز آماده هست. (؟)


آنشب برای اولین و آ ین بار در زندگی، ساعت هشت خو دم. به امید آنکه زودتر فردا از راه برسد و تمام روزهای شیرین بعدی اش نیز. بی خبر از آنکه فردا بهترین و بدترین روز زندگی ام رقم می خورد...